رمان رئیس جذاب من

رئیس جذاب من پارت آخر

4.8
(223)

فوری نبضشو گرفتم هنوز میزد این نشونه ی خیلی خوبی بود.

ولی تنش داشت یخ میزد.

لحظه ای چشمامو باز کردو من از خوشحالی جلوی دهنمو گرفتم تا جیغ نزنم.

_اراد خوبی!؟ارااد این چندتاست!؟
_….ک…م…ن….د.

_جان کمند!؟

_گ…ووشکن فقط.

_جانم عزیزم بگو.

_من همیششش…ه عاشقت بودم و…هستم.
کلماتشو خیلی اروم و لکنت وار به زبون میاورد ولی من میشنیدم و میفهمیدم چی میگه.

_منو ببخ…ش.

میخواستم وقتی از سر کار برمیگردم تو یه خورش خوش مزه بار گذاشته باشیو باهم به بچه هامون غذا بدیم.

سپینود و سپنتا.
اونا دوقولو بودن.

من به دخترمون غذا میدادم تو به پسرمون
جفتشون شبیه تو میشدن ناز و مو مشکی با چشمای نافذ.

لپپپپ…ااشون عین تو چال میافتاد.

_اراد بسته خواهش میکنم تو داری خودتو خسته میکنی اروم باش باید دنبال راه چاره باشیم.

اراد منم عاااا

نتونستم بگم دوسش دارم اون چشماشو بازم بست و بیهوش شد.

خداایا خودت کمک کن.

نفس هاش هنوز میومد دستمو جلوی دهنش گرفتم و فهمیدم.

باید هر چی زودتر ازینجا فرار میکردم و میرفتم کمک بیارم.

بوسه ای به پیشونی اراد زدمو نگاهی از پنجره یه نگاهی به بیرون کردم.

جالب بود که این پنجره اصلا حفاظ نداشت ولی چند تا نگهبان جلوی در بودن که از صدای کر کر خنده شون و به سلامتی
گفتناشون مشخص بود مستن.

حتما فرهاد نیست که چشمشو دور دیدن و دارن مشروب خوری میکنن.
اینکار منو خیلی راحت میکرد.

نگاهی از پنجره به پایین انداختم
اووف این فاصله خیلی زیاد بود چطوری برم پایین.

اگر بپرم حتما پاهام میشکنن دیگ نمیتونم فرار کنم.

فکرمو به کار انداختم و نگاهی به گوشه ی اتاق کردم.

روی تخت دوتا ملافه ی کوچیک بود و کمی کهنه دویدم و اونارو بهم گره زدم بعدشم تخت و هول دادم و اوردمش جلو یه
سر ملافه رو به تخت بستم.

نگاهی به بیرون کردم اون نگهبان ها یکی درمیون میرفتن توی کانکس و درمیومدن.

یه اهنگ شاد گذاشته بودن و داشتن میرقصیدن.

خاک تو سر فرهاد کنن با این نگهبان گذاشتنش.

تا رفتن داخل فوری ملافه رو از پنجره بیرون انداختم و با ترس محکم ملافه رو گرفتم و به بیرون رفتم.

از ترسم از ده تا یک هی شمارش میکردم
ملافه با وجود بلندیش بازم به زمین نمیرسید و باید اخرش میپریدم.

یه جا یکم پام لیز خوردو از ترس جیغ خفه ای کشیدم.

به عقب نگاه کردم خدارو شکر صدای اهنگ زیاد بودو اونا متوجه ی من نشده بودن
یک
دو
سه
اخخخخ

پاهام خیلی درد گرفتن ولی چاره ای نبود فوری خودمو به پشت خونه رسوندم.

یه جاش دیوار کوتاه تر از بقیه جاها بود پس فوری ازش پریدم اونور و تا میتونستم دویدم.

یکم که نفس گرفتم بازم با تمام توانم شروع به دویدن کردم و اینور اونور و نگاه میکردم تا….

چششم خورد به نور ماشینی که با سرعت به سمتم میومد و بعد اون دیگ هیچی نفهمیدم.

(آینده)

(آراد)

به سختی چشمامو باز کردم.
سرم خیلی سنگین بودو درد میکرد.

هنگ کرده بودم نمیدونستم اینجا کجاست و من چیکار میکنم!؟

چیزیو به یاد نمیاوردم.

