رمان آیینه شکسته

رمان آیینه شکسته پارت ۱۹

4.4
(14)

رمان آیینه شکسته

پارت ۱۹

_ خاله رفتیم پاساژ . بعد اونجا دایی داشت رفته بود دم یه مغازه ساعت فروشی . بعد به منم میگفت که درباره ساعت ها نظر بدم

سوین حدس هایی در ذهنش داشت و پیش بینی میکرد که چه اتفاقی افتاده اما باز تعریف کردم را به عهده وسامی گذاشت که پاهایش را درون آغوشش گرفته بود

_بعد یه دفعه یه خانم دست دایی رو کشید و همش فحش های بد بد می داد

و بعد یکی از دست هایش را از پاهایش جدا کرد  و به بالا برد

_ بدا بد خاله سوی

قبل از اینکه سوین بخواهد صحبتی کند سورین از پشت به سمت وسام خیز برداشت و خیلی آرام گوش وسام رو پیچاند

_ بچه ! تو با چه اجازه ای اینا رو به سوین میگی ها؟

اما وسام فقط دستش را روی گوشش گذاشته بود و آی و اوی می کرد و سوین هول زده رو به سورین گفت

_ ولش کن بچه رو سورین . گوشش و کندی

و سورین پر غیظ و عصبی گوش وسام رو رها کرد و با چشمان برایش خط و نشان کشید اما وسام بی توجه به او لب زد

_ حق با خانمه بود تو خلی خلی بیسعوری. ازت بدم میاد بیسعوررر .

وسام پایش را به زمین کوبید و به سمت آشپزخونه ، جایی که مادرش قرار داشت پناه برد و سوین از روی مبل برخاست و توی چشم های وحشی سورین خیره شد

_ تو عقل نداری نه؟! دیگه به بچه هم رحم نمیکنی!! برای قضیه اصفهان هم برات متاسفم!!!

سورین که انگار آتش خشمش فرو کش شده بود آروم روی مبل نشست و به سوین هم اشاره کرد روی مبل بشیند

_ متاسف باش ! راستی ستیا میگفت کارییدا کردی! خب تعریف کن

و بعد پا روی پا انداخت . و سوین که فهمید سورین بحث را پیچانده دیگر چیزی نگفت و روی نبل نشست چون اگر صحبت می کرد کارشان به دعوا ختم می شد و اصلا حوصله ی دعوا را نداشت

_ آره رفتم برای کار . دقیقا باید چی و تعریف کنم؟

وبعد یک تای ابرویش را بالا انداخت و سورین با خونسردی هر چه تمام تر جواب داد

_ اینکه اصلا کجا کار می کنی. صاحب کارت کیه؟ چه شکلیه و خب هر چیزی که می دونی

_امروز تازه رفتم برای مصاحبه چون طراحشون استعفا داده … اینا یه شرکت بازرگانی لوازم خواب دارن و یه تولیدی …
که صاحب اینا یه آقایی هستبه اسم آقای معینی . این آقای معینی من امروز تازه دیدمش پسر خوبی بود . خیلیم سنش زیاد بنظر نمیومد و همین

سورین با تعجب ساختگی گفت

_ و همین ؟ فکر نمی کنی چزی رو جا انداخته باشی؟

سوین کمی تامل کرد و گفت

_ نه چیزی نیست!

سورین زبونش رو، روی لب های خشکیده اش کشید و آن چیزی که سوین جا انداخته بود را به زبان آورد

_ چرا تو رو استخدام کردن . خب مگه خووشون طراح نداشتن ! اگه تولیدی بزرگی هست قطعا باید چند تا طراح داشته باشه !

سوین که تازه منظور سورین را متوجه شده بود دست هایش رو توی هم گره زد و روی کاسه زانویش گذاشت

_الانم چند تا طراح دارن ولی میخواستن که یکی باشه که کار بلد باشه و کار هاشون و تایید کنه که مشکلی نباشه!

۰سورین درسته ای گفت و انگشت شاره اش را روبه سوین گرفت

_ راستی ! نپرسیدی چرا طراحشون استعفا داده؟

سوین سریع و بدون تعلل پاسخ داد

_ چرا اتفاقا پرسیدم انگار که طراحشون از کار طراح های دیگه کپی می کرده بقیه هم شکایت کردن ازش اونم استعفا داده و رفته

سورین هومی از دهانش خارج کرد و متفکر اصواتی از دهانش خارج کرد

_ حالا بازم مشخصات این آقا و کلا تولیدیش و این چیزاشو براپ پیامک کن تا بیشتر دربارش تحقیق کنم خب.

_ باشه من هر چی میدونم و برات میفرستم .

و بعد از جایش بلند شد و همونطور که به سمت اتاقش میرفت داد زد

_ ستیا من خیلی خستمه میرم بخوابم ! واسه ناهار صدام نکنید . خودم هر وقت بیدار شدم گرم میکنم میخورم

ستیا باشه ای از سر داد و سوین وارد اتاقش شد!

