نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان آیینه شکسته

رمان آیینه شکسته پارت چهارم

4.8
(85)

رمان آیینه شکسته

پارت چهارم

******

# راوی

ماشینش  را  کنار خانه پارک کرد و از ماشین کرم رنگ و خرابش پیاده شد و به سمت در زنگ زده خانه شان رفت . و سنگی از کنار در برداشت و با آن در خانه را کوبید . چند لحظه بعد صدای نازک خواهرش آمد

_ کیه؟ صبر کن الان میام

و همان لحظه صدای دمپایی های پلاستیکی اش که روی زمین کشیده میشد آمد، گرشا تکخند آرامی زد . و چند لحظه بعد چهره ی متعجب گیشا  ، نمایان شد .

_ داداش!!

گیشا چشمانش از تعجب اندازه لاستیک شده بود ، چون هرگز برادرش در اوساط هفته به دیدنشان نمی آمد .

_ چیشده ؟ چرا تعجب کردی گیشا گلی؟

برادرش این را در حالی گفته بود که  سرش را به یک سمت متمایل کرده بود  . اما گیشا هنوز تعجب زده بود ولی چند ثانیه بعد به خودش امد و تن کوچکش را به تن برادرش چسباند  و دست های کوچکش را دورش حلقه کرد .

_ داداش ! واقعا خیلی خوشحالم که اومدی .

و در همان لحظه چهره پدرش هم در چارچوب در دیده میشد که داشت دست هایش را با لباسش خشک میکرد و با دیدن گرشا او هم حالات دخترکش را گرفت .

_ گرشا ؟ پسرم ؟ این موقع روز؟ اینجا!!!!

گرشا  لبخند دردناکی زد و حلقه دستش را از دور خواهرش باز کرد و یک قدم به جلو آمد و لب زد

_ توضیح  میدم براتون . توضیح میدم …..

و بعد صحبتش را ادامه نداد ولی پدرش فهمید مشکل خیلی بزرگی پیش آمده خیلی بزرگ….

*******

_ چی گفتی گرشا ؟ عقیم ….. تو….. طلاق؟ چی میگی پسرررر؟

گرشا قلاب دستانش را شل کرد و سرش را به سمت پدرش برگرداند و با صدایی آرام زمزمه کرد

_ آره بابا . آره..

پدرش اخمی بزرگی روی صورتش نشاند و گفت

_ چی میگی پسر؟

پدرش بلند این را داد زده بود  و گرشا ترسید از این خواهر دل نازکش بشیند و غصه ی نبودن نیکا را بخورد چون همین الان هم که آمده بود گیشا کلی سوال پیچش کرده بود که چرا نیکا را نیاوردی.

_ آروم باش بابا . آره طلاق گرفتیم . که چی؟

گرشا به ظاهر عصبی این را گفته بود ولی از درونش داشت فرو می پاشید . اما برای اینکه پدرش چیزی از حال بدش نفهمد باید تظاهر می کرد . پدرش مکث کوتاهی کرد  و گفت:

_  پسر !! خوبی تو؟؟؟

پدرش این را با حالت نگرانی گفته بود . و باز چندی بعد خودش جواب خودش را داد

_ این چه سوالیه که من از تو میپرسم؟!

گرشا پوزخند آرامی زد و دوباره نگاهش را به زمین دوخت که دست های چروکیده پدرش رو شانه اش نشست.

_ میدونی پسر ما مردا شاید تو خلوتمون گریه کنیم ، ناراحت بشیم . اما جلوی بقیه حتی پدر و مادرمون هم نمیتونیم این ناراحتی رو خیلی خوب نشون بدیم . حالا هم اشکال نداره.

اما گرشا عصبی از حرف آخر پدرش عاصی گفت

_ چی اشکال نداره ها؟ پدر من آخه چی اشکال نداره . از زنم طلاق گرفتم چون عقیمم درد نیست پدر من ؟ درد نیست که نتونی به عنوان یه پدر بچتو بغل کنی ها؟

و از خشم و ناراحتی دندانش هایش روی هم کلید شدند .  اما پدرش بر خلاف چند دقیقه ی قبل با آرامش عجیبی گفت

_ پسرم میدونی . هر وقت که از این زندگی و مشکلاتش خسته می شدم کفر میگفتم اما مادرت همیشه با یک جمله قانعم می کرد . میدونی چه جمله ای بود ؟

گرشا سرش را بالا آورد و به چپ و راست تکون داد تا پدرش جواب بدهد.

_ میگفت کفر نگو مرد ، کفر نگو . هر چقدر کفر بگی خدا همون چیزی رو که داری ازت میگیره .

و بعد همانطور که لبخند کجی رو صورتش بود و داشت بلند میشد  ادامه داد

_ بعدشم هیچوقت واسه نبودن هیچکس خودتو آنقدر ناراحت نکن . درسته که سخته اما اینو بدون که ما آدما هممون رفتنی هستیم . یا خودمون میریم یا خدا میبرتمون

و بعد از نفس عمیقی  صحبتش را کامل کرد

_ حالا تو سعی کن کسایی رو انتخاب کنی که خدا میبرتشون نه اینکه خودشون برن  پسر

گرشا با این حرف  پدرش  سرش را آرام بالا آورد و به چشم به پدرش دوخت که با لبخند آرامش بخشی به او نگاه می کرد.

” به تو گفته بودمکه دستم بگیر . کنار دلم باش و با من بمیر . به تو گفتم تا بدانی، به تو گفتم با بمانی….”

پدرش  با اینکه مثل مادرش آرام اش نمیکرد اما  باز هم در آن اندازه آرام می شد ….

” گفته بودم که آرامشم می رود  ، نقطه امن آسایشم می رود گفتم تا بدانی . به تو گفته بودم تا بدانی.
گفته بودم نرو خواهشا می شود. پیش من باشی سازشم می شود گفته تا بدانی به تو گفتم تا بمانی….”

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 85

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha Ashrafi

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
13 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سفیر امور خارجه ی جهنم
1 سال قبل

عالیه ضحی جون
خشته نباشی عزیزدلم💜🥹
فقط اگه میشه پارت ها رو طولانی تر کن

سفیر امور خارجه ی جهنم
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

مرسی مهربونم لطف داری🥹💜🥹💜

سفیر امور خارجه ی جهنم
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

نیکا رو فقط بزن به زمین گرم جان من
حرص دارم ازش میدونی😂🔪

قربونت بشممم مرسی🥹💜

sety ღ
1 سال قبل

اسم خواهر گرشا فقط🤣🤦‍♀️
یه خیابونی هست تو تهران به اسم گیشا و با خوندن این پارت همش یاد اون خیابونه میافتادم🤣🤦‍♀️

سفیر امور خارجه ی جهنم
پاسخ به  sety ღ
1 سال قبل

وای منمممممم😂😂🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️

دختر کوچیکه ی لوسیفر
دختر کوچیکه ی لوسیفر
1 سال قبل

عالی 👏👏❤
فقط میشه پارت هارو طولانی تر کنی؟

لیلا ✍️
1 سال قبل

خیلی قشنگه 😟😍

ای نیکا الهی رو تخته بشورنت 😤😤

دکمه بازگشت به بالا
13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x