رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۵۸

4.6
(117)

_آرش مامان…بخند ببینم

با چشمان درشت مشکیش خیره بهش
نگاه میکرد

بوس آرامی به صورت نرمش زد

دوست داشت درسته قورتش دهد این کوچولو خوردنی را ، چقدر هم تپل شده بود وروجک
لپ هایش از دو طرف گیلاسه زده بود آخ که میمرد برای آن روی ماهش

_جان مامان..بخند قربونت برم

حالا همیشه خنده اش به راه بود ، امروز برایش قیافه گرفته بود !!

از بغلش گرفت و روی زمین گذاشت

به سمت لپ تاپش رفت

_پسر خوبی باش تا مامان درساشو بخونه مادرجونی نیست تا مراقبت باشه ها

مشتش را جلوی دهانش گرفت و انگشت شستش را مکید

پوفففف این بچه سیرمونی نداشت

بغلش کرد و لباسش را بالا داد همانطور که بهش شیر میداد مشغول درس خواندن شد کلاسهایش آنلاین بود و باید شرکت میکرد

هر چند لحظه یکبار نگاهش میکرد و مراقبش بود ، مادرش رفته بود خانه خانم‌جون و پدرش هم که سرکار بود

امروز در خانه تنها بود هر چند مادرش کلی اصرار کرد که همراهش برود اما او کلی درس و کار روی سرش ریخته بود که باید انجامشان میداد

این بچه هم که عین جغد شب ها بیدار بود آرزوی یه خواب اساسی بر دلش مانده بود
تازگی‌ها هم یاد گرفته بود روی شکم خودش را نگه دارد حالا اگر راه میفتاد چقدر شیطان میشد !

شیرش را که خورد آروغش را گرفت و او را خواباند ، پتوی عروسکیش را رویش گذاشت و رفت تا به ادامه کلاس هایش برسد

ساعت شش بود که بالاخره کارش تمام شد گردن و کمرش خشک شده بود احساس ضعف شدیدی میکرد

از آشپزخانه بسته کیکی برداشت و با آبمیوه مشغول خوردن شد

از خورشت ناهار مانده بود فقط باید برنج درست میکرد ، خودش دست به کار شد موهایش را بالای سرش جمع کرد و برنج را شست و روی گاز گذاشت تا بپزد

پایش را که از آشپزخانه بیرون گذاشت صدای زنگ خانه بلند شد پوففف مادرش باز کلید را فراموش کرده بود

اف اف را زد و در را باز گذاشت

جلوی آینه هال به خودش نگاه کرد چقدر لاغر شده بود صورت گرد و تپلش حالا آب رفته بود و استخوان گونه اش برجسته شده بود زیر چشمانش حلقه سیاهی افتاده بود ، خودش از دیدن وضعیتش حالش بد شد

با صدای قدم هایی سرش را برگرداند

_اومدی ما…

حرف در دهانش نصفه ماند

با تعجب به آن دو که با ابروهای بالا رفته بهش خیره بودن نگاه کرد

اینجا چکار میکردن !!

چشمانش را با حرص باز و بسته کرد اشتباه از خودش بود همینطوری در را باز کرده بود هیچکدام حرفی نمیزدن و فقط بهم نگاه میکردن تا اینکه ساحل سکوت را شکست

_ما زنگ زدیم در و همینطوری باز کردی دیگه اومدیم خوبی گندم جان ؟

موهایش را پشت گوشش فرستاد و قدم زنان به سمتشان رفت

_فکر کردم مامانمه چیزی شده که بی خبر اومدین اینجا ؟

هر دو آهی کشیدن و بهم نگاه کردن چقدر لحنش غریب و تلخ شده بود لعنت بر برادرشان که اینطور دخترک را عوض کرده بود

صدای گریه آرش بلند شد بدون توجه به
آن ها به سمت اتاق دوید

دریا و ساحل هم عین برق گرفته ها به دنبالش روانه اتاق شدن

آرش از گریه صورتش سرخ شده بود و دستانش را مشت کرده بود

در آغوشش کشید و تابش داد

_جانم مامان ، پسر نازم قند عسلم چیه ؟ مامان اینجاست

سرش را برگرداند که چشمش به آن ها افتاد هر دو چشم شده بودن و نگاهشان به آرش بود

لبخند تلخی زد و به سمتشان رفت

_نمیخواین بغلشون کنید حتما دلتون تنگ شده براش

دریا با تعجب نگاهش کرد ساحل هم بغضش گرفته بود از آخرین بار یکماه شده بود که برادرزاده‌شان را ندیده بودن دقیقا همان موقعی که امیر بهشان گفته بود دارد ازدواج میکند

