رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۳۹

4.6
(66)

خودش را توی اتاق حبس کرده بود نمیخواست بیرون بیاید تا چشم در چشمش شود

انقدر گریه کرده بود زیر چشمهایش گود رفته بود

هیچوقت دستش را رویش بلند نکرده بود حالا به خاطر این موضوع….

چرا انقدر عصبانی بود !!  نباید میشد ؟

گندم تو غرورشو نشونه گرفتی هر کی بود همین رفتار رو میکرد

حتما الان داره سیگار میکشه و تو خودش میریزه میدونم هوففف

هر چقدر فکر میکرد به نتیجه ای نمیرسید اصلا این دختر چرا اومده بود مگه امیر نگفته بود شرشو کم کرده با وجودی که میدونه ازدواج کرده بازم نزدیکش شده

یعنی همه حرفهایش دروغ بود از فکرش هم تنش میلرزید امیر هر چقدر هم بد باشد اهل اینکارا نیست قبول دارد آدم خوش گذرانی بوده ولی نه در این حد که…هوففف

امروز چه قدر بد برایشان شروع شده بود خدا کند به خیر تمام شود

با صدای در چشمهایش را بست ازش دلخور بود لبش هنوز هم گزگز میکرد در دل تایید کرد که دست سنگینی دارد

آوا چطور زیر کتک هایش سالم مانده بود !!

با بالا پایین شدن تخت فهمید که کنارش دراز کشیده صدای نفسهایش را میشنید لبش را با بغض بهم فشرد

امیر نگاهی بهش کرد و آهی کشید

قبول داشت تند رفته بود ولی گندم نباید همچین حرفی را میزد هر چند که..

گوشه لبش را جوید دستش را روی شانه اش گذاشت و بهش نزدیک تر شد

دخترک در خود جمع شده بود و سرش را در بالش فرو کرده بود

_گندم

چرا اینطوری صدایش میکرد یک طور خاص میدانست با اینجور صدا کردن ها نمیتواند جوابش را ندهد و میرود توی آغوشش

ولی نه الان وقتش نبود

_گندم خانم قهری با من هان؟

اشکهایش بالش را خیس کرده بود انقدر لجباز بود که با وجود احساس خفگی که میکرد نمیخواست سرش را بلند کند

از پشت صورتش را در موهایش فرو کرد

_از دست من دلخوری میدونم ولی بهم حق بده عصبانی بشم تو درباره من چه فکری کرده بودی هان؟ همش تقصیر اون دختره ست میخواست تو رو بهم بریزه که موفقم شد

با ناراحتی سرش را بالا گرفت صورتش از فرط گریه قرمز شده بود ، چشمهایش از بس پف کرده بود مثل یک نقطه دیده میشد

اخمهایش درهم رفت

_چه بلایی سر خودت آوردی ؟

نمیدانست یا خودش را به آن راه میزد !!

_برو تنهام بزار

مخش سوت کشید

جوری نگاهش کرد که یعنی یکبار دیگه بگو تا اون رومو نشونت بدم

هر دو دستش را دو طرف بدنش گذاشت و رویش خم شد

دخترک را به غلط کردن انداخته بود

_امیر من حوصله ندارم

شاکی نگاهش کرد

جاهایشان عوض شده بود !!

جای اینکه او از دستش شاکی باشد حالا مردش یک چیز هم ازش طلبکار بود

زبری ریشش روی چانه اش نشست و تا گردنش پیشروی کرد

_سعی نکن منو از خودت دور کنی قرار نیست که تا یه نفر حرفی زد تو بریزی بهم و حالمون رو تلخ کنی

_تو نباید کتکش میزدی

کلافه نگاهش کرد

_پوفف گندم یه ریز داری اینو میگی دلت واسه اون نسوزه مار خوش خط و خالیه ولی من میشناسمش

نگاهش را ازش دزدید

_اگه ، اگه ازت شکایت کنه چی ؟

_نمیکنه پاش خیلی گیره وگرنه همون بار اول میرفت پزشک قانونی

هنوز هم صحنه های کتک خوردن آن دختر
روبرویش بود امیر اصلا او را نمیدید چقدر بی رحم شده بود

