رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۵۳

4.3
(132)

از فرودگاه بیرون آمد و سوار تاکسی شد هوای تهران بارانی بود دلش برای خیابان های شلوغش تنگ بود پاییز این شهر را دوست داشت

جلوی خانه از ماشین پیاده شد راننده چمدان را جلوی پایش گذاشت بعد از دادن کرایه و انعام سوار ماشین شد و به سمت خانه راند

سرش را بالا گرفت این خانه گندم بود اما نپذیرفته بود نفسش را در هوا فوت کرد و قدم زنان به سمت در رفت

حیاط خانه پر از برگ های خشکیده بود

تلخ خندی زد

گندم اگر اینجا را میدید از حرص میمرد آخر کمی وسواسی بود فکرش پر کشید به گذشته ها از شرکت که میامد جلوی در به استقبالش ایستاده بود با آن لبخند مهربانش او هم از حرصش با کفش در خانه راه میرفت

《 وای…وای..امیر با کفش نه !!!

اخم شیرینی کرد و با بی تفاوتی روی مبل ولو شد

دست به کمر با اخم جلویش ایستاد

_مگه با تو نیستم بابا من اینجا نماز میخونم خونه رو به گند کشیدی…تازه تمیز کردم

بدون توجه به حرص خوردن هایش دستش را دراز کرد و کمرش را در برگرفت

_بیا ببینم زنای مردم تا شوهرشون از سرکار میاد عین پروانه دورش میچرخن بعد ما شانس نداریم که !

با جیغ مشتی به بازویش زد

_امیر ارسلان !!

خندید و بوس محکمی از صورتش گرفت 》

لبخند محوی زد و تکیه اش را از دیوار گرفت

همه جای خانه انگار که او را میدید !

وارد آشپزخانه شد

《 جلوی گاز ایستاده بود و زیر لب شعری زمزمه میکرد

از پشت بغلش کرد

_نمیخوای بیای بیرون از صبح اینجایی همین امروز خونما ؟

لبخندی زد و کف گیر به دست به سمتش برگشت

_دارم واست نون درست میکنم از همونا که دوست داری

یکهو لبخندش محو شد تند به طرف گاز برگشت و غرغرکنان گفت

_وای حواس نمیزاری برام نونم داشت میسوخت》

پلکش لرزید

دستش را به میز گرفت همه جای خانه رنگ و بوی او را داشت

از آنجا بیرون آمد داشت هوا کم میاورد برای نفس کشیدن

از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد

یادش به آن شبی افتاد که برای اولین بار این اتاق را دیده بود چقدر خوشحال بود ذوق نگاهش محو شدنی نبود

دستی زیر چشمش چکید و روی تخت نشست بعد از آن شب اجازه نداده بود حجله را بردارد میگفت اینطوری قشنگ تر است

نفسش را در هوا فوت کرد و از روی تخت بلند شد باید دوش میگرفت حسابی خسته بود در چمدانش را باز کرد و حوله به دست وارد حمام شد بعد از چند مین دوش گرفتن بیرون آمد لباس راحتی پوشید و چندی از لباس هایش را داخل کمد جا داد

خواست در را ببندد که چشمش به لباس های زنانه ای افتاد

اخمی بین ابرویش نشست

لباس هایش را از این خانه نبرده بود !!

میخواست چه چیزی را به او بفهماند که وقتی در این کمد را باز کند چشمش به لباس خواب هایش بیفتد همان هایی که هر شب برایش میپوشید !!

یکیشان را برداشت لباس توری مشکی خودش برایش خریده بود و او چقدر خجالت کشیده بود به خاطر پوشیدنش مجبورش کرده بود که بپوشد

بوی عطرش هنوز روی لباس بود عطر تنش نه ، آن عطر شیرینی که همیشه میزد

بینیش را فرو کرد توی لباس و به سمت تخت رفت

آیا واقعا فراموشش کرده بود او چش شده بود ؟!

افکارش را پس زد و کلافه عطرش را بو کشید انگار که بعد از هشت ماه او را در آغوش گرفته بود

دستی روی تخت کشید جای خالیش…

سیبک گلویش بالا پایین شد چشمانش را بهم فشرد الان اگر بود خودش را در آغوشش جا میداد یادش میامد گاهی با او سرد میشد و پسش میزد ، اما با مهربانی و سادگی نزدیکش میشد

لبخند دردآوری زد دلش برای آن معصومیت بچگانه اش تنگ بود در ذهنش آن لحظات را مجسم کرد انگار که همین الان کنارش بود

《 مردش انقدر مغرور بود که نمیشد حرفی بهش زد پوفففف حوصله تنهایی را نداشت کاش حداقل بهش تشر برود اوففف مثل خرس گرفته خوابیده

فکری به ذهنش رسید یکم اذیت کردنش بد نبود مثل بازی با دم شیر بود

ریز خندید و خودش را به سمتش کشید

پلک هایش بسته بود از ته ریشش شروع کرد

با لمس دستش تکان خفیفی خورد و با صدای خواب آلودی زیر لب چیزی گفت

خنده اش را کنترل کرد و دستی به سیبیلش کشید

این بار دستش را روی صورتش گذاشت و غلتی در جایش زد

گندم کرم در وجودش وول میخورد
خودش را بالا کشید و موهایش را در چنگ گرفت و کشید

یکهو از خواب بلند شد چنان به سمتش برگشت که از ترس قالب تهی کرد مثل شیر زخمی نگاهش میکرد

با چشمان درشت شده خودش را عقب کشید نگاهش را دورتادور اتاق چرخاند تا راه فراری پیدا کند

مچش اسیر دستش شد تا به خودش بیاید رویش افتاده بود

هین بلندی از دهانش خارج شد

_ببخشید…ببخشید تو رو خدا…بزا..بزارم
رو تخت

با همان اخم ابرویش را بالا انداخت و قفل دستانش را تنگ تر کرد

دخترک به همین زودی از کارش پشیمان شده بود کم مانده بود زبانش بند بیاید !