دست دراز کرد و آرام پسرک را در بغل گرفت چقدر خوب بود که غریبی نمیکرد انگار آن ها را میشناخت که اینطور بهشان خیره بود

دریا میان اشک لبخندی زد و دست تپلش
را بوسید‌

_وای خدا چه بزرگ شده…مثل خودته گندم

لبخند تلخی زد تلخ تر از زهر… خودشان هم میدانستن که شبیه آن مرد بود فقط نمیخواستن که به رویش بیاورند

از اتاق بیرون زد تا راحت باشند آن ها که گناهی نداشتن برای دیدن برادرزاده شان آمده بودن

ساحل از آرش چند تا عکس گرفت وروجک فقط میخندید

کی میگفت شبیه پدرش هست؟
این پسر مثل برادرشان اخم بر چهره نداشت

با هم از اتاق بیرون رفتن کاش میتوانستن از گندم اجازه بگیرند و او را یک شب به خانه خودشان ببرند

اگر امیر بود و این بچه را میدید دیگر یک لحظه هم تعلل نمیکرد

گندم در آشپزخانه داشت به برنج نگاه میکرد کاری نداشت الکی سر خود را گرم میکرد نمیدانست چرا هر وقت یکی از خانواده کیانی به اینجا میامد دلشوره میگرفت میترسید آرش را ازش بگیرند

با حرف دریا فهمید که ترسش بیراه نبوده

_گندم میشه ازت خواهش کنم فقط امشب آرش رو با خودمون ببریم خونه ؛ باور کن بابا اینا خیلی دلشون تنگ شده

رنگش پرید دستپاچه شیر آب را بست و به طرفشان رفت

_نه دریا جان نمیشه این بچه فقط سه ماهشه نمیتونه که تنهایی بدون من شیر میخواد اصلا…اصلا خوابش نمیبره

ساحل دلش برایش سوخت ولی نمیخواست به همین زودی کوتاه بیاید

دستش را گرفت و با لحن مهربانی گفت

_ بشین گندم

مستاصل به آن ها نگاه کرد و پشت میز نشست از استرس به جان پوست لبش افتاد

دریا روبرویش نشست

_تو به ما اعتماد نداری گندم…به خواهرات ؟
این بچه توعه تو مادرشی..ما ازت نمیگیریمش ولی باید بپذیری که آرش نوه شونه ، درکشون کن تو این سه ماه بیشتر از قبل پیر شدن…بابابزرگ هم دلش میخواست آرش کوچولومون رو ببینه…لطفا گندم فقط همین یه شب

با وحشت سرش را به چپ و راست تکان داد

_نه…نه دو هوا میشه…خواهش میکنم نمیتونم

ساحل میان حرفش پرید

_خب توام..بیا

یکه خورده نگاهش کرد

با تردید گفت

_چی؟

لبخندی زد

_توام بیا اگه انقدر نگرانی

با دودلی نگاهش را بینشان گرداند

باید چکار میکرد ؟

********

لباس خرسیش را پوشاند و در بغلش گرفت بالاخره دو خواهر کار خود را کردن و او راضی شده بود شب به خانه آن ها برود

مادرش همانطور پشت سرش داشت بهش
امر و نهی میکرد

_زود بیایا گندم..مشکلی پیش اومد یه زنگ بزن بابات خودشو میرسونه

جلوی در کفشهایش را پوشید و کلافه پوفی کشید

_باشه مامان نگران نباش

انگار گلرخ خانم بیشتر از او میترسید

آرش را در بغلش بوسید و گفت

_برو خدا به همراهت

سری تکان داد و از خانه بیرون زد

ساحل و دریا در ماشین منتظرش بودن

با قدم هایی آرام سوار ماشین شد و زیر لب گفت

_بریم

دریا سری تکان داد و ماشین را به حرکت در آورد

کمی بعد ساحل از جلو سرش را برگرداند و با لبخند گفت

_بدش به من اگه سختته

سرش را بالا انداخت

_نه راحتم..

