نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان بوی گندم جلد دوم

رمان بوی گندم جلد دوم پارت یازده

4.5
(52)

آسیه با افاده ابرویی بالا انداخت

_اونجا نشین بر و بر نگام نکن نمی‌بینی بچت داره خودشو می‌کشه مادر نمونه ؟

آنقدر از دیدن پسرکش بهت زده بود که حتی جواب آن زن فضول را هم نداد

خواب بود یا واقعیت پسرکش اینجا بود در چند قدمیش

اشکانش سرازیر شد

آسیه چشم غره ای رفت و آرش را به دستش داد

با گریه پسرکش را در آغوشش فشرد
حتی نمی‌خواست بداند چطور امیر اجازه داده بود بچه اش را ببیند با دیدن آرش همه چیز فراموش میشد حتی دردهایش را هم فراموش کرد

سر و صورتش را بوسه باران کرد پسرک دستش را از روی لباس روی سینه اش میکشید دلش ریش شد معلوم نبود چقدر گریه کرده بود دلش به حال این بچه سوخت آخر او چه گناهی داشت که بین پدر و مادرش گیر افتاده بود

با عشق نگاهش کرد

پسرک در حال شیر خوردن یک دستش را مشت میکرد و با چشمان درشت مشکیش به مادرش زل میزد

لبخندی روی لبش نشست

_هر چی بشه بازم میای پیش مامانی

با شنیدن صدای آشنایی شانه هایش بالا پرید

_فقط به خاطر آرش کوتاه اومدم فکر الکی به سرت نزنه

با تعجب نگاهش را بالا آورد

آب دهانش را قورت داد و سریع شالش را جلویش گرفت

پوزخندی زد و نگاهش را گرفت

_اگه فکر میکنی بی‌گناهی و برات پاپوش درست کردن…بشین ور دل بچت براش مادری کن

ابروهایش بالا پرید دهان باز کرد تا چیزی بگوید که با بالا آمدن دستش ساکت ماند

_هیش نمی‌خوام چیزی بشنوم…اومدم اینجا تا بهت یه سری چیزا رو روشن کنم…اگه قبول کنی که هیچ….اگه نه راهتو بکش و از اینجا برو آرشم فراموش میکنی

با گنگی آرام زمزمه کرد

_چیو باید قبول کنم ؟

نیشخندی زد لب بالایش را به دندان گرفت نگاهش مثل قدیما شده بود همان‌قدر پرغرور همان‌قدر با جذبه و پرنفوذ

_از این به بعد کار بی کار…بست می‌شینی تو خونه تا یک هفته دیگه هم فقط حق داری پیش خانواده ات بری و بیای اونم با من

خواست لب به اعتراض باز کند که با دیدن نگاهش زبان فرو بست

با شنیدن ادامه حرفهایش خون در رگهایش یخ بست

_تو فقط اسمت به عنوان زن تو شناسناممه… از من هیچ انتظاری نداشته باش…نگهت داشتم چون نمی‌خوام آینده آرش رو خراب کنم….هر چند اگه آرش یه موقعی بفهمه …

اینجای حرفش مکثی کرد و ادامه نداد

دلگیر نگاهش کرد چرا برایش عادی نمیشد چرا به این نیش و کنایه هایش عادت نمیکرد !

سرش را پایین انداخت و آهی کشید

انگار دست سرنوشت میخواست روزهای دیگری را برایش رو کند حالا او باید میماند و قبول میکرد به خاطر بچه اش به خاطر خودش و پایه های این زندگی که سست شده بود ، باید میماند و زندگیش را درست میکرد نمی‌گذاشت شرایط آن طور که امیر میخواهد پیش برود همه این تحقیرها را به جان می‌خرید آن هم به طور موقت باید با دلش راه بیاید