خودمم نمیشناختم چه برسه به اینکه بدونم توی این بیمارستان چیکار میکنم!؟

_آقای دکتر حال پسرم چطوره!؟؟؟؟؟

_خداروشکر بهوش اومدن میتونید برید ببینیدش.

ای خدااایاا شکرت بالاخره جواب دعاهامو دادی.

_پسرممم آرادم عزیزم بالاخره بیدار شدی مامان؟خوبی!؟؟؟؟سرت درد میکنه!؟

_شما کی هستید!؟

_آررراد منم مادرت یعنی چی که شما کی هستید!؟؟؟؟

دکتتتتر دککککتر بچم چششش شده!؟

دکتر کمی معاینه ام کردو یکیو فرستاد تا از سرم اسکن بگیره.

اون خانمو برد بیرون باهاش حرف بزنه ولی من صداشون و میشنیدم.

_قطعی نیست ولی فکر کنم حافظه شو به طور کوتاه مدت از دست داده.

_ایییی خدددددا این چ بلایی بود سرمون اوردی خدااااا.

چی یعنی من یکیم که نمیدونم اینجا چه خبره و اون خانمه یعنی مادرمه و من نمیشناسمش!؟؟؟؟

سرمو محکم بین دوتا دستام گرفته بودم و فشار میدادم.

_یکی منو برد تا از سرم اسکن بگیره
من چند وقته اینجام!؟

_شما الان دوهفته است که بیهوشید آقا.

_اسمم چیه!؟

_آراد.
آراد رادمنش.

_ولی من هیچیو به خاطر نمیارم.

_درست میشه لطفا صبور باشید شاید بخاطر بیهوشی باشه یا اتفاقات تلخی که شاهدش بودید و مغزتون میخواد خود به خود
همشو فراموش کنه.

شما باید ارامش خودتونو حفظ کنید.

(کمند)

چشمامو که باز کردم بدنم قدری کوفته بود و درد میکرد که حدو نصاب نداشت
.انگار توی یه بیمارستان بودم.

سعی کردم تکون بخورم ولی دیدم یه دست و یه و پامو و گچ گرفتن این یعنی شکستگی دارم.

وای آرررراد.

_کسی اینجاست!؟؟کسی صدامو میشنوه!؟

یهو مامان شوکت با دستای باز و چشمای گریون درو باز کرد و فوری دوید سمتم.

انقدر توی بغلم حق زد که پرستار با زور ازم جداش کرد.

_ اللهههههی مامان دورت بگرده.
الهی مامان پیش مرگت شه.
کاش مامانت میمرد و این روزارو نمیدید
جواب باباتو چی بدم هان!؟
بگم چطوری مراقب امانتیش بودم!؟؟؟

_خانم لطفا اروم باشید مریضمون باید استراحت کنه بیایید دیدید که بیدار شد بالاخره حالشم خوبه بریم یه فشار بگیرم از شما
پس میافتید.

_نه نه من خوبم به خدا خوبم میشینم کنار دخترم قول میدم جیکم درنیاد.

_مامان خوبی!؟اروم باش.

_خوبم دورت بگردم خوبم.
تقه ای به در خوردو سرهنگ با یه روی شرمنده وارد شد.

_من مقصرم دخترم همش تقصیر منه شرمنده اتم.
_سرهنگ آراد چطوره!؟؟؟؟
_خدا خواسته امروز جفتتون باهم بهوش بیایید.

_مگه بیهوش بود !؟چند وقت!؟فرهادو دارو دسته اش چیشدن!؟
من چطوری اومدم اینجا…
اون ماشین….

_اروم باش دخترم همه چیزو آروم آروم واست توضیح میدم.

_نه الان بگید.

_وقتی ازون خونه فرار میکنی یه ماشینی تو همون جاده بوده و ترمز میبره میزنه به تو.

پاهات و دستات شکسته بود و سرت اسیب دیده بود دو هفته ای هست بیهوشی.

ما ردیاب کار گذاشته بودیم تا بتونیم پیداتون کنیم یکم دیر شده بود و تو رفته بودی آرادم خونی افتاده بود زمین.

ولی هنوز نتونستیم اون فرهاد نامردو دستگیر کنیم.

اما نگران نباش نمیتونه از چنگمون دربره
.به لطف تو قدری ازش مدرک داریم که دیگ جونی واسش نمونه.

