رمان پریا

༻پـــــریـــآ پارت ۶༻

4.5
(67)

🌟Part 6🌟

سوار ماشینمون شدیم و تو طول راه هیچکدوممون حرفی نزدیم.

بین خونه ی منو مهسا فقط یک کوچه فاصله اس،
نزدیکا بودیم ،روبه مهسا گفتم:خونه ی ما میریم؟؟
که مهسا گفت خسته تر از اونیم که فکرشو بکنی دیشب تقریبا تا خود صبح بیدار بودم از ی طرفم گشت و گذار حسابی خستم کرد…

سری تکون دادم و بسمت خونشون رفتم بعد خداحافظی کوتاه مهسا بوسی تو هوا برام فرستاد و گفت:بعدا میبینمت پرپری

جیغی کشیدم که با خنده درو بست….

خسته و کوفته به سمت خونه رفتم و بعد باز کردن در با ریموت کنترل ماشینو بسمت پارکینگ بردم….

پاکت خرید ها رو برداشتم و به سمت ورودی رفتم درو باز کردم و سلام بلندی گفتم ولی صدایی نشنیدم
وسایل بدست به سمت اتاق خوابم رفتم …

و وسایلو کنار دراورم گذاشتم…  خسته و کوفته باهمون لباسای بیرونی روی تخت خوابم برد و دیگه از عالمو ادم خبر دار نشدم…

با ویبره ی  گوشیم که زیر بالشتم گذاشته بودم از خواب بلند شدم یه نگاه به اتاق انداختم تاریک  تاریک بود…بعد از مدت کمی چشام به تاریکی عادت کرد گوشیمو از زیر بالشت برداشتم…
با دیدن اسم فرستنده که ایرانسل بود پوفی کردم و ازجام بلند شدم و چراغ اتاق رو روشن کردم

بسمت سرویس رفتم و بعد شستن دست و صورت و قضا حاجات بیرون اومدم
لباسمو با یه تاپ و شلوارک عوض کردم و بیرون رفتم ….
از پله ها پایین رفتم بدون کوچیکترین سروصدایی
وقتی پایین رفتم با صحنه ی عشقولانه ی بابا مامانم روبرو شدم نچ نچی کردم و دوباره بالا رفتم ،،باخودم گفتم ببین ادمو مجبور به چه کارهایی میکنن
اینسری با سروصدا پایین رفتم تا بلکه خجالت بکشند هاهاها….
از بالای پله ها داد زدم ای اهل خانه کوجایید…
که صدای داد مامان در اومد که اینجاییم…
بسمت پایین رفتم و با دیدن بابا لبخندی زدم و با دو خودم به بابام رسوندم و گفتم سلام باباجونننممم میدونی دلم برات تنگ شده بود…‌

بابا قهقه ای زد و گفت:سلام بابا جان باز چی میخوای که اینطوری داری زبون میریزی…
خودمو کمی لوس کردم و گفتم :بابا جون میدونی زندگی خرج داره اگه میشه حسابم پر کن…

بابا سری تکون داد که مامان صدامون زد تا شام بخوریم…
باهم بسمت میز غذاخوری رفتیم و نشستیم و مشغول خوردن شدیم….
بعد خوردن تشکری کردم و از جام بلند شدم و کنترل تلویزیون رو برداشتم و شبکه ها رو بالا پایین کردم هیچ خبری نبود
پوفی کردم که بابا گفت:چته چرا هی هوف پوف میکنی

گفتم یه فیلم درست حسابی نداره که ببینیم
بابا گفت بیخیال فیلم دیدن بیا باهم شطرنج بازی کنیم
با کمال میل حرفشو قبول کردم و باهم بسمت میز رفتیم و مهره هامونو چیدیدم….

یک ساعت بعد…..
بابا این اصلا قبول نیست تو داری جر میزنی…
بابا قهقه ای زد و گفت باختی بچه
قبول کن
چشم غره ای رفتم که خنده ی بابا رو بیشتر کرد …
عاقا من دیگه باتو بازی نمیکنم همش به طریقی هواسمو پرت میکنی و جرزنی میکنی….
از جام بلند شدم و با گفتن شب بخیر بسمت بالا رفتم ….

حالا مگه خوابم میگرفت..
لب تاپمو روشن کردم و یه فیلم دانلود کردم و مشغول دیدن شدم ….
بعد تموم شدن فیلم اشکهایی که روی گونه هام جاری شده بودن رو پاک کردم و اونو خاموش کردم ….
خمیازه ای کشیدم و بسمت تخت رفتم
هی این پهلو به اون پهلو میکردم  نوچ اصلا خوابم نمیگرفت گوشیمو برداشتم و کمی نت گردی کردم برای مهسای دیوونه پیام دادم ولی نوچ اونم جواب نمیداد
بعد کمی ورجه وورجه کردن نمیدونم چطوری اما بالاخره خوابم برد….

صدای زنگ گوشی بدجور رو مخم بود ،بدون اینکه چشامو واکنم تا ببینم کیه ،صداشو خفه کردم…
گوشیم دو بار دیگه زنگ خورد کلافه جواب دادم بله؟!!!چی میخواین کله ی صبح از آدم؟

مهسا..کو من آدمی نمیبینم ،خبرت بیاد مثلا امروز جشن ادریاناس مثلا کی میخواستیبلند شی بیای ارایشگاه تازه کله صبح کجا بود ساعت دوعه…بیا که آرایشگر حسابی از دستت کفریه..

من:وایی چرا زودتر بیدارم نکردی جامو داشته باش دارم میام
مهسا :باشه زود بیا عنترک
و بعد گوشیو قطع کرد…
من جلدی پریدم تو حموم و خودمو گربه شور کردم  نمیدونم فازم چی بود یهو این اهنگ تو ذهنم پلی شد و منم باهاش همخونی کردم،همخونی که نه عربده زدم

دنیا دیگههععه مثه تو ندارههههه

نداره نمیتونه بیارههههه

دلا همه بیقراره عشقه

با صدای در حموم و پشت بندش صدای مامان ک میگفت….خوبه صدات عینه صدای خروسه البته دارم اهانت میکنم به جناب خروس، بسه بابا سرمون رفت زود بیا بیرون ک گوشیت خودشو کشت

گفتمم عهه مامان صدام به این خوبی
گفت بسه بیا بیرون

بعد از رفتن مامان با ی دوش سرسری سریع اومدم بیرون

موهامو کمی خشک کردم ب سمت گوشیم رفتم

اوه اوه پنجاه تماس بی پاسخ از مهسا

حتما اونجا برسم کلمو میکنه سریع بعد ازخوردن چند لقمه غذا از خونه زدم بیرون و بسمت ارایشگاه رفتم ..
وقتی درو باز کردن مهسا با اون چشاش اتیش واسم پرت میکرد
شونه ای بالا انداختم و بسمتش رفتم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 67

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

roya hedayatiii

- پناهنده به دنیایِ خیالی . . . !️
اشتراک در
اطلاع از
guest
6 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
admin
مدیر
9 ماه قبل

لطفا قسمت عنوان رو کامل بنویسید مثلا رمان پریا پارت ۶

آخرین ویرایش 9 ماه قبل توسط admin
نویسنده ✍️
9 ماه قبل

پریا چه بانمکه😄

خسته نباشی نویسنده جان 👏🏻

نویسنده ✍️
پاسخ به  roya hedayatiii
9 ماه قبل

فدات بشمم😘😘
اگه دوست داشتی سری به رمان منم بزن😊

...
...
9 ماه قبل

چه مسخره

دکمه بازگشت به بالا
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x