رمان آیینه شکسته

رمان آیینه شکسته پارت ۱۵

4.7
(19)

رمان آیینه شکسته

پارت ۱۶

_ مثبته .  و خب یعنی قبول کردن …

گرشا شوکه تلفن را دستانش فشرد و پچ زد

_ قبول کردن؟

_ بله..

تا چند ثانیه نه صدایی از این طرف خط می آمد و آن طرف خط . تا اینکه گرشا با  خوشحالی به حرف آمد

_ خیلی متشکرم خانم شکوفا . واقعا لطف بزرگ در حقم کردین

شکوفا با لبخندی از پشت خط هم نمی شد جلویش را بگیری جواب داد

_ خواهش میکنم آقای معینی . انجام وظیف بود . دیگه کاری با من ندارین ؟

گرشا به یکباره چیزی از ذهنش رد شد و همان را به زبان آورد

_فقط میتونم شماره  و فامیلی اون خانم بزرگوار رو داشته باشم . تا دیگه بقیه کار ها رو خودم باهاشون هماهنگ کنم تا شما هم توی زحمت نیفتید .

لیا شکوفا با صدایی که از قبل هم بشاش تر بود لب زد

_ بله حتما . الان از خواهرم میپرسم . توی پیامک براتون ارسال میکنم

_ ممنونم . خیلی لطف میکنین .

شکوفا خواهش میکنمی گفت و گرشا بعد از خداحافظی منتظر ماند تا شماره را برایش بفرستد و در گوشی اش سیو کند. که در این فاصله در اتاق هم به صدا در امد

_ بفرمایید تو…

و چندی بعد بوی عطر آران در اتاقش پیچید

_ گرشا دیگه خسته شدم . قبلش که ما طراح نمیخواستیم طراح ریخته بود اما حالا …. الله و اکبررر

گرشا با لبخند کجی که تازه روی صورتش نشانده بود به آران اشاره کرد روی مبل بشیند و در حالی که گوشیش دستش بود و میزش را دور میزد تا رو به روی آران بشیند گفت

_ سلامتو خوردی عمویی

و بعد خنده مسخری ای کرد و آران با غیظ گفت

_ خفه شو گرشای سگ .  خدایا نگاه کن تورو خدا من عصبیم بعد این  ….

و بعد از حالت لم داده روی مبل خودش را درآورد و درست نشست و ادامه داد

_ اصلا بگو ببینم تو چرا تو این شرایط اینقدر خوشحالی . ما تو حالت عادی خنده ی تو رو نمیبینیم بعد تو روزی که کلی کار رو سرمون ریخته هر و کر میخندی . خدایا همه مریضا رو شفا بده

گرشا با خنده دستاش رو به معنای سکوت جلوی دوستش بالا آورد  و لب به دهن باز کرد

_ هوی ترمز بگیر . بسته بابا چرا اینقدر حرف میزنی  آروم باش . منم واسه این خوشحالیم دلیل دارم

آران ابرویی بالا انداخت و با پوزخندی زد

_ خب اقای خوشحال . بگو مام دلیل خوشحالیتو بدونیم خوشحال شیم

گرشا در حالی که کمی به سمت جلو متمایل میشد ، پاسخ داد

_ طراح پیدا کردم . دلیل خوشحالی بهتر از این

و بعد ابرویی بالا انداخت و به سر جای قبلی اش بازگشت و به آرانی چشم دوخت که از شدت تعجب دهنش مثل ماهی باز و بسته می شد

_ سرکارم که نذاشتی ها؟ آخه طراح که اصلا پیدا نمیشد

_ من کی تاحالا کسیو سرکارم گذاشتم که الان بار دومم باشه . حالا پیدا شد

آران همانطور که بشکن میزد و قری به گردنش میداد گفت

_ حالا کی هست ؟ همون فامیل خانم شکوفا؟

گرشا ” ها” ای گفت و آران ادامه داد

_ پس حالا که اینطوره بیا بیا قرش بده س….

گرشا با اخم تشری به او زد

_ استغفرالله اینا چیه میگی تو پسر

آران با دست برو بابایی به اون نشان داد و تا گرشا خواست جوابی بدهد صدای پیام گوشیش بلند شد و پیامی از طرف شکوفا دریافت کرد که محتوای ان را بلند خواند

_ سوین رامش . ۰۹……

_ این همون دخترست . ولی خدایی چه اسمی داره سوین

گرشا دوباره نگاهی به گوشیش انداخت و در دلش زمزمه کرد

_ آره چه اسم جالب و زیبایی . تا به حال نشنیده بودم  . یادم باشه بعدا معنیشو تو نت بزنم

و   بعد سپاسگزارمی  برای شکوفا ارسال کرد…..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 19

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha Ashrafi

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
22 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sety ღ
10 ماه قبل

بالاخره عروس خانوم بله رو داد🤣🤣🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

به بز ارادت خاصی داریا ضحی بزه😂😂😂

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

🤣🤣🤣

saeid ..
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

با اجازه مد وانی های عزیز یادت رفت احیانا؟😐🤣🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

بله بله یعنی ما رو هم با خودت قاطی کردی😲😲

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط نویسنده ✍️
sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

😑😑😑😑

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

منکه این پارت و خوندم😝😝🤣
همه گی زورتون بیاد🤣🤣

Newshaaa ♡
10 ماه قبل

آران چقدر خوبههه😂🤣❤
حس میکنم لیا روی گرشا کراشه🤦🏻‍♀️😂

Newshaaa ♡
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

مطمئن باشم یعنی؟حس میکنم چشم خریدار داره بهش بعدا دردسر نشه واسمون🤣😂

saeid ..
10 ماه قبل

یوهوووو ضحی پارت داده ..بد قولی نکرده 💃💃💃
عالی بود بزی 😂💐

لیلا ✍️
10 ماه قبل

گرشا ندیده براش مهم شد میخواد معنی اسمشو سرچ کنه 🤧😂

FELIX 🐰
10 ماه قبل

بالاخره سوین جان رضایت داد💃💃💃

دکمه بازگشت به بالا
22
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x