ما تورو…
_دخترم پزشک که معاینه ات میکرد گفت..

_نمیخوام دربارش حرف بزنم لطفا…

با چشم اشاره ای به مامانم کردم که چیزی نگه.

_من میتونم ارادو ببینم!؟

_اونم تو همین بیمارستانه!؟

_پس لطفا منو زودتر ببرید پیشش.

_میبرم خواهشا اروم باش یه مشکلی هست.

_ای خددددا چیششششده ارادم چش شده!؟

_درست میشه نگران نباش ولی فعلا اون هیچیو یادش نمیاد حتی اسم خودشو.

(چند سال بعد)

_کمند جاان عزیزم بدوو بیا سپینود خراب کاری کرده.

_بشورش دیگ بابا آراد میبینی که دارم ساک میبندم .

_عشقممممممم نفسسسسم واسم نوتلااا میخرمااا.

_خیلی خب بابا خ…شدم.

_عه عزیزم دور از جون.

_اووونگگگگ اوووونگگگگگگگ…

_بیا انقدر سرو صدا کردی سپنتاام بیدار شد.

_من میرم دخترمو بشورم تو شیر درست کن ببر واس پسری.

_هوووف باشه ولی باید یه فکری به حال پرستار بکنیمااا.

_اونم به وقتش.

یک ماهی که بود که من زایمان کرده بودم
یه مدت طولانی سر بارداری مو نزدیک شدن به زایمانم بیماری کرونا زیاد شده بودو میترسیدیم جایی بریم.

حتی دیدن مامانامونم با ماسک میرفتیم با اینکه واکسن زده بودیم ولی بخاطر بچه ها خیلی رعایت میکردیم.

دیگ اکیپ پیشنهاد کردن باهم یه سفر بریم کیش بعد مدت ها دور هم جمع شیم و رفع دلتنگی کنیم.

مامان شوکت و مامان بابای آراد قرار شد مراقب سپینود و سپنتا باشن دوقولو هامون.

داشتم به شیر خوردن سپینودم نگاه میکردم بچه هام عین عمه اتوساشون و بابا آرادشون بور و چشم رنگی بودن.

هر کی میدید میگفت اسپند دود کن چشم نخورن.

همه ی خانواده رو چشاشون نگهشون میداشتن و با اومدن اونا زندگی هممون یه رنگ و بوی تازه ای گرفته بود.

بچم عین فرشته های مظلوم چشمامو بسته بود و من به ارومی موهای مور و کم پشتشو ناز میکردم.

بچه ها عادت داشتن به نوازش دست های من و اراد همیشه اینطوری خوابشون میبرد.

_آراد سپینودم شیرشو خورد و خوابید.

خوبه سپنتاام باز خوابش برد.

بدو بریم ساکامون و ببندیم.

من جمعش کردم وسایلتو تا کن بزار روی تخت بچینمشون میرم دوش بگیرم.

_عشقممممم خب منم بیام باهات چی میشه!؟

_وای اراد اذیت نکن دیرمون شده تازه بچه هاام شاید یهویی بیدار شدن یکیمون باید باشه.

_هووووف باشه.

از پشت بغلم کردو توی گوشم گفت.

_ولی توی این سفر باید حسابی از خجالتم دربیایی.

_نوموخووووام نچ نچ.

فرار کردمو فوری خودمو به حمام رسوندم
مثل همیشه با دوش گرفتن جونی تازه کردم و حوله پیچ از حموم خارج شدم.

آرایش ملایمی کردم مثل همیشه خیلی صورتم به آرایش نیاز نداشت بعد زایمان حتی صورتم لکیم برنداشته بود و
خداروشکر زیبا تر شده بودم.

توی این یه ماه شکمم انقدر تو رفته بود که هیچکس باورش نمیشد من دوقلو زایمان کردم.

یه مانتو لی آبی با یه مانتو کتی سفید و تابستونی تنم کردم.

یه شال آبی آسمونی و حریر ام سرم انداختم.

_بیا کمند ایناام لباس های منه.

_نگاهی به مردم انداختم.

روز به روز پخته ترو جذاب تر میشد.

پیرهن استین کوتاه و سفیدی که واسش گذاشته بودم تن کرده بود با یه شلوار لی جذب.

عینهو تازه عروس دامادا ست کرده بودیم.

از روی میز ادکلنی که واسش کادو گرفته بودم برداشتم و دوتا پیش روی گردن و پیرهنش زدم.