این مرد بدبین شده بود شک به جانش افتاده بود باید کنارش میماند حتی اگر خودش هم نمی‌خواست این زندگی به راحتی به دست نیامده بود که به این راحتی از دستش بدهد آن هم به خاطر دشمنی یک عوضی باید میماند و نشان آن عوضی میداد که نمیتواند به هدف شومش برسد

*******

با پشت دست عرق روی پیشانیش را پاک کرد

با صدای فریادش دست از اتو کشیدن برداشت

سراسیمه به سمت اتاق دوید

دست به کمر با نگاهی غضبناک وسط اتاق ایستاده بود نگاهش را پایین آورد با دیدن کت مشکی توی دستش ابرویش بالا پرید

_چی..چیشده؟

دندان هایش را بهم فشرد

_دیشب کر بودی نشنیدی گفتم امروز قرار دارم…اون کت سرمه ایم کو برای چی اینو برام گذاشتی ؟

لبش را گزید و جلو رفت

_من…نشنیدم به خدا…دیشب گفتی همین کت رو…

با عصبانیت حرفش را قطع کرد

_بسه نمی‌خوام بشنوم…دوست ندارم یه حرفو برات تکرار کنم…زود باش کتمو اتو کن دیرم شده

چشمانش پر از آب شد با ناراحتی نگاهش را ازش گرفت و به سمت در رفت

چیزی به پشتش برخورد کرد تند سرش را برگرداند با دیدن کت مچاله شده روی زمین قلبش از هم فشرده شد

دلگیر نگاهش کرد

پوزخندی زد و بهش اشاره کرد

_بردارش….از جلوی چشمم هم گمشو بیرون
روزمو‌ خراب کردی با قیافه نحست

این حرف دیگر خارج از تحملش بود
چطور می‌توانست انقدر راحت رودرویش زل بزند و همچین حرفایی بزند

برای اینکه بیشتر از این اسیر تحقیرهایش نشود خم شد و کت را برداشت پایش را که از اتاق بیرون گذاشت بغضش سر باز کرد

دستش را جلوی دهانش گذاشت و بدو بدو
به طرف اتاق دوید

اولین کاری که کرد کت را مچاله گوشه‌ای پرت کرد و هق‌هقش را از سر گرفت

چقدر بود نمی‌دانست شمارش روزها هم از یادش رفته بود…دیگر تحمل نداشت با خود می‌گفت بعد از مدتی از خر شیطان پیاده می‌شود به اشتباهش پی میبرد اما انگار آتش جهنمش بیشتر شده بود با این فرق که آرشش را داشت

آخ که اگر پسرکش نبود یک دقیقه هم نمی‌توانست تاب بیاورد یک مرد عصبی و بدخلق که اگر خانه بود میشد بلای جانش هیچوقت فکر نمی‌کرد یک روزی کارش به اینجا برسد صبح طلوع آفتاب از خواب بلند میشد مثل یک خدمتکار در خانه کار میکرد

_گندم این کت من کو ؟

به خودش آمد

با ترس و لرز مشغول اتو زدن کتش شد باید به همه کارها می‌رسید تازه با همه این کارهایش باید ایرادها و نیش‌هایش را به جان می‌خرید آخر مردش اینطوری میخواست او را از پا در آورد اما او تسلیم نمیشد به خودش قول داده بود تا موقعی که حقایق آشکار شود تمام زورگوییهایش را تحمل کند

نگاهی به ساعت بالای سرش کرد ظهر شده بود و او از صبح مشغول کار بود دستی بر کمر خشک شده اش گرفت و روی صندلی نشست

نگاهش به خودش توی آینه افتاد

تلخ خندی زد

( _با این قیافت جلوی مهمونا آفتابی نشو خجالت آوره )

لبانش از بغض لرزید

با پشت دست اشکهایش را پاک کرد

نریز گریه نکن گندم…میخواد اذیتت کنه میخواد بهت زخم بزنه فقط همین…تو…تو که گناهی نداری…ببین…

دستانش را روی صورتش گذاشت حسابی بدنش آب رفته بود استخوان گونه اش از بس لاغر شده بود بیرون زده بود

