رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۴۱

4.4
(107)

مهدی با دیدنش از جا بلند شد

_ سلام خوبی ؟

به گرمی جوابش را داد که موجب تعجب بیشترش شد چه باعث شده بود که گندم با او ملاقات داشته باشد آن هم وقتی که قبل از ازدواج همیشه از حرف زدن با او سر باز میزد !!

سفارش یک قهوه داد و منتظر بهش نگاه کرد
هنوز هم همانطور بود آدم چشم ناپاکی نبود اما در زندگیش حسرت میخورد به خاطر نبودن
وجود گندم در زندگیش

آن مرد عیاش لیاقتش را داشت  ؟!

_خب نمیخوای بگی برای چی میخواستی
منو ببینی ؟

دستانش را در هم قفل کرد و روی میز گذاشت

_ببین مهدی من اگه ترتیب این ملاقات رو دادم یک دلیل مهم داشتم و اون میدونی چیه؟

گنگ سرش را تکان داد

نگاهش را از صورتش به بخاری که از قهوه بلند میشد داد

_ازت میخوام گذشته رو فراموش کنی تو یک علاقه ای بهم داشتی آره ولی همه چیز تموم شده

به چشمان قهوه ایش که حالا عصبی بهش خیره بود نگاه کرد و ادامه داد

_ تو زندگی خودتو داری منم عاشق شدم ازدواج کردم ، عاشق زندگیمم توام به فکر زندگی خودت باش کسی مثل شیوا که دوست داره کنارته
چرا میخوای هم حال خودتو خراب کنی هم اون دختر بیچاره رو ؟

یک ابرویش بالا رفت باید میفهمید این ملاقات از کجا آب میخورد

با خشم دستش را در موهایش فرو کرد

گندم با تردید نگاهش کرد

_مهدی میدونم الان چی تو فکرته ولی بهتره دورش بندازی ما هر دو ازدواج کردیم این درست نیست که تو هنوزم درگیر گذشته ای

_تو ازدواج کردی نه من

گیج نگاهش کرد چشمانش را ریز کرد و سرش را جلو برد

_منظورت چیه ؟

یک دستش را مشت کرد و روی میز گذاشت

_منظورم واضحه من به میل خودم ازدواج نکردم شیوا خودش قبول کرده حالا هم مقصر خودشه اگه تو رو فرستاده اینجا که…

حرفش را برید

با اخم زل زد به صورتش

_برات متاسفم

سرش را به چپ و راست تکان داد

_واقعا برات متاسفم آره من دوست نداشتم ولی همش فکر میکردم یه جو غیرت تو وجودت باشه

با خشم نگاهش کرد

بدون توجه به چهره خشمگینش ادامه داد

_اون دختر چه گناهی کرده هان یعنی چی به خواست خودش !! مگه تو خواستگاریش نرفتی مگه عقد نکردین ؟؟
نگو که زوری بوده که خنده ام میگیره ، تو اصلا به اون فکر کردی ؟ نه روز و شبت رو پر کردی با فکر یه زن که خودش عاشق مرد دیگه ایه ؛
میخوای به چی برسی آخرش چی میشه به نظرت تا حالا فکر کردی ؟

مکثی کرد و به چشمانش که حالا رنگ تعجب گرفته بود خیره شد

_اون زنی که بهش فکر میکنی خوشبخته مهدی خوشبخت اصلا یک ذره هم به تو فکر نمیکنه بعد تو یه روز میای به خودت و میبینی که نه شیوایی وجود داره و نه عشقی تو سینته و تو بیخودی روزهای با ارزش زندگیت رو تباه کردی

شیوا که از پشت گوشی حرف هایش را میشنید دیگر نتوانست تحمل کند و جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد

دستش را جلوی دهانش گرفت و به طرف اتاقش پرواز کرد چقدر راه را اشتباه رفته بود او به گندم حسودی میکرد ازش متنفر بود با او بدرفتاری میکرد حتی میخواست زندگیش را خراب کند اما گندم برعکس او مهربان بود زود میبخشید اصلا کینه ای نبود حالا هم داشت به خاطر زندگی او اینگونه با شوهرش حرف میزد شوهری که دوستش نداشت

حقش بدتر از این ها بود نبود!!!