بعد خودم بوش کردم و اغوا گرانه دستامو رو دوتا سرشونه های ارادم گذاشتم.

بوسه ای از لب هام گرفت و همون وقت بود که تلفنمون زنگ زد و بچه ها صدای انگ و وانگشون بلند شد.

_هوووف بدو

. پری:ور پریده کجایی ما از کی منتظر شماییم.

_باشه بابا اومدیم شماکه مثل ما دوتا وانگو ندارید فوری حاضر میشید.

_باشه بابا غر نزن بیا.

مامان بابای ارادو مامان شوکت سه تایی اومده بودن دنبال بچه ها.

_مرسی شما چرا زحمت کشیدید.
میاوردیمشون.

_فداتشم عروس قشنگم شما برید خوش باشید گفتیم دیرتون میشه.

تاکسی ماام رسید ازشون خدافظی کردیم و راه افتادیم سمت فرودگاه.

همه ی بچه ها حاضر اماده اونجا واستاده بودن.

پری و اریا

سارا و شایان

اتوسا و سروش

اخ که چقدر دلم برای همشون تنگ شده بود.

اتوسا و سروش هنوز بچه دار نشده بودن به قول خودشون خیلی بیزی بودن و مشغول کار و تجارت.

سارا و شایان یه پسر بچه ی سه ساله داشتن به اسم کارن که پیش پدرو مادر شایان مونده بود.

از وقتی شایان و سارا باهم عروسی کرده بودن سارا شایان و راغب کرد تا با پدرو مادرش آشتی کنه و اوناام سارارو روی
سرشون نگه میداشتن.

پری و آریاام یه دختر دوساله داشتن که عین المانی ها بور و خوشگل بود خیلی بچه ی آرومی بود مدتی برای تعطیلات
اومده بودن ایران و دخترشون ملیسا رو پیش مامان بابای پری گذاشته بودن.

همگی بعد سلام و احوال پرسی و بغل سوار هواپیما شدیم.

_مسافران محترم لطفا همگی کمربند های خود را محکم کنید.

_دستای ارادو محکم گرفته بودم و سعی میکردم به ترسم از پرواز غلبه کنم.

_عشقم تا منو داری از هیچی نترس.

_اگر یه روزی دوباره منو فراموش کنی چی!؟

_اونوقت عین شاهزاده ی قصه ها منو میبوسی و من فوری تورو به یاد میارم.

_خیلی خری اراد که همیشه به روم میاری!!

_چیه خب مگه بد شد تو یهویی منو بوسیدی و من تورو تمام خاطراتمون و یادم اومد ببین الانم دوتا بچه داریم و میریم سفر!!

برگشتم تو اون روزای نحس…

تو روزایی که اراد بهم حمله میکردو میگفت از جلو چشمش دور شم من یه غریبه ام و دروغ میگم که زنش بودم.

با وجود عشقی که به آراد داشتم اون لحظه ها برام جهنم بود و بس.
شده بود همون استاد مغروری که فقط دلمو میشکست.

ولی من کم نیاوردم انقدر رفتم و اومدم و سعی کردم خاطرات و تداعی کنم ولی بازم آراد وا نمیداد.

یه روز خیلی پر بودم و زدم به سیم آخر رفتم پیشش و چسبوندمش به دیوار و با تمام وجود بوسیدمش.

چند ثانیه گذشت و همینطوری خیره توی چشمام موند و بعدش اونم با ولع شروع به بوسیدن من کرد. حین بوسیدن جفتمون اشک میریختیم.

اونجا بود که حافظه ی آراد برگشت.

همون وقتا که فرهاد فراری شده بود و پلیسا دستشون به اون نمیرسید با کلی اسم جعلی و قیافه ی گریم شده ظاهر میشد تا.

بهمون آسیب بزنه به قول خودم انتقام بگیره.
هه.

اونی که باید انتقام میگرفت من بودم ولی فرهاد کلا دیوونه شده بود.

پلیسا واسمون محافظ گذاشته بودن و حق خروج از عمارت و نداشتیم.

تا یه روز تو یکی از بندر ها موقع فرار گیرش انداختن و بعدشم کارش به اعدام کشید قدری ادم کشته بود و جرم کرده بود
که هیچ جوره نمیتونست از زیرش قصر در بره.