سکوت دخترک را که دید آه غلیظی کشید

دستش روی موهایش غلطید و به بازی گرفتشان

_هر کی جای تو اون حرف رو بهم میزد یکجور دیگه باهاش رفتار میکردم

_آهان یه سیلی بیشتر میزدی

چقدر حرفش درد داشت

دستش روی مویش خشک شد نگاه تیز و برنده اش را جزء به جزء صورتش گذراند

چشمش به زخم گوشه لبش افتاد

با او چکار کرده بود ؟

جای زخم را با انگشتش لمس کرد که صورت دخترک از درد جمع شد و آخی گفت

رنگ نگاهش عوض شد صورتش را به صورت دخترک چسباند

_عصبی میشم نمیفهمم چیکار میکنم

همین !!

این جوابش نبود رویش را برگرداند که اجازه نداد و بوسه ای گوشه لبش نشاند همانجا که رد ضرب دستش رویش بود

***********

آن روز گذشت و زمان باعث فراموشی آن خاطرات تلخ شد دیگر نه از آوا خبری شد و نه دیگر چیزی در آن مورد از امیر پرسید

نمیدانست شاید به قول آن دختر ساده و بچه بود ولی نمیخواست با شک و بددلی زندگیش را خراب کند

کلاسش که تمام شد همراه زهرا از دانشگاه بیرون زد

_وای وسط زمستون چقدر گرمه همه چی برعکس شده

لبخند ملیحی زد و دستش را گرفت

_بیا بریم

نگاهش به ماشین امیر افتاد لبخندش وسعت گرفت و قدم هایش را تند تر برداشت

امیر عینک دودیش را از چشمش برداشت و از ماشین پیاده شد

_خانوما سوار نمیشین ؟

زهرا با حرص دستش را از دست گندم بیرون آورد

_باید میفهمیدم به خاطر دیدن شوهرت منو مثل کش تنبون دنبالت میکشی
ببخشید آقا امیر الان آقامون میاد دنبالم

امیر نمیدانست به سرخ و سفید شدن گندم بخندد یا از لفظ آقایی که زهرا به سعید داده بود

ماشین را دور زد و دست گندم را گرفت

در طرف راننده را باز کرد و دستش را پشت کمرش گذاشت

_باشه شما منتظر آقاتون بمونید من خانممو میخوام ببرم

زهرا زیر لب ایشی گفت و دستی برای گندم تکان داد

لبخند از روی لبش پاک نمیشد عاشق این جنتلمن بازی هایش بود جلوی در دانشگاه در را برایش باز کرده بود سابقه نداشت دنبالش بیاید حالا با این وضعیت فردا باید نگاه ها و پچ پچ های در گوشی دانشجوها را تحمل کند

حالا خوبه شوهرمه اینجوری دارن با چشماشون قورت میدن نمیبینن من اینجا بغلش نشستم هوففف

دستی زیر چانه اش نشست

_خانم من چرا اخماش تو همه

_هیچی

نگاهش به گل رزهای صورتی افتاد با ذوق جیغی زد و از جلوی شیشه برداشت

سرش را فرو کرد تویش و عمیق بو کشید

امیر با لبخند به این صحنه نگاه میکرد

_خانمی یه نگاه هم به ما کن اَه

لبخندش تبدیل به خنده شد با عشق نگاهش کرد و از گردنش آویزان شد

کپ کرد اینکارا ازش بعید بود

_مرسی حسود خان

اخمی میان ابروهایش نشست که صد برابر جذابترش کرد

_تو الان به من گفتی حسود ؟

تند سرش را به معنای تایید بالا پایین کرد

دو طرف لپهایش را گرفت گندم که
میدانست هدفش چیست مظلوم نگاهش کرد

_نه تو رو خدا

نمیدانست اینطوری جری ترش میکند با شیطنت چشمکی بهش زد و آن گونه های نرم و تپلش را کشید که جیغ دخترک در آمد

قهقه خنده اش به هوا رفت دوست داشت بچلاند این دخترک شیرین را

با اخم رویش را به حالت قهر گرفت

_خیلی بدی اصلا گلتم نمیخوام

لبخندی به حرص خوردن های دخترک زد دستش را به حالت نمایشی جلو برد و روی گونه اش گذاشت

دخترک بیچاره از ترس چسبید به شیشه

چقدر اذیتش میکرد خدا داند !!