(راوی)

_ ولش کنید بابامو نبرید !

در بغل مادرش بود و اشک می ریخت و التماس می کرد که پدرش را نبرند

_خانم عقب وایسید !

بی توجه به ان مامور با شکم بر آمده اش جلو رفت و با عجز پدرش را صدا زد

_ باباااااا!

پدرش در حالی که مامور های پلیس به او دستبند میزدند فریاد کشید

_ جان دلم ! نیکای بابا ! جان دلم برو دخترم برو برای بچت خوب نیست

و قبل از اینکه نیکا بخواهد چیزی بگوید مادرش او را به سمت عقب کشید و زیر گوشش زمزمه کرد

_ نیکا جان دخترم ! به فکر خودت و بچه ی تو شکمت نیستی به فکر ماهان باش . ببین چجوری از ترس میلرزه…..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 14

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha Ashrafi

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
112 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
9 ماه قبل

قلمت واقعا قشنگه ولی یه اشکال ریزی دیدم که گفتم بگم چون اگه اصلاح بشه رمانت قشنگتر میشه 😊 بیش از حد اسم شخص رو تو رمان ننویس مثلا هر بار سوین میخواد یه حرفی بزنه یا کاری نکنه اسمشو ذکر نکن

Fateme
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

موافقم

sety ღ
9 ماه قبل

عالی بود ضحی بزه عزیزم😘💖
چقدر خوب که یه بلایی داره سر نیکا میادش😁💃💃💃

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

ضحی پروفات به قول خواهرم گنگه چقدررر🤣🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

امیر تو رمان کیه؟؟؟🤣🤣🤦‍♀️

saeid ..
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

😂👌

Ghazale hamdi
Ghazale
9 ماه قبل

#حمایت از ضهی خله🥰🤍

sety ღ
9 ماه قبل

اومدم

sety ღ
9 ماه قبل

لیلا جدی کیس ازدواج رو یافتی؟؟😁😁😁

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

ستی خفت میکنم مگه دستگاه بچه‌سازم فوق عوقش یه دونه بعدشم ماشاالله الان هزار جور جلوگیری میکنند

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

لیلا شوهرت از امیرم بد تر میشه
جای دو تا چهار تا میکاره تو شیکمت🤣🤣🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

خفه‌خون بگیر عفریته🤢

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

جااااااااان🤤💋

sety ღ
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

سحر از دست رفتیاااا

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

اره میدونم😂
همشم تقصیر لیلاست با اون رمان نوشتنش علیرضا رو هم منحرف کرد

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

به خدا یه جور میگی انگار پورن مینویسم فقط اون صحنه‌ها رو جوری توصیف میکنم که مخاطب بتونه ارتباط برقرار کنه

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

خب دیگع
الان ما ارتباط گرفتیم اینجوری شدیم😂🫣

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

ولی مت همه رو سانسور میکنم😁🤦‍♀️
اونروز دوستم می‌گفت چرا یکی سریع این صحنه ها رو تموم میکنی گفتم چون خجالت میکشم🥺🥺🥺🤦‍♀️

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

من واقعا خجالت میکشم بنویسم
توی ذهنم بهش فکر میکنما اما واسه نوشتنش نمیدونم چرا خجالت میکشم🥺🥺

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

تو که حیا میا نداری تو چرا؟😅
من قصدش رو دارم اما خجالت میکشم🥺🤦‍♀️

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

من که اونو تا دلت بخواد نوشتم اما بقیش رو نمیتونم😅😅

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

باراکا چی هست اصلا🧐

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

مارک شکلات🤣🤦‍♀️

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

والا من به مارکش نمیرسم چیزی رو خوشم میاد باز میکنم میخورم😂

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

ژوووون🤤🤤🤤🤤

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

والا از خدا که پنهون نیست از شماها چه پنهون همین چند روز قبل دیدم یکی بهم پیام داده بابا اول نمیشناختمش بعد بفهمیدم یارو رفیق قدیمی داداشمه اصلا یه وضعی شد😂

دیگم یکم آشنا شدیم دیدم بهم نمیخوردیم تمومش کردم

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

چه خانواده روشن فکری🤣🤦‍♀️

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

از چه نظر؟

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

از هیچ نظر دلم خواست فقط اینو بگم🤣🤦‍♀️

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
9 ماه قبل

عه چرا پروندیش
میدادی به ستی یا ضحی یا سعید

sety ღ
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
9 ماه قبل

سعید مگه گ**ی عه؟؟؟🤣🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

میدونستی به یه نخبه کامپیوتر نوبل ندادن چون گ***ی بوده؟؟😁🤦‍♀️

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

تا تو باشی رو مخ من اسکی نری بز عزیز😁😁😁