نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان رئیس جذاب من

رئیس جذاب من پارت ۴۲

4.1
(205)

مزایده شروع شدو هر کس با کارتایی که دستش داشت یه قیمت بالاتر روی قیمت قبلی پیشنهاد میکرد.

فرهاد بهم گفته بود که باید چیکار کنم وتا چه حد مجازم قیمت و بالا ببرم.

خودش گفته بود یه کار کوچیک داره و زود برمیگرده نمیدونم چرا قبلا بهش شک نکرده بودم.

مگه برای مزایده نمیومد چرا میخواست من جای اون قیمت و اعلام کنم و خودش همچین لحظه ی حساسی نباشه!!!!

یکم گذشت و مزایده با تب و تاب انجام شد…

ولی فرهاد هنوز پیداش نشده بود.

یکی دیگ تونست اون شرکت مهم و صاحاب بشه و ما باختیم ولی مگه مهم بود!؟

اونکه اصلا بردو باخت واسش معنایی نداشت.

یهو دیدم یکی کنارم نشست و سرشو اورد نزدیک گوشم.

صورتشو بد کلاه سرش کمی پنهون کرده بود
یکم ترسیدم و خودمو عقب کشیدم.

_کمند منم آراد نترس بدو باید فرار کنیم.

_چیشده اراد!؟تو اینجا چیکار میکنی!؟

_بو بردن کمند باید فرار کنیم زود باش .

چی میگفت واسه خودش ای واای.

دستمو کشیدو سعی کرد طوری که جلب توجه نکنیم ازون جمعیت فاصله بگیریم
نزدیک در ک شدیم یادمه دو نفر دستمالای مرطوبی و محکم جلوی دهن و بینی مون گرفتن و ازون به بعد چشمام اروم بسته
شد.

بیدار ک شدم حس کردم توی یه فضای بسته ام.
چشمام و دهنم بسته شده بود همچنین دستام.

اولش موقعیت و درک نمیکردم تا یادم افتاد اینجا چ خبره و من اینجا چیکار میکنم!؟وای خدا اصلا اینجا کجا بود!؟

حس میکردم در حال حرکتیم.

سعی کردم داد بزنم و خودمو اینور اونور میکوبیدم ولی نتیجه ای نمیداد.

وای خدایاااا من چ غلطی کنم!؟

فرهاد…
اون اتاق مخفی…
اراد…

لو رفتن نقشه.

و اون دستمال های مرطوب و بیهوشی
اگر دارن من و میفرستن اونور اب پیش عربا چی!؟؟؟؟

خدایا خودت کمکم کن اصلا چطوری فهمیدن !؟

تنم هیستریک میلرزید.

چند لحظه قیافه ی مامانم اومد جلوی چشمام.

خدایا مامانم…

اون غیر من دیگ کسیو نداره

اگر فرهاد بخاطر کار من یه بلایی سرش بیاره چی!؟

خدایا اگر منو ببرن پیشش و جلوی چشمام مامانمو بکش…

نه نه نه این اتفاق نمیافته کمند خر اروم باش.

اصلا اراد کو اراد کجاست!؟

اومده بود منو نجات بده خددددا…

نکنه بلایی سرش اوردن کسی کنار من نبود تو این قفس.

اینو مطمئن بودم.

بازم تقلا و تقلا…

ولی فایده ای نداشت.

اشهدمو خونده بودم…

ازون لحظه به بعد بدترین اتفاق هایی که ممکنه سرم بیادو تصور کردم.

سعی کردم خودمو برای بدترین چیز ها اماده کنم.

ولی نمیدونستم قراره بلایی سرم بیاد که حتی فکرش رو هم نکرده بودم.

حس کردم به نوری از پشت دستمال خورد به چشمام توی سالن وقتی بیهوش شدم شب بود مطمئنم که هوا تاریک بووود.

حتما خیلی وقته بیهوشم و حسابی دور شدم که هنوز در حال حرکت بودم.

سعی میکردم جیغ بزنم وقتی بلندم کردن و منو روی دوششون انداختن حس کردم یه مرد قوی هیکله ولی جیغم توی دهنم
خفه میشد.

یکم که راه رفت من و پرت کرد زمین و موزاییک های سردو سفت و با تمام دردی که توی لگنم پیچید حس کردم.

یه صدای خفه ای به گوشم میرسید انگار دهنم اونم بسته بود.

وای یعنی اراده!؟

یهو یکی چشمامو محکم باز کرد.

اولش هجوم نور به صورتم باعث شد.
چشمامو نیمه باز کنم ولی بعدش

با دیدن فرهادی که با خنده ی تلخی بالا سرم و بودو نگام میکرد وحشت کردم.

_هوووووممممممم ممممممممم.

_به کنارم که نگاهی انداختم ارادو دیدم.

سرش داشت خووون میومد خدایا خووون خووونه.

چشماش درشت شده بودن و رگای گردنش باد کرده بودن سعی میکرد با من ارتباط برقرار کنه ولی دهنش و دستاشو بسته
بودن نمیدونم کی زدتش که انقدر خون و مالی شده.

با چشمای اشکی به فرهاد خیره شدم وسعی کردن تموم معصومیت و خواهشمو توی چشمام بریزم.

دریغ ازینکه این معصومیت اونو هی تشنه و تشنه تر میکرد.

اومد جلو تر و من سعی کردم خودمو عقب بکشم.

دستمال روی دهنمو باز کردو من به سرفه افتادم.

_فر…ه…..ااد.
فره…..اد
… من
….من
غلللط کر…..دم
.گ….وه خوردم

.یکم که نفسم بالا اومد تونستم بهتروصحبت کنم.

