رمان آیدا

رمان آیدا پارت 36

4.5
(35)

پدرش با چشم های کنجکاو خیره اش بود

اخر فکر نمی‌کرد کارش به همان زودی ها تمام شود

 

سعی کرد سوالی نپرسید.

چشم هایی آیدا فریاد می‌زد که حالش اصلا خوب نیست

پس در سکوت دستش را گرفت و از آنجا خارج شدند

 

هوای آزاد باعث شد کمی حالش بهتر شود

لیوان آبی را که از داخل اداره پر کرده بود به سمتش گرفت و در همان حال دستش را برای تاکسی تکان داد.

 

…..

بوی خورشت قیمه تمام خانه را پر کرده بود

مادرش خوب میدانست دخترکش عاشق چه غذایی است

 

بدون در آوردن لباس هایشان سر سفره نشستند

وقتی پدرش سوال شیدا را بی جواب گذاشت همه فهمیدند که فعلا جای هیچ سوال و جوابی نیست

 

غذا طمع بی نظیری داشت

اما چرا در آن حال بغض کرده بود و چشم های سام جلوی دیدش نقش بسته بود؟!

 

چشم هایش را محکم روی هم گذاشت و قاشق بعدی را به دهان برد

 

بعد از نهار مادرش اجازه ی کاری به او نداد،

از خدا خواسته راه اتاق را در پیش گرفت

شاید کمی خلوت برایش بهتر باشد!

……

یک هفته ای از آمدنش گذشته بود.

 

صندلی چوبی اش را کنار پنجره گذاشت و پرده را کنار زد

پنجره روبه خیابان باز میشد و عاشق همان نمای بیرونی اش بود

 

روی صندلی نشست و خیره ی آسمان شد

قرار بود با پدرش صبحت کند

 

البته تمام این مدت خودش به روز های گذشته فکر کرده بود

به تمام روز هایی که کنار سام بود.

 

گرچه ذره ای از احساساتش کم نشده بود اما بالاخره تصمیم گرفت!

 

شاید باید تمام چیزهایی را که می‌دانست می‌گفت.

چیز زیادی برای گفتن نداشت اما شاید همان ها هم کمکشان کند

 

دلتنگ سام‌ بود و این را چشم هایش فریاد می‌زد

 

بعد از تقه ای آرام در اتاق باز و پدرش با همان لبخند مهربانش وارد شد

 

به راستی که تمام لبخندها و مهربانی ها او را یاد سام مینداخت!

همان سام نامرد.

 

کنارش روی تخت نشست و نگاهش را به بیرون داد:

 

-سام برزیل نیست

 

متعجب به سمتش برگشت و با چشم های گرد شده گفت:

 

-چطور؟

 

بعد از چند ثانیه سکوت زمزمه کرد:

 

-گفتن که برزیل نیست و احتمال داره برگشته باشه ایران

 

قلبش دوباره به تپش افتاد!

تمام این یک هفته دوست داشت خودش را قانع کند که حرف زدن با پلیس هیچ کار درستی نیست

اما حرف های پدرش در نهایت قانع اش کرده بود!

شاید شیدا چیزهایی را به او گفته بود

گرچه چیزی به رویش نیاورده بود اما از تمام حرف هایش مشخص بود که همه چیز را میداند

 

سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.

اگر آیدا برای او مهم بود که باید یک زنگ کوچک میزد!

 

شاید او را فراموش کرده باشد.

شاید هم سام فکر می‌کند دور ماندن از آیدا بهترین کار است

 

قرار شد فردا با پلیس صحبت کند

گرچه از حرف زدن با مهرداد بیزار بود اما چاره ای نداشت

…..

حاضر و آماده کنار در منتظر پدرش بود

شیدا با لبخندی گله گشاد تماسش را پایان داد و نزدیکش شد

 

قبل از آنکه سوالی بپرسد تند گفت:

 

-عروسی افتاد یک هفته بعد

 

خوشحال بود از شادی خواهرش.

لبخندی زد و آرام گفت:

 

-به سلامتی

 

یک هفته ای تا عید مانده بود و همین طور تا عروسی خواهرش.

 

چند دقیقه ای طول کشید تا از خانه خارج شوند.

 

….

 

در اتاقش منتظر وروردش بود.

روی صندلی نشست و نگاهش را به میز روبه رویش داد

 

زمان زیادی طول نکشید که مهراد با همان اخم هایش وارد اتاق شد

 

با دیدن آیدا متعجب نزیکش شد.

