رمان کوچه های تنهایی

کوچه های تنهایی پارت ۷

3.4
(16)
[v] پارت۷

_یه فایل درست کردم تا یکساعته دیگه بهم پول رو میدید منم رمز رو میدم

_با من بازی نکن دختر باید اول مطمئن بشم که درسته یانه بدردم میخوره یا نه

_این قسمتش به من مربوط نیست طبق قرارمون نبود

_باشه میخای تا وقتی که میاد باهم ..😈

_میخام تا نیم ساعت دیگه نهایتش ۴۰ دیقه دیگه ساک جلوی پاهام باشه

بعداز اینکه آرشام رفت شیخ حمید چشمش به من افتاد و اومد سمتم بدون اینکه حرفی بزنه دستور داد تا منو ببرن پیش دخترای دیگه منم ممانعت کردم ولی وقتی اسلحه گذاشت رو سرم فهمیدم همه چی واقعیه و تنها چیزی که از دهنم دراومد معامله بود میدونستم این کلمه برای کسایی که تجارت میکنن لذت بخشه قرار بر این شد اگر بتونم لپ تاپ یه شخصی به اسم عبدالناصر رو هک کنم اونم منو آزادم کنه و پول نقدی رو بهم پرداخت کنه مبلغش ۲۰ میلیون تومن ایران بود استرس داشتم ولی نمیدونستم این شجاعت و حاضر جوابی و معامله گری از کجام نشئت گرفته بود ولی هرچی که بود جونمو نجات داد با صداش به خودم اومدم

_اطلاعات رو بده

_لپ تاپی که برام اوردن رو سمتش گرفتم و اطلاعات رو نشونش دادم لبخند پهنی کل صورتشو گرفت و رضایت از چشماش مشخص بود

_افرین دختر آفرین

_از‌معامله با شما خوشحال شدم خدانگهدار

_آآ کجا میخای بری تازه مهمونی شروع شده

_لزومی به ادامه توی مهمونی که رودخترای هموطنم اسم فروش رو میزارن نمیبینم

خنده ای کرد و پشتش رو به من کرد درد باز کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای برافروخته آرشام بود ازش ترسیدم دستمو گرفت و سریع برد بیرون سوار ماشین شدیم
_میرم خابگاه

_خفه شو اصلا حرف نزن

_بغض گلومو گرفت چرا باید بهم همچین حرفی بزنه

_ارشام

_میگم حرف نزن بزا برسیم خونه ببینم تو واقعا کی هستی با اون عرب لندهور یک ساعت تو اتاق چه گ…. میخوردین که کسی حق ورود نداشت چرا باید بهت ساک پراز پول بده هاااا چرا لعنتی باید بهت یه حال اساسی بده اگه میتونی به اون حال بدی به منم بده قیمتش سه برابره اون

داشت رسما میگفت من هرزه ام نتونستم طاقت بیارم با اینکه ماشین درحال حرکت بود درباره کردم که اینکارم باعث شد بزنه رو تزمز صدای بدی ایجاد شد زدم بیرون هوای آزاد نیاز داشتم سریع و پشت سر هم نفس میکشیدم

_احمقی مگه تو
وقتی دیدم مقابلم وایستاد زدم زیر گوشش
_به چه حقی همچی..
دومی رو زدم
_حرفی که میخای بزنی رو مزه مزه کن بعد بزار بیاد بیرون هرزه تویی که منو بردی توی مهمونی که میدونستی اگر بخان منو نمیتونی نه بگی تو هرزه آشغال منو بین هزارتا گرگ‌رها کردی تا
گریه هام امونمو برید میون گریه همه چیو براش توضیح دادم حتی گفتم یه کپی از تمام اطلاعات رو برای گوشی خودم فرستادم تا بهش نشونش بدم کم کم چشاش رنگ محبت گرفت اومد سمتم
_دستتو بهم نزن فقط منو برسون خوابگاه

_مهسا میدونم اشتباه کردم ولی بهم حق بده لجبازی نکن بیا بریم خونه

_نه ممنون

_طبق قرارمون میبرمت همون خونه ای که قرار بود بهت بدم قبول
یکم فکر کردم لجبازی جایز نبود چون رام نمیدادن و بدتر میشد منو رسوند تا خونه و کلید رو بهم داد وقتی رفتم درو قفل کردم ترس بدی داشتم لامپارو روشن گذاشتم اه لعنتی بخاب دیگه مثل بچه هایی که دم به ثانیه گریه میکردن منم همون حالت رو داشتم چشام بسته شد و رفتم به خواب که کاش نمیخابیدم با نوازشهای یه مرد روی بدنم چشامو باز کردم نفسم حبس شده بود داشت تند و با حرارت بدنمو میبوسید

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.4 / 5. شمارش آرا : 16

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
8 ماه قبل

خیلی خوب بود عزیزم منتظر ادامه‌شم ببینم چی میشه😊

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x