باید هم خجالت بکشد دیگر گندم را نمی‌دید چشمش فقط آن دخترهای رنگ و وارنگ توی مهمانی ها را میدید آن هایی که هر بار خودشان را برای شوهرش به یک رنگ در میاوردن مردش هم خوشش می‌آمد که آنطور وقتش را با آن ها میگذارند

آخ که اگر آرش نبود حتی به خانه هم نمیامد به هر حال آرش بچه اش بود از او که نمی‌گذشت این گندم بخت سوخته بود که تنهای تنها بود

*******

خوردم قسم تا بعد از این
با چشم باز عاشق شوم
حالا که آمد دیگری
من میروم من میروم
خداحافظ خداحافظ

حالا که دست دیگری
بر هم زده دنیای ما
حالا که بر هم میخورد
آرامش فردای ما
خداحافظ خداحافظ

صدای خنده پر عشوه زن در گوشش زنگ میزد

گوشهایش را گرفت تا نشنود تا حس نکند بوی سوختن عشقش را

ای تکیه ‌گاه ناتوان
از ناامیدی خسته ‌ام
از بیم فرداهای دور
بارِ سفر را بسته‌ ام
گفتی که در سختی و غم
پشت و پناه من شوی
در کورِ راه زندگی
فانوس راه من شوی

حالا که پشت پا زدن
برای تو آسان شده
حالا که لحظه ‌های تو
از آن این و آن شده
خداحافظ خداحافظ

این صدای خنده مردش بود ؟

همان خنده هایی که هر چند وقت یکبار نصیبش میکرد حالا چه راحت سهم زن دیگری شده بود

_دلی شیطونی بسه….پاشو بیا اینجا

آن زن انگار هوای بازی در سر داشت با جیغ اسمش را صدا زد

_اگه میتونی منو بگیر امیری…

قلبش ریخت

انگار که راه نفسش را بسته باشند

دست بر گلویش گرفت

این صدای مردش بود ! نه ممکن نبود فقط او می‌توانست اینطور صدایش بزند حق نداشت نه این یه قلم در باورش نمی‌گنجید

دست بر دیوار گرفت و از جایش بلند شد در حضورش در خانه او داشتن بساط
کثافت کاری‌هایشان را برپا میکردن هرگز اجازه نمی‌داد هنوز که نمرده بود مرده بود؟

با غیض به طرف اتاق قدم برداشت

دستش روی دستگیره خشک شد

با بهت دستش را روی دهانش گذاشت

این حرف‌ها مال امیر‌ارسلان نبود بود ؟

بی معرفت این بود ادعای عاشقیت اون کیه که چشمتو گرفته گندم مرد هان ؟
چطور میتونی !!

زانوهایش داشت شل میشد باید کنترل خودش را حفظ میکرد وقت برای عزاداری زیاد بود باید به این مرد میفهماند خانه او جایی برای خیانتکاری هایش نیست

در را به ضرب باز کرد

با دیدن صحنه روبرویش پلکش لرزید
زنی با لباس کوتاهی جلوی همسرش داشت میرقصید

یک لبخند از روی حرص و عصبانیت روی لبش نشست یک لبخند که زهرش قلبش را به آتش کشید

سرش را کج کرد این تیله های مشکی عشقش بود نه مرد او مدت ها بود تنهایش گذاشته بود این مرد غریبه ای بیش نبود

نگاهش شاکی بود چرا؟

مزاحم عیش و نوششان شده بود !