نمیدانست ساعت چند بود همینطور در خیابان داشت پیاده راه میرفت امیدوار بود مهدی با حرفهایش سر عقل بیاید گوشیش را از جیبش در آورد و برای چندمین بار شماره شیوا را گرفت

دیگر داشت ناامید میشد که جواب داد

_ بله ؟

معلوم بود که گریه کرده

_دختر هیچ معلوم هست تو کجایی دو ساعته دارم باهات تماس میگیرم بابا پاشو خودتو خوشگل کن الان پسرعمه ام میاد خونه ها

لبخند محوی زد چقدر خوش خیال بود

_نه گندم من خونه دوستمم

_چی رفتی اونجا برای چی ؟

_نمیدونم ولی به نظرم بودن من تو زندگی مهدی از اول اشتباه بود..فقط میترسم این موضوع رو چطوری به پدرم بگم…آخه من خودم با میل خودم قبول کردم حالا برم چی بگم
تو کمکم میکنی ؟

نفسش را در هوا فوت کرد

_وای که تو دیوونه تر از مهدی هستی نمیخوام باهاش زندگی کنم یعنی چی ؟ اینجوری که هیچی حل نمیشه ، ببین من با مهدی صحبت کردم اون خوب حرفامو گوش داد مطمئن باش سر عقل میاد و میفهمه که تا به الان اشتباه میکرده ، فقط باید بهش زمان بدی توام اگه کمک منو میخوای باید بهت بگم که دو سه روزی به هر بهونه ای خونه نری بهتره یه مدت نباشی با خودش خلوت کنه تا اون مخش کار بیاد

_یعنی به نظرت اینجوری بدتر نمیشه اون که از خداشه من نباشم

لبخند زد

_نه وایسا اون اگه تا حالا سمتت نیومده چون تو همیشه کنارش بودی بهش محبت کردی همیشه در دسترس بودی ولی وقتی الان بره خونه و ببینه نیستی تازه میفهمه چه کسی رو از دست داده اگه میخوای تکلیفت مشخص بشه تنها راهش همینه بهت که زنگم زد قهر نمیکنی سنگین جوابش رو میدی و یکجوری تحویلش نمیگیری که حساب کار دستش بیاد

حرف های گندم درست بود آخ که چقدر نفهم بود فکر میکرد با محبت زیاد دلش را به دست میاورد ولی او بیشتر ازش زده شده بود

_یعنی..اینجوری..درست..میشه ؟

جلوی در خانه شان بود همانطور که داشت در با کلید باز میکرد جوابش را داد

_ایشاالله که درست میشه تو اینطوری میتونی بفهمی جایگاهت تو اون خونه ، تو قلبش چیه

_وای…گندم..وای…من..من..واقعا نمیدونم چی باید بگم…روم سیاهه میدونم خواسته زیادیه ولی ازت میخوام….منو ببخشی

قدم زنان به سمت خانه رفت

_این چه حرفیه دختر گذشته ها گذشته از الان بیشتر خودتو دوست داشته باش تا بتونی به بقیه هم عشق بدی مطمئن باش مهدی هم تو رو میبینه محبتهات رو مهربونیات

لحنش را عوض کرد و به شوخی گفت

_راستی شیرینی ما رو یادت نره ها

شیوا هم از پشت تلفن  خنده اش گرفت

با لبخند گفت

_شیرینی چیه بزار همه چیز درست شه یه ناهار مهمون من

_اوه باشه پس من از الان منتظرم در ضمن
خنده ات خیلی قشنگه چرا همش اخم داشتی ؟

آهی کشید و به فکر فرو رفت حقیقت این بود که او خود را از یاد برده بود از الان باید به فکرخودش میشد

از هم خداحافظی کردن هنوز هم لبخند روی لبش بود انگار که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده بود

کفشهایش را در جا کفشی گذاشت و قدم زنان از راهرو گذشت وارد سالن که شد از دیدن امیر یکه خورد

این موقع روز چرا خانه بود !