_که منو بیدار میکنی نه ؟

نگاه دزدید و مظلوم لبانش را برچید

_آخه تو باهام قهری ؟

اخمش محو شد بدون اینکه حلقه دستش را باز کند دخترک را آرام روی تخت گذاشت و جایش را باهاش عوض کرد

مگر میشد تنبیه اش کند ولی باید مثل خودش اذیتش میکرد

گونه اش را با نیشگون گرفت و کشید که صدای آخش بلند شد

به سرعت چشمهایش پر از اشک شد

وحشی بود دیگر حالا این تنبیه سبکش بود باید آرامش میکرد برای جبران کارش سریع جای نیشگونش را محکم بوسید اصلا نگذاشت اشکش بریزد انقدر بوسید و بوسید که حالا صدای خنده هایش میامد

هنوز هم آن خنده ها در گوشش زنگ میزد دستش را روی پیشانیش حائل گذاشت و نفس سنگینش را بیرون فرستاد چطور میتوانست خاطره هایش را از یاد ببرد ؟

کجا باید برم یه دنیا خاطرت
تورو یادم نیاره
کجا باید برم که یک شب
فکر تو منو راحت بذاره

چه کردم با خودم
که مرگ و زندگی برام فرقی نداره
محاله مثل من توی این حال بد
کسی طاقت بیاره ♪♪♫♫♪♪

کجا باید برم که تو هر ثانیم
تورو اونجا نبینم
کجا باید برم که بازم تا ابد
به پای تو نشینم

قراره بعد تو چه روزایی رو من
تو تنهایی ببینم
دیگه هرجا برم چه فرقی میکنه
از عشق تو همینم

********

با زهرا در اتاقش نشسته بودن امشب جشن عروسی ساحل بود و او نمیدانست باید چکار کند هنوز هم دودل بود در رفتن و یا نرفتن

زهرا خسته از مجاب کردنش پوفی کشید و کف دستانش را پشت سرش روی تخت گذاشت

_من دیگه نمیدونم چی بگم تو اگه اونو فراموش کردی پس نباید برات مهم باشه ساحل فقط خواهر اون نیست که ، روزی دوستت بوده یادت رفته ؟

سرش را پایین انداخت و لبش را به دندان گرفت چه میگفت زهرا حق داشت ولی نمیدانست این دلشوره لعنتی چرا از صبح دست از سرش برنمیداشت از آن آدم هایی نبود که از نگاه و حرف مردم نترسد چرا میترسید با یک طعنه سریع فرو میریخت گناهی مرتکب نشده بود اما دهن مردم را نمیشد بست که میشد !!

آن هم امشب همینش مانده بود در جشن خواهر شوهر سابقش شرکت کند کم حرف پشت سرش بود دیگر بی قید و حیا بودن هم بهش نسبت داده میشد !!!!!!

گلرخ خانم آماده شده بود حاج عباس هم برای احترام میخواست برود و زود بیاید به هر حال نان و نمک هم را خورده بودن به عقیده اش گناه کسی را نمیشد پای کس دیگر نوشت

گندم وقتی آن ها را آماده دید با تعجب گفت

_میخواین برین ؟

گلرخ خانم چیزی نگفت و فقط سرش را چند بار تکان داد و از کنارشان گذشت

خیره به رفتن مادرش نگاه کرد که با صدای پدرش سرش را برگرداند

_میدونم تردید داری میشناسمت ولی تعجب میکنم ازت !

ابروهایش بالا پرید

_از چی ؟

چند قدم جلو آمد و شانه هایش را میان دستانش گرفت

_دخترم تو کاری نکردی که از نگاه بقیه بترسی اونی که باید بترسه روزی رسوا میشه مطمئن باش

سرش را پایین انداخت و با لبه لباسش بازی کرد

پدرش خوب حرف دلش را میفهمید ولی باز هم نمیتوانست بی خیال بماند آخر مردم به فکرشان هم خطور نمیکرد مردی بچه خودش را نخواهد هر کس که داستان زندگیش را میشنید فکر میکرد خطا از او است اینطور طبیعی تر به نظر میرسید

حاج عباس با مهربانی دستی بر شانه اش زد

_بیخود فکرتو مشغول نکن دختر اگه به خاطر چیز دیگه ای نمیخوای بیای حرفی نیست ولی غیر از این باید بهت بگم داری اشتباه میکنی تا ابد که نمیتونی به خاطر فکر اشتباه بقیه خودتو از دیگرون مخفی کنی ؛ اگه دلت میخواد با ما بیا خیلی سنگین اونجا بشین مثل همیشه

با حرف پدرش به فکر فرو رفت حق با او بود به خاطر قضاوت های نابجا داشت خودش را تنبیه میکرد به چه جرمی ؟!!

از فکر بیرون آمد و لبخند زد

_شما درست میگین من میام ولی میشه زود بیایم به دنبال حرفش گردنش را کج کرد

حاج عباس بوسه ای به سرش زد و با خنده گفت

_امر ، امر شماست خودمم میخواستم زود
بیام دختر

گونه پدرش را بوسید و با لحن شادی گفت

_پس من برم آماده شم طول میکشه ها

گلرخ خانم که حرف هایشان را شنیده بود لبخندی زد و از جلوی در صدایش را بلند کرد

_باشه دختر ما تو حیاط منتظرتیم

به تندی وارد اتاقش شد پیراهن سبز زیتونیش را که از کمرش گشاد میشد را برداشت و تنش کرد این پیراهن را سمیه برایش خریده بود در این لباس شکمش کوچک تر نشان داده میشد

سنگ دوزی های لباسش را خیلی دوست داشت بهش میامد

موهایش را باز کرد خیلی بهم پیچیده شده بود با اتو مو صافشان کرد و مشغول بافتنشان شد خیلی بلند شده بودن اصلا وقت نکرده بود کوتاهشان کند

به زدن یه رژ بسنده کرد به خاطر بارداریش نمیتوانست زیاد آرایش کند شال حریر همرنگ لباسش را سرش کرد

لبخند ملیحی به چهره خود در آینه زد دخترک درون آینه چشمانش میدرخشید خیلی وقت بود اینطور به خود نرسیده بود چه روزهای با ارزشی را از دست داده بود به خاطر آن مرد !!

افکار مزاحمش را پس زد و بعد از برداشتن کیفش از اتاق بیرون زد

************************************

پیراهن سفید دکمه مخفیش را با شلوار سربی تیره اش تنش کرد این بار نمیخواست کت بپوشد دو دکمه بالای پیراهنش را باز گذاشت

ساعت مارک دارش را دور مچش بست و عطر نویرش را روی گردن و مچ دستش زد ، خب همه چیز تکمیل بود

سوئیچش را برداشت و از خانه بیرون زد برخلاف همیشه آرام و خونسرد رانندگی میکرد هوا تاریک بود جشن در باغ قرار بود برگزار شود

حاج رضا جلوی در ایستاده بود و به مهمانان خوش آمدگویی میگفت

ماشینش را گوشه ای پارک کرد و پیاده شد مثل همیشه با غرور و صلابت گام برمیداشت او امیر ارسلان بود در هر شرایطی

دریا زودتر از عروس از آرایشگاه آمده بود و خود را به جشن رسانده بود

از ماشین پیاده شد و سرش را بالا آورد که چشم در چشمش شد چند بار پلک زد تا ببیند واقعیت است یا دارد خواب می‌بیند

برادرش بود این مرد امیر بود !

در ماشین را بسته ، نبسته جلو رفت با آن کفشهای پاشنه بلند نفهمید چطور انقدر تند راه میرود اما او سرجایش ایستاده بود و با چشمانی ریز شده نگاهش میکرد

اشکان هم از ماشین پیاده شد و دریا را صدا کرد اما حرفش با دیدن امیر نصفه در دهان ماند

او هم تعجب کرده بود کی آمده بود ؟!

دریا با ناباوری نگاهش را روی تک تک اجزای صورتش چرخاند

_کی اومدی چرا خبر ندادی ؟ وای تو اینجا !!

هنوز هم شکه بود از دیدن برادرش آخر قرار بود نیاید خودش از زبان ساحل شنیده بود وای که اگر میفهمید چقدر خوشحال میشد

پوزخندی روی لبش نشست و نگاهش را ازش گرفت

_چیه تعجب کردی یعنی انقدر غریبه شدم !

دهانش باز شد چیزی بگوید ولی نتوانست و لب فرو بست هنوز هم زبان تند و تیزش را داشت

با اشکان گرم احوالپرسی کرد

فاطمه خانم خواهر حاج رضا نگاهش به امیر افتاد

سراسیمه بازوی ریحانه خانم را تکان داد

_عه ریحانه اونجا رو نگاه ؟

چشم چرخاند

_کو کجا رو میگی ؟

لبخندی زد و با چشم و ابرو گفت

_چشمت روشن پسرت اومده

به گوشهایش اعتماد نداشت

نگاهش کرد و گفت

_چی میگی فاطمه اصلا…

حرفش با صدای آشنایی که به گوشش خورد در دهانش ماسید

_سلام عرض شد ریحان بانو

شکه سرش را برگرداند این لفظ ریحان بانو از زبان که میتوانست باشد جز امیرش ؟

نمیدانست خواب است یا بیدار همان صورت همان لبخند که انگار مخصوصا برای مادرش کنار میگذاشت

اشک در چشمانش حلقه زد

دستانش را از هم باز کرد پایش روی زمین خشک شده بود و نمیتوانست جلو برود تا پسرش را در آغوش کشد

آن فاصله را امیر پر کرد مادرش را در آغوش کشید و به خود فشرد

ریحانه خانم فقط اشک میریخت و امیر هم روی شانه اش را نوازش میکرد و سر و صورتش را غرق بوسه میکرد

_کجا بودی بیمعرفت انقدر از ما بدت میومد ؟

دریا که کنارشان بود از دیدن این صحنه چشمانش دریایی شده بود

لبخند تلخی زد و برخلاف میلش از آغوش مادرش بیرون آمد

نگاهش به عمه اش افتاد سلامی بهش داد و دست مادرش را گرفت و فشرد

_قربونتون برم اگه نیومدم بزارین به حساب اینکه موجب عذابتونم کمتر باشم بهتره

دلگیر نگاهش کرد و دستش را از میان انگشتانش آزاد کرد

_کم چرت و پرت بگو امیر مگه میزارم بری

تک خنده ای زد و با شیطنت گفت

_اوه بد دهن شدین ریحان بانو ، حاج رضا
خبر داره ؟

با نگرانی سرش را بالا آورد حالا امیر هم لبخندش محو شده بود

حاج رضا هنوز پسرش را ندیده بود !

نگاه اطمینان بخشی به مادرش کرد و به سمت پدرش قدم برداشت

داشت با حاج یوسفی حرف میزد میشناختش نفسش را در هوا فوت کرد و سلامی داد تا متوجهش شوند

حاج رضا تند عین برق گرفته ها سرش را برگرداند صحنه ای را که میدید باور نمیکرد

حاج یوسفی با ابروی بالا رفته به دست
دراز شده اش خیره شد

_سلام جناب یوسفی احوال شما ؟

با نگاهی مات به امیر که با خونسردی به گرمی با رفیقش گرم احوالپرسی بود کرد

نه غیر ممکن بود او اینجا چکار میکرد ؟!

ولی آخر..

بالاخره حاج یوسفی با خداحافظی ازشان دور شد

سری برایش تکان داد و با نگاهی تیز به سمتش برگشت که با بی تفاوتی دست در جیب شلوارش بهش خیره بود

چشمانش را یکبار باز و بسته کرد و نفس عمیقی کشید تا بر اعصابش مسلط شود

اگر جاش بود یک سیلی حواله اش میکرد و از اینجا پرتش میکرد بیرون ولی اینجا مکان درستی نبود آبروی خودش میرفت

ریحانه خانم سراسیمه به سمتشان رفت و بینشان ایستاد

_حاجی تو رو خدا کوتاه بیا ببین پسرت اومده

شاکی نگاهی به همسرش انداخت و فکش را از خشم منقبض کرد

بد جایی دهانش را بسته بودن

با قدم هایی محکم از جلویشان گذشت

پوزخندی روی لبش نشست و یک تای ابرویش را بالا زد

_حاج رضا با همه مهموناشون اینطوری برخورد میکنند !

ایستاد و دستش را کنار پایش مشت کرد این پسر عوض بشو نبود

ریحانه خانم نگاه سرزنش باری بهش کرد

_امیر میخوای همه چیو خراب کنی ؟

نیشخندی زد و بدون توجه به حرف مادرش جلوی پدرش ایستاد

_ آقای کیانی بیخود فکرتون رو درگیر نکنید من شاید دیگه پسرتون نباشم ولی داداش ساحل که هستم هان؟

این پسر مثل یک استخوان دست گذاشته بود روی گلویش چه ساده بود که فکر میکرد قدری پشیمان است اما انگار این یک قانون بود که امیر جلوی پدرش مغرور و متکبر میشد ، میشد مثل گذشته نرمشی در درونش نبود

با تاسف نگاهش را بالا آورد

_قبل از اینکه اینجا آبروریزی بشه برو رد کارت

خواست از کنارش بگذرد که بازویش اسیر دستش شد

با چشمانی به خون نشسته سر برگرداند

ریحانه خانم دست روی دست گذاشته بود و هر آن میترسید اتفاق بدی بیفتد

لبخند کجی زد و چشمانش را تنگ کرد

_آبرو؟…. فکر کنم این چیزیه که واسه شما مهمه مگه نه ؟

مات نگاهش کرد توقع چنین حرفی را از او نداشت اما نمیدانست که این پسر خوب بلد بود چطور به هدف هایش برسد ! خوب بلد بود جوری نقش بازی کند که همه چیز به نفعش تمام شود

حاج رضا با کلافگی نگاهش را ازش گرفت و به سمت باغ پا تند کرد

حاج فتاح با دیدنش چشمانش ریز شد جلو آمد و زیر گوشش گفت

_چیشده رضا اخمات چرا توهمه ؟

از خشم نفس نفس میزد تا خواست جواب دهد امیر عین اجل سر رسید

_سلام عرض شد حاجی ؟

زیر لب لا اله الا اللهی گفت و چشم گرفت این بار چه بازی در سر داشت خدا میدانست !

حاج فتاح هم مثل او یکه خورده بود هیچ در باورش نمیگنجید نوه اش را در اینجا ببیند اما مثل اینکه این دیدار برای او عادی بود ، چون مثل همیشه مغرورانه و خونسرد با بقیه خوش و بش میکرد

کمی بعد عروس و داماد هم سر رسیدن ساحل با دیدن برادرش زمان و مکان را فراموش کرد

پرواز کرد به سمتش و از گردنش آویزان شد

_وای باورم نمیشه بالاخره اومدی ، بالاخره اومدی

اخم جذابی روی صورتش نشست در حالی که سعی میکرد لبخندش را مخفی نگه دارد خواهرکش را از آغوشش جدا کرد

_ چته دختر این اداها چیه همین یه دونه دیوونه که خر مغزشو گاز گرفته رو هم میخوای پر بدی ؟

چشمانش از تعجب گرد شد

با جیغ مشتی به بازویش زد

خندید و با یک ابروی بالا رفته به داماد نگاه کرد بیچاره مهرداد از اول همانطور کپ کرده به هردویشان زل زده بود

_ببینم داماد اینه ؟ و با سر اشاره کرد به سمتش

جفت ابروهایش بالا رفت این دیگر کی بود ؟

ساحل ریز خندید و با چشم و ابرو گفت

_عه داداش ؟

به دنبال حزفش رویش را سمت مهرداد کرد

_مهرداد جان داداشم شوخی میکنه

اشکان که پشت سرشان بود در ادامه حرفش گفت

_آره حالا با تو که خوبه ندیدی من چه ها از دستش کشیدم

همه با این حرفش به خنده افتادن

حاج رضا گوشه ای ایستاده بود و با دقت رفتارش را زیر نظر میگرفت

بالاخره احوالپرسی تمام شد و عروس و داماد وارد باغ شدن

گندم اینا هم بعد از عقد خودشان را رساندن چشم چشم را نمیدید

ریحانه خانم با دیدنشان ابرویش بالا پرید این گندم بود؟ چرا فکر میکرد در این مراسم نمیاید وای که اگر امیر را میدید !!

با نزدیک شدنشان خودش را جمع و جور کرد و لبخند نصفه نیمه ای زد

_سلام خیلی خوش اومدین

به گندم که با متانت سرش را پایین انداخته بود خیره شد

. رفت جلو و در آغوشش کشید

_خیلی خوشحالم که اومدی دخترم

تکان خفیفی خورد هنوز هم او را دختر خودش میدانست !

لبخند کمرنگی زد و چیزی نگفت

با دیدن شکم برامده اش آهی کشید
چه میگفت !

گلرخ خانم نگاهی بینشان رد و بدل کرد

_ عه ما دیگه بریم با ساحل جان یه سلام علیکی کنیم…گندم بریم مادر

چیزی نگفت و فقط مغموم به دور شدنشان خیره شد

رویش را برگرداند خدا امشب را بخیر کند

******

شیرینی از داخل ظرف برداشت و گذاشت دهنش خانواده داماد را از قبل نمیشناخت ولی به نظر که موقر و قابل قبول بودن

برای خواهرکش خوشحال بود لبخندهایش معلوم بود که از ته دل بود امیدوار بود همیشه همین‌طور خوشحال باشد

گندم با قدم های آرام کنار مادرش به سمت جایگاه عروس و داماد رفت

ساحل چقدر زیبا شده بود مثل ملکه ها میدرخشید موهایش را مدل فرحی بالای سر جمع کرده بود که خیلی بهش میامد

چشمان قهوه ایش زیر نور چراغ ها برق خاصی میداد از لباسش خیلی خوشش آمد یک لباس صدفی دنباله دار که در عین سادگی زیبا بود ، مثل لباس عروس خودش پف خاصی نداشت

چقدر آن شب سختش بود در آن لباس راه رفتن باید یک دستش را به لباس میگرفت و در عین حال مراقب راه رفتن با کفش های پاشنه بلندش هم میبود

ساحل با دیدنش اشک در چشمانش حلقه زد دریا هم همینطور بعد از چند ماه گندم را دیده بود چقدر تغییر کرده بود خیلی خوشگلتر شده بود گونه هایش رنگ گرفته بود و پرتر به نظر میرسید

لبخندی زد و کادویش را به سمتش گرفت

_خوشبخت بشی عزیزم ببخش که نتونستم سر عقدت حاضر شم

با پشت دست اشکی که میامد را گرفت و دستانش را دورش حلقه کرد

_این چه حرفیه عزیزدلم خیلی خوشحالم کردی

امشب همه چیزش طبق میل او بود هم برادرش از کانادا آمده بود و هم گندم

کاش همه چیز مثل قبل بود !

دریا که گرم احوالپرسی با گلرخ خانم بود از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت

_هی خانم ما رو تحویل نمیگیری ؟

با همان لبخند سرش را برگرداند که چشمش در یک نگاه آشنا قفل شد

حس کرد قلبش از کار افتاد

تیره عرق بر روی کمرش نشست

دریا تکانش میداد و صدایش میکرد اما او فقط چشم دوخته بود به آن آشنای غریبه

هنوز متوجهش نبود و گرم صحبت با بغل دستیش بود چقدر به خودش رسیده بود دقیقا مثل گذشته ها

با خودش گفت خوشتیپ تر شده است !

گلرخ خانم با نگرانی بازویش را گرفت

_دخترم گندم چرا حرف نمیزنی مادر ؟

عین سکته ای ها سرش را کج کرد

_مامان…

دریا رد نگاهش را گرفت با دیدن امیر لبش را گاز گرفت پس دیده بودتش

مستاصل به گندم نگاه کرد

_گندم به خدا ما خودمون هم امشب فهمیدیم

گلرخ خانم با تعجب گفت

_چی دریا جان ، چی رو امشب فهمیدین ؟

نمیدانست این وسط چرا بغضش گرفته بود بعد از ماه ها او را دیده بود شکسته نشده بود همان بود با همان جذبه همیشگیش
دستش را روی میز جک زده بود و در مقابل
حرف های مرد کناریش سرش را تکان میداد

پاهایش انگار که میخ شده بودن روی زمین اصلا درکی از زمان و مکان نداشت با صدای خانمی که بهش تذکر میداد نگاهش را گرفت فیلمبردار بود

در مقابل نگاه بهت زده همه از آن جمع گذشت و روی میز خالی نشست

چندی بعد گلرخ خانم هم سر رسید با چشمانی موشکافانه نگاهش کرد

_ چرا اینطوری شدی دختر حالت بد بود ؟

خود را روی صندلیش جا به جا کرد و دستی روی صورتش کشید

_آ..آره…یکم احساس…خفگی میکردم..یه لیوان آب میدی…مامان ؟

دروغ که نگفته بود اتفاقا دهانش خشک شده بود حسابی تشنه اش بود

گلرخ خانم با تعجب بهش که دو لیوان پشت هم آب میخورد نگاه کرد و چیزی نگفت

سرش را پایین انداخت آنجایی که نشسته بود دید کمی بهش داشت و این خوب بود حس های بد همه بهش هجوم آورده بودن ، این بغض لعنتی هم که دست بردارش نبود

بعضی از فامیل ها او را دیده بودن و با تعجب در گوش هم پچ پچ میکردن

حتما با خودشان میگفتن عه این مگه همونی نیست که طلاق گرفته پس چرا اینجاست !

کف دستان عرق کرده اش را بهم چسباند و لبش را گزید بر خودش لعنت فرستاد به خاطر آمدنش به این مهمانی ؛ الان میفهمید دلشوره اش از سر چی بود پس آمده بود

چیه فکر کردی نمیاد مثل تو عزا میگیره !

نگاهش هرز رفت و روی خنده اش قفل شد

مات ماند دانه های عرق روی پیشانیش نشست چه راحت میخندید !! گندم احمق او اصلا در فکر تو و آن بچه بود ؟

چه خوش خیال بودی بریز دور اون افکار
مسخره تو بدون تو خوشحال تره ببینش

اشک مزاحمی روی صورتش غلطید سریع پاکش کرد تا رسوا نشود دوست داشت از اینجا و هوایی که او نفس میکشد فرار کند

مادرش گرم صحبت با زنی بود

آرام زیر گوشش گفت

_من یه لحظه دارم میرم بیرون مامان شما اینجا بمونید

گلرخ خانم دست از صحبت کشید

_تنها میخوای بری !

سرش را تکان داد و هیچ نگفت

از بین مهمان ها گذشت انقدر شلوغ بود که یک دستش را به شکمش گرفته بود مبادا چیزی یا کسی بهش برخورد کند

همه وسط مشغول رقصیدن بودن امیر از جایش بلند شد تا برود سیگاری برای خود آتش بزند

پشت باغ جای خلوتی پیدا کرد فندک و سیگارش را درآورد که صدای گریه ای او را سرجایش میخکوب کرد

گوش تیز کرد تا بفهمد این صدا از کجا میاید انگار داشت با خودش حرف میزد

_ازت متنفرم…لعنتی چرا…اومدی ؟

سیگار در دستش مچاله شد پلکش پرید این گریه ها و صدا متعلق به چه کسی بود جز گندم !

چند قدم جلو رفت حالا صداها واضح تر میشد

نمیدانست دارد توهم میزند یا در واقعیت است

موهای گیس شده اش از زیر شال بیرون آمده بود اخم کرد خود گندم بود

دستش را مشت کرد تا بر دل و قلبش که میخواست به سمتش برود غلبه کند او دیگر زنش نبود

چرا گریه میکرد ! اصلا چرا آمده بود ؟

نفسش را در هوا فوت کرد

صدای پایی او را به خود آورد اشکهایش را پاک کرد و بینیش را بالا کشید

دست بر تخته سنگی که رویش نشسته بود گرفت و به سختی از جایش بلند شد با این سر و وضع اگر میرفت مادرش بیچاره سکته میکرد

قدم گذاشت تا برود که سایه ای را بالای سرش دید

قلبش در سینه تند میزد چرا ترسیده بود ؟

با صدایش انگار که ولتاژ برق بهش وصل کرده باشند

_برای چی اینجا نشسته بودی ؟

قلبش هر آن ممکن بود از جا کنده شود به دور و برش نگاه کرد تا بتواند خودش را نیست و محو کند

روبرویش ایستاده بود چند قدم جلو آمد و نزدیکش شد

لعنت به او چرا نمیتوانست برود یه حرکتی کن گندم باید زودتر از این جشن میرفت

چشمش به شکم برآمده اش افتاد

رنگ نگاهش عوض شد

دست مشت شده اش کنار پایش میلرزید چقدر عوض شده بود در دل گفت خانم تر شده بود موهای زیتونی عسلیش از دو طرف شالش بیرون زده بود که فوق العاده دوست داشتنی ترش میکرد

دلش غنج میرفت آن صورت نرم و سفیدش را که حالا کمی تپل تر شده بود ببوسد اما به جایش چشمانش را بهم فشرد و باز کرد تا بر نفسش غلبه کند

دخترک هنوز هم شکه بود نمیدانست این لرزش بدنش از وحشت حضورش است یا دیدن
دوباره اش آن هم بعد از هشت ماه

هیچ فکرش را نمیکرد در این شب او را ببیند بالاخره سرش را بالا گرفت و در آن تیله های مشکی نگاه کرد

همان هایی که یک روزی او را افسون خود کرده بود

_فکر..نمیکردم…امشب شما رو اینجا ببینم

چقدر صدایش میلرزید اخمهایش درهم بود

نفسی گرفت تا بر خود مسلط شود

_رسیدنتون بخیر آقای کیانی

اولین قدمش را که برداشت صدای بم و گیرای مردانه اش بلند شد

_چرا نگهش داشتی ؟

مبهوت ماند البته نباید تعجب میکرد این مرد اهل حاشیه و مقدمه نبود یکراست میرفت سر اصل قضیه

نفهمید چرا ناخوداگاه دستش را روی شکمش گذاشت انگار با این کارش از بچه اش محافظت میکرد

سعی کرد بر خود مسلط باشد و جواب دندان شکنی بهش بدهد

نفس عمیقی کشید و گفت

_این بچه منه منم موظفم نگهش دارم به هیچ بنی بشری هم ربطی نداره از سر راهم برین کنار

گره ابروانش کورتر شد

زبانش برخلاف گذشته تند و تیز شده بود

دستانش را در جیب شلوارش فرو کرد و کمی عقب رفت

_که اینطور نگران نباش من نه دیگه کاری با تو دارم و نه با اون بچه میتونی بری

نفسش سنگین شد خیره در آن چشمان سرد و پرنفوذش نگاه کرد

در دل گفت تو هیچوقت کاری با ما نداشتی من و بچه ام وسیله ای بودیم برای رسیدن به هدفات

هنوز هم حرف هایش یادش نمیرفت که چطور در آن روز تحقیر شد همان روزی که حقیقت زندگیش را فهمیده بود

نمیخواست اینطور بدون هیچ جوابی از کنارش بگذرد دوست داشت حرفی بزند که جگرش آتیش بگیرد هر چند که این مرد انگار هیچی برایش مهم نبود

جلویش ایستاد قدش تا روی سینه اش بود و مجبور بود گردنش را بالا بگیرد

چشمانش را مثل خودش سرد کرد میدانست چقدر تاثیر دارد همانقدر که چشمانش گرمی و مهربانی را به بقیه منتقل میکرد ، به جایش اگر عصبانی و سرد میشد طرف مقابل تعجب میکرد مثل مرد روبرویش که حالا با ابروی بالا رفته نگاهش میکرد

پوزخندی زد و با لحن تلخی گفت

_باید قبل از رفتنم یه چیزی رو بهت بگم جناب کیانی

چشمانش ریز شد

شالش را روی سرش مرتب کرد و نفسی گرفت

_روزایی که کنار تو…زندگی کردم یکی از بدترین روزهای عمرم بود…تو زندگیم اگه از یه نفر متنفر باشم…اون تویی

چشمانش به خون نشست

بدون توجه بهش ادامه داد

_هیچوقت ازت نمیگذرم…آه من و این بچه تو رو میگیره تویی که سرتاپات پر از دروغ و کثافته

تیر آخرش را هم زد

رگ های پیشانی و گردنش برجسته شده بود مردمک های چشمش گشاد شده بودن و میلرزیدن آخ که اگر حامله نبود همینجا از هستی ساقطش میکرد

این دختر نمیدانست زدن این حرف ها چه عواقبی دارد ؟

لحنش حالا خشن و سرد شده بود

_از جلوی چشمام دور شو

بدون اینکه ترسش را نشان دهد عقب رفت و گفت

_من دیگه گندم سابق نیستم که ازت حساب ببرم یا بترسم مراقب رفتارت باش

صدای مادرش را شنید نگاهش را ازش که مثل ببر زخمی نگاهش میکرد گرفت و به مادرش که داشت به این سمت میامد داد

وای از این بدتر نمیشد

گلرخ خانم با نگرانی به سمتش آمد

_کجایی دختر نمیگی دلواپست میشم

وقتی سکوت دخترش را دید سرش را برگرداند که چشمش به امیر افتاد

چنگی به گونه اش زد

_یا علی..تو..؟

گندم سرش را پایین انداخت و دست مادرش را گرفت

_بریم مامان

گلرخ خانم عصبی دستش را از دست گندم در آورد و به سمتش پا تند کرد

سینه به سینه اش ایستاد و گفت

_دست از سر دخترم برمیداری با چه رویی اومدی اینجا ؟ این دختر کم از تو نکشیده دیگه جلوش آفتابی نمیشی

نگاه سرد و وحشیش را به گندم داد

لب بالایش را به دندان گرفت حق داشت که برای دخترش نگران شود ولی با خود پیمان بسته بود که کاری به گندم و خانواده اش نداشته باشد

نگاه از چشمان پرآبش گرفت و از آن جا دور شد

حس میکرد هوا کم دارد دکمه پیراهنش را باز کرد و دستی به سینه تا بالای گلویش کشید تا راه نفسش باز شود

بالاخره بعد از مدت طولانی او را دیده بود روی نیمکتی نشست و سیگاری از جیبش در آورد و آتش زد

دستانش میلرزید عصبی پرتش کرد روی زمین

لعنت به او لعنت کاش اصلا پایش را در این کشور نمیگذاشت هر جا که میرفت گندم بود در خانه که از یادش آرامش نداشت حالا در جشن خواهرش هم او را دیده بود

باز قلبش تیر میکشید سرش را خم کرد و موهایش را از دو طرف در چنگ گرفت حالش خیلی خراب بود مثل آن موقعی که دلش نمیامد گندم را ناراحت کند ولی از او دوری میکرد، از این حس های غریب دوری میکرد !

*******

گندم بیصدا اشک میریخت ؛ به خاطر مادرش حتی صدای گریه اش را بلند نمیکرد مبادا بشنود

گلرخ خانم دستش را دور شانه اش انداخت

_بلند شو مادر اینجا نشین

بچه اش لگد میزد از درد گریه اش بلند شد

بچه اش هم حس میکرد صدای پدرش را شنیده بود همان پدر بی رحمی که باز هم نخواستنش را به رخش کشیده بود

آخ که پسرکش از او مظلوم تر بود

با کمک مادرش از جا بلند شد گلرخ خانم حرفی نمیزد میدانست الان در دل دخترکش چه خبر است

به سمت سرویس رفت تا آبی به صورتش بزند مشت مشت آب به صورتش میپاشید تا تب درونش بخوابد

بدنش میلرزید زانوهایش شل شده بود دست بر دیوار گرفت تا تعادلش را حفظ کند

قلبش انقدر تند میزد هر آن فکر میکرد الان است که از سینه بزند بیرون

کاش نمیامد کاش اصلا او را نمیدید حالا که فکر میکرد ازش متنفر بود تخم کینه در دلش جوانه زده بود

ای گندم احمق تا کی سادگی فکر کردی عذاب وجدان گریبانگیرش میشود !

هههه حالا یک چیزش هم طلبکار بود به
بچه اش چکار داشت کلی خون و دل خورده بود تا به اینجا رسانده بود کمتر از یکماه در آغوشش میگرفت برایش کلی برنامه ها داشت میخواست جوری بزرگش کند که همه وقتی اسمش را بشنوند به به و چه چه از دهانشان سرازیر شود

حالا تمام هم و غمش این بچه بود انگیزه زندگیش همین پسرکش بود و بس

برود همانجایی که بود چرا اصلا برگشته بود

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 132

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
79 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Setareh
Setareh
8 ماه قبل

مرسیییی

fati
8 ماه قبل

دستت طلا نویسنده جاانم ♥️

sety ღ
8 ماه قبل

بخدا که امیر حتی لایق مرگ بدون درد نیست🔪😑
من جای گندم بودم چند نفر رو استخدام میکردم بگیرنش بعدش شکنجه اش میکردم😁🔪😂🔪🔪🔪

mahoora 🖤
8 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جان❤

بی نام
8 ماه قبل

عالی حرف نداشت خاک توگور امیر چقداین دخترغصه داره قلبم دردگرفت😭😭😕 لیلابهت گفته باشم کورشدم مقصرش تویی میام یقتومیگیرم خیلی غمگین شده زودباش روزای خوبم بیاردیگه

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

نه چه فایده ای واسه من داره دست کشیدنت ازنویسندگی

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

راستی اگر خواستی رمان جدیدبنویسی من از زندگی خودم یه ایده برات دارم

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

لیلا یه سوال
الان یعنی همه پارتای بوی گندم رو نوشتی یا آخراش رو ننوشتی؟
بعد رمانای دیگه ات رو همین جا میذاری یا…؟؟
شد دو تا😂😂

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

الان ما هنوز تو فصل اولیم؟؟🥺🥺🥺
بخدا خسته شدم انقدر از دست امیر حرص خوردممم😂🤦‍♀️

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

فقط همینو بگو که شخصیت اونا هم مث امیر رو مخمه یا نه؟؟😂

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

تو همین اوایل کارت مثل امیر نباشن تورو خدا😂
هر چقدر میخوای جنبه منفی بزار ولی مثل امیر نباشن😂🤦‍♀️

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

خیییللییی😂😂
بیشتر از گندم من از دستش حرصیم😂😂
خب خدارو شکر😂🤦‍♀️

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

قلمتون خیلی خوبه
و میشه اگه رمان هاتون اینجا یا سایتای دیگه گذاشتین، بگین ؟

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

ممنونننن💞

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

با سلام و عرض ادب خدمت لیلای عزیز🤣 . من اومدم 🤣و کلی از حرص خوردم از دست این امیر ارسلان😆

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

خوب شد اومدی ضحا 😂 😂
با اینکه من خودم قلم لیلا رو خیلی دوست دارم ولی این بالا همه داشتن تعریف میکردن بعد هیچ کس نگفت چقدر ارسلان خره بعد احساس کردم من تنها کسیم که دوست دارم کله امیر رو بکنم 😂 😂 😂

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط sety ღ
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

بله بله من همیشه خوش موقع میام🤣
ناراحت نشی یا ستی خوشگله🤪 اگه میشه بنویس ضحی چون مثل اینه که بنویسی مجتبا🤣🤣🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

چشم😁😘
از دستم در میره این شکلی مینویسم 😂 😂 😂
وگرنه دوم ابتدایی رو خیلی وقته پاس کردم🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

نه بابا این چه خرفیه ستی خوشگله🤣 . ضحا رو با الف هم می نویسن ولی خب چون در اصل عربی هست میگم با ی .
من تو شناسنامه ضحا هستم نه ضحی🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

چه باحال 😂 😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

🤣🤣
ولی در کل من سر اسمم زیاد حرص میخورم چون بعضیا اینجوری مینویسن
زهی ، زحی ، ظهی، ظها
یه سری افرادی هم هستن که علاوه بر نوشتار غلط تلفظشون هم غلطه🤣😐

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط 𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

دیگه تلفظشون چیه مگه؟؟

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

ضَحی میخونن
یا
ضِحی😀😐
بعضی هاشونم نمیدونن ی ناخواناست و ی رو هم میخونن😑

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

خاک به سرم😂
اینا مدرسه رفتن اصلا؟؟😂😂
پسرخاله ام کلاس دوم که بود مجازی بود کلاساشون اومده بود خونه ما بهش دیکته میگفتم تو کلمه هاشون ضحی رو داشت😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

فازشون رو نمیفهمم واقعا
سواد ندارن😑🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

بله بله مشخصه که دل خوشی ازش نداری🤨😐

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

😐😐🤣

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

تو خودت خلقش کردی بعد میگی دل خوشی نداری؟؟/
هییییی😂😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

هیییی🤣😅

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

اون تیکه هایی که میخواست نقشه اش رو پیش ببره و با گندم خوب بود رو خیلی دوسش داشتم ولی الان جز خودخواهی و غد بودنش هیچی به چشمم نمیاد🤦‍♀️😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

دقیقا 😄

sety ღ