جلوی یک رستوران توقف کرد با تعجب نگاهی به دور و برش کرد

_اینجا چرا وایسادی ؟

نیم نگاهی بهش کرد و کمربندش را باز کرد

_پیاده شو

نگاه مرددی بهش کرد و از ماشین پیاده شد این اولین بار بود که با هم دوتایی به رستوران میرفتن

پیشخدمت به گرمی ازشان استقبال کرد و به سمت میز زیبایی که در گوشه ترین جای رستوران که خیلی خلوت و دنج هم بود راهنماییشان کرد

کوله اش را روی میز گذاشت و سرجایش نشست دستانش را در هم قفل کرد نگاهی به خودش کرد لبش را گاز گرفت اخر با این لباس ساده آورده بودتش رستوران

سرش را بالا گرفت که متوجه نگاه خیره اش شد اصلا انگار در این دنیا نبود چند بار صدایش کرد که به خودش آمد

دستی بر صورتش کشید

_بله چیزی گفتی؟

پوفی کشید

_میگم چرا از قبل بهم نگفتی من با این سر و وضع از دانشگاه پاشم نیام

دوباره نگاه پر نفوذش را بهش داد انگار داشت اسکنش میکرد هنوز هم تنش عرق میزد بدنش سرد و گرم میشد از نگاه آتشینش

مشغول بازی با دکمه مانتویش شد

_به نظرم که عالیه زیادی هم تو چشمه

چشمانش گرد شد به مانتوی طوسی بلندش با آن مقنعه مشکی که موهایش را میپوشاند میگفت عالی !!

شانه اش را بالا انداخت و چیزی نگفت هنوز هم نمیدانست مناسبت این دعوت چیست با وجود ثروت زیاد شوهرش اما آن ها مثل بقیه زوج ها نبودن که هر هفته بروند رستوران امیر که صبح تا شب سرکار بود او هم سرگرم دانشگاه و خانه اصلا وقتی هم نمیشد

گارسون بهترین منوی رستوران را آورده بود انواع نوشیدنی که او به جز بلوبری اسم بقیه را بلد نبود با چند نوع غذا و دسر نمیدانست باید کدامشان را امتحان کند

به امیر که مثل همیشه آرام و با حوصله غذایش را میخورد نگاه کرد

مرده شورتو ببرن ، مرد آخه اینجوری میخوره بعد من غذا خوردنم به هر چی شبیهه جز آدمیزاد

تصمیم گرفت این بار و در همچین جایی یکبار
هم که شده مثل ملکه ها غذایش را سرو کند

گلویش را صاف کرد و با چنگال یک تیکه از کلم داخل سالاد را برداشت و در دهانش گذاشت

《هوففف این امیرم که حرف نمیزنه کپی برابر اصل حاج فتاحه باید تا آخر غذا سکوت کنیم اَه》

دوست داشت کمی از مرغ سرخ شده را بردارد ولی جلوی خودش را گرفت چون میدانست بعدش چی پیش میاید

در خوردن مرغ  افتضاح بود نمیتوانست مثل بقیه با چنگال بردارد و تمیز بخورد مرغ کامل که دیگر جای خود داشت

امیر متوجه نگاهش شد ظرف مرغ را جلویش گذاشت

_ بیا خوشمزه ست

با تردید نگاهش را از او به داخل ظرف داد

حالا باید چه خاکی بر سرش میریخت !