_سلام

با ابروهای بالا رفته نگاهی بهش کرد و توجهش را به دفتر دستک روی میز داد

_علیک سلام کجا بودی

نمیخواست بهش دروغ بگوید همانطور که داشت وارد آشپزخانه میشد جوابش را داد

_یه کار مهمی داشتم قضاوت نکنیا

امیر با تعجب دست از کار کشید

_چرا مگه چیشده ؟

قلپی از آبش را خورد و به کانتر تکیه داد

_شیوا با مهدی دچار مشکل شده بود ازم کمک خواست منم رفتم حرف های آخرمو هم با مهدی زدم

اخم ریزی کرد به مبل تکیه داد و با لحن شاکی گفت

_رفته بودی پیش مهدی چرا کس دیگه ای نبود مشکلاتشون رو حل کنه تو قاضی مردمی
یا شورای حل اختلاف !!

پوفی کشید و به سمتش قدم برداشت

_ای بابا خب حالا نه قاضی نیستم ولی موضوع مربوط به من بود

اخمهایش بیشتر شد چشمانش را تنگ کرد

_به تو ! واضح بگو بفهمم

سرش را در دستانش گرفت هوفف عجب غلطی کردم گفتم ، فقط بلده آدمو سین جیم کنه با اون نگاهش مگه آدم میتونه درست حرف بزنه

_ببین امیر تو میدونی که مهدی قبلا بهم علاقه داشت درسته

_خب داشت که داشت چه ربطی داره ببینم نکنه مزاحمت شده پسره یه لاقبا

به دنبال حرفش عصبی نگاهش کرد

_ببینم گندم تو اصلا چرا رفتی دیدنش هان چرا

پوفف نمیزاره یه کلمه حرف بزنم

وسط غرغرهایش به حرف آمد

_وای نه تو رو خدا مزاحمم نشده فقط هنوزم بهم فکر میکرده منم رفتم تا مشکل رو رفع و رجوع کنم که خدا رو شکر فکر کنم حرفهام روش تاثیر گذاشت

دندان هایش را با خشم بهم فشرد

دوست داشت گردن مهدی را بشکند غلط کرده بود که به زنش چشم داشت

با عصبانیت سیگاری از جیبش در آورد و با فندک طلاییش روشنش کرد

_امیر ؟

پک عمیقی به سیگارش زد و دودش را خارج کرد

پوفی کشید خودش را بهش نزدیک تر کرد

_امیری خب یه چیزی بگو دیگه

با تلخی بازویش را از زیر دستش جدا کرد

_چی بگم واسه خودت بریدی ، دوختی نباید به من اطلاع میدادی اون مهدی عوضی غلط کرده بازم به تو فکر میکرد بعد تو هم رفتی دیدنش

با مهربانی به چشمانش که حالا برق خشم درش موج میزد خیره شد

قلب بیجنبه اش که این چیزها حالیش نبود خوشش میامد اینطوری ضربان قلبش را نامنظم میکرد با حسودی کردنهایش با غیرتش
با محبت های زیر پوستیش ؟؟

_آخه عزیز من من که تا ابد نمیتونم ازش فرار کنم اتفاقا باید میرفتم تا مخش سرجاش بیاد

امیر کلافه دستی پشت گردنش کشید
پک طولانی به سیگار زد پشت دود چهره دخترک را از نظر گذراند تا کی میتوانست این لبخندها را ببیند یعنی باز هم صدای خنده هایش را میشنید تلخ خندی زد داشت هذیان میگفت