_عزیزم رسیدیم.

هتل شیکی بود دست تو دست آرادم وارد اتاقمون شدیم.
قرار شد همه جاگیر بشن و بیان بریم واسه ی ناهار.

به پیشنهاد من اول رفتیم به یه فست فودی حرفه ای.

من و اراد شریکی یه پیتزای ایتالیایی سفارش دادیم با سیب زمینی ویژه و بشکه.

بقیه ام تقریبا سفارش های مشابهی داشتن
عینهو قحطی زده ها افتاده بودیم روی غذا ها و با خنده و شوخی غذامیخوردیم.

بعدش که حسابی سنگین شدیم بچه ها پیشنهاد دادن بریم یکم دوچرخه سوار شیم
من و آراد دوچرخه ی دو نفره گرفتیم و کنار ساحل شروع کردیم به رکاب زدن بچه هاام کنارمون میومدن و هرزگاهی.

نزدیک هم میشدن جیغ میکشیدن تا تصادف نکنن بخصوص دخترا.

باد خنکی صورتمو و نوازش میداد و دستامو توی هوا برای لمس کردن این هوای دلپذیر تکون میدادم.

گاهی اوقات حس میکنم زندگی الانم یه رویایی بیش نیست و یهو با یه تصادف چشمامو باز میکنم و برمیگردم تو همون
کابوس همیشگی.

با صدای جیغ آتوسا به خودم اومدم سروش پیاده شده بود و داشت دنبالش میکرد.

_هووووووی خواهر منو اذیت نکن.

_به تو چ زنمه کارش دارم.

ارادم پیاده شدو دوید دنبال سروس بقیه ی بچه هاام به اینا نگاه میکردن و میخندیدن.

برای هر روزمون یه برنامه ای چیده بودیم یه روز خرید توی پاساژ یه روز ساحل گردی یه روز بازار دست فروشا یه
روز غار های دیدنی.

اون شب من کنار عشقم خیلی آروم خوابیدم
بعد مدت ها دوری حسابی تشنه ی هم بودیم و اراد با چشمایی سرخ و رگای باد کرده تمنای تن و روحمو میکرد.

هر وقت باد کردن رگای گردن و سرخی چشماشو میدیدم اون روز نحس به یادم میومد.

کلی پیش روانشناس رفتم تا تونستم دوباره یه رابطه ی سالم و کنار عشقم کسی که از ته دل میپرستیدمش، داشته باشم.

این سفر یکی از بهترین سفر های زندگی من بود.

زندگی تماما سفره…

مسافر های این سفر ادم هایین که گاهی زودتر به مقصد میرسن گاهی دیرتر و گاهی اصلا مقصدی برای رسیدن ندارن.

بعضیاشون پامیزارن روی گازو از همدیگه سبقت میگیرن اما زود چپه میشن و میرن بیرون جاده.

بعضیاشون انقدر اروم میرنو کاری به کار کسی ندارن ولی یه ماشین بی دلیل میادو اونارو از خیابون زندگی خارج میکنه.

و اما خوش به حال مسافر هایی مثل من که با وجود تمامی دست انداز ها و پستی بلندی های زندگی.

بالاخره به مقصد میرسن و کنار مقصودشون سفری رویایی میسازن.

سفری که میخوایی تا ابد توش گیر کنیو تمام سختی های راه و پشت سر بزاری.

رئیس جذابم…
دوستت میدارم.

۱۴۰۱/۵/۲۰

🌸🌸🌸
پایان

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 223

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
26 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
فاطمه
10 ماه قبل

خسته نباشید 🌻✨

فاطمه
فاطمه
10 ماه قبل

خسته نباشید ✨🌹

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  فاطمه
10 ماه قبل

سلامت باشید🌹🌹

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

واقعا رمان قشنگی بود🤌
خسته نباشی نویسنده جااانـ🥹
پ.ن.: خدا منو ببخشه…من چقدر به اراد فحش دادم🥲😑🤌

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط 𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
Hasti
Hasti
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