 

اخمش کمرنگ تر شده بود و شاید تمام این ها هم دلیلی داشته باشد!

 

قبل از آنکه آیدا حرفی بزند سلامی آرام کرد و روی صندلی اش نشست

 

حرف زدن با مهرداد برایش بسیار دشوار بود

ناخن هایش را در پوست کف دستش فرو کرد و بعد از چند لحظه زمزمه کرد:

 

-بابت اون روز معذرت میخوام

 

گرچه کار بدی نکرده بود اما فکر میکرد رفتارش مناسب هم نبوده

 

مهرداد با لحنی آرام که هیچ با اخم هایش همخوانی نداشت گفت:

 

-امیدوارم این دفعه بتونی کمکم کنی

 

نگاهش را به چشم هایش داد و شروع کرد

 

آخ که هیچ دلش نمی‌خواست آنطور همه چیز سام را به او بگوید اما راهی برایش باقی نبود

 

در تمام آن لحظات با این فکر که”سام باهوش تر از این حرف هاست و هرگز گیر نمی‌افتد”خودش را آرام میکرد

 

بعد از پایان صحبت هایش بغض کرده سرش را پایین انداخت و در دلش از سام معذرت خواست

 

باید در شرایطش باشی تا درک کنی که چقدر احساس بد و دشواری ایست!

اینکه عاشق باشی و دنیا مجبورت کند جاسوسی معشوق ات را بکنی.

 

..

(کامنت فراموش نشه.فردا ایشالا بازم پارت میدم ✨)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 35

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

saeid ..

نویسنده رمان های بامداد عاشقی،شاه دل و آیدا
اشتراک در
اطلاع از
guest
27 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
7 ماه قبل

نمتونم حدس بزنم چی پیش میاد خسته نباشی

camellia
camellia
7 ماه قبل

اول❤

camellia
camellia
7 ماه قبل

مرسی سعید ژونم.😘منتظر فردام🤗ولی میترسم الان که همه چیز رو به پلیس گفته,سام.باهاش تماس بگیره😥😓🤕

آخرین ویرایش 7 ماه قبل توسط camellia
Fateme
7 ماه قبل

خسته نباشی سعید
کاش سامو نگیرن
نمیدونم اصلا یه جوری شه دستیگرش نکنن

مائده بالانی
7 ماه قبل

وایی خیلی قشنگ بود.
اگه آیدا سام رو لو بده و سام هم بفهمه کار آیدا بوده نبود انتقام بگیره! اون وقت دلم برا آیدا کبابه

افراممممممم❤️
افراممممممم❤️
7 ماه قبل

کاش اتفاق خوب بیفته🤗🤗🤗🤗🤗عالی نخسته💐💐💐💐

Tina&Nika
7 ماه قبل

دلم براشون میسوزه از این ورم تقصیر ایدا نیس نمیدونم دلم برا جفتشون کبابه

Tina&Nika
پاسخ به  saeid ..
7 ماه قبل

قربونت عزیزم
اخیی تینا بانو چه جالب 🥰🥰

نسرین احمدی
نسرین احمدی
7 ماه قبل

چقدر کم بود نویسنده عزیز خسته نباشی 🌹🌹

لیلا ✍️
7 ماه قبل

به مراتب از قبل پارت بلندی بود آیدا هم اسیر احساساتش شده و بهش خرده‌ای وارد نیست فقط امیدوارم سام به خودش بیاد هر چند بعید میدونم به این راحتی دست از باند کثیفش برداره

sety ღ
7 ماه قبل

از این مرتیکه کثافت بدم میادششش🤬🤬🤬🤬
مرده شورش رو ببرن الهییییییییییییی
سامی عزیز من😍😍

Aida
Aida
7 ماه قبل

ممنون از اینکه پارت گذاشتی لطفا زود زود پارت بزار که خیلی تصوراتم درگیرشه
خسته نباشی

Narges Banoo
7 ماه قبل

خیلی دلم میخواد به سام برسه ها اما خیلییی سخته 😐💔
آخه آدم قحط بود عاشق سام شد؟😕

دوستدار صداقت
دوستدار صداقت
7 ماه قبل

خداقوت ،عالی بود ،آن شاالله پارتا بعدی طولانی تر

دکمه بازگشت به بالا
27
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x