ساحل دیگر چیزی نگفت و صاف سرجایش نشست

طاقت یک لحظه دوری از فرزندش را نداشت دست خودش هم نبود این تنها داراییش بود که مراقبش بود از دستش مثل ماهی سر نخورد نیفتد

پسرکش آرام در بغلش بود امشبم از آن شبهایی بود که حتما باید تا صبح بیدار میماند

حاج رضا نمیخواست یک لحظه هم نوه اش را از خود جدا کند ، ریحانه خانم همان‌طور اشک میریخت و او را میبوسید و بو میکرد

انگار امیر ارسلان کوچک شده بود و در آغوشش بود

بچه اش در بغل تک تک اعضای خانواده میچرخید و یکسره قربان صدقه به جانش میزدن

سرش را پایین انداخته بود و روی مبل تک
نفره ای نشسته بود

دریا راست میگفت این خانواده حسابی از دست پسرشان پیر شده بودن ، سنگدل نبود که بچه اش را از محبت این خانواده دور کند بعضی وقت ها فکر میکرد اگر همه چیز خوب بود پسرکش چقدر خوشبخت بود

مهرداد شوهر ساحل آرش را در بغلش تکان میداد و برایش شکلک در میاورد

پسرکش هم غش غش میخندید

اشکان از پشت سر چشمانش را گرد کرد و به حالت نمایشی با صورتش ادا در آورد که صدای گریه اش بلند شد

دریا با غرغر آرش را بغل کرد

_اَه اشکان بچه زهره ترک شد

مظلوم به دریا زل زد

_خب چیکار کنم…این بچه با من پدرکشتگی داره یکساعته مهرداد داره عین بازیگرای سیرک نمایش میده خندش قطع نمیشه….بعد اونوقت به من که میرسه گریه میکنه

همه به این حرف اشکان که با مظلومیت میگفت خندیدن به جز مهرداد

چپ چپ نگاهش کرد و پس گردنی آرامی بهش زد

_که من بازیگر سیرکم نه…پس تو چی هستی یه….

ساحل با داد وسط بحثشان پرید

_وای خدا…عین دو تا بچه به جون هم افتادن بس کنین دیگه

آرش با صدای بلند عمه اش ترسیده خود را در آغوش دریا جا داد

ریحانه خانم به میانشان آمد و گفت

_ببینید تو رو خدا….بچم یه شب اومده ها….فقط بترسونینش

از بغلش گرفت و کنار گندم نشست

_بیا مادر اینا یه شبه بچه رو دق میدن

لبخند ملیحی زد و آرش را در آغوشش کشید

ساحل چشم غره ای رفت

_عه وا مامان یه جور میگی انگار چیکار کردیم خوبه این بچه باباشو ندیده اونوقت از ترس….

حرفش را خورد و لبش را گزید از دهانش پریده بود ولی دیگر کار از کار گذشته بود و همه شنیده بودن

گندم به زور لبخند نصفه نیمه ای زد و از جایش بلند شد

_ببخشید من یه لحظه برم تو اتاق و تند از سالن بیرون رفت ، انگار داشت از حرف ساحل فرار میکرد

سکوت بدی خانه را فرا گرفته بود ساحل گند زده بود بدجور

حاج فتاح آهی کشید و زیر لب مشغول ذکر خواندن شد ، ریحانه خانم رفت تا برایشان چای بریزد خودش که نبود ولی اسمش هم باعث عذاب این دختر بود

با انگشت اشکش را گرفت و موهایش را ناز کرد

_جان پسرم به چی زل زدی…گشنته هان؟

این بچه وقتی که گشنش میشد زیاد گریه نمیکرد با مشت کردن دست کنار لبش گرسنگیش را نشان میداد

دکمه های مانتویش را باز کرد و در آغوشش کشید در همان حال مشغول قربان صدقه رفتنش شد

_پسرم خوشحالی اینجا آره ؟

پسرک با چشمان باز به مادرش نگاه میکرد و پایش را تکان میداد

دلش ضعف رفت برایش دوست داشت سفت به خود فشار دهد این پسرک ناز و خواستنی را

*********

ماشین را بغل خانه پارک کرد و زنگ در را فشرد ، امشب باید تکلیفش را روشن میکرد تصمیم خود را گرفته بود نمیخواست بیش از حد دست دست کند که گندم تقدیم کس دیگر شود

مال او بود حالا به میل یا به زور ، اجازه نمیداد !!