رمان قشنگیه من بخونمش اگه قشنه لطفا بگو منم بخونمش

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  Hasti
10 ماه قبل

بخون پشیمون نمیشی🌹

Hasti
Hasti
پاسخ به  M.seyyedi
10 ماه قبل

دارم میخونم عزيزم پارت ۵ هستم تا الانش که عالیه موفق باشی گلم 😘🤗🥰

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  Hasti
10 ماه قبل

سپاس🌹

ساحل
ساحل
پاسخ به  Hasti
10 ماه قبل

بنظرم نخونش
وقتت هدر میره فقط

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

عزیزمم خوشحالم که لذت بردی😍😍😍

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  M.seyyedi
10 ماه قبل

قربونت گلم🥰🤌

همتا
همتا
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

وای من عاشق رمان شما هستم🥰🥰🥰🥰
خیلی قشنگه
تروخدا زود زود پارت بده

نویسنده ✍️
10 ماه قبل

💮خسته نباشی عزیزم👏🏻👌🏻
منتظر رمان های قشنگت هستیم💮

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  نویسنده ✍️
10 ماه قبل

مررسی گلم🌹

آتریسل
آتریسل
10 ماه قبل

خیلی قشنگ بود 😍 دیگه نمینویسین رمان؟

Arsalan
Arsalan
10 ماه قبل

رمانت معمولی بود
ولی خب خیلییی زیاد طولش دادی…
درکل
خسته نباشی

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  Arsalan
10 ماه قبل

ممنون

سمیرام
سمیرام
پاسخ به  Arsalan
10 ماه قبل

🤌🤌🤌👍

ساحل
ساحل
10 ماه قبل

چرت ترین رمانی که خوندم‌‌‌…
واقعا چطوری رفت تو پربازدید ها؟؟؟؟
خیلی چرت و پرت بود
مخصوص ‌کمند
اول گفت از اراد بدم میادووو حالم بهم میخوره ازش و دیگه نمیخوام ببینمش،باز چیشد که رفت باهاش ازدواج کرد؟؟؟؟؟
تروخدا نویسنده ها اینطوری رمان ننویسین😏🙄

ساحل
ساحل
پاسخ به  ساحل
10 ماه قبل

عه توهم اسمت ساحله😁
موافقم با این حرف
ولی خب نویسنده ها همینن
البته این اولین رمانیه که من خوندمو اینقدر چرت و پرته و هیچیش معلوم نی

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط ساحل
سابریا
سابریا
پاسخ به  ساحل
10 ماه قبل

کاملا باهاتون موافقم
من وقتی این رمان رو شروع کردم فکر کردم موضوع جالبی داره ولی وقتی طلاق گرفتن کنی شک کردم شاید دوباره به هم برگردم و نصفه های رمان بود که شکم به حقیقت پیوست
ماجرای پلیس خیلی یهویی و بی مقدمه وارد شد
انگار نویسنده برای کش دادن رمان یه موضوعی رو وارد داستان اصلی کنه!
و اینکه چند تا نکته ریزی هم داشت،
طلاق خواهر آراد و شوهرش ، اصلا درباره ی اون توضیح داده نشد و چطور اینقدر زود با سروش ازدواج کردن؟
کمند شخصیت مغروری داشت طی داستان خیلی از خودش تعریف کرد «تن بلورینم زیباتر شدم» اینا ممکنه خواننده رو از خواندن ادامه رمان پشیمون کنند، یا مثلاً سقط بچه اش؟ این باید موضوع مهمی باشه ناراحتی ولی کمند مثل اینکه یه لیوان شکسته باشه ولش کرد و از یاد بردش ،
راستی اون زنده که از آراد حامله بود چی؟ کلا داستان رو دور تند بود ،انگار نویسنده ایده ای برای ادامه رمان نداشت و . فقط میخواست رمان رو کش بده!
امیدوارم تو رمان های دیگه است موفق شی

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  ساحل
10 ماه قبل

این رمان انقدر حرفه ای نیست که بگی تکه ولی طوری که شما میگی چرته نبود. که اگر بود کاش وقتتو تلف نمیکردی تا پارت آخرشو بخونی😊

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  ساحل
10 ماه قبل

چطوری انقدر چرت بود که تا تهش خوندی!؟🤣
من خودم رمانی که نپسندم نمیخونم ولش میکنم جالبه

آدای
آدای
پاسخ به  M.seyyedi
10 ماه قبل

هشتگ حق گفتی
عالی بود رمانت👍

Hasti
Hasti
10 ماه قبل

واقعا رمانت عالیی بود خسته نباشی گلم😘👏👏

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  Hasti
10 ماه قبل

سپاس عزیزم😘

دکمه بازگشت به بالا
26
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x