چنگی به موهایش زد و دستش را دور کمرش حلقه کرد حالا در آغوشش بود

_گندم من زورگوئم حسودم
ولی تو تمام معادلات زندگیمو بهم میزنی خوشت میاد با من لج میکنی نه ؟

هیچ یک از حرف هایش که معنی خاصی پشتش بود را نفهمید لبخند زد سرش را روی سینه اش گذاشت

_من لج نمیکنم امروز چرا نرفتی سرکار ؟

پشتش را نوازش کرد

_مثل اینکه یادت رفته خانوم قرار بود بریم تا آزمایش بدی ساعتو نگاه کردی

با دیدن ساعت آه از نهادش بلند شد از آغوشش بیرون آمد

_امروز و ول کن خیلی خستم دوست دارم یه…

حرفش را ادامه نداد و خمیازه بلندی کشید

امیر فقط با دهان باز نگاهش کرد

پشت چشمی نازک کرد

_چیه مگه آدم ندیدی

با یک تای ابروی بالا رفته نگاهش کرد

_مثل تو نه خب خوابت میاد برو بگیر بخواب

همانطور که داشت از سالن خارج میشد دستی در هوا برایش تکان داد

وای چقدر خوابم میاد مگه کوه کندم ؟

تا پایش به اتاق رسید لباس هایش را در اورد و هر کدام را یک طرف پرت کرد خودش را روی تخت انداخت و به سه نرسیده چشمانش گرم خواب شد

امیر بعد از تمام شدن کارهایش به سمت اتاق رفت در را باز کرد با دیدن دخترک که بالش را بغل کرده بود و به حالت جنینی دراز کشیده بود لبخندی روی لبش نشست

کمی همانجا بالای سرش ماند ذهنش مغشوش و پر از افکار متفاوت بود حس میکرد در یک برزخ عجیبی گیر افتاده بدون هیچ مقصدی

از پشت کنارش دراز کشید و دستش را دور شکمش حلقه کرد آخر همین سردرگمیش کار دستش میداد چت شده امیر !!!!

سرش را روی شانه دخترک گذاشت در همین چند ماه بهش عادت کرده بود

میتوانست ازش جدا شود ؟
این سوالی بود که حالا هیچ جواب درستی برایش نداشت !!

با احساس لمس دستی روی شکمش هوشیار شد بیحوصله غلتی در جایش زد که سرش در جای سفت و پهنی فرو رفت

سرش را بالا گرفت که چشمش در نگاه مشکیش قفل شد

_تو کی اومدی ساعت چنده

موهایش را از جلوی صورتش کنار زد

_ساعت خواب خانوم دو ساعته گرفتی خوابیدی عین خرس تکون هم نمیخوری

چشم غره ای برایش رفت

_خب حالا خوابم میومد دستتو بردار اَه

نچی کرد و با شیطنت در آغوشش کشید

با حرص به دستش که هی داشت پیشروی میکرد نگاهش کرد

_هوففف ولم کن دیگه شبا که از دستت آرامش ندارم یه خواب درست و حسابی رو دلم موند

انقدر مظلوم این جمله را گفت که خودش دلش به حالش سوخت چه رسد به مرد روبرویش

تک خنده ای زد و رویش نیم خیز شد

_نه که بهت بد میگذره بهونه نیار عزیزم

لبش را بهم فشرد و رویش را برگرداند اصلا حرف حالیش نبود پوفف چقدر بدنم کوفته ست
اصلا درکم میکنه ؟ نه مردا فقط خودشون رو میبینند و بس

سعی کرد یک جوری خودش را از زیر حصار بدنش رها کند

_میشه بری کنار حوصله ندارم امیر

همین حرف کافی بود که تمام میلش پر بکشد

حسابی بهش برخورده بود تا به الان هیچ کسی او را پس نزده بود اما این دختر

از روی تخت بلند شد و بدون اینکه نگاهی بهش بیندازد سیگار و فندکش را برداشت و از اتاق بیرون زد

《 ناراحت شد گندم هوفف خب شد که شد همش که نباید حرف حرف اون باشه 》

دوست داشت باز هم بخوابد ای خدا چرا عین مست ها شدم چشمهایش تا بسته میشد سریع خوابش میگرفت

با دل ضعفه شدیدی از خواب بلند شد از صبح چیزی نخورده بود و انگار که معده اش داشت سوراخ میشد با دیدن ساعت مخش سوت کشید من این همه خوابیدم بابا رسما به خرس گفتم زکی برو من جات هستم

موهایش را دم اسبی بست و از اتاق بیرون رفت در یخچال را باز کرد با دیدن نون خامه ای ها دهنش آب افتاد با لذت در دهانش گذاشت به خودش آمد دید سه تا از نان خامه ای ها را خورده با تعجب جعبه را داخل یخچال گذاشت

از گوشه آشپزخانه نگاهش بهش افتاد
دلش برایش سوخت وسط حس و حالش گند زد به همه چی آخییی یعنی الان با من قهره ببین چجوری جلوی تلویزیون دراز کشیده

خب حالا نگاش نکن گندم بزار بفهمه انقدر
خود رای نباشه

مشغول درست کردن چای شد از عمد وسایل ها را جا به جا میکرد و با سر و صدا بهم میزد

کرم داشت دیگر

حالا نه که توجهی هم میکنه لبش را بهم فشرد اصلا انگار نه انگار ولش کن من که صد سال سیاه منتشو بکشم

رویش را برگرداند و مشغول درست کردن ساندویچ برای خودش شد دوست داشت نان پنیر سبزی بخورد نمیدانست چرا انقدر از مزه اش خوشش میامد

با صدای زنگ تلفن سرش را بالا آورد که چشم در چشمش شد هر دو با نگاه برای هم خط و نشان میکشیدن که یکیشان برود و تلفن را که داشت تلف میشد جواب بدهد

گندم بی توجه بهش لقمه را در دهانش گذاشت

امیر چشم غره ای برایش رفت و از روی کاناپه بلند شد این رفتارها چه معنی داشت آخر !!

تلفن داشت قطع میشد که جواب داد

_بله ؟

صدای گلرخ خانم آنور خط پیچید

_عه سلام پسرم خوبی ؟

نگاه تیزی به دخترک که دو لپی مشغول خوردن غذایش بود کرد

_سلام مادر ممنون شما خوبین حاجی چطوره؟

با بهت دست از خوردن کشید مادرش بود !!

بی توجه بهش که داشت تلفن به دست به سمتش میامد تیکه ای از گوجه را در دهانش گذاشت

_گندم اینجاست الان گوشی رو میدم بهش از من خداحافظ

تلفن را به سمتش گرفت

_بیا مادرته

لقمه را جوید و تلفن را ازش گرفت

با دقت دخترک را از نظر گذراند تمام پنیرهای ظرف را تمام کرده بود و همانطور که داشت صحبت میکرد مشغول خوردن بود

پشت میز نشست و فنجان چایی برای خود ریخت در همان حال به مکالمه شان گوش میداد

_وایی نه مامان خودم فردا میرم…آره چیز خاصی نیست بابا…

اوففف مادرش گیر داده بود که زودتر برود آزمایش دهد

_عه وا دختر مگه بد میگم برو چقدر
بی خیالی تو

نیم نگاهی به امیر که مثلا بی توجه داشت چایش را میخورد کرد

آهسته زمزمه کرد

_ بی خیال چیه مامان ولی خب علائمی ندارم که فقط ده روز عقب افتاده

آرام حرف میزد ولی گوش های تیزش شنید

بعد از اینکه صحبتش تمام شد باقیمانده چایش را سر کشید و از پشت میز بلند شد

_برو آماده شو ببرمت دکتر

میان راه بود که با صدایش ایستاد

برگشت و حق به جانب گفت

_دکتر واسه چی من که حالم خوبه

اخمهایش را در هم کشید

_قرارمون چی بود هان ؟ واینستا با من
یکی به دو نکن

پشت چشمی برایش نازک کرد همه کارها را بلد بود با زور پیش ببرد نه که تو جلوش واینمیستی خب واینستم که کلاهم پس معرکه ست