دریا با وحشت به صفحه ایفون نگاه می‌کرد

_ کی بود دریا ؟

این سوال را خانم بزرگ ازش پرسیده بود

به لکنت افتاده بود

_ا…امیر..این..اینجا…ست

سینی از دست ریحانه خانم افتاد و تمام
استکان های چای کف سالن ریخت و شکست

_یا جد سادات….خدا مرگم بده تو مطمئنی دختر ؟

با تته پته به مادربزرگش نگاه کرد و گفت

_آ…آره…

امیر دست از زنگ برنمیداشت چرا جواب نمیدادن چراغ های خانه که روشن بود !

همه دستپاچه به اینور و آنور میرفتن خودشان را گم کرده بودن

حاج فتاح از جایش بلند شد و با لحن عصبی گفت

_لا اله الا الله چیشده اژدها مگه داره میاد خودتون رو جمع کنید…دریا در و باز کن ببینم

با تعجب به پدربزرگش خیره شد

_دِ مگه با تو نیستم..چرا ماتت برده دختر ؟

سرش را تند تکان داد و دکمه را زد

حالا گندم چی میشد وای…

ریحانه خانم با نگرانی دست روی دست کشید و گفت

_حالا چی میشه الان بیاد بلوا میشه

حاج رضا چنگی به موهایش زد

_اصلا کی اومد ایران ؟

حاج فتاح با کلافگی نگاهشان کرد

_جمع کنید زن و شوهر هر دو ترسیدین…خب اومده که اومده….اتفاقا خوب موقعی اومده

_آقاجون چی میگی ؟

چپ چپ نگاهش کرد و سرش را با تاسف تکان داد

امیر کتش را در راه از تنش در آورد میدانست حتما خانواده اش از آمدنش تعجب کردن دیروز بی خبر ایران رسیده بود و امشب هم اینجا آمده بود تا سنگ هایش را با پدرش وا بکند ، باید هر چه زودتر زندگیش را درست میکرد

در را باز کرد و وارد خانه شد

با اخم به دریا که جلوی در ایستاده بود نگاه کرد

_یکساعته زنگ میزنم کجا بودی ؟

دریا وحشت زده به دیوار چسبیده بود

کلافه رویش را برگرداند اخمش محو شد و جایش را به تعجب داد

جمعشان هم جمع بود چرا در را باز نکرده بودن !

ریحانه خانم سرش را میان دستانش گرفت و روی مبل وا رفت

دستی به گوشه لبش کشید و زیر لب سلام داد ، جوابی نشنید !

همه شکه بهش نگاه میکردن

اینجا چه خبر بود ؟

بین آن ها فقط حاج فتاح بود که خونسرد روی مبل نشسته بود

رفت جلو و گنگ پرسید

_چیزی شده ؟

ساحل لبش را گزید خدا کند گندم همانطور در اتاق بماند وگرنه نمیشد جمعش کرد

خانم بزرگ با مهربانی به سمتش رفت و گفت

_خوش اومدی پسرم بیا اینجا بشین

سعی کرد لبخندی بزند ولی فکر کند موفق نبود همه چیز مشکوک بود !

نگاهش را به پدربزرگش داد

_شما یه چیزی بگین حاجی من همین دیروز رسیدم…نتونستم بهتون خبر بدم اومدم اینجا….دیر در و باز کردین حالام حرف نمیزنین اینجا چه خبره ؟!

حاج رضا کلافه دستش را روی صورتش کشید و روی مبل کنار همسرش نشست

حاج فتاح سعی کرد با مقدمه چینی حرفش را شروع کند

_بشین پسر….ساحل برو یه لیوان آب واسه من و یه شربت واسه داداشت بیار

ساحل به آشپزخانه رفت چشم از رفتن خواهرش گرفت و به پدربزرگش داد

_چیشده ؟

این پسر صبر نداشت میخواست چه بشنود !

ساحل سینی به دست وارد سالن شد میان راه بود که صدای گریه بچه ای را شنید

چشمانش را با ترس بست و سیخ سرجایش ایستاد سینی در دستش میلرزید خدا کند اشتباه شنیده باشد ولی نه صدای گندم هم پشت بندش میامد

_هیس آرش آروم…

حرف در دهانش ماسید فکر کرد دارد اشتباه میبیند ولی نه خودش بود از ترس یک قدم عقب رفت، خودِ خودش بود اینجا چیکار میکرد ؟

نگاهش را به دریا داد نکند گولش زده بودن اینها خبر داشتن….او را اینجا آورده بودن که …

پس دلیل این همه اصرارشان همین بود !

