رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت ۶۳

4.7
(150)

سرش را در گردنش فرو برد

بدنش چرا انقدر داغ بود !

هول کرده پسرک را روی تخت گذاشت و لباسش را از تنش در آورد

تمام بدنش خیس عرق بود ، وای بر او ،وای امیر چیکار کردی

تشتی از آب ولرم را پر کرد و پسرک را آرام داخلش گذاشت حالا باید بدنش را میشست

نکند تب کرده باشد، نه پیشانیش داغ نبود فقط بدنش عرق کرده بود آن هم از بس گریه کرده بود

پسرکش از آب خوشش میامد که اینطور با شادی دستانش را بهم میزد

لبخند محوی روی لبش نشست و نفس راحتی کشید

_تو که منو نصفه جون کردی پسر…یه امشب هوای منو داشته باش…هوای باباتو

پسرک خنده شیرینی کرد و مشتش را در آب فرو کرد

بوسه ای به سرش زد

صدای ماشین از دور میامد نگاهش را ازش گرفت و پرده پنجره را کنار زد

نور چراغ داشت نزدیک تر میشد خودش بود بالاخره آمده بود

حواسش را به آرش داد بغلش کرد و حوله ای را دورش پیچید

در بغلش دست و پا میزد روی تخت گذاشتش و بدنش را پاک کرد

_جون دلم الان مامانی میاد دیگه گریه نمیکنی

انگشت پدرش را سمت لبش برد

اخمی کرد

_اَخه بچه…ول کن

پسرک با چشمان گرد شده به پدرش نگاه کرد

صدای جیغ و داد گندم از تو حیاط کلبه میامد

محکم به در میزد

_کجایی بی وجدان…بچمو کجا قایم کردی ؟

سبحان از پشت سر آمد

_امیر…مردک بی وجود…خودتو نشون بده

خونسرد به طرف در رفت و بازش کرد

_چیه…چه خبرتونه ؟

یقه اش اسیر دستان سبحان شد ، او را به در چسباند و مشتی بر دهانش کوبید

_مرتیکه کارت ساخته‌ست چی از جون خواهرم میخوای حالا دست گذاشتی روی بچه اش

با خشونت هلش داد عقب و خون دهانش را پاک کرد

_ببین به حرمت بزرگتری کاری بهت ندارم بهتره تو زندگی خصوصیمون دخالت نکنی

از خشم نفس نفس میزد

گندم بی حال و گریان به دنبال آرشش میگشت

_آرش مامان کجایی پسرم ؟

از پشت سر دستش کشیده شد

_عا…عا فکر کردی به این راحتی میزارم آرشو ببینی !

با مشت به جانش افتاد

_تو کی هستی لعنتی…نمیفهمی بچمه…الان منو میخواد تو یه ذره انسانیت تو وجودت نیست ؟

نیشخندی زد

_نه نیست…بهت گفتم تنها بیای نه اینکه قشون کشی کنی واسه من

سبحان از پشت سر بهش حمله ور شد

_انقدر جرمتو سنگین نکن…اون بچه فقط پنج ماهشه کجاست ؟

همان لحظه صدای گریه آرش بلند شد

قلبش تیر کشید آخ طفلکش داشت صدایش میزد

سراسیمه به سمت اتاق دوید و در را باز کرد

با دیدنش انگار جان تازه ای گرفته باشد به سمتش پرواز کرد و در آغوشش کشید

همه جای صورتش را بوسه باران کرد

_جانم مامان…آخ پسرم تو کجا بودی ؟

صدای داد و فریاد از بیرون اتاق به گوشش میرسید حتما دعوایشان شده بود ، اصلا مهم نبود حالا فقط پسرکش مهم بود و بس

بچه اش گشنه بود سریع لباسش را بالا زد

در به ضرب باز شد و قامت امیر در درگاه در ظاهر شد

با دیدن صحنه روبرویش نفس در سینه اش حبس شد

دیدن آرش در بغلش آن هم در حال شیر خوردن بغض بر گلویش انداخت

قدم سستی به جلو برداشت پس به خاطر همین بهانه گیری میکرد ، نگاهش به گندم افتاد که سرش را پایین انداخته بود رد شیر از روی لباسش هم معلوم بود