نون خامه ای را از داخل جعبه برداشت تا خواست بخورد عین اجل معلق سر رسید

_بدش به من ببینم

با چشمان درشت شده نگاهش کرد

_چیو؟

عاقل اندرسفیانه نگاهش کرد

_این چندمیه داری میخوری هومم ؟

خودش را زد به آن راه

نگاهش را به میز بهم ریخته اش داد

_خب…خب اولی..باید واسه خوردن هم ازت اجازه بگیرم ؟

پوزخندی زد

_آره ارواح عمت چهارمیه خانم

با بهت نگاهش کرد یعنی دیده بود هیععع گندم خاک بر سرت

نگاهش را مظلوم کرد

_خب دوست دارم خوش…

چشمانش گرد شد حس کرد تمام محتویات
معده اش دارد میاید بالا دستش را جلوی دهانش گرفت

انقدر حالش بد بود که همانجا توی سینک هر چی خورده و نخورده بود را بالا آورد

امیر پشتش ایستاده بود و کمرش را نوازش میکرد

_چته تو خوبی ؟

حالش داشت بهم میخورد سرش به دوران
افتاده بود

همانجا روی سرامیک های سرد آشپزخانه نشست چشمهایش دو بین شده بود این دیگر چه دردی بود افتاده بود به جانش !!

دستمال و لیوان آبی جلویش قرار گرفت

_بیا ببینمت

دور دهنش را پاک کرد و لیوان را به لبش نزدیک کرد

شیرینش دلش را زد همانجا سرش را روی
شانه اش گذاشت

_حالم بده امیر

عین بچه ها ترسیده بود امیر که میدانست دردش چیست همانطور توی آغوشش او را بلند کرد

_کجا میبری منو ؟

شاکی نگاهش کرد

_بهت گفتم ببرمت دکتر هی گفتی نه و خوبم ببین حالتو اونجوری که تو غذا میخوردی منم بودم حالم بد میشد

حالش بد که بود با حرف هایش بغضش بیشتر شد و اشکهایش روان

روی تخت نشاندش و رفت سر وقت کمد تا
لباس هایش را بردارد

سرش را با دستانش گرفت چقدر درد میکرد
یکهو چیشد ؟

لرز خفیفی به جانش افتاده بود حالش انقدر خراب بود که امیر خودش لباسش را تنش کرد

_چیزی نیست خوشگلم الان میریم حالت خوب میشه

حرف هایش او را آرام نمیکرد اصلا انگار در این دنیا نبود از آن چیزی که میترسید داشت سرش میامد واهمه داشت از رفتن به دکتر

در ماشین انگار که روی سرش وزنه آهنی وصل کرده باشن نمیتوانست خود را نگه دارد

امیر هر چند لحظه یکبار نگاهش را از جاده بهش میداد

دست سردش را گرفت و فشرد

_خوبی ؟

خوب بود ؟  نه آخر چرا اینطوری شده بود به خود دلداری داد که به خاطر پرخوری اینجوری شده

_ف..فکر..کنم…مسموم شدم

نگاهش کرد تا واکنشش را ببیند

پلکی زد و نفسش را در هوا فوت کرد

_الان میریم معلوم میشه

و این جمله یعنی اینکه وای به حالت باردار باشی حالا باید چکار میکرد هیس گندم اگرم بر فرض حامله باشی اون پدرشه مگه الکیه میگه نمیخوام

یعنی بعدش چی میشه پیش بینی کنید✌🏼

بگید از این قسمت خوشتون اومد یا نه ؟

فقط اون دیالوگ که امیر به گندم گفت تو قاضی هستی یا شورای حل اختلاف😂🤣🤣

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 107

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
47 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
fati
8 ماه قبل

زیبااا بود جانم

کی میاد اون روزی ک غرور امیر له بشه😎

بی نام
پاسخ به  fati
8 ماه قبل

کدوم غرور خواهر من هرچی ما می‌بینیم گندم داره نازمیکنه این بیچاره هم نازشومیخره هی زرت و زرت هم گریه می‌کنه دختره ی لوس

rasta 🤍
8 ماه قبل

به احتمال زیاد گندم حامله میشه و امیرم مجبورش میکنه بچش رو سقط کنه
خدا کنه حامله نباشه…یا اگرم باشه این امیر قاطی نکنه😁
در کل موفق باشی نویسنده جان💖💝

DNA 🧬
DNA 🧬
پاسخ به  rasta 🤍
8 ماه قبل

به نظر من مجبورش نمیکنه چون پدر بزرگ امیر گفته بود باید بچه دار بشی تا فکر کنم سهم بود بهت بدم

بی نام
8 ماه قبل

عالی مثل همیشه حرف نداری ✨🌟

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
8 ماه قبل

با اختلاف قشنگترین رمان 🙂
دمتون گرم ….
خیلی قشنگ دارین ادامه میدیم پر قدرررت برین جلو

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
8 ماه قبل

ایش ایشششش
دختره ی از خود راضی
خیلی دلتم بخواد امیر پدر بچته

بی نام
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
8 ماه قبل

ایشون کلا باگندم آلرژی داره حتی اگه چیزی نگه😂😂

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
8 ماه قبل

چرا امیر دوست نداره گندم حامله باشه؟؟؟

DNA
DNA
8 ماه قبل

امیر میخواد گندم حامله باشه
تا پدر بزرگش فکر کنم سهم بود بهش بده

الماس شرق
پاسخ به  DNA
8 ماه قبل

اره دیگه پس گندم الکی داره فک می کنه
امیر خدش ع قصد بچه درس کرده🤣

DNA
DNA
پاسخ به  الماس شرق
8 ماه قبل

😂👍🏻

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
8 ماه قبل

یه حسی بهم میگه پارت بعد…یه اتفاق خیلی بدی می افته!

الماس شرق
8 ماه قبل

لیلا جون میگم این خصلت همیشه گریون گندم و یکم کم کن
همش گریه می‌کنه🥲

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط الماس شرق
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  الماس شرق
8 ماه قبل

همیشه اشکش دمه چشمشه🙄🤣🤣

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط 𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

امیر حق داره گندمو اذیت کنههه

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

😂🫤

الماس شرق
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
8 ماه قبل

دیقن🤣
هنو حامله نیست اینطوریه حامله بشه کله پارت اشک می‌ریزه🤣

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  الماس شرق
8 ماه قبل

دقیقا

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  الماس شرق
8 ماه قبل

بدون من نشستین دارین درباره حاملگی گندم صحبت می کنین .لیلا زشتههه خجالت بکش🤣😔💔

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

من داشتم درس میخوندم🤣🤣💔

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

💕

DNA🧬
DNA🧬
8 ماه قبل

من پارت جدید می‌خوام 😭😭

Aida
Aida
8 ماه قبل

وا چرا همه عاشق امیرن ضد گندم 😐
دختر به این خوبی فقط یکمی سادس بچه والا این امیره اشکشو درمیاره ها😑
اصن منو گندم شما همه 😂

Aida
Aida
8 ماه قبل

لیلا جون یه سوال دقیق کی ها پارت میزاری؟

مائده
مائده
8 ماه قبل

سلام زمان پارت گذاری همیشه چه موقعه؟

دکمه بازگشت به بالا
47
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x