چشمانش به سرعت پر از آب شد بچه اش را که در بغلش گریه میکرد سفت چسبید

پلک نمیزد همینطور مات و بیحرکت بهش زل زده بود حتما دارد خواب میبیند گندم اینجا چکار میکرد

تازه نگاهش به بچه در بغلش افتاد حس کرد تمام جان از بدنش رفت

این بچه پسر او بود همانی که حتی نمیخواست عکسش را ببیند

همه چشم شده بودن و به این دو نگاه میکردن ، گندم که مشخص بود ترسیده بود و فکر فراری در سر داشت اما هیچکس نمیدانست واکنش امیر چه میتواند باشد

پلکش لرزید دستش را کنار پایش مشت کرد و یک گام به سمتش برداشت

اگر میدانست اینجا هست زودتر خودش را بهش میرساند

دخترک بیچاره نمیدانست باید حواسش به مرد روبرویش باشد یا پسرکش که از گریه در حال تلف شدن بود

ساحل به خودش آمد سینی را روی میز گذاشت و به طرفش رفت

دستش را دراز کرد

_بدش به من گندم….داره از گریه خودشو میکشه

محکم پسرکش را بغل کرد و عقب عقب رفت

_نه برو کنار…تو به من دروغ گفتی

سرش را بالا گرفت و نگاهش را دلگیر به دریا دوخت

_به من دروغ گفتین…چرا…چرا عذابم میدین

اشکهایش یکی یکی روی صورتش ریختن

دریا و ساحل مات بهش نگاه کردن

روی زمین نشست و با هق هق گفت

_من فقط همین بچه رو تو زندگیم دارم چرا میخواین ازم بگیرینش

جیغ زد

_همه زندگیمه….چرا گولم زدین ؟

گریه اش دل سنگ را هم آب میکرد بچه اش با گریه اش بیشتر بنای لجبازی سر داده بود و بلند بلند پا به پای مادرش گریه میکرد

عین سکته ای ها سرش را کج کرد اخم محوی بین ابرویش خودنمایی میکرد

باورش نمیشد کسی که جلویش نشسته است گندم باشد جوری بچه را بغل کرده بود که انگار عضوی از بدنش بود

رد اشک در چشمانش نشست

چشمانش از بس فشارشان داده بود دو گوی خونی شده بودن

زمزمه وار صدایش زد

_گندم ؟

سرش را در گردن پسرکش مخفی کرد تا نشنود از صدایش هم متنفر بود برای چه آمده بود حضورش را نمیخواست ، چرا هر چند وقت یکبار میامد و او را دیوانه میکرد و بعد هم میرفت پی زندگیش

《 گندم اون دیگه زن داره آروم باش 》

دوباره صدایش کرد این بار بلندتر

_گندم به من نگاه کن

چرا صدایش میکرد…موقعی که باید میبود نبود حالا برای چه آمده بود ؟

آهان میخواست طفلکش را ازش بگیرد نه اجازه نمیداد

سرش را بالا گرفت حالا در دو قدمیش بود

با صدای لرزانی لب زد

_برو….از اینجا

همه ناراحت و مستاصل داشتن به این صحنه نگاه میکردن انگار منتظر بودن ببینند آخرش چه میشود

با ناراحتی جلوی پایش چمپاتمه زد

_گندم… من…

مشتش را گوشه دهانش گذاشت و نفسش را در هوا فوت کرد چیزی عین قلوه سنگ راه نفسش را بسته بود

با دلخوری نگاهش کرد

_بهت میگم برو…چرا دست از سرم برنمیداری

رنگ نگاهش عوض شد

چشمانش را تنگ کرد و عصبی گفت

_میخوای برم ، که بری با اون مرتیکه آره ؟

انگار یک سطل آب یخ رویش ریخته باشند

یکه خورده نگاهش کرد

پوزخند تلخی زد

_چطور تونستی ؟

ادامه نداد و نگاه گذرایی به پسرک در آغوشش داد که با چشمان درشت شده بهش زل زده بود

گریه او هم بند آمده بود با دیدن عصبانیت پدرش !!

بیچاره طفلکش اولین دیدار با پدرش چقدر بد بود حتی به او یک نگاه محبت آمیز هم نمیکرد انگار از همه دنیا شاکی بود که اینطور عین گرگ بهش زل زده بود

الحق که لقبش بهش میامد عین گرگ درنده نگاهش درونت را هم میدرید حالا یک چیزم طلبکار بود !!