.از ترس صدام میلرزید و اون با خنده و چشمای ریز شده نگام میکرد.

.مارو ول کن خواهش میکنم فرهاد
مامانم…

.اون غیر من کسیو نداره.

.تورو خدا فرهاد غلط کردم.

_میدونی چطوری فهمیدم کار توا!؟

_چ…طووو..ری!؟

_اینطوری.

یه گوشواره ی تکی و بالا اوردو با خیره شدن بهش فهمیدم چه گافی دادم!؟

اون گوشوارا واس من بود.

فرهاد خریده بود تا توی مزایده توی گوشام بندازم.

حتما تو اتاق مخفی گمش کردم.

دستشو اورد نزدیک تر و اون گوش بدون گوشواره مو لمس کرد.

_حیف نیست این گوش های قشنگ خالی باشن!؟

.داشتم ارادو میدیدم که صورتش از عصبانیت سرخ شده بود.

رگای گردنش انقدری باد کرده بودن که حس کردم الانه که پاره بشن.

هر چی تقلا میکرد نمیتونست خودشو منو ازین منجلابی که توش گیر افتاده بودیم خارج کنه.

پس سرهنگ کو کجاست!؟اصلا چرا اراد اومد نجاتم بده اونا کجا بودن که بیان و ببینن چه بلایی داره سرمون میاد!؟

مگ نگفتن مراقبمونن پس چیشد!؟

این تازه اول ماجرا بود.

بدبختی وقتی شروع شد که فرهاد شروع به حرف زدن کرد.

با هر کلمه ای که زبون میاورد من و اراد ذره ذره میسوختیم حتی حرفش دیوونه کننده بود چه برسه به انجام اون.

اون اتفاق نحس…

اون چیزی که منو نابود کرد و ارادو برای همیشه متلاشی.

اونجا بود که تازه معنی نابودی و فهمیدم
نابود یعنی بودنی در کار نیست یه چیزی فراتر از مرده ی متحرک.

کسی که نابود میشه حتی تحرکشم حس نمیکنه.

گاهی دم و بازدم هم فراموشش میشه.

فرهاد لباس هاشو دونه دونه درمیاورد و اراد بیشتر سرخ میشد.

فرهاد قدم به قدم بهم نزدیک تر میشدو
رگ های اراد بیشتر باد میکرد.

اون لحظه اصلا تو فکر خودم نبودم فقط داشتم به ارادی نگاه میکردم که نمیدونستم با دستو پا و دهن بسته چطوری داره اینارو تاب میاره!؟

ای کاش که چشم هاشم بسته بودن.

درسته دیگ زنش نبودم.

ولی ناموسش بودم.

عشقش بودم.

درسته که اون هیچ وقت توی روم نگفت که چقدر عاشقمه.

ولی من عشق اونو شنیده بودم.

عشق اونو دیده بودم از تک تک رفتاراش محبت گرفته بودم.

من عین یه تیک یخ لمس بودم و سرمو به نشونه ی خواهش و التماس به سمت اراد گرفته بودم و به دو طرف تکون میدادم.

خدایا هستی!؟

این ماییم اینجا!؟

من و عشقم اراد!؟

به چه جرمی داری عذابمون میدی!؟؟

گذشت یعنی نگذشت.
هیچ وقت نگذشت.

آراد قدری سرشو کوبید به دیوار تا بیهوش شد.

اون عوضی رفته بود بیرون و درو پشتش قفل کرده بود.

تمام وجودم درد میکرد.

حق حق میکردم و تن بی جونم و سمت آراد میکشیدم.

سرش حسابی خون ریزی داشت…
با همون حال دویدم سمت درو داد زدم

_کمکککک نامردا
کممک عوضیا یکی دکتر خبر کنه
کمککک

صدام اکو میشد ولی هیچکس جواب نمیداد‌

سرمو بردم نزدیک صورتش هنوز نفس میکشید و این جای امیدواری داشت.

من حتی زمانی برای فکر کردن به خودم نداشتم.

باید زودتر یه راهی برای نجات آراد پیدا میکردم.

با هر بدبختی بود خودمو چسبوندم به دیوار و بلند شدم دنبال یه تیزی گشتم که باهاش بتونم دستامو باز کنم.

گوشه ی اتاق یه تخت اهنی یه نفره بود با یه تشک بدون روکش که انگار روش جای قل و زنجیر گذاشته بودن.

نمیدونم تا حالا چند تا دختر بیچاره رو اینجا زندانی کرده بودن.

خودمو به اون تخت رسوندم و همه جاشو رسد کردم.

پایین تشک یا سری صفحه های فلزی کنار بود که تشک و نگه داشته بودن.

.
به پشت کنار تخت نشستم و دستمو زیرش بردم

.
تخت ارتفاع داشت و این کارمو راحت تر کرده بود.

نمیدونم چقدر طناب دور دستمو روی اون صفحه ها کشیدم ولی بالاخره پاره شدو تونستم دستامو باز کنم.

فوری چسب دهنمو کندم و کنار تخت کلی بالا اوردم.

عین میت ها شده بودم تنم لرز داشت و یخ زده بودم.

.یکم مچ دستمو مالیدم و فوری سمت اراد رفتم.

.دست و پاشو دهنشو باز کردم و نگاهم به خیره به اون سر خونیش شده بود.

_اراد عزیزم پاشو.

_اراد عشقم.

بیدار شو منم کمند.

پاشو بیا باهم فرار کنیم اراد.

.همه چیزو فراموش میکنیم و این زندگیو از اول شروع میکنیم عزیزم.

اراد جوونم.

اصلا جوابی نمیداد….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا : 205

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x