چنگال و چاقو را برداشت هوففف حالا چرا
خیره ام شده

_ چرا غذاتو نمیخوری ؟

یک ابرویش را بالا برد

همان طور که زیر چشمی نگاهش میکرد
لیوان نوشیدنیش را به لبش نزدیک کرد

_تو که اصلا هیچی نخوردی

حرصش گرفت گندم دست و پا چلفتی بازی در نیار با چاقو تیکه ای از مرغ را برید تا اینجا مشکلی نداشت حالا باید با برنج میخورد

امیر با دقت بهش که در حال تقلا با غذای داخل ظرفش بود خیره شد

خنده اش گرفت جوری تلاش میکرد مرغ را نصف کند که تیکه های مرغ دور و بر ظرفش پرت میشد و چیزی از آن باقی نماند

گندم داشت گریه اش میگرفت ببین چه بلایی سر برنجت اوردی خب بین این همه غذا اَد باید مرغ رو برمیداشتی ؟

همش تقصیر اینه !!

با غیض نگاهش کرد

_چرا گفتی مرغ بردارم من دوست ندارم

ابروهایش بالا رفت از چی حرف میزد ؟
دوست نداشت!

چشمانش را ریز کرد

_اگه دوست نداشتی چرا برداشتیش

با لبی لرزان نگاهش کرد

_چون..چون‌…

سرش را پایین انداخت خجالت میکشید بگوید اصلا چی میگفت ؟

با لبخند محوی نگاهش کرد قاشق و چنگال را در ظرف رها کرد و بلند شد و روی صندلی کناریش نشست

_ببینمت دختر

اصلا نگاهشم نمیکرد

خودش را جلو کشید با چنگال تیکه ای از مرغ را برداشت و جلوی دهانش گرفت

_ دهنتو باز کن ببینم

با تعجب نگاهش را از چنگال توی دستش بهش داد که با لبخند بهش خیره شده

اخم ریزی روی صورتش نشست مگر بچه بود ؟

رویش را برگرداند

_مسخره ام نکن من مرغ دوست ندارم

دیگر داشت شورش را در میاورد اصلا تقصیر خودش بود او کی تا حالا اینطور ناز یک دختر را کشیده بود که بعدش اینجوری او را به مضحکه خودش در آورد

چنگال را محکم روی میز پرت کرد که از صدایش شانه های گندم بالا پرید

با بهت نگاهش کرد

از کنارش بلند شده بود باز که اخم کرده یعنی حرف بدی زدم ؟

_آقا امیر چی..

حرفش را با عصبانیت قطع کرد

_ساکت شو من حوصله سر و کله زدن با یک دختر بچه رو ندارم

یک چیزی درون قلبش مثل یک طناب پاره شد و انگار که او را از این دنیا قطع کرده بود

شکه نگاهش کرد

دختر بچه بود ؟  گفت حوصله اش را ندارد !!

مگر چکار کرده بود

شوری اشک را روی لبش احساس کرد

نگاه دخترک داشت کلافه اش میکرد آرنج دستهایش را روی میز گذاشت و سرش را میان دستانش گرفت از اول هم اشتباه بود بودن این دختر در زندگیش

صدای پر بغضش داشت مغزش را خورد میکرد

_من..من..دختر بچه ام؟

جوری نگاهش کرد که یعنی بس کن مرا به حال خود بگذار من عادت به این نگاه و رفتارها ندارم
نمیدانست بدعادتش کرده بود !!

گندم هنوز هم باورش نمیشد با صدایی که انگار از ته چاه در میامد گفت

_پس چرا با یه دختر بچه ازدواج کردی؟

با حالی خراب به لبخند تلخ و آن چشمان
پر آبش خیره شد

پوفی کشید و چند بار روی صورتش دست کشید
_ببین گندم

_نه تو ببین !