کلافه و عصبی موهایش را چنگ زد

متوجه حضورش شد دستپاچه شالش را رویش کشید

_برو بیرون…

یک قدم به سمتش برداشت

_خوب بلدی مادری کنی

با خشم نگاهش کرد چرا نمیتوانست از نگاهش پی به حرف دلش پی ببرد

سبحان با مشت به در میکوبید

_بی ناموس…در و باز کن تا پلیس خبر نکردم

پوزخندی زد و سرش را برگرداند

_میبینی گندم به خیالش داره منو از پلیس میترسونه نمیدونه من آبم از سر گذشته

با وحشت لب زد

_در و واسه چی قفل کردی ؟

اخمهایش را توی هم کشید و دستانش را در جیب فرو برد

_تقصیر خودت بود…سبحان شده موی دماغ بهتره بره رد کارش…چون میخوام با زن و بچم تنها باشم

آخر حرفش را با لحن ترسناکی گفت

به خاطر وضعیتش نمیتوانست بلند شود قلبش در سینه تند میتپید

این مرد چه نقشه ای در سر داشت !

_دیوونه شدی امیر…در و باز کن تو مغزت چی میگذره ؟

لبخند محوی زد و گوشه لبش را میان دو انگشت لمس کرد

_فکرای خوب….حیف که تو لیاقتش رو نداشتی

به دنبال حرفش تیز نگاهش کرد جوری که به خود لرزید

گوشه تخت جمع شد و آرش را در بغلش فشرد

از فکری که میامد توی ذهنش بنشیند فرار میکرد ؛ نه امکان نداره امیر همچین آدمی نیست

صدای عربده سبحان از پشت در میامد با مشت و لگد به جان در افتاده بود

چرا باز نمیشد !!

_میخوای با زندانی کردنم به کجا برسی…تو چت شده امیر ؟

_خفه شو

با فریادی که زد از ترس چسبید به دیوار

چشمانش پر از رگ های خونی بود گریه آرش در آمده بود خودش هم دست کمی از بچه اش نداشت

دندان هایش را بهم فشرد و نگاهش را ازش گرفت

_ساکتش کن

لبانش را بهم فشرد این مرد چرا همچین میکرد
از ترس بدنش رفته بود روی ویبره

یکهو در با صدای مهیبی باز شد

سبحان مثل شیر زخمی شده بود به سمتش حمله ور شد و یقه اش را چسبید

_میکشمت امیر…میخواستی چه غلطی کنی هان ؟

امیر یک سر و گردن از او بلند تر بود یقه اش را از زیر دستش جدا کرد و بدتر از خودش نعره زد

_این فضولی ها به تو نیومده…برو پیش زنت دیروقته پسرجون

فرود آمدن مشتش با صدای جیغش یکی شد

خون از گوشه دهانش عین فواره بیرون زد

پسرکش از گریه صورتش کبود شده بود

_تو رو خدا بس کنید… ای خدا….

_برو بیرون گندم…نگران من نباش…برو زنگ بزن پلیس

مستاصل به دنبال کیفش گشت که عین اجل معلق سر رسید

کیفش را با خشونت از زیر دستش کشید

_برو بتمرگ سرجات

کینه در چشمانش شعله زد

_روانی هیچ میفهمی داری چیکار میکنی ؟

صدای داد سبحان بلند شد

_گندم برو…فقط برو

_ولی داداش…

_میگم برو…من از پس خودم برمیام

قدم اول را گذاشت که صدای عربده امیر بلند شد

_تو هیچ جا نمیری گندم

گردنش را کج کرد نگاهش یخ زد

نفس هایش کند شد

اسلحه درون دستش بدنش را سست و بیحال کرد

_این…چیه توی…دستت !!

