رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۱۳

4.4
(34)

وارد یک مجتمع تجاری بزرگ شدن

ناخوداگاه کنار گندم شروع کرد به قدم زدن

سعید و زهرا هم پشت سرشان
با هم ٫ هم قدم شدن

نگاهی به دخترک کرد
قدش به زور تا بازویش میرسید

در مقابلش عین یک جوجه بود

صاحب فروشگاه که یکی از دوستان امیر بود با دیدنشان با خوشرویی بهشان خوش آمد گفت
وقتی فهمید دارد ازدواج میکند لبخند پررنگی زد و با شیطنت گفت

_پس بالاخره دم به تله دادی امیر خان

یک تای ابرویش را مغرورانه بالا داد

به گندم که نگاهش روی اجناس فروشگاه میچرخید نگاه کرد و دستش را دور شانه اش حلقه کرد جوری که دخترک تکان خفیفی خورد

همانطور که نگاهش به چشمان عسلی دخترک بود تار مویش را از روی پیشانیش کنار زد و با لحن جدی و پر صلابت همیشگیش گفت

:دم به تله ندادم تو تله انداختمش آرش جان

آرش با تعجب ابرویی بالا انداخت
سرش را به معنای تایید تکان داد

گندم هاج و واج به چهره اش که نزدیک صورتش بود خیره شد

باز هم آن عطر لعنتیش را زده بود

آن عطری که دل و ایمون گندم را
با خود میبرد

رادارهایش فعال شد

او در آغوشش چکار میکرد

سریع به خود آمد
به تندی از بغلش بیرون رفت

لرزی در درونش بود

با عجز نگاهش را از او که خیلی خونسرد داشت با صاحب مغازه حرف میزد گرفت

پس من چرا اینجوری میشم ؟

یعنی چی !!

یعنی همیشه تا نزدیکم شه
حالم اینجوری میشه

اینجوری که برام قلب نمیمونه

چنگی به سینه اش زد

تند میکوبید

خیلی تند انگار که میخواست بیاد بیرون و جلوی همه رسواش کنه

معلوم نبود زهرا کجا رفته

با دیدنش که همراه سعید از مغازه ای بیرون آمد چشمانش شد اندازه گردو

عه عه عه این دختره چرا نیشش بازه

اوفففف ببینش تو رو خدا
یه روزه قاپ پسره رو دزدید

بعد منو بگو اصلا نمیتونم جلوش درست و حسابی حرف بزنم

با حرص رویش را ازشان برگرداند که چشم در چشم آن تیله های افسونگر شد

کنجکاو به او نگاه کرد که با جدیت به جایی که او تا به حال خیره شده بود نگاه میکرد

بعد از چند لحظه لبخندی روی لبش نشست

با دو انگشت گوشه لبش را لمس کرد
دست دخترک را توی دستش گرفت

_به نظرم خیلی بهم میان

با تعجب سر تکان داد

_کی؟

با خنده ضربه آرامی به پیشانیش زد

_ من و تو خب دوست عزیزت رو دارم میگم که رفیقم رو اغفال کرده

بی توجه به حرفش
فکرش به اول جمله اش پرواز کرد

سرش را بالا گرفت

_یعنی من و تو بهم نمیایم؟

گنگ به چهره معصومانه دخترک زل زد

به چه چیزها فکر میکرد !!

با انگشت شصت و اشاره اش گونه اش را لمس کرد و نگاهش را ازش گرفت

_نه نمیایم تو در مقابل من عین جوجه ای

چشمانش درشت شد

اینکه انقدر رک بود هم خوب بود هم بد

سعی کرد از تک و تا نیفتد

با حاضرجوابی گفت

_بعد اونوقت تو چی هستی آقا بزرگ ؟

لپش را کشید و با شیطنت گفت

_خب وقتی تو جوجه ای
من میشم آقا گرگه دیگه

با حرص صورتش را از زیر دستانش جدا کرد

چه معنی داشت راه بی راه لپش را بکشد

همیشه همینطور بود از بچگی هر کس از راه میرسد لپ بیچاره اش را میکشید

گاهی دوست داشت مثل بقیه صورتش لاغر باشد اما چه کند هر جایش لاغر میشد به جز صورتش نه که چاق باشد نه خدا رو شکر غبغب نداشت ولی این تپلی و بزرگ بودن گونه هایش از مادربزرگش بهش ارث رسیده بود که البته خیلیم بهش میامد

دستانش را در جیبش کرد و مشغول تماشای قفسه های لباس شد در همان حال جوابش را اینگونه داد

_اما من از گرگ ها بدم میاد دوست دارم شوهرم شیر باشه یه شیر مهربون و قوی

نگاهش میخ چشمان عسلی دخترک شد

همان نگاه تیز که انگار دارد هیپنوتیزمت میکند

کنارش ایستاد

_ شیرها شاید قوی باشن ولی یه خصلت بد دارن میدونی چیه ؟

گندم با کنجکاوی به دهانش زل زد

چرا انقدر لحنش ترسناک بود ؟؟

_اونا شکارشون رو تقسیم میکنند
ته مونده اش رو میدن به لاش خورا و کفتارها ولی گرگ ها نه طعمه مال خودشونه سهم هیچکس نیست جز خودشون

نگاهش رنگ تعجب گرفت

حرفهایش لرزی بر تنش انداخت

چرا اینطوری حرف میزد ؟؟

زهرا با خریدهای توی دستش کنار گندم ایستاد و هوفی کشید

حسابی از کت و کول افتاده بود

_خداییش چقدر اینجا خوبه هر چی دلت بخواد هست آدم راحت میتونه انتخاب کنه

گندم با حرص بازویش را گرفت و همراه خودش کشید

_که اینجا خوبه نه عجب دوستی هستی تو میدونم باهات چیکار کنم چه هر و کری ام
با پسره راه انداخته

زهرا حق به جانب گفت

_چی میگی برای خودت بابا خواب دیدی خیر باشد پسره بیچاره فقط همراهم اومده بود انتظار نداشتی که دنبال تو و نامزدت
راه بیفتم

دستانش را در سینه قفل کرد
لبش را از حرص بهم فشرد

_بله تو راست میگی

این را گفت و راهش را به سمت دیگه ای
کج کرد

زهرا دست به کمر زیر لب دیوونه ای نثارش کرد و پشت سرش به راه افتاد

حاج عباس با لبخند به دخترکش که با ذوق خریدهایش را یکی یکی نشان میداد خیره شد

باورش نمیشد

گندمش داشت عروس میشد

با خود چه فکر کرده بود که همان دختر بچه ناز و کوچولویش میماند ؟؟

دخترش بزرگ شده بود آن قدر بزرگ که چشم پسر حاج کیانی او را گرفته بود آن خانواده در نظرش انقدر اعتبار داشتن که میتوانست با خیال راحت دخترکش را به دستشان دهد

گلرخ خانم با ابروهای بالا رفته به سرویس های طلای دخترش نگاه میکرد

_دختر حالا چرا دو تا سرویس خریدی

دستش را روی چانه اش زد و ادامه داد

_تو که انقدر پولکی نبودی دختر بده همین اول راه ولخرجی میکنیا

تا گندم خواست جواب دهد علی سرخوشانه گازی به خیارش زد و با همان دهان پر گفت

_ای بابا مامان دامادمون که خرپوله
چرا خرج نکنه گندم به حرف مامان گوش نکن همین اول راه گربه رو دم حجله بکش

گندم هاج و واج میانشان نشسته بود و نمیدانست به حرف کدامشان گوش کند داشت بحثشان بالا میگرفت که خود را وسط انداخت و گفت

_ای وای چرا بیخودی بحث میکنید

_ گلرخ خانم با اخم نگاهش را از علی گرفت

_عقل تو کله پسره نیست گندم یه وقت به حرفش گوش نکنیا تو میخوای زندگی کنی دامادمون هر چقدر هم پولدار باشه دلیل بر خوشبختی نیست با هم خوش باشین
همین کافیه

با عشق مادرش را بغل کرد

_آخه قربونت برم شما منو اینجوری شناختی بعدشم من که نخواستم دو تا سرویس بخرم تازه انتخاب من یکم ظریف تر بود آقا امیر خودش خواست برام دو تا بخره

مهتاب با حرف گندم ابروهایش بالا رفت

_اوه یعنی اینا سلیقه آقا امیره ؟
راستی تو چرا اونو آقا امیر صدا میزنی

لبش را زیر دندان کشید و برای اینکه از نگاه خیره بقیه فرار کند خودش را با جمع کردن وسایلش مشغول کرد

_همینجوری .. اینطوری راحتترم و در مقابل نگاه بهت زده شان به سمت اتاقش رفت

واقعا هم اینطوری راحت تر بود خب آخر هنوز یکماه هم از شب خواستگاریش نگذشته بود سختش بود او را به اسم صدا بزند مگر چیز بدی هست تازه مادرش هنوز که هنوز هست به پدرش میگوید حاجی

یک لحظه از فکر اینکه او هم به امیر بگوید حاجی خنده اش گرفت

وای که قیافه اش دیدنی میشد .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 34

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Leila Moradi

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
...
...
10 ماه قبل

نویسنده جونممم🙏🙏🥺🥺🥺

...
...
پاسخ به  نویسنده ✍️
10 ماه قبل

خیلی ممنون ♥️♥️
خسته هم نباشی نویسنده جون 😍♥️♥️

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x