صدای جیغ جیغوی زن بلند شد

_امیر این کیه ؟

سرش را به سمتش برگرداند خواست بگوید این زنی که جلوته همسرشه مادر بچشه ، عشقشه

عشقش بود ؟ نه عشق حرمت داشت

بازویش اسیر انگشتان دستش شد

_برو بیرون اینجا چه غلطی میکنی ؟

با تمام قدرت پسش زد

چه فکری کرده بود ؟ که این بار ساکت میماند نه این یکی را هیچ جوره نمی‌توانست تحمل کند

انگشتش را طرف آن زن گرفت

_اینی که باید بره بیرون این خانمه نه من

زن روبرویش اندام مانکنی داشت با موهای کوتاه و چشمان لنز شده حالا با نگاه بدی بهش زل زده بود

_تو کی باشی که بگی برم یا بمونم…من مهمون امیرم حتما تو خدمتکار اینجایی نه ؟

اخم هایش در هم رفت دستش را کنار پایش مشت کرد تا نکوبد روی صورت عمل کرده اش
این زن پررو را باید سرجایش می‌نشاند

_بهتره حد خودتو بدونی….من هر کی باشم تو این خونه زندگی میکنم پس حق ندارین کثافت کاریاتونو اینجا بیارید

با تمام شدن حرفش موهایش به عقب کشیده شد از درد اشک در چشمانش جمع شد

صدای نعره اش پرده گوشش را لرزاند

_خفه شو تا دهنتو پر خون نکردم مثل اینکه دوست داری بمیری

با حرص و بغض نگاهش کرد

سردی نگاهش تا مغز و استخوانش نفوذ کرد
خود را نباخت الان جای ترس نبود امروز گندم را از ریشه پایمال کرده بودن

نگاهش را در تمام اجزای صورتش چرخاند حرص و خشم در چشمانش موج میزد

لبخند تلخی زد

_به گندم خشکیده هم رحم نکردی ؟ میخواستی از ریشه ساقطش کنی نه !

فکش از خشم منقبض شد

زیر گوشش غرید

_بهتره تمومش کنی…چون اونوقت یه کار دست خودت و خودم میدم…زود باش از جلوی چشمم گمشو بیرون و به دنبال حرفش هلش داد عقب

سکندری خورد و دستش را به دیوار گرفت تا نیفتد

بغض داشت خفه اش میکرد حقش بود جلوی یک زن غریبه اینطور تحقیر شود ؟ نه نباید اینطور تمام میشد این بار کوتاه نمی‌آمد

کینه در چشمانش جوانه زد

قدم زنان به طرف زن رفت که حالا با پوزخندی دست به سینه کنار امیر ایستاده بود

نیشخندی زد و سرش را با تاسف تکان داد

_چقدر حقیر شدی که خودتو واسه مرد زن دار عرضه می‌کنی تو واسه خودت اصلا ارزشی قائلی ؟

صدای شاکی امیر بلند شد

_گندم ببر صداتو…دلناز توام برو بیرون من الان میام

زنی که تازه فهمیده بود اسمش دلناز است
با پوزخند نگاهی به سرتاپایش کرد و گفت

_ تو اصلا در حدی هستی که جلوم حرف میزنی ، بهتره بدونی بودنت اینجا فقط و فقط مزاحمته

مثل ماده زخمی به سمتش حمله‌ور شد

_دهن کثیفتو ببند زنیکه هرزه

صورتش شد رنگ لبو خودش را ازش جدا کرد و با لحن بدی جوابش را داد

_قبل از اینکه دهن گشادتو باز کنی و زر بزنی بفهم جلوی کی هستی‌..هرزه تویی که با یه بچه به شوهرت خیانت میکنی… حالا دو قورت و نیمتم باقیه

احساس میکرد بدنش دارد لمس میشود

حرفهای زن روبرویش به حدی سنگین بود که همانجا نفسش قطع شود

سرش را برگرداند چرا حرفی نمی‌زد چرا ازش دفاع نمی‌کرد ؟ چرا یک سیلی به صورت آن زن نمی‌زد مگر گندمش نبود مگر نمی‌گفت حق نداری گریه کنی حالا چرا شکستنش را میدید و دم نمیزد !!

همان جا دو زانو افتاد روی زمین

_امیر این زنه رو از اینجا بیرون کن‌..یا جای من اینجاست یا این

عصبی موهایش را در چنگ گرفت

_ساکت شو دلناز…برو بیرون من خودم میام

دخترک با حرص پایش را به زمین کوبید

_یعنی چی تو..

