رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۵۶

4.8
(126)

لباس ها را یکی یکی تا کرد و درون کمد جا داد کار هر روزش بود لباس های پسرکش را برمیداشت بویشان میکرد میبوسیدشان

چقدر کوچولو بودن دکتر گفته بود پسرکش درشت است یعنی اندازه اش میشد ؟

لبخندی زد و سرهمی آبی رنگی را برداشت و روی صورتش گذاشت

فدات بشه مامان کی به دنیا میای که تو رو
تو بغلم بگیرم

از فکرش هم دلش لرزید یعنی تا چند روز دیگر بچه اش را در آغوش میگرفت ؟ وای او که چیزی از مادری بلد نبود حالا باید چه میکرد !

گندم قوی باش تو قراره بزرگش کنی بسپارش به خدا اون همیشه هواتو داره

نه ماه در شکمش رشد کرده بود و حالا خدا او را لایق بغل کردنش کرده بود یک پسر کوچولو مال او بود برای خودِ خودش کسی از او نمیگرفتش

برایش لالایی میخواند نازش میکرد از شیره وجودش بهش میداد

قیافه اش را در ذهنش مجسم کرد

《 امیر ارسلان من دوست دارم پسرمون شبیه تو بشه دخترمون شبیه من 》

آه پردردی کشید نباید همچین آرزویی میکرد خدا کند شبیهش نشود آنوقت باید تا ابد دلش غصه دار بشود ، بزرگ که میشد یک امیر ارسلان دیگر میشد نه او دق میکرد ، چشم دیدنش را که نداشت حالا اگر پسرکش شبیه آن مرد میشد دیگر نمیشد کاری کرد

افکارش را پس زد عصر بود و هوا کمی ملایم شده بود به گفته دکتر این روزهای آخر را باید پیاده روی کند تا زایمانش راحت تر باشد

امروز شیوا همراهش بود گاهی زهرا و گاهی شیوا این دو را هم حسابی اذیت کرده بود

شیوا امروز از همه روزها خوشحال تر بود دلیل حالش را که پرسید با چهره ای بشاش و لحن شادی گفت

_وای گندم باورت نمیشه دیروز رفتم دکتر جواب آزمایش مثبته ، من حامله ام

چشمانش گرد شد باورش نمیشد پا به پایش شادی کرد گونه اش را بوسید و با لحن شوخی گفت

_پس داری واسه پسرم عروس میاری نه ؟

خنده اش گرفت

_حالا از کجا معلوم دختر باشه ؟ وای گندم از دست تو

با خنده چشمکی بهش زد

_نه به دلم برات شه دختره راستی مهدی میدونه؟

شیوا با حرفش صورتش کمی سرخ شد و با خجالت گفت

_نه امروز گفتم با هم بریم حجره بهش بگم توام بیا گندم….من اینجوری سختمه بگم

با تعجب گفت

_وا چه سختی مهدی که عاشق بچه ست

_اون که آره…ولی خب…خجالت میکشم

ابرویش بالا رفت

با شیطنت گفت

_خب حالا تو با این خجالت چجوری بچه دار شدی ؟

دهانش باز ماند با صدای خفه ای گفت

_وای گندم این دیگه چی بود گفتی ؟

قهقه خنده اش به هوا رفت حرص که میخورد خیلی سرخ میشد و قیافه بامزه ای به خود میگرفت

با هم وارد بازار شدن خیلی وقت بود پایش را اینجا نگذاشته بود کاش چادر میپوشید همه بازاری ها او را میشناختن بیشتری ها هم او را عروس خانواده کیانی میدانستن

سرش را پایین انداخت و از زیر نگاهشان به طرف حجره پدرش رفت

مهدی آنجا کار میکرد شیوا متوجه حالش نبود انقدر خوشحال بود که فقط میخواست این خبر را به مهدی بدهد چون حاج عباس نبود کارش راحت تر بود

آخر حاج عباس به یک سفر دو روزه در شمال کشور رفته بود

میان راه کسی او را صدا زد

_گندم خانم یه لحظه وایسین

انگار که خیلی صدایش زده بود و به دنبالش بود که این‌چنین نفس نفس میزد

رو به شیوا که با تعجب و کنجکاوی نگاهش به آن مرد بود کرد و گفت

_تو برو تو شیوا جان…منم الان میام

چیزی نگفت و فقط گنگ سر تکان داد

نگاهش را به مرد داد او را میشناخت قبلا در حجره پدرش کار میکرد اسمش علیرضا بود

با متانت سرش را پایین انداخت

_سلام آقا علیرضا چیزی شده؟

عرق پیشانیش را با دست پاک کرد و نگاهی به دور و برش کرد اینجای بازار کمی خلوت تر بود

قدمی به طرفش برداشت

_سلام گندم خانوم خوبین از اینورا ؟

لبخند محجوبانه ای زد

_ممنونم راستش همینطور راهم به اینجا خورد…چیزی میخواستین بگین ؟

لبخندی زد و سری به معنی تایید تکان داد

چندین سال بود که گندم را میشناخت از آن موقعی که هر چند روز یکبار به حجره پدرش سر میزد و آنجا را میگذاشت روی سرش

اصلا همین رفت و آمدها بود که دلش را برده بود سعی کرد نگاهش به شکمش نیفتد این دختر خیلی سختی کشیده بود ؛ لعنت بر آن مرد که دست هر چی نامرد را از پشت بسته بود

به چشمان منتظرش نگاه کرد و لب به سخن گشود

_سرپا واینستین…بیاین بریم تو یه چایی چیزی در خدمت باشیم…بالاخره ما کم نون و نمک حاجی رو نخوردیم

سرش را بالا آورد و با لحن آرامی گفت

_دستتون دردنکنه شما لطف دارین نه شیوا منتظرمه ، اگه کاری ندارین من دیگه باید برم

پشتش را بهش کرد که با صدایش متوقف شد

_گندم خانم..

صدای خنده های شیوا میامد لبخندی زد چقدر فرق بود بین زندگی او و شیوا خبر بارداریش با ترس و لرز بود با داد و فریاد اما دخترعمویش خوشحال بود آنقدر که بی پروا میخندید

علیرضا روبرویش ایستاد و گفت

_من یه حرف مهمی باهاتون داشتم

از فکرش بیرون آمد

گنگ بهش نگاه کرد و لب زد

_چه حرفی؟

نفسش را در هوا فوت کرد چشمان سبزش از همیشه روشن تر شده بود

نگاهش را به نقطه ای داد و گفت

_چطوری بگم…راستش خانواده ام یه چیزایی به پدرتون گفتن…اما ما صبر کردیم…تا شما وضعیتتون بهتر بشه و بتونین درست…تصمیم بگیرین

چشمانش را ریز کرد و گیج سر تکان داد

_ببخشید چه تصمیمی ؟

لبخند محوی زد و سرش را تکان داد

_تصمیم در مورد من و شما

انگار یک سطل آب یخ رویش ریخته باشند

دست و پایش یخ کرد عرق بر تیره کمرش نشست

علیرضا بدون توجه به حالش همینطور ادامه میداد

_من میدونم شما تو چه وضعیتی هستین خانوادم اولاش کمی مخالف بودن ، ولی انقدر شما و خانوادتون خوبین که روی سرمون جا دارین….باور کنید من هیچ مشکلی با شما و این بچه ندارم ، خودمم عاشق بچه هام چی از این بهتر که یه خانواده سه نفره بشیم…باور کنید براش کم نمیزارم…براش پدری میکنم

شکه و مات بدون اینکه پلکی بزند سرش را تکان داد و یک قدم به عقب برداشت

کف دستانش عرق کرده بود چرا لال شده بود و چیزی نمیگفت چرا بر دهانش نمیکوبید

پدرش میدانست…میدانست که از دختر
حامله اش داشتن در بازار خواستگاری میکردن !!

قلبش تیر کشید

علیرضا سرش را بالا آورد نگرانی و تردید در نگاهش نشست

_گندم خانم حالتون خوبه ؟

با ناباوری و چشمان گشاد شده عقب عقب می‌رفت و سرش را به چپ و راست تکان میداد

یک گام به طرفش برداشت

_من دوست دارم دختر…عاشقتم از اول بودم… لیاقتت بیشتر از اون نامرد بود….یه حرفی بزن

میان راه سکندری خورد ولی نیفتاد شیوا و مهدی با لبخند از حجره بیرون زدن نگاهشان به گندم افتاد هر دو متعجب شدن

شیوا زودتر به خودش آمد و به سمت گندم دوید

_چیشده گندم مراقب باش

دستش را به شکمش گرفت باید میرفت باید از اینجا فرار میکرد تا این جماعت نتوانند از زنی که بچه مرد دیگری در شکمش بود خواستگاری کنند

دوست داشت فریاد بزند جیغ بکشد سر این دنیا که با او بد تا میکرد

میگفت عاشقش هست دوستش دارد !
میگفت برای بچه اش پدری میکند ؟

این بچه پدر داشت منتها نبود باید میرفت آره باید میرفت پیش پدر بچه اش ، باید بهش میگفت امروز چی بهش گذشته بود

توجهی به صدا زدن هایشان نکرد و با همان وضعیتش در بازار دوید ،داشت به کجا میرفت کجا میتوانست پیدایش کند

زیر دلش تیر کشید آخی گفت و دست بر شکمش گرفت بچه اش هم ناراحت بود شکه بود مگر بی کس و کار بود که در بازار از او خواستگاری میکردن

ندید حال و روزش را !

او شوهر نمیخواست عشقی نمیخواست برای بچه اش پدر نمیخواست آخ از پسرک مظلومش چقدر بی کس بود که حالا یک نفر جلوی رویش بگوید من برای پسرت پدری میکنم !!!!

نه این خفت را نمیتوانست بپذیرد همه این تحقیرها تقصیر آن مرد بود

نمیدانست چقدر راه رفته بود پاهایش به گزگز افتاده بود تمام عابرین با تعجب بهش نگاه میکردن ، مهم نبود همین مردم اگر میدانستن امروز چه بلایی به سرش آمده بود باز هم اینطور نگاهش میکردن

امروز در بازار زنی مرده بود گندمی خشکیده بود کنار ستون ایستاد و نفسی گرفت

سینه اش میسوخت درد شکمش بیشتر و بیشتر میشد اما نه از درد قلبش بیشتر ، قلبش هزار تکه شده بود

با دیدنش اشکهایش عین ابربهار شروع به باریدن کردن

با شکم برآمده اش شروع به دویدن کرد تا بهش برسد

داشت با تلفن حرف میزد در ماشینش را باز کرد تا خواست سوار شد متوجهش شد ، چند بار پلک زد تا بفهمد دارد خواب می‌بیند یا بیدار

در ماشین را بست و به طرفش رفت نگاهی به سرتاپایش کرد و با تعجب گفت

_اینجا چیکار میکنی گندم ؟

نفس نفس میزد با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و به طرفش رفت

صورتش را شیش تیغه کرده بود ، خواست بگوید نامرد امروز یک نفر از من خواستگاری کرده بود میدانست قبلا ازدواج کرده بودما میدانست
بچه آن مرد در شکمم رشد میکند اما باز هم میخواست با من ازدواج کند

با بغض نگاهش کرد

_ازت متنفرم

رنگ نگاهش عوض شد

چشمانش را تنگ کرد

_چیشده رنگت پریده..

با جیغ مشتی به سینه اش زد

_نامرد…نامرد..عوضی چرا باهام اینکارو کردی ؟

دستانش را گرفت و به طرف خود کشید

_آروم باش هیس بیا بریم تو ماشین بیا

دستش را کشید

_ولم کن تو چه جور پدری هستی هان ،چه جور ؟

با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد باز حالش بد شده بود

همانجا وسط خیابان در آغوشش کشید

دخترک جیغ میزد و تقلا میکرد از آغوشش بیرون بیاید

_نه…نمیخوام از…همتون بدم میاد…همتون نامردین همتون…دنبال…سوء استفاده این

در عقب را باز کرد و سوار شد همانطور در بغلش گریه میکرد و میلرزید

_گندم…گندم بس کن به من بگو چیشده….به من بگو تو چت شده هان…لعنت به من…من که گفتم گورمو گم میکنم…تو باز چی میخوای بمیرم…باشه میمیرم جونم واسه تو ، تو فقط گریه نکن

با چشمان اشکی و لبی لرزان نگاهش کرد

بغض داشت خفه اش میکرد

_چرا باهام اینکارو کردی ؟

مشت بی جانش را روی بازویش فرود آورد

_چرا منو بازی دادی ؟

ناگهان دردی در شکمش پیچید لبش را گاز گرفت

_آییی…

هول کرد

_جونم….جان درد داری ؟

شوری اشک را حس کرد دست بر شکمش گرفت

نفسش را سنگین بیرون فرستاد

_بچم…بچم

شالش را در آورد و عرق پیشانیش را پاک کرد

_جونم…نفس بکش گندمم

بغضش ترکید همانجا در آغوشش

حالا چرا اینطور صدایش میزد !!

لگنش بدجور درد میکرد با هق هق گفت

_بی رحم…چ…چرا…

نتوانست ادامه دهد و آه جانسوزی کشید

قلبش خیلی تند میزد با ترس یقه اش را گرفت

_امیر…دارم..می..میرم

قلبش ریخت چقدر مظلوم صدایش زده بود اخمهایش در هم رفت ، دستش را با تردید روی شکمش کشید

آنقدر حالش بد بود که تقلایی نکند

حرکت بچه را که حس کرد دستش را برداشت رد اشک در چشمانش نشست این بچه او بود همان بچه ای که میخواست ازبین ببرد

مشتش را جلوی دهانش گرفت و بغضش را قورت داد

_چرا نگهش داشتی…چرا لعنتی ؟

گندم از گریه داشت خفه میشد

امیر با دیدن حالش بطری آب را از روی صندلی جلو برداشت و مقابل دهانش گرفت

با اصرارش جرعه ای ازش خورد تا راه نفسش کمی باز شود

سرش را بالا آورد و با لحنی که قلبش را آتیش میزد گفت

_دوستش نداری..نداری بچه ام بابا داره…ولی بهش میگن…حرومزاده

با خشونت در آغوشش کشید و زیر گوشش گفت

_غلط کردن اون بچه منه

به دنبال حرفش روی شکمش را نوازش کرد بی جان در بغلش بود حتی نمیتوانست لبخند بزند

پدر بچه اش او را در آغوش کشیده بود بچه اش را نوازش کرده بود ، حالا بچه اش هم خوشحال بود که اینطور لگد میزد !!!

از درد لبش را گاز گرفت نمیخواست این لحظات را خراب کند کاش زمان همینجا می‌ایستاد این مرد بچه اش را دوست داشت که اینطور بیصدا اشک میریخت

_ببخش منو…ببخش

با بغض و نگاه بی فروغی بهش خیره شد

امیر نگاهش را سرگردان روی تمام اجزای صورتش چرخاند چطور تا الان تحمل کرده بود او بدون این زن میمرد دنیای او همینجا بود همین آغوشی که لگدهای پسرکش را حس میکرد

پیشانیش را مثل گذشته ها به پیشانی دخترک چسباند

داغ بود ؛ بدنش چقدر تب داشت !

نگران سرش را برداشت و صورتش را با دو دست قاب گرفت

_حالت خوبه چرا انقدر داغی ؟

نفس بریده نگاهش کرد سرش به دوران افتاده بود تا خواست حرفی بزند درد بدی در شکمش پیچید جیغی از درد زد و دست بر دلش گرفت

امیر دستپاچه شده بود کلافه او را از آغوشش بیرون آورد باید گندم را به بیمارستان میرساند

جلو نشست و ماشین را روشن کرد

نگاهش در راه بین جاده و آینه سرگردان بود

_هیچی نمیشه الان میبرمت دکتر

دخترک با وحشت گوشه ای در خود جمع شد

چرا بچه اش حرکت نمیکرد ؟

درد شکمش یکطرف ترس از دست دادن بچه اش وحشتش را بیشتر میکرد

_ لگد..نمی…نمیزنه…

گنگ نگاهش کرد

با جیغ و گریه رو بهش گفت

_بچم تکون نمیخوره

دستش را روی فرمان فشار داد چرا نمیتوانست آرامش کند عصبی چنگی به موهایش زد و نگاهش را به جاده داد

_الان میرسیم جیغ نزن

به خاطر وضعیتش نمیتوانست با سرعت براند دخترک تنها در عقب از درد به خود میپیچید این چه دردی بود که تمام نمیشد هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد

ماشین را در گوشه ای پارک کرد و پیاده شد سراسیمه در سمتش را باز کرد و دست انداخت زیر زانویش

با دیدن حالش زیر لب بر خودش لعنت فرستاد مسبب همه این اتفاقات خودش بود

همانطور در آغوشش سریع به ایستگاه پرستاری رفت

_یکی تو این خراب شده نیست پرستار

از درد پیراهنش را چنگ زده بود تا به حال همچین دردی را تجربه نکرده بود

یعنی وقتش بود ؟ چرا حالا !!!

هیچوقت فکرش را نمیکرد در آغوش این مرد به بیمارستان برود سرنوشت میخواست او را به کجا ببرد !!

امیر بیمارستان را گذاشته بود روی سرش همانجا میخواست خون پرستار را بریزد

نمیدیدن زن بیچاره داشت از دست میرفت بعد آنوقت منتظر ماما بودن

_چه خبرته آقا اینجا چاله میدون نیست که خانمت سزارینه دکتر الان میرسه اَه

نگاه بدی به پرستار کرد و به سمت گندم رفت که سوار برانکارد کرده بودنش

دست سردش را در دست گرفت دخترک دیگر جیغ نمیزد و فقط گریه میکرد

دلش ریش شد همانجا روی چشمانش را بوسید

_تو قوی هستی هیچی نمیشه

انگار داشت به خودش اطمینان میداد دخترک انقدر حالش بد بود که نتوانست واکنشی نشان دهد اصلا انگار در این دنیا نبود چهره اش هر لحظه در دیدش تار و تار تر میشد جوری که از نگاهش محو شد

**************

نمیدانست چقدر چند ساعت بود که گندم در اتاق عمل بود تمام خانواده آمده بودن هیچکس نمیدانست که امیر او را به بیمارستان رسانده بود

صدای گریه بچه که در اتاق پیچید ، گلرخ خانم لبخندی از سر ذوق زد و دستانش را به آسمان گرفت

حاج عباس اشک میریخت ، اشک شوق همانجا کنار همسرش روی صندلی های راهرو نشست

وقتی پرستار خبر به دنیا آمدن بچه را بهش داد واکنشی نشان نداد با نگرانی گفت

_حال زنم چطوره ؟

زنش بود !

در قلبش هنوز هم زنش بود ، حال گندم برای او مهم تر از هر چیزی در این دنیا بود

پرستار با تعجب نگاهش کرد حتما با خود میگفت این چه شوهری است که خودش کنار همسرش نمیاید

با لبخند جوابش را داد

_ حال همسرتون هم خوبه تازه بهوش اومدن نمیخواین ببینشون ؟ وای پسرتون رو ندیدین ماشاالله از همه نوزادهای اینجا بزرگه…چقدر هم روی سرش مو داره…عجیبه خدا حفظش کنه

مات به پرستار که همینطور داشت از بچه حرف میزد نگاه کرد

لبخند تلخی روی لبش نشست یک بچه از گوشت و پوست و خون خودش در باورش نمیگنجید

از در پشتی وارد بیمارستان شد نمیخواست خانواده گندم او را ببینند با قدم هایی سست به سمت شیشه رفت

چند بار پلک زد تا اشکش نریزد با دیدن لبخندش قلبش به لرزه در آمد

دخترک بیچاره رنگ به صورت نداشت انگار با به دنیا آمدن بچه تمام جانش رفته بود بیصبرانه منتظر دیدن پسرکش بود ، فعلا اجازه نمیدادن ببیندش

با بغض به مادرش نگاه کرد

_پس کی میارنش ؟

گلرخ خانم لبخندی زد و با مهربانی دستی بر سرش کشید

_میارن مادر…انقدر بیقراری نکن

آهی کشید و چیزی نگفت نگاهش به در بود یک لحظه فکرش رفت سمت آن مرد همانی که فرشته نجاتش شده بود رفته بود ؟

با باز شدن در دیگر به فکرش ادامه نداد

پرستار با نوزادی در بغل که پتوی آبی دورش پیچیده شده بود وارد اتاق شد

حاج رضا دسته اسکناسی به دست پرستار داد که کلی خرکیف شد

_خب اینم از کاکل زری شما گشنشه مامان کوچولو

با هیجان و دستپاچگی به موجود کوچکی که در آغوشش گذاشته بودن خیره شد

یعنی این کوچولو پسرش بود ؟

با دیدن چشمانش قلبش فرو ریخت

مشکی ِ مشکی مگر امکان داشت !

اشکهایش یکی یکی روی گونه هایش ریختن صدای اعتراض همه بلند شد

داداش سبحانش با لحن شاکی گفت

_آدم که تو این لحظه گریه نمیکنه باید خوشحال باشی خواهر من

بغضش را قورت داد و نگاهش را روی بقیه گرداند

مادرش میان اشک لبخندی به رویش زد

_ باید بهش شیر بدی مادر

به خودش آمد سرش را تند تکان داد پرستار همه را بیرون کرد جز مادرش که به او کمک کرد درست به بچه اش شیر بدهد

وای که چه لحظه ای بود انگار خدا تمام بهشت را در آغوشش گذاشته بود دوست داشت از فرط خوشحالی زار زار گریه کند

چطور میتوانست قدر همچین هدیه گرانبهایی را بداند به عمرش چنین نوزادی را ندیده بود در نظرش تمام نوزادها زشت و بدون مو بودن ولی پسرکش اندازه یه بچه چهارماهه مو داشت

لبخند میزد صورتش نرم و سفید بود با کمی کک و مک های ریز چقدر دوست داشتنی بود

دلش نمیامد طفلکش را از بغلش جدا کند ولی پرستار برای زدن واکسن بچه اش را از پیشش برد

با ناراحتی سر روی بالش گذاشت و ملحفه را روی خود کشید

_الله اکبر ، دختر بزار بچه واکسن بخوره دیگه این که دیگه گریه کردن نداره

لبش را بهم فشرد مادرش چه میدانست میفهمید او را !! این بچه همه وجودش بود با هزار سختی و زور نه ماه در شکمش پرورش داده بود به امید اینکه او را در بغل بگیرد ، حالا با دیدنش نمیتوانست حتی ثانیه ای او را از خود دور کند

********

بی هدف در خیابان ها میراند

نگاه گندم هنوز جلوی چشمانش بود چرا به سمتش آمده بود از چی انقدر دلش پر بود که اینطور در بغلش ضجه میزد کاش میفهمید کاش

به سمت خانه مادرش راند دریا مشغول تدارکات عروسیش بود زودتر از ساحل عروسی کرده بود آنوقت خواهرش ماه عسلش را هم رفته بود شانسش را فقط ببین

با مادرش در سایت مشغول دیدن ملحفه و روتختی ها بودن

حاج رضا در حال روزنامه خواندن بود که صدای زنگ خانه به صدا در آمد

نگاهی بهم کردن

دریا از جایش بلند شد و به طرف آیفون رفت با دیدن امیر ابروهایش بالا پرید

چه بی خبر خیلی وقت بود به آنها سر نزده بود !

ریحانه خانم ازش پرسید

_کی بود مادر؟

در را باز کرد و گفت

_امیر بود

حاج رضا دست از روزنامه خواندن کشید ریحانه خانم با تعجب از روی مبل بلند شد و به طرف در رفت

_عه چرا پس زنگ نزد ، حاجی تو میدونستی؟

شانه اش را بالا انداخت و روزنامه را روی میز گذاشت

_نه والا

همان لحظه امیر سر رسید سر و وضعش جوری بود که همه با سکوت فقط نگاهش کردن

بدون اینکه کفشهایش را درآورد وارد سالن شد حتی ریحانه خانم هم یادش رفت مثل گذشته بهش غر بزند که چرا کفشهایش را در نیاورده است

همه با بهت و گنگی بهش خیره بودن انگار از کما برگشته بود که نه حرفی میزد نه نگاهشان میکرد

روی مبل تک نفره ای ولو شد و آرنج دستش را روی دسته اش گذاشت و به حالت جک روی صورتش حائل کرد

ریحانه خانم دل دل کرد چیزی بگوید ولی با دیدن نگاهش صلاح دید یه چای نبات برایش درست کند ، حتما باز آن زهرماری را خورده بود که اینطور چشمانش سرخ بود

حاج رضا با دلی پر نفس سنگینی کشید این پسر داشت پیرشان میکرد هر وقت که میامد یک داستان داشت

دریا دیگر طاقت نیاورد و با کنجکاوی گفت

_میشه بگی چیشده چرا حرف نمیزنی داداش؟

با صدایش انگار به این دنیا بازگشت

گنگ سر تکان داد

_چیزی گفتی ؟؟

پوفی کشید نه مثل اینکه در هپروت سیر میکرد

_حالت خوبه تو بیخبر پاشدی اومدی
نه حرفی ، نه چیزی !

ریحانه خانم با فنجان چای از آشپزخانه بیرون آمد

_یه دقیقه وایسا دریا بچم تازه از راه رسیده

چشمانش گرد شد در دل گفت همین کارها رو کردی مادر من که اینطور بار اومده

زیر لب ایشی گفت و رویش را به سمت دیگه ای برگرداند

حاج رضا دستی بر چانه اش کشید و با دقت زیر نظر گرفتش

لب به چای نزده بود و همینطور به یک نقطه نامعلوم خیره بود

ریحانه خانم با نگرانی به شوهرش نگاه کرد

حاج رضا سرجایش جابجا شد و سرفه مصلحتی کرد

_اتفاقی افتاده پسر ؟

تکان خفیفی خورد نگاه کجی به پدرش کرد و سرش را تکان داد

_نه

چقدر صدایش خش دار شده بود

_خب آخه پس چرا حرفی نمیزنی..چته چرا دردتو بهمون نمیگی هان…خانوادت انقدر غریبه ان ؟

یک قطره اشک مزاحم از چشمش پایین چکید دیگر از آن مرد مغرور خبری نبود جلوی همه بی پروا اشک میریخت به جبران تمام این سالها داشت خودش را خالی میکرد

دریا با تعجب به برادرش چشم دوخت

ریحانه خانم طاقت نیاورد و کنارش نشست

_الهی مادر قربونت بره خب بگو چیشده…من دلم داره میترکه به خدا

لبش را بهم فشرد سیبک گلویش بالا پایین شد

اشکش را با دو انگشت گرفت و پچ زد

_چیزی نیست

حاج رضا زیر لب لا اله الا اللهی گفت از جایش بلند شد و در سالن شروع کرد به قدم زدن

_د آخه پسر من بعد از ده روز پاشدی اومدی میگی چیزی نیست من که تو رو نشناسم پس بیخودی پدرتم

سرش را به پشتی مبل تکان داد و هوفی کشید

چشمانش را با درد بست

چه میگفت ؟ میگفت امروز زن سابقم مادر بچه ام را به بیمارستان رساندم میگفت بچه ام به دنیا آمد ولی نخواستم که ببینمش !!

سرش را با افسوس تکان داد و زمزمه وار گفت

_گندم…

ریحانه خانم با ترس گفت

_حاجی پسرم داره از دست میره…فکر اون دختر از سرش نمیره

دریا هم حالا نگران به برادرش زل زده بود

حاج رضا با اخم نگاه از همسرش گرفت و قدم زنان جلو رفت

_گندم چی هان..گندم چی ؟

صدایش بالا رفت

_ میخوایش یا نه تکلیفتو روشن کن نه معلومه دوستش داری نه معلومه ازش متنفری ، تو چته امیر چته ؟

خم شد و سرش را میان دستانش گرفت و فشرد خودش هم نمیدانست لعنت بر این حالش و حس های دگرگونش که او را اینطور کرده بود

دست بر شانه اش گذاشت

_بسه امیر ؛ بسه به خودت بیا اگه اون دختر رو میخوای من جلو میفتم اگه نه همین الان بگو

سرش را بالا گرفت و با لحنی غمگین گفت

_امروز دیدمش بابا..رسوندمش بیمارستان

مکثی کرد و سرش را پایین انداخت

_ امروز…بچه ام به…دنیا اومد

حاج رضا همانجا پاهایش شل شد که اگر دست بر مبل نمیگرفت پخش زمین میشد

ریحانه خانم با بهت بدون اینکه پلکی بزند بهش چشم دوخته بود

دریا هم نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت ، خوشحال از شنیدن خبر به دنیا آمدن
برادردزاده اش یا ناراحت از این وضعیت به وجود آمده ….

🎁🎁🎀🎀🎈🎈🎉🎉🎉

آرش کوچولومون هم به دنیا اومد

😅💝🎉🎉🎈🎈🎀🎀🎁🎁

نظرتون در مورد این قسمت ؟

به نظرتون علیرضا چه تاثیری میتونه روی زندگی گندم بزاره🤨🤔

منتظر نظرهای قشنگتون هستم😍🤗

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 126

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
86 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیکاوا
لیکاوا
8 ماه قبل

وای گندم با علیرضا ازدواج نکنه؟

نویسنده جون میشه بعد از اینکه رمان تموم شد پی دی افش‌ رو بزاری؟💞

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
8 ماه قبل

یه علیرضا از گندم خاستگاری کرد…
یه علیرضا از من خاستگاری کرد…🙂

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

دیدم جوابتم دادم

Sogol
Sogol
8 ماه قبل

وای نه علیرضا نه🥲

Sogol
Sogol
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

منفی🥲😂

Sogol
Sogol
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

یا تلنگری میشه برای گندم که بدونه بعد از به دنیا اومدن بچش باید یکی براش پدری کنه و به امیر برگرده و ببخشدش
البته امیرم خودشو به زمینو آسمون بکوبه تا گندم ببخشدش😂
یا هم جدی به علیرضا فکر کنه و امیرو بچزونه
نمیتونم ذهنتون رو بخونم اینقدر که قلمتون عالیه❤️🥲

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
8 ماه قبل

چقدر زیبا بود این پارت …
چقدر زیباست پدری هایِ ناشیانه و زیر پوستی و ناخواسته ی امیر
چقدر زیباست قلم شما …
و امیری که دلش واسه پسرش رفته و پسری که لنگه باباشه🙂
و منی که دلم روشنه به اینکه این پدر و پسر یه جوری بلاخره سر راه هم قرار میگیرن و کینه ها از بین می‌ره …
مطمئنا جرقه اصلی علاقه امیر به خانواده ۳ نفریش از اینجا خورده و از اون لگدی که پسرش زده و این حس کرده … و این علاقه انقدری زیاد هست که هیچکس اعم از علیرضا و باقی نامبرده ها😁 نمیتونن مانع بشن …
کیف کردم دمتون گرم ❤️🌱

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط راه پله خونه گندم اینا ....
mahoora 🖤
8 ماه قبل

خسته نباشی لیلا جان☺️

ترو خدا کاری نکن گندم با علیرضا ازدواج کنه😥🥺

sety ღ
8 ماه قبل

لیلا علیرضا خر کیه؟؟ هاااا؟؟؟🔪🔪🔪🔪
باز شروع کردی منو حرص بدیااااا🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️
تازه داشتم به آدم شدن امیر اعتماد پیدا میکردم حالا باید برای آدم بودن گندم دعا کنم🤦‍♀️🤣
دوتا اتفاق میافته
یا امیر با فهمیدن خواستگاری علیرضا دست بکار میشه و میره منت کشی و این داستانا…
یا گندم با علیرضا مزدوج میشه که بعدش هم دوتا اتفاق میافته.😂🤦‍♀️
یا گندم میبینه ازدواج با علیرضا احمقانه اس و طلاق میگیره و میره با امیر..
یا گندم با علیرضا عشق واقعی رو تجربه میکنه و امیر میره به درد خودش بمیره😂🤦‍♀️
من خودم اون اول اولیه رو بیشتر دوست داشتم و امیدوارم دومیه نباشه🤣😁

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

غیبت چی؟؟😂😂

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

ضحا تو رمان من اعلام حضور کرد😂

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

دیشب رفتم دور دور😂😂
بعدشم خیلی فکرم درگیره این چند روزه😂
گویا ضحی باهات قهر کرده😂

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

❤😘
چی کارش کردی اعتراف کن 😂 😂

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

از تو هر کاری برمیاد😂😂😂

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

یه دختر به ظاهر به مظلوم که میتونه شخصیتای رومخی خلق کنه که ستایش دلش بخواد بکشتشون😂😂🤦‍♀️

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

فک کنم بی نام انقدر حرص خورد که نامش یادش اومد رقت خونه شون😂😂😂
لعنتی خیلی ازت تعریف میکرداااا😂

بی نام
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

ببینم انگارمن چندروز نبودم بعضیادارن غیبتمو میکنن واسه همه چاقو درمیاری الان حقته من چاقوبکشم واست 🔪🔪🔪🔪

sety ღ
پاسخ به  بی نام
8 ماه قبل

بکش کیو میترسونی؟؟؟ 🔪 🔪 🔪 🪓 🪓 🧨 🧨
چاقو بکشی تبر و بمب میارمممم😎

آخرین ویرایش 8 ماه قبل توسط sety ღ
بی نام
پاسخ به  sety ღ
8 ماه قبل

نمیری تو بمب توهمون بمب خندست دیگه

sety ღ
پاسخ به  بی نام
8 ماه قبل

اولا که من قاطی کنم بد قاطی میکنم و این قاطی کردن رو جز یه بنده خدایی کسی دیگه ندیده🔪
دوما به هر حداقل من نام دارم که شما بی نامی 😎

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

😂😂😂😂

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

سلام لیلا جونم خوبی خواهری ببخش این چندروز یکم درگیربودم نتونستم رمانتوبخونم ولی وای چه اتفاقای خفنی افتاده هرروز داری غافلگیرمون می‌کنی ها عالیه عالی حرف نداری بوس بهت

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

این چندروز همش درحال درست کردن آخرین کلیپمون بودیم شمال بودم امروز صبح رسیدم خونه

بی نام
پاسخ به  بی نام
8 ماه قبل

وای اینقده خسته ام که نگو ازصبح تا حالا نتونستم ازتخت بلندبشم دارم میمیرم

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

عباس آباد وسلمان شهر

بی نام
پاسخ به  نویسنده ✍️
8 ماه قبل

لیلاجونم هرکارمیکنم نمیتونم بهت توخاص پیام بدم