رمان بوی گندم جلد دوم

رمان بوی گندم جلد دوم پارت شش

4.6
(62)

با وحشت لبش را گزید و آرش را سفت در بغلش گرفت

_امیر تو اونجایی؟

حتما چیزی از یادش رفته بود آره

صدایی به جز قدم هایش به گوش نمی‌رسید
قلبش داشت میامد توی دهنش

_کی اونجاست ؟

سایه کنار رفت و قامت درشت هیکلی جلویش قرار گرفت

خون در رگهایش یخ بست

پلکش پرید

_تو…تو !

لبخند زهرداری گوشه لبش نشست

_نترس عزیزم منم علیرضا

عین سکته ای ها نگاهش کرد آرش هم به گریه افتاده بود

دور و برش چه خبر بود علیرضا اینجا چکار میکرد !

_تو..تو چطور…اومدی اینجا ؟

هنوز هم بهت زده سرجایش میخکوب مانده بود

یک تای ابرویش را بالا زد و با نگاه کریه ای بهش نزدیک شد

_منو دست کم گرفتی بانو..
تا بهم زنگ زدی سریع خودمو رسوندم

چشمانش گرد شد هیچ یک از حرفهایش را نمی‌فهمید

کم کم اخمی میان ابروانش نشست، از خشم دندان هایش را بهم فشرد
مرد غریبه ای در خانه اش بود باید کاری میکرد

آرش را روی زمین گذاشت و با مشت های گره کرده به طرفش رفت

_برو بیرون عوضی…هیچ میفهمی داری چه غلطی میکنی ؟

پیراهنش را کشید و به سمت در هلش داد

_حسابتو میرسم…برو تا زنگ نزدم پلیس

خودش را عقب کشید

_عا عا عا انقدر خون خودتو کثیف نکن بانو

با جیغ حرفش را برید

_خفه شو آشغال عوضی…نشونت میدم وایسا

گوشیش را از کیفش در آورد دستانش میلرزید

_الان که زنگ زدم پلیس میفهمی باید حد خودت رو بدونی

گوشی از دستش کشیده شد

_بدش به من ببینم…میخوای زنگ بزنی چی هان…پای تو گیره گندم خانم…میخوای زنگ بزنی به کی ؟

دست از تقلا برداشت

گیج و گنگ نگاهش کرد

پوزخندی زد

_مدرک علیه ات به اندازه کافی زیاده…کار خودتو خراب نکن گندم محتشم

حس کرد هوا برای نفس کشیدن کم دارد
صدای گریه آرش را میشنید اما مات فقط به مرد مقابلش چشم دوخته بود

《 چرا هر چه فکر میکرد حرفهایش را نمیفهید ، مدرک چه مدرکی ؟!》

گوشی را مقابلش تکان داد

_نمیتونی زنگ بزنی…میخوای بگی یه نفر اومده خونم ؟ کی دزد….میخوای بگی این مرد همونیه که دیروز از دستش گل گرفتم عکسشم دارم میخوای نشونت بدم ؟

گوشهایش زنگ زد

هاج واج بهش زل زده بود لال شده بود که حرفی نمیزد

_عکس..چه..عکسی؟

خونسرد نگاهش کرد

این مرد علیرضا بود ؟

همان پسرک ساده که همه به پاکیش ایمان داشتن حالا در خانه گندم داشت چیکار میکرد از چه چیزی حرف میزد !

_کارت تمومه گندم محتشم…دورم زدی زندگیتو سیاه میکنم….کافیه زنگ بزنی به پلیس…تموم عکسها رو نه تنها نشون شوهر جونت میدم همه جا هم پخشش میکنم اونوقت…

نفهمید چکار کرد انگار که بهش جنون دست داده باشد با مشت به جانش افتاد

_تو غلط میکنی نامرد بیناموس…چه عکسی من چه کاری با تو دارم هان….

حرفش با قرار گرفتن دستمالی روی صورتش نصفه ماند

تقلا کرد خود را نجات دهد اما جز دست و پا زدن چیزی عایدش نشد

نگاهش هر لحظه تیره و تارتر میشد لحظه آخر نگاهش به خنده اش افتاد و دیگر چیزی جز سیاهی نصیبش شد

********

با سردرد شدیدی چشم باز کرد همه جا را تیره و تار میدید

احساس میکرد کسی دارد نوازشش میکند با گیجی لبهایش را از هم باز کرد

_امیر تو اینجایی ؟

برخورد نفس های گرمی به گردنش او را به حالت خلسه ای برد

_چشای خوشگلتو باز کن عزیزم

انقدر حالش بد بود که با همان چشمان
بسته اش آرام خندید

_بغلم کن دلم برات تنگ شده

اصلا انگار در این دنیا نبود مرد مقابلش از خدا خواسته در آغوشش کشید نمیدانست چرا انقدر میخندید فکر میکرد در ابرها سیر میکند عین یک آدم مست هیچ اختیاری از خود نداشت

لیوان مایعی جلوی لبش قرار گرفت

_بخور عزیزم حالت بهتر میشه

با صدای گریه ای گنگ به اطرافش نگاه کرد

ندایی در سرش صدا زد

بچه…بچه !!