فریاد کشید

_میری یا نه ؟

ساکت شد نگاه پرخشمی به گندم کرد و به طرف بیرون اتاق پا تند کرد

سرش پایین بود دیگر حتی نمی‌خواست نگاهش کند او امروز مرده بود حتی نمیتوانست خرده شیشه های قلبش را جمع کند

یقه اش در مشتش چنگ خورد

_بهت رو دادم اینطور هار شدی واسه من نه ؟

هار شده بود؟

در تمام این مدت سرش را پایین انداخته بود لام تا کام حرف نزده بود و خودخوری کرده بود حالا هم موقعی به خودش آمده بود که دید ای دل غافل همه چیزش را از دست داده بود

نگاه بی فروغش را بهش داد

با صدای ضعیفی لب زد

_یه روزی میرسه پشیمون میشی از این کارات اونوقت جایی واسه جبران نمیمونه

تک خنده عصبی زد

_من یا تو ؟

پوزخندی به دنبال حرفش زد

_تو حتی جایی واسه پشیمونی نزاشتی
چیه حقیقت برات تلخه گندم محتشم ؟

بیصدا فقط نگاهش کرد تا چه اندازه می‌توانست سنگدل و بی رحم باشد !

یقه اش را ول کرد و با خشم غرید

_آخرین بارت باشه توی کارم فضولی میکنی فکر کنم فراموش کردی باید یادت بندازم…از اول قرارمون چی بود هان…تو همه اینا رو می‌دونستی و قبول کردی…این بشه توبه ات
دفعه دیگه تضمین نمیکنم بلایی سرت نیارم

یک قطره اشک از چشمش چکید

بغضش را قورت داد

_تو خیلی وقته منو کشتی نیازی به بلا نیست

با لحن تلخی بهش توپید

_برو بیرون حوصله چرندیادتو ندارم…
به اندازه کافی امروز رو گند زدی…برو تا بدتر از این نشده

_چرا ؟ مزاحم خوش گذرونیات شدم پسر حاجی…حالا هرزه کیه هان ؟

توی صورتش نعره زد

_خفه شو تا نکشتمت

نترسید این بار پی هر بلایی را به تنش مالیده بود

بدتر از خودش فریاد زد

_بیا…بیا منو بکش…

کوبید به سینه اش

_منو بکش…منتظر چی هستی ؟

جیغ زد

_بکش و راحتم کن

دستش در هوا مشت شد

چشمانش را با عصبانیت بهم فشرد و با لحن کنترل شده‌ای گفت

_برو بیرون گندم…انقدر روی اعصاب من راه نرو

انگار گندم امروز جور دیگری شده بود
دیدن آن زن کنار شوهرش او را به کل دیوانه کرده بود

_نمیرم…نمیخوام….حق نداری بهم خیانت کنی

سیلی محکمی به صورتش خورد

یک لحظه سرش گیج رفت

صورتش با شدت به کف اتاق برخورد کرد

اجازه هیچ واکنشی بهش نداد از یقه اش گرفت و بلندش کرد

_چیه حسودیت شده…چه فکری کردی با خودت ؟….نه گندم محتشم دیگه اون امیر مرد…نمیتونی ازم سواری بگیری…بهت گفته بودم پا رو دمم نزار….مثل اینکه تنت میخاره

نگاه دلخوری بهش کرد

سرش را به چپ و راست تکان داد

_من هیچوقت بهت خیانت نکردم…اما تو کردی نه یکبار صد بار

دستش بالا رفت

_خفه شو گندم تا همینجا چالت نکردم

جیغ زد

_بزن…بزن منتظر چی هستی ؟

دستش را گرفت و روی صورتش گذاشت

با چشمانی به خون نشسته نگاهش میکرد

_بزن دیگه…تو که قبلاً هم اینکارو کردی
چرا اینطوری نگام میکنی ؟

دندان هایش را بهم فشرد

دستش را به ضرب رها کرد

صدای دادش چهارستون بدنش را لرزاند

_سلیطه بازیتو بزار کنار…بد قاطیم گندم

صدای دلناز از بیرون اتاق می‌آمد

نگاه غضبناکی بهش کرد و به سمت در رفت
قبل از اینکه برود به سمتش برگشت و انگشتش را جلویش تکان داد