با اخم نگاهش کرد تا ببیند چه حرفی دارد

دیگر خبری از آن نگاه اشکیش نبود حالا عسلی چشمانش سرد و یخ بود

_منو از سر دانشگاه آوردی اینجا که با هم برای اولین بار ناهار بخوریم حالا بهونه چیو میگیری ؟  آره من دختر بچه ام بلد نیستم مثل دوست دخترای سابقت غذا بخورم..بلد نیستم هفت قلم آرایش کنم اصلا میدونستی خط چشمم بلد نیستم بکشم ؟

دیوانه شده بود آنقدر آن حرف برایش گران تمام شده بود که اصلا نمیفهمید چه میگوید فقط داشت غصه دلش را خالی میکرد

از مردی که دو شب پیش به جای اینکه همراهش به مهمانی رفیقش برود ترجیه داده بود تنها برود

بهش گفته بود تو به اینجور مهمونی ها عادت نداری حوصله ات سر میره مگر چه مهمانی بود که آخر شب هم برگشته بود !

با پشت دست اشکهایش را گرفت

_عارت میاد کنار منی ؟

دستش را روی سینه اش کوبید

_ من همینم امیر از اول اینجوری بودم دیگه خسته شدم از اینکه هر بار یه چیزی میگی
یه بار خوبی ، یه بار بد

گره ابروانش کورتر شد این دختر چش شده بود این حرف ها چه معنی داشت اشکهایش عصبیش میکرد معلوم نبود با رفتارهایش چه بلایی سرش آورده بود

دستش را به معنای سکوت بالا آورد

_بسه ، بسه

نگاهش در صورتش دو دو میزد

_دیگه چیزی نگو

صورتش را با دستانش پوشاند تا صدای
گریه اش را خفه کند

باید آرامش میکرد کنارش نشست و قبل از اینکه جلویش را بگیرد همانجا سرش را در آغوش گرفت

پشتش را نوازش کرد

_هیش قهرقهرو خانم ببین یه ناهار خواستیم بخوریم زهرمون کردی

با هق هق بریده بریده گفت

_من..زهر کردم…یا..

بوسه ای به سرش زد

_باشه ، باشه من اشتباه کردم

خواست بگوید تو آنقدر خوبی که من نخواستم تو را به آن جهنم ببرم تو فرق داری پاکیت نمیگذارد آخ از آن شرمت که گند زده به همه چیز

کاش یکی از آن دخترهای خیابانی با او ازدواج میکرد که اینطور از خودش بدش نیاید اینطور این دختر را آزار ندهد

گریه اش قطع شده بود و فقط صدای
فین فینش میامد خوب شد دور و برشان خلوت است اینطوری راحت تر میتوانست در بغلش گریه کند هم آزارش میداد و هم آرامش میکرد این مرد کی بود؟

سرش را به سینه اش چسباند و با بغض در صدایش گفت

_ب..بریم…خونه

صورتش را کج روی سرش گذاشت

_باشه خوشگل من ببین غرور امیر ارسلان رو ازش گرفتی من تا به الان انقدر ناز و منت یه دختر رو نکشیدم
راستی نمیخوای مرغتو بخوری ؟

باز میخواست سر به سرش بگذارد چه زود اخلاقش تغییر میکرد

با حرص از بغلش بیرون آمد و مشت آرامی به بازویش زد

_من دیگه عمرا مرغ بخورم

لبانش به خنده باز شد

از بس گریه کرده بود ریملش روی صورتش پخش شده بود و مقنعه اش هم کج شده بود دستمال را برداشت و مشغول تمیز کردن صورتش شد

_نگاش کن ، نگاش کن یه دانشگاه این همه آرایش میخواد ؟

گندم با تعجب به حرکاتش زل زده بود دل حیرانش میرفت برای این محبت های گاه و بیگاهش و آن تعصبش نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد و آن چال گونه های عمیقش را به نمایش گذاشت

مگر این مرد میتوانست جلوی این صحنه دوام بیاورد

با حرص نگاهش کرد و بینیش را کشید

_میخوای به جای ناهار نخورده تو رو بخورم آره؟

دستش را جلوی صورتش گرفت و تند جوابش را داد

_عه امیر اذیتم نکن

نوک بینیش را به بینیش زد

_کم دلبری کن

دستمال را مچاله روی میز پرت کرد

_در ضمن

انگشتش را جلویش تکان داد

_ از این به بعد باید جلو روم مرغ رو همینطوری تیکه تیکه کنی و بزاری دهنت که دو لپی بزنه بیرون و دور لبت هم روغنی شه تا من اشتهام باز بشه

با ابروهای بالا رفته نگاهش میکرد از غذا خوردنش خوشش میامد این مرد حالش
خوب بود؟

با خنده سرش را تکان داد

_تو دیوونه ای من…

حرفش را برید و دستش را زیر چانه اش گذاشت

_هیس حرف نباشه

اخم داشت ولی چشمانش میخندید

با ناز نگاهش کرد و طبق عادتش نیشگون ریزی از چانه اش گرفت

چشمانش را ریز کرد

_مثل اینکه تنت میخاره

با خنده سرش را عقب برد و چیزی نگفت

حالا او هم میخندید همیشه همینطور بود بعد از هر دعوا و ناراحتی شادی بود که نصیبشان میشد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 66

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
30 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
fati
9 ماه قبل

ساده تر از گندم ندیدم والا
بیش از حد ساده

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
9 ماه قبل

وای خدااااا
از بس از دست این مردکِ چلغوزِ بی شعورِ بی شخصیتِ دو قطبیِ…. حرص خوردم پوستم چروک شد ….
ساده گیر آورده هی میتازونه🙄
یکی پیدا شه امیرو بگیره زیر بادِ کتک ما دلمون خنک شه …

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  راه پله خونه گندم اینا
9 ماه قبل

خودم میگیرمش😎

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

من بنظرم بیاین همگی برای اینکه گندم جون سر عقل بیاد یه دعایی چیزی بخونیم . هر کی دعا خوند لایک کنه پیاممو🤣🤣

آخرین ویرایش 9 ماه قبل توسط 𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

آخه گندم بیش از حد سادست . اون وقتی میبینه که شوهرش یه شب نمیاد خونه و مسته و این دختره اومد چنین چیزایی بهش میگه ، باید سریع بره ته توی ماجرا رو در بیاره نه اینکه عین خر یه جا بشینه🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

بله بله درسته😊🤣. بیا اینم یه ایموجی خنده دیگه برا تو🤣🤣💕

sety ღ
9 ماه قبل

😂 😂
شبیه آدمای دوقطبی شدم یه پارت با گندم مشکل دارم یه پارت با امیر😂😂😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

میگم کلک نکنه با امیر ارسلان گشتی دو قطبی شدی ها؟🤣 . چون امیرم یه روز خوبه یه روز بد🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

بله بله میبینی من چقدر دقیقم🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

آخ آخ
یادم رفت بگم که😂
دیشب امیر ارسلان رو تو رستوران دیدم باهم گپ زدیم واس همونه🤣🤣
جدا از شوخی تو دوران جاهلیتم من رو هرکی اسمش امیر بود کراش میزدم😂🤦‍♀️
فاز اون موقعم رو نمیفهمم😂🤦‍♀️

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
9 ماه قبل

🤣🤣

بی نام
9 ماه قبل

توواقعیت هم مردای خطاکارهمیشه طلبکارن تازه تورومقصرمیکنن بعد که به خودت نگاه می‌کنی خودتم شک می‌کنی نکنه ایناکارتوبوده،🤔 این که دیگه داستانا ما خانوما هم همش دلمون میخواد گول بخوریم که داریم اشتباه میکنیم گندم یکی ازماساده هاست دیگه😕

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

ولی خیلی دوست دارم آخرش امیرسرعقل بیاد و واقعی گندم روبخواد

بی نام
پاسخ به  بی نام
9 ماه قبل

هرچندتوواقعیت خبری ازاین معجزه های قشنگ نیست

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

نازنین عزیزم

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
9 ماه قبل

خودمم نمیدونم فکرکنم دوست دارم بی نام باشم🙂

دکمه بازگشت به بالا
30
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x