باید جواب دندان شکنی بهش میداد

از جایش بلند شد و آرش را در بغلش جا به جا کرد

_اونی که باید شاکی باشه منم آقای کیانی….نه شما ، من دیگه زنتون نیستم که به شما جواب پس بدم…؟پس بهتره حد خودتون رو بدونید

اولین ضربه بدجوری کاری بود جوری که قلبش سنگین شد ، جوری که ناباور نگاهش کرد این زنی که روبرویش بود همان گندمی بود که از خجالت نمیتوانست جلویش حرف بزند ؟ انگار یک نفر دیگر جلویش ایستاده بود

از جایش بلند شد و مقابلش ایستاد

با دقت نگاهش را به تمام اجزای صورتش چرخاند از چپ به راست و از راست به چپ چشمانش سرگردان بین آن دو گوی عسلی که حالا سرد بهش زل زده بود میچرخید

سیبک گلویش بالا پایین شد انتظار همچین برخوردی را ازش نداشت مثل اینکه دیگر هیچ چیز مثل گذشته نبود حالا او بود که بهش پوزخند میزد

نگاهش را ازش گرفت و به سمت در رفت انقدر از این خانواده دلگیر بود که نمیخواست با آنها خداحافظی کند

جلوی در دستش کشیده شد

_صبر کن تا نگم پاتو از اینجا بیرون نمیزاری

چشمانش از وحشت گشاد شد این مرد چه با خودش فکر میکرد ؟

میخواستن او را به گروگان بگیرند !!

حاج رضا پیش آمد و با سرزنش گفت

_امیر این راهش نیست

قبل از اینکه جوابش را دهد گندم پیش دستی کرد با کینه بهش چشم دوخت و زهرخندی زد

_باید میدونستم همه چی از اول یه نقشه بود

حاج فتاح به میان حرفش آمد

_دخترم تو داری اشتباه میکنی

سرش را بالا انداخت

_نه حاجی من خیلی ساده بودم که فکر کردم میتونم شما رو مثل خونواده خودم بدونم ؛ ساده بودم که خودم رو گول زدم…گفتم درسته پسرشون با من بد تا کرده….اما اینا که گناهی ندارن

لبخند تلخی زد و ادامه داد

_نمیدونستم که همین پسر اینجا رشد کرده….حاج رضا چرا سرتون رو پایین انداختین بگین که مقصر تمام این بدبختی ها اول از همه شما بودین ، شما دونه ریختین پسرتون هم جمع کرده

همه مات با دهانی باز بهش زل زده بودن کی فکرش را میکرد روزی گندم چنین حرفهایی در این جمع بزند

مقابل ریحانه خانم ایستاد

_گفتین مثل دخترتونم گفتین پسرم هر خطایی کرده با ما امتحان نکن

با غم نگاهش کرد این دختر داشت اشتباه میکرد چقدر دلش پر بود

آرش را نشانش داد

_ببینینش….امشب که اومدم اینجا فقط به خاطر پسرم بود

سعی کرد لرزش صدایش را رفع کند

_ من بی رحم نیستم که خانواده پسرمو ازش دریغ کنم…گکنار شما خوشحال بود…با خودم فکر کردم این خودخواهیه که شما رو از این بچه دور کنم..ولی اشتباه میکردم

دریا و ساحل بغ کرده گوشه ای ایستاده بودن

پسرک خسته شده بود بیحوصله خمیازه ای کشید ، در آن سو پدرش مات فقط چشم شده بود و به حرکاتش زل میزد

بچه اش مگر چند ماهش بود که انقدر بزرگ شده بود ؟ عجب پدری بود حساب ماه و زمان از دستش در رفته بود !

با خود میگفت حتما یه نوزاد با صورت سرخ و چشمانی ریز است

یاد حرفهای پرستار افتاد بچه اش درشت بود موهایش هم یکدست مشکی و پرپشت

حاج فتاح زیر لب دعایی خواند و چشمانش را باز و بسته کرد

_بشین دخترم بزار توضیح بدیم

_چه توضیحی حاجی….همه چیز عین روز روشنه بچه من پدر نداره…نمیخوام چشمش بهش بیفته

حرفهایش مثل خنجر قلبش را زخمی کرد

با دلگیری نگاهش کرد حتی از سنگینی نگاهش هم رویش را به سمتش نگرفت میخواست تلافی رفتارهایش را سرش در بیاورد !!