_بعدا به خدمتت میرسم…صدات در نیاد

به سرعت به طرف در رفت ولی دیگر دیر شده بود

محکم به در کوبید

_وایسا چرا در و قفل کردی ؟

چندباره به در ضربه زد

_بهت میگم وایسا…حق نداری بری…امیر ؟

هق هقش بلند شد

همانجا از روی در سر خورد و روی سرامیکای سرد اتاق نشست

با مشت به در کوبید

_نمیتونی بری…نمیتونی با اون زن بری

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 52

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
76 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سفیر امور خارجه ی جهنم
سفیر امور خارجه ی جهنم
11 ماه قبل

برو ایشالا جنازه ت برگرده مرتیکه ی هیز بی ناموس
گندمم دیگه نباید برگرده بازم میگم

تارا فرهادی
11 ماه قبل

اولین کامنت
برم بخونم😂😂

تارا فرهادی
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

وااای از کجا فهمیدی البته جای تعجب نداره اینقد خوب نوشتی که میدونی مخاطبت عصبی میشه بی نظیری لیلا جونم❤️

saeid ..
11 ماه قبل

بیچاره گندم🥺
راستی چقدر قلمت شبیه رمان دلارای هستش
کلا تیکه کلامایی که اونجا به کار میرفت احساس میکنم طرز نوشتنت مثل اونه
نکنه اونم شما نوشتی؟

saeid ..
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

چون فک کنم شما بودی اون روز گفتی
امیدوارم مثل رمان دلارای نشه
برا همین گفتم
راستی تو اون سایت که رمان دلارای رو میزاره هم میشه رمان گذاشت یا فقط این سایت؟

saeid ..
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

آهان اره می‌دونم کوچه باغ رو گفتی..میگم یعنی فک کردم دلارای رو هم نوشتی برای هم نمیخوای کوچه باغ هم ناقص بمونه 😊
جدی..فقط من نمی‌دونم آیدی ادمین رو از کجا بیارم..میدونی؟

saeid ..
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

ثبت نام کردم
ولی قادر کیه؟ من نمی‌شناسم
اگر زحمتی نیست راهنمایی کنید

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  saeid ..
11 ماه قبل

قادر مدیر سایت هستش
هم رمان دونی هم مد وان و رمان وان

تارا فرهادی
11 ماه قبل

امیر دیوث خر گاو نفهم رو اعصاب یعنی خاک تو سر گندم اگه وقتی امیر همه چیو فهمید بخواد باهاش زندگی کنه اووف اعصابم گوه شد 😡😡

تارا فرهادی
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

دقیقا فکرشم نمیکردم
نمیتونمم بخندم واقعا ناراحت شدم امیدوارم واسه هیشکی پیش نياد 🥺

saeid ..
پاسخ به  تارا فرهادی
11 ماه قبل

حرص آدم و درمیاره وقتی ی دختر این قدر ضعیف میشه..شاید گندم باید جوری دیگه ای رفتار میکرد
نه فقط گریه کردن..اگرچه که زن دیگه..