مثل گیج ها سرش را در دستانش گرفت این چه خوابی بود انگار که جادو شده بود باید میرفت آره باید میرفت

این گریه آرش بود لیوان را پس زد و سعی کرد از روی تخت بلند شود دستش به عقب کشیده شد

_کجا خانوم کوچولو هنوز که سیر نشدم ازت

نمیتوانست تعادلش را حفظ کند

از پشت بغلش کرد و دوباره لیوان را به لبش نزدیک کرد

_بخور خوشگلم

با درماندگی تمام محتویات لیوان را سر کشید

تلخیش دلش را زد حس کرد بعد از خوردنش سرش سنگین تر میشد

جلوی دیدش تار شده بود دیگر حتی گریه های پسرک را هم نمی‌شنید

*******

با صدای گریه‌ای هوشیار شد نگاهی به دور و برش کرد و چنگی به موهایش زد

با دیدن آرش که بغض کرده وسط اتاق نشسته بود چشمانش را کامل باز کرد

پسرک انقدر گریه کرده بود که اشک چشمانش خشک شده بود

او کجا بود دست بر سرش گرفت آخ چقدر درد میکنه

نگاهش به خودش افتاد من چرا اینجام !!

کم کم همه چیز یادش آمد علیرضا اومدنش به اینجا اون دستمال نه ، نه خدایا

آن عوضی با او چکار کرده بود !

وحشت و استرس به دلش رخنه کرد آرش را در بغل گرفت و از اتاق بیرون زد

اثری ازش نبود سرگردان دور خودش چرخید انقدر حالش بد بود که روی نزدیک ترین مبل نشست

خدایا چیشده چرا نمیتوانست سر دربیاورد

لباسهایش!!

حس کرد نفسهایش کند شدن لباسهایش را کی عوض کرده بود

دوست داشت زار زار یک گوشه بنشیند و گریه کند کاش امیر بود باید از آن مرد شکایت میکرد

به سمت تلفن رفت تا خواست شماره اش را بگیرد در خانه به ضرب باز شد که از صدای مهیبش لرزه بر اندامش انداخت

شکه سرش را برگرداند با دیدن فرد روبرویش یکه خورد

تلفن در دستش خشک شد و فقط مات به چشمان خونیش و آن دست مشت شده اش خیره بود

تنها صدای گریه های آرش بود که سکوتشان را میشکست

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 62

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
78 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

یه لحظه اخرش رو خوندم لرزیدم…🥲

Ghazale hamdi
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

من قلبم تو دهنم بود

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

نخند به خدا خنده نداره🥺🥺

بی نام
پاسخ به  Ghazale hamdi
10 ماه قبل

شماکه حرص بخورچندتاپارت آینده قراره شماماروحرص بدی توی قانون عشق پس اشکال نداره این دربه اون در

Ghazale hamdi
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

😅😅😅😅😅
پارت های بعدی قانون عشق که تا جایی که بتونم میخوام گریتون رو در بیارم😁😁😁

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

آره 😅😅😁
ولی مگه میخونی قانون عشق رو؟

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

آره رمان وان میزارم
آره خب اونجا یکم سخته اگه از اول اینجا رو می‌شناختم همینجا میزاشتم
آره میخوام تلافی سایلنت بودنشون رو در بیارم😅😅😁

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

خیلی حرص ندادم ولی قسمت مورد علاقه خودمه و بیشتر رمان رو نوشتم که برسم به این تیکه😅😅😅😂

Ghazale hamdi
10 ماه قبل

من جای گندم استرس دارم🥺🥺🥺
کاش امیر حرفاش رو باور کنه🥲

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

توروخدا زندگیشونو خراب نکن🥲🥲

بی نام
10 ماه قبل

سلام خواهری خسته نباشی…..وااااااااااااااای دیدی همونی که گفتم شدخدایاحالامنم باشم باورنمیکنم امیرکه سهله

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

وای اگه بدونی دیروزچی شد

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

دیروز که رفتیم اون دختره هم اومدوای لیلا بخدابانگاهاش گلوله پرت میکردسمتم🥺

بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

دیروز امیرعلی ازم خواهش کردگفت تموم این چندسال شدم اونی که تو میخوای خالایه امروزتومثل من واقعی بشو منم خب باوجودمعذب بودنم دلم نیومد بهش نه بگم لباسی که برام انتخاب کرده بودزیادی بازبودولی خب دیگه پوشیدمش آرایش و مدل مووهمه روخودش انتخاب کرد دوستاش هم بانامزداشون وبعضی هاشونم بادوست دختراشون اومده بودن البته مهران وداداشای امیرعلی هم بودن

بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

خلاصه دیروزهرچی که امیرعلی دوست داشت شد منم باهاش مخالفتی نکردم کارمون که تموم شد دیگه ساعت 8شب بودبه اصرارآرمان دوست امیرعلی رفتیم خونشون راستش من نمی‌خواستم برم اماامیرعلی گفت تونیای منم نمی‌رم دیگه بچه ها خیلی اصرارکردن وگفتن یه دورهمی واسه آخرین روزای مجردیتون بیایدبریم هیچی دیگه رفتیم چشمت روزبدنبینه هرجورزهرماری که فکرشوکنی داشتن شروع کردن خوردن ولی امیرعلی بخاطرمن نخوردکلاازوقتی نامزدکردیم دیگه لب به اینجورچیزانزده آناهیتا خودشوخفه کرد بعدم توهمون حال اومدتوبغل امیرعلی نشست امیرعلی هم بلندشدازش دورشد وبهش گفت که این چه کاریه میکنه

بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

دختره پررو پرروبه امیرعلی میگه من که میدونم هنوزم عاشقمی پس چرا داری بااین دختره ازدواج می‌کنی بچه هاهمه جمع شده بودن دورش ولی مگه کسی می‌تونست بگیردش انکاردیونه شده بود امیرعلی بهش گفت دیونه نشوآنا رابطه ی منوتو خیلی قبل ترازاومدن نازنین به زندگیم تموم شده درموردچه عشقی حرف میزنی وای باورت نمیشه اومدسمت من بازمومحکم گرفت شروع کردچرت وپرت گفتن بعدم هلم دادعقب خوردم زمین امیرهم کنترلشوازدست داد دوتاخوابوندزیرگوش دختره دیگه دوستاش به زورامیروگرفتن دختراهم اومدن پیش من بیچاره هاهی ازم عذرخواهی میکردن

بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

بعدشم دیگه ما برگشتیم خونه امیرخیلی ناراحت بوددلم نیومددیشب تنهاش بذارم اول خواستم برم خونه ولی وقتی حالشودیدم باهاش رفتم خونشون میدونستم اگرپیشش نمونم فکرمیکنه ازدستش ناراحتم آروم وقرارنداره یعنی گندزده شد به دیروز امیرخیلی خوشحال بود ولی بیچاره آخرش زهرمارش شد همش می‌گفت ببخش نبایدمیذاشتم اون بیشعوربیاد ….

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

دقیقا هم همین حرفوزدم گفتم رفتاراون دختره برام مهم نیست دورف نمی‌گم دلم گرفت ولی پیش امیرعلی به روی خودم نیاوردم دیشب هم خونشون موندم چون اگه تنهام میذاشتم تاصبخ دیونه میشدمطئنم هرچندهمینجوریشم تاصبخ نخوابید همش عذرخواهی میکرد دلم براش سوخت خیلی ناراحت شد دیروزخیلی خوشحال بود انگارروابرابود ولی شبش خراب شد

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

واسه کارم پشیمون نیستم چون بجاش تونستم امیرم روخوشحال کن این واسم از هرچیزی مهم تره …..یه کاریم کردم به ستی چشم سفیدگوش دادم رفتم بوسیدمش ولی شد عین مجسمه تکون نمی‌خورد حس کردم داره چشماش ازکاسه میزنه بیرون ازتعجب🤦😯خودمم مردم ازخجالت وای که چه کارزشتی کردم خدایاااااااا😱

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط بی نام
بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

بعدشم فرارکردم ازاتاق اومدم بیرون اونم هنوز نیومده بیرون فکرکنم توشوکه😊

بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

راستی یادم رفت بگم عروسیمون شد پنج شنبه ی همین هفته امیرعلی میدونسته یادش رفته به کن بگه آخه سی تیرتولدامیر علی بود دوست داشتیم اونروز باشه ولی اصلاحواسمون به ماه محرم نبود ظاهراً امیرعلی میدونسته وهمه چیزو واسه پنج شنبه اوکی کرده ولی به من نگفته

بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

دارم ازاسترس خفه میشم وااااااااااااای من میمیرم

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط بی نام
بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

وای خداکنه اونجوری که تومیگی باشه هرچند امیرعلی بارهاگفته که تامن آماده نباشم به هیچی مجبورم نمیکنه ولی بازم خب تاکی میتونم فرارکنم آخرش که چی ولی خیلی میترسم

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

تواین چندروزم راهشویادگرفته بچه پررو🤦🙈

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط بی نام
بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

قشنگ رگ خوابموفهمیده آقا……وای وای اومدبرم

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

نه دیگه توجمع نمیکنه الان عاقل بافاصله ازمن نشسته منم اصلانگاش نمیکنم سرم توگوشیه

بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

وای خوبه ستی نیست وگرنه آبرمومیبرد

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

آره بخدا

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

الان کافیه نگاش کنم میگه بیا بریم اتاق من یه چیزی هست باید نشونت بدم بخداهمینومیگه…..

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

نه عزیزم این ترفنداقدیمی نمیشن 😂😂😂نه باباولش کن اونقت میگه زودرفتی متوجه حسم نشدم بیایه بار دیگه انجام بده🤦