_بشین دختر عجولانه قضاوت نکن

آرش نق زدن هایش را شروع کرده بود

کلافه روی مبل نشست کمرش درد گرفته بود از بس سرپا ایستاده بود

منتظر به حاج فتاح خیره شد نمیدانست میخواهد چه حرفی بزند

_شماها هم بشینید امشب باید همه چیز حل بشه

اخم ریزی کرد منظورش چه بود؟

همه نشستن اِلا امیر همانطور سرپا به دیوار تکیه داده بود و عصبی پایش را تکان میداد

حاج فتاح جرعه ای از آبش را خورد و شروع به حرف زدن کرد

_ببین دخترم من بهت اطمینان میدم…که روحمون هم از اومدن امیر به اینجا خبر نداشت ما قصدمون از مهمانی امشب…فقط دیدن تو و این بچه بود ، خودمون هم شک زده شدیم حالا اگه باور نمیکنی این فکر توعه….ولی اگه منو قبول داری من دارم راست و حسینی بهت میگم

لبش را بهم فشرد و چیزی نگفت

حاج فتاح این بار امیر را نشانه رفت

_مثل اینکه تو یه توضیحی به ما بدهکاری ؟

نگاه خسته اش را به پدربزرگش داد و نفسش را در هوا فوت کرد

زیر چشمی به گندم نگاه گرد که سرش را پایین انداخته بود و موهای آرش را نوازش میکرد

چشمانش را با درد یک بار باز و بسته کرد

_من….

سرفه ای کرد و ادامه داد

_ اومدنم به اینجا فقط یک دلیل داشت و اون اینه که…

مکثی کرد و به گندم خیره شد

اخمهایش در هم بود دوست داشت گوشهایش را هم بگیرد تا صدای نحسش را نشنود چرا نمیرفت زنش چرا همراهش نبود !

هه فکر کردی این زنش مثل توعه نگران بشه کل تهران به دنبالش بگرده ؛ اگه همچین کسی رو میخواست که طلاقت نمیداد حتما دوست نداره وبال گردنش باشه

با ادامه حرفهایش رشته افکارش پاره شد

_میخوام که از نو همه چیز رو شروع کنیم

انقدر غرق افکارش بود که نفهمید از چه حرف میزند

گیج سرش را بالا آورد همه با تعجب و ابروهای بالا رفته بهش خیره بودن

فقط گندم بود که نمیدانست این وسط چه حرفی زده شده بود که اینطور بهت زده شده بودن

از جایش بلند شد ماندنش بی معنی بود

_ببخشید من دیگه باید برم

دریا از جایش بلند شد

_یه لحظه صبر کن گندم…

امیر دستش را جلوی در گرفت

_هنوز حرفهام تموم نشده

ابروهایش را در هم کشید این مردک چطور به خود اجازه میداد سرش داد بزند حتی دیگر لحن پرتحکمش او را نترساند

رفت جلو و بدتر از خودش گفت

_برو کنار دست از این مسخره بازیا بردار

صبرش لبریز شد این دختر زبان آدم حالیش نبود مثل بمب ساعتی منفجر شد

_خفه میشی یا نه بتمرگ سرجات

حاج رضا با اخم بهش توپید

_امیر این چه وضع حرف زدنه…دخترم یه لحظه وایسا بزار همه حرفهاشو بزنه

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 117

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
106 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

واییی لیلا جای حساس تموم نکن دیگه🤣💓 . تو مثل اون لادن گوربه گور شده بدجنس نباش🤣🤣

sety ღ
10 ماه قبل

لعنتی😂😂😂
یعنی امیر منت کشیم بلد نیست🤦‍♀️😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

دقیقا🤣 .

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

لیلا نمیشه زود تر تر پارت بعد رو بزاری ببینیم امیر تهش چه گندی میزنه؟؟🥺😐🤦‍♀️

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

راستی ستی خوشگله لادن پارت جدیدش اومده برو بخونش🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

الان خوندمش😂😂
من دیگه رمان نمیخونم🤦‍♀️😂
تو هر رمانی از دست یکی باید حرص بخورم🤦‍♀️😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

🤣🤣 .

mahoora 🖤
10 ماه قبل

لیلا ترو خدا این بار دیگه به هم برسن😭

گندم خیلی گناه داره دلم براش میسوزه🥺

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  mahoora 🖤
10 ماه قبل

ماهورا جان این لیلا خیلی بی رحمه 🤣 هیچی هم ازش بعید نیست 💔🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

الان دوباره امیر وسط منت کشی میره خارج 🤦‍♀️😂
کلا لیلا خارج دوست داره😂😂🤦‍♀️🤦‍♀️

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

روانیه دیگه…
رواااااااانـــــــــــــــیـــــــــ😁😂🤦‍♀️🔪

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

هییی من بدبخت چشم سفیدم شدم ای خدا🤣

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

اوه لیلا چه شمشیری کشیدی😂😂😂😂
تاحالا با این حجم از خشونت ندیده بودمت🤣🤦‍♀️

Newsha ☆
10 ماه قبل

وااایی چقدر این پارت هیجانی بود🦦😂❤
اه خاک برسر امیر…مرتیکه بی شخصیت ایش😒

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط Newsha ☆
Newsha ☆
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

😂😂

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

لیلا هیچ وقت به من از اینا نگفتیااا🤣🤣🤣
تبعیض تا کی؟؟؟😂🤦‍♀️

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

قربانت😘❤🤣

Aida
Aida
10 ماه قبل

چه بی شخصیته این امیرا😒😕
بنظرم گندم باهاش اشتی نمیکنه
گندم طفلی چه مظلومه 🥺😑
من جاش بودم کل خانواده امیرو با امیر زنده زنده خاک میکردم🙂

Aida ♡
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

کلا نمیدونم 🤣
اولا اینکه اصلا از خانوادش خوشم نمیاد مخصوصن اون خواهراش😑
دومم اینکه منطق من اینه گلم ترو خشک باهم میسوزن🙂✌

بارتیس
بارتیس
10 ماه قبل

واووو عالی بود خواهش صبح زود بزار پارت بعدی را

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
10 ماه قبل

یعنی از درون کلی جیغ زدم…..
من مردم اون تیکه که امیر زل زده بود به حرکات پسرش … آخه پدر شدنِ این بشر و کجای دلم بذاررررم؟؟ 🤷
اومدم کامنت هارو دیدم … همه از بی شخصیتی امیر گفتن … ولی نمی‌دونم چرا من دلم براش کبابه و تا حدی حق میدم عصبی و کلافه باشه و هرچی از دهنش در بیاد بلغور کنه🤦🏾‍♀️…. از طرفی مظلومیت تمام نشدنی و کاراکتر همیشه دردمند و معصومِ گندم … اصن نگم براتون …
خیلی زیباست این رمان خییییییلی زیاد … یعنی اصن نمیتونم خودمو کنترل کنم و موندم چجوری باید احساساتمو ابراز کنم … انقدر که همچی واقعیه… یه جوری متن ها و پاراگراف ها پشت سر هم اومدن … گویا دارم یک فیلم رو تماشا میکنم … اصن انگار منم توی اون خونه ام و دارم چشمان به خون نشسته امیر و میبینم و یا حتی نق نق های ارشو میشنوم…
واقعا قلم شما ستودنیه:))))👌🏾

بی نام
پاسخ به  راه پله خونه گندم اینا
10 ماه قبل

باحرفت کاملا موافقم واقعا عالیه اینقدهمه چیز روخوب توضیح داده انگارداریم همه روباچشم میبینیم …لیلااین اولین رمانی هست که نوشتی؟

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

منظورت از صحنه های عاشقانه مثلاً چیه…..واینامال پنج سال پیش هستش

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

آهاآره خب خیلی دوستش داشتم آخه هرچی از زندگیم یادمه مهرداد همیشه بود اون عشق خیلی زودتوقلب من جوونه زد من برای خلاص شدن ازش شش ماه افسردگی شدیدگرفتم یک سال مشاوره میرفتم چندین بارحمله ی عصبی بهم دست داد روزای خیلی بدی داشتم خیلی بدولی خداروشکرتموم شدن ….الانم کلی استرس دارم میترسم شب عروسیمون بازم مهرداد خراب کاری کنه به قول امیرعلی باید خودمون رو واسه یه کادوی سنگین آماده کنیم آخه نمیتونه زهرشو نریزه

بی نام
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

واقعا نمی‌فهمم دلیل این رفتارای احمقانش چیه اون خودش همه چی روتموم کرد خیانت کرد رفت ولی الان هنوزم بیخیال نشده؟….

sety ღ
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

روانیه خب🤦‍♀️🔪