تارا فرهادی
پاسخ به  saeid ..
11 ماه قبل

دقیقا
باید به خودش می‌رسید و بعد دختر رو جرررش میداد اووووف اگه جای گندم بودم یه جای سالم تو بدنش نمیزاشتم موهاشو از ریشه میکندم صورتشو از ریشه میکندم😬😬

ملیس
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

سلام وخسته نباشید خدمت نویسنده ی عزیز سالهاست که دیگه رمان نمیخوندم آخرین رمانی که خوندم فکرکنم هفده سالم بود ولی الان مدتی هست که اومدتواین سایت ورمان شما وغرامت رومیخونم که هردوازنظرم عالی هستن…راستی یه رمان دیگه هم نوشتید اونم خیلی دوست دارم …قلمتون حرف نداره خیلی زیبا وجز به جز همه چیزو توصیف کردین که آدم درلحظه خودش رواونجا کنارآدمای داستان تصورمیکنه ..ازاون رمانتون پارتی نمیذارید ؟

ملیس
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

ممنون موفق باشی عزیزم

saeid ..
پاسخ به  تارا فرهادی
11 ماه قبل

واااالا🤣

Newsha
11 ماه قبل

خدا لعنتت کنه امیر عوضیییی😡😡😡😡

Newsha
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

بس که هوس بازه…آخه مرتیکه از پسرت خجالت بکش

بی نام
11 ماه قبل

سلام به خواهر عزیزم خوبی؟ رمان رونخوندم ولی مطمئنم اتفاق خوبی نیفتاده حالابعدمیخونم فقط خواستم اعلام حضور کنم

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

وااااای مگه ازکنارم تکون میخوره دیشب یکم رفت پیشش داشاش نشست اومدم توسایت تونبودی غیبت چرا؟الانم یکی از دوستاش اومده بیرون تونشیمنن گفتم تانیست بیام یه سری بزنم…نه هنوزاذیتاش شروع نشده الان فقط دارم تقویتم می‌کنه🤦

آخرین ویرایش 11 ماه قبل توسط بی نام
بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

نه بابا چه ابری حالم بده باورت میشه ازاون شب تاخالافقط واسه حموم ودستشویی ازروتخت بلندمیشم حالم اصلاخوب نیست😰

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

دقیقا اصلاکف دستام خیس خیس بود به حدی که اون تیکه ی روتختی که تودستم بود خیس شده بود خودمم مثل بید میلرزیدم یعنی امیرخیلی هم بیچاره مراعات کرد ولی خب بازم سخته دیگه ازاون شب دیگه باهام کاری نداره…وای یه چیز خنده دارم دیشب ساعت دو دیدیم زنگ خونه رومیزنن امیر رفت در روبازکرد حدس بزن کی بود؟

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

نه بابا مامانم کجابوده حدس بعدی

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

وااااای نگو یهو پیداش میشه …ولش کن حدس نزن حتما حدس بعدیت مهرداده…🤯

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

مهلت تموم شد عمه فرنوشم وااای خداااااا😂😂

بی نام
پاسخ به  بی نام
11 ماه قبل

هردومون هول کردیم گفتیم شاید واسه کسی اتفاقی افتاده بعد که اومدبالا گفت چه خبره بابا نمیرید ازاسترس اومدم پیشتون بخوابم یه وقت امیرعلی شیطونی نکنه توحالت خوب نیست🙈🙈🙈بعدشم روتخت وسط ما خوابید ازبس خندیدم دیگه جون نداشتم وای خدا بایدامیر و می‌دیدی داشت دق میکرد گفت بخداعمه کاریش ندارم شما برواون یکی اتاق عمم هم گفت اصلاحرفشم نزن من بایداینجاباشم تاخیالم راحت باشه تازه امشب هم میخوادبیاد🙈🤣🤣

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

هیچی دیگه صبح واسمون صبحانه آماده کرد خوردیم بعدم رفت گفت امشب هم میاد قیافه ی امیرعلی هم دیدنی

sety ღ
پاسخ به  بی نام
11 ماه قبل

من عاشق عمه اتم نازی😂😂😂

بی نام
پاسخ به  sety ღ
11 ماه قبل

مگه میشه عاشقش نشد بیچاره بچه دارنمیشه البته مشکل ازشوهرشه ها ولی تاحالا عمم دراین مورد حرفی نزده بس که مهربونه قربونش برم