کلت را تکان داد

_همینجا میمونی….چه فکری کردی با خودت که به همین راحتی اجازه بدم بری و بچمو هم با خودت ببری

سبحان پوزخندی زد

_بد افتادی تو باتلاق امیر….بد…کارت به جایی رسیده روی من اسلحه میکشی…میدونی جرمش چیه ؟

با خشم حرفش را برید

_خفه شو سبحان…اون روی سگمو بالا نیار

دستش را تا روی گردنش بالا برد و ادامه داد

_ من به اینجام رسیده پلیس یا هر خری رو میخوای بیاری بیار تموم مردم رو اینجا جمع کن گندم پیش من میمونه

با وحشت دستش را روی دهانش گذاشت و به دیوار چسبید حتی پسرکش هم دست از گریه برداشته بود و سرش را در سینه اش قایم کرده بود

خبر داشت که خاندان کیانی آدم های سرشناسی هستند که دشمن هم دور و برشان کم نیست ولی فکرش هم قد نمیداد که اسلحه با خودشان حمل کنند

_گندم به برادرت بگو همین الان از اینجا بره وگرنه…

سبحان بی توجه جلو رفت و سینه سپر کرد

_وگرنه چی هان…وگرنه چی…تو عقلتو از دست دادی…از اون زهرماریه حتما

از خشم رگ های گردنش برجسته شده بود

_خفه میشی یا نه…گندم ؟

با تحکم اسمش را صدا زد کاش میمرد چقدر سخت جان بود

صدایش به زور در میامد

_برو داداش…برو

_چی میگی دیوونه برم که اسیر این روانی بمونی

دندان بهم فشرد

_من شوهرشم ابله

پوزخندی زد

_آره شوهر سابقش

خشمش فوران کرد

_دهنتو ببند…گندم زن منه تا آخر عمرش…تا موقعی که موهاش رنگ دندوناش شه زن منم میمونه…هیچکس هم نمیتونه اینو عوض کنه

با ترس به دستش که روی خشاب اسلحه بود خیره شد

وای خدایا این مرد امشب میخواست چکار کند !!

با ضجه نالید

_برو سبحان…تو رو جون پارسات برو

_گندم…!

هق هقش اوج گرفت

_برو…بهت میگم…نگران…من…نباش

امیر با اخم نگاهش را بهش داد

_ نمیشنوی…میگه برو…فقط وای به حالت بخوای دست از پا خطا کنی اونوقت خودتون پشیمون میشید

سبحان بی توجه به حرفهایش جلوی پای خواهرش زانو زد

_اینجا میخوای بمونی کنار این که چی بشه…

حرفش را برید

_برو…برو من جام خوبه…به من آسیبی نمیزنه هر جا آرش باشه من اونجام…تو رو خدا چیزی به مامان اینا نگو

امیر مثل مامور عذاب بالای سرش ایستاد و یک دستش را در جیبش کرد

اسلحه هنوز هم در دستش بود

_بهشون بگو گندم پیش شوهرشه سبحان خان

با غیض نگاهش را ازش گرفت و نفس عصبی کشید

تا موقعی که از در بیرون برود نگاهش همچنان روی گندم بود

حالا باید چه جوابی به پدر و مادرشان میداد میگفت بی گندم برگشته است !

امیر تا دم در با اسلحه دنبالش میرفت دیگر این مرد را نمیشناخت حس های بد همه به ذهنش هجوم آورده بودن حالش ازش بهم میخورد حس میکرد هیچی ازش نمیداند

************

با صدای ماشین چشمانش را بهم فشرد

بالاخره کارش را کرد حالا او تنها بود در چنگال این مرد

تمام تنفرش را در چشمانش ریخت و بهش نگاه کرد ، نگاهش به اسلحه اش رفت و دوباره وحشت به جانش افتاد

پسرکش از ترس گردنش را چسبیده بود

بلند شد و روی تخت نشست سر آرش را روی بالش کوچکی گذاشت بچه هیچ لباسی تنش نبود

_لباساش کجاست ؟

چشمش به لباسای پایین تخت افتاد قبل از اینکه خودش بردارد خم شد و به سمتش گرفت

به تندی ازش گرفت ذهنش هنوز درگیر بود چه سریع تو دامش افتادی گندم این مرد هنوز از اون روز کینه داره ، نمیبینش !!

ازش میترسید ، امشب یک روی دیگرش را دیده بود باید میفهمید که این مرد هر حرفی بزند عملیش میکند ، چرا تاکنون به این فکر نیفتاده بود

زیر چشمی نگاهش کرد که اسلحه اش را درون کشو جا میداد

آب دهانش را قورت داد با همین میخواست به برادرش شلیک کند !!!

متوجه بالا پایین شدن تخت شد سریع از جا بلند شد ، پوزخندش را دید و حرصش بیشتر شد

ابروهایش را درهم کشید

_فکر نکن اگه اینجام میتونی هر کاری دلت خواست انجام بدی ، بودنم اینجا فقط و فقط به خاطر آرشه ، فکر کردی خونوادم بیکار میمونند ههه تو کاری کردی که پدرتم به خونت تشنه‌ست

بی تفاوت آرنجش را کج روی تخت جک گذاشت و خم شد صورت آرش را آرام بوسید

دندان بهم فشرد

_با توام برو از اینجا کری ؟

تیز نگاهش کرد

_ساکت نمیبینی بچه ترسیده ؟

چشمانش درشت شد

از حرص لبش را گاز گرفت خدایا خودمو به خودت میسپارم از دست این مرد

_بچه از کارای تو ترسیده…مثل اینکه ندیدی خودتو…تو کی هستی امیر…چرا نمیشناسمت اسلحه واسه چی داری ؟ ….

نتوانست لرزش صدایش را کنترل کند

موهای آرش را نوازش کرد و با خونسردی جوابش را داد

_نترس اسلحه خالی بود…تو که واقعا باور نکردی میخواستم به سبحان شلیک کنم ؟

یک لحظه مات ماند منظورش را نمیفهمید

سوالی بهش خیره شد

پوزخندی زد و گفت

_نمیخواد به خودت فشار بیاری….اسلحه پر نبود….بعدشم دیوونه نیستم که به برادر زنم شلیک کنم….چی با خودت فکر کرده بودی ؟

نفسش را در هوا فوت کرد خوبه حداقل عقلش به اینجور چیزا میرسه

_پس برای چی اسلحه داری ؟ سوال من اینه

یک تای ابرویش را بالا زد و خودش را روی تخت بالا کشید

_به نظرت کسی مثل من نیاز به اسلحه نداره ؟

اخمهایش درهم رفت خواست بگوید مگر رییس باند مافیایی که اسلحه تو جیبت باشه ولی چیزی در این باره نپرسید الان وقت زدن این حرف ها نبود او باید یکجور خودش را از اینجا خلاص میکرد

*********

دستی بر موهای آرش کشید و مرتبشان کرد و به او که جلوی پنجره سیگار میکشید نگاه کرد

_چرا منو اینجا کشوندی هدفت چیه ؟

بعد از کمی سکوت به طرفش برگشت

نگاهش جوری بود که جرئت سوال پرسیدن دوباره را ازت میگرفت

_یعنی نمیدونی چرا اینجایی !

نگاهش را به آرش داد و سر تکان داد

_نه نمیفهمت…درکت نمیکنم…

حرفش را برید صدایش عصبی بود و این از مشت شدن دستش به خوبی معلوم بود

_راهی جز این واسم نزاشته بودی…چیه چرا اینطوری نگام میکنی…

یک گام به طرفش برداشت و اخمهایش را درهم کشید

انگشتش را به طرفش گرفت و بهش نزدیک شد

_تو…توعه لعنتی تموم زندگی و غرورم رو ازم گرفتی….حالام اینجایی تا بهت مردونگیم رو نشونت بدم…که بهت بگم اونقدری غیرت دارم که نزارم زن و بچم جایی به جز خونه من بمونند

چشمانش را کلافه بهم بست این مرد
حرف های آن روزش را از یاد نبرده بود از همین هم میترسید ، مرد کینه ای بود عجیب هم نبود حالا چون غرورش خدشه دار شده بود دست به همچین کاری زده بود

امیر ارسلان دستی در هوا تکان داد و با خشم از لای دندان هایش غرید

_ هر کاری کردم…هر راهی رفتم ولی دورم زدی…این بار و نمیتونی از دستم در بری دخترحاجی…فردا صبح پای عقدنامه رو امضا میکنی…خودتو آماده کن

گوشهایش زنگ زد چشمانش را با ترس باز کرد

_تو هیچ میفهمی داری چی میگی…منو آوردی اینجا که به زور عقدم کنی ؟!

چانه اش اسیر دستش شد قیافه اش از همیشه ترسناک تر بود ، ولی فقط گندم بود که میتوانست با گستاخی در چشمان این مرد زل بزند و تقلا کند

_ولم کن تو دیوونه ای

صدایش از خشم میلرزید

_هنوز دیوونگیمو ندیدی…نزار اون روی سگم بالا بیاد

_مثلا بالا بیاد میخوای چیکار کنی هان…از این بدتر که نمیشی…می…

حرفش با قرار گرفتن لبش روی دهانش
ناتمام ماند

انگار هوا کم آورده باشد از وحشت چشمانش گشاد شده بود

به مردی که با اخم چشمانش را بسته بود و با خشونت او را میبوسید خیره شد

دستش را روی سینه ستبر و محکمش گذاشت تا برود عقب اما دریغ از عقب کشیدن این مرد داشت چه غلطی میکرد !!

صداهای نامفهومی از دهانش خارج میشد اما قادر به تقلا نبود تمام بدنش در حصار بازوهایش بود و او را در آغوشش حبس کرده بود ، داشت گریه اش میگرفت اولین قطره اشک از چشمش پایین چکید

گاز محکمی از لبش گرفت و بالاخره عقب کشید

بغضش همانجا ترکید تمام لبش خونی شده بود

خم شد و دستمال کاغذی را از بغل تخت برداشت

_بیا بگیر صورتتو پاک کن

با جنون دستش را پس زد و مشتی به بازویش کوبید

_حق نداشتی عوضی نامرد…مردونگیت اینه هان…

مچ دستش را گرفت و به خودش نزدیک کرد

_بسه دیگه…این کار و کردم تا بفهمی دیوونه بشم خیلی کارها به سرم میزنه…پس بهتره حرفمو گوش کنی…تا این همه گستاخی نکنی

حرص و خشم همزمان وجودش را فرا گرفت بدون توجه به تهدیدش مشتی تخت سینه اش زد

_حالم ازت بهم میخوره…ازت متنفرم تو روانی هستی…روانی

مشتهایش را مهار کرد و با خشونت در آغوشش کشید

در بغلش دست و پا میزد آرش هم آرام نق میزد

_گندم بسه…هیش…ببین آرشم گریه میکنه

بی حال مشت کم جانش را روی بازویش فرود آورد

_چرا منو عذاب میدی…چرا برای همیشه ولمون نکردی…برو…برو همون گورستونی که بودی….فکر کن گندم مرد

دندان هایش را بهم فشرد

_ساکت شو….ساکت شو منو عصبی نکن…اگه زندگیتو دوست داری…تهدیدت نمیکنم گندم دارم باهات روراست حرف میزنم…اگه آرش برات مهمه مثل آدم زنم میشی و میای واسه آرشم مادری میکنی فهمیدی ؟

هق هقش را در گلو خفه کرد و نفس آه مانندی کشید نمیتوانست هیچ جوره از این مرد رها شود انگار یک حقیقت جدا نشدنی از سرنوشتش بود

باید میپذیرفت یا راه دیگه ای را انتخاب میکرد

*******

صدای داد و فریاد از بیرون کلبه میامد

پدرش بود که اینطور فریاد میزد؟

حاج رضا هم همراهش بود به دنبال چه آمده بودن !

نگاهی به چهره غرق در خواب آرش کرد و از روی تخت بلند شد شالش را روی سرش گذاشت و از اتاق بیرون زد

جلوی در نگاهش به پدرش افتاد قلبش فشرده شد پدرش را چقدر اذیت کرده بود در این مدت باید خیالش را راحت میکرد

_بابا ؟

همین حرف کافی بود که به سمتش برگردد که جانش را تقدیم دخترش کند

_جان بابا…تو اینجا چیکار میکنی…برو آماده شو بریم

بغض به گلویش چنگ زد نگاهش به چهره شاکی امیر افتاد که برایش خط و نشان میکشید معنیش این بود که وای به حالت بخوای کاری خلاف میلم انجام بدی

آب دهانش را به سختی فرو داد

_ من با شما جایی نمیام..برین لطفا

نگاه هردویشان بهت زده شد

چشمانش را با درد بست آروم باش گندم به آرش فکر کن میتونی الان بری ولی آرش چی هان پسرت چی ؟ امیر تهدیدش رو عملی میکنه راحت میتونه بچتو ازت بگیره نمیشناسیش ؟ هزار جور آدم داره

فکر و خیال ازش جدا نمیشد

حاج عباس ناباور یک قدم به سمتش برداشت

_گندم تو حالت خوبه ؟

نگاه بی فروغش را به پدرش داد

_آره بابا…من حالم خوبه…چرا تعجب کردین مگه نمیگفتین امیر تغییر کرده…مگه ازم نخواستین راجب زندگیم فکر کنم…من فکرامو کردم بابا…جام کنار بابای بچم راحته

حاج رضا گنگ و سردرگم نگاهی بینشان رد و بدل کرد میتوانست حدس بزند باز چه نقشه ای در سر پسرش هست

در همان وضعیت دست امیر را گرفت و بدون اینکه اجازه واکنشی بهش بدهد از کلبه بیرون زد باید باهاش صحبت میکرد

حالا حاج عباس و گندم هم روبروی هم ایستاده بودن

لبخند تلخی زد و سرش را کج کرد

_بابا تو رو خدا اینجوری نگام نکنین باور کنید آرش بابای خودشو میخواد شما ندیدین تو این مدت کوتاه چطور وابسته اش شده

_ولی سبحان یه حرفهای دیگه ای میزد…

سر تکان داد

_چه حرفهایی ؟

صدایش به زور در میامد

نفسش را در هوا فوت کرد و دستی به موهای کم پشتش کشید

_من گفتم راجبش فکر کن…در مورد زندگیت درست تصمیم بگیر آره…من همه اینا رو گفتم ولی اینجوری…

دستانش را از هم باز کرد و ادامه داد

_ با داد و قال…با اسلحه کشیدن !

چشمانش را بهم فشرد سبحان همه چیز را گفته بود

_ببین دخترم اگه تهدیدت کرده به من بگو با آرش تهدیدت کرده آره ؟ پلیس خبر میکنیم تا الانم چیزی نگفتم حرمت حفظ کردم ولی اگه تو میخوای صلاح نمیبینم که مخفی کنم قدم تو و پسرتم تا ابد رو تخم چشمام ؛ بهم بگو

اشکش میامد که روی صورتش بنشیند نه نباید اشکی میریخت نباید پدرش را بیش از اندازه نگران میکرد

لبخند دردمندی زد و سرش را تکان داد

_نه بابا تو رو خدا نگران نباشید…امیر رو که میشناسین چون باهاش بد برخورد کرده بودم از دستم عصبی بود…تو فکرش راه دیگه ای به ذهنش نرسید بدترین راه رو انتخاب کرد…ولی پشیمونه بابا…به خدا پشیمونه

بغضش را قورت داد و دست پدرش را گرفت

_باباجون خیالتون از بابت من راحت باشه…امیر منو دوست داره…سبحان هم اگه چیزی گفته که نگران شدین باید بگم…امیر اون لحظه حالش خوب نبود…اسلحه خالی بود فقط میخواست کاری کنه من از اینجا نرم

حاج عباس با افسوس سری تکان داد و نگاه ناامیدش را بهش داد

دخترش سعی داشت از آن مرد دفاع کند ولی ترس چشمانش چیزی خلاف حرفهایش بود

گندم بوسه ای به دست پدرش زد و زمزمه وار گفت

_دیگه از بابت من ناراحت نباشین برین پیش مامان

دستی بر شانه اش کشید

_دخترم من هر چی میگم به خاطر توعه به خاطر خودت و خوشبختیت…امیر میگه فردا قراره عقد کنین آره ؟

لبش را گزید و سرش را پایین انداخت

نفس عمیقی کشید

_خوشبخت بشی دخترم امشب صلاح نیست اینجا بمونی با من بیا خونه تا فردا مقدمات ازدواجتون رو آماده کنیم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 150

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
135 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sety ღ
11 ماه قبل

اولین نظر واس منه😂💃💃

sety ღ
11 ماه قبل

لیلا جونی عااااااالللللییییییییییییی بوووووودددد❤❤❤😍😍😍
فقطط یکم از این خوی وحشی گرانه امیر کم کنی بهتر تر هم میشه 😂 😂 😂
وقتی امیر رو سبحان اسلحه کشید ذوق کردم…. اثرات دیوونگیه؟؟؟ 😂 😂 😂 🤦‍♀️ 🤦‍♀️ 🤦‍♀️
آخ جون عروسی داریم💃💃💃

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

خودت خوشحال نیستی؟؟؟😂💃😂💃

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

راجب میلت نگفتم که😂🤦‍♀️
راجب حست نسبت به پارت گفتم🤦‍♀️😂
اینا با هم فرق داره😂

camellia
camellia
11 ماه قبل

🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍🥹

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
11 ماه قبل

دمتون گرم 🙌🏾
امیر قلبا دلش میخواد گندم پیشش باشه و مثل یه خانواده عادی باشن… حتی اینو به زبون هم آورد … منتها گندم خودشو زده بود به اون راه … که البته حقم داشت🤷🏽‍♀️ با اون رفتار هایی که از امیر دیده بود … چشمش ترسیده بود خو!!!🙄
اینکه سبحان یا هرکس دیگه ای توی این شرایط آشوب بخوان دخالت بی جا کنن.. باعث میشه امیر بیشتر لج کنه !!! اگر گندم بخواد از دنده لج بلند شه…بازم همون اشه و همون کاسه…
به قول معروف… امیر با یکم محبت خر میشه 😁👌🏾 پس به نظرم اگر سر سوزنی بهش محبت کنه می‌تونه حتی زندگی خوبیو برای آرش رقم بزنه☺️

لیکاوای قدیم آنتونی جدید
لیکاوای قدیم آنتونی جدید
11 ماه قبل

💃💃💃💃💃💃💃🎉💃🎉💃🎉💃🎉💃💃🎉💃🎉💃🎉💃🎉💃💃🎉💃🎉💃💃🎉💃🎉💃🎉💃🎉💃💃🎉💃🎉💃💃🎉💃🎉💃🎉💃💃🎉💃🎉
(بالاخره یکی از امیر ها ، دوباره بگیر شد)

بی نام
11 ماه قبل

سلام لیلاجونم بازم سوپرایزشدم خیلی عالی بود کاش ایندفعه یه زندگی خوبی بسازه امیر….یه سوال این فصل دوم رمانته یاهنوز فصل اولیم

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

فصل دوم هم داریم🥲

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

هیچ کدوم🥲
از این میترسم دوباره جلوی جمع سوتی بدم، فکر کنن معتاد شدم😫

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

سحری هم هست خوبه😂

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

خدابه خیرکنه

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
11 ماه قبل

هووووووو
بالاخره عروسی🤣💃💃💃
ستی خوشگله میخوای چی بپوشی🤣🤣🤣🤣
لیلی جون ممنون به خاطر پارت زیبااا💃💃💃🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
11 ماه قبل

😂 والا من فعلا رژیم گرفتم لاغر شم 😂
ای کاش عروسی می افتاد یه ماه دیگه که لباسام تنم شه😂😂🤦‍♀️🤦‍♀️💃💃💃💃💃💃

Setareh
Setareh
11 ماه قبل

مرسی لیلا جونمم💌

Ghazale hamdi
11 ماه قبل

نمیتونم امیر رو درک کنم
همیشه بدترین راه رو انتخاب میکنه بل اینکه راه های بهتری هم هست
ولی دمت گرم مثل همیشه عالی بود🥰😘

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

بدون فکر و توی عصبانیت تصمیم گرفت 🙃🥰😮‍💨
ولی لیلا جونی دختر به حرف گوش کنی من دیده بودی تا حالا؟🥺😁😁

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

🥺🥺🥺
صب بیدار شدم با یه اکانت دیگه پیام داده بود بازم بلاکش کردم😁😁😁🙃🙃

Ghazale hamdi
پاسخ به  لیلا ✍️
11 ماه قبل

اوهوم پیام داده بود چرا بی سر و صدا بلاک میکنی خب اگه از اول میگفتی نمیخوام چت کنم می‌گفتم باشه😅😅😅
آره خیلی سیریشه🙄🙄
ولی خدایی اگه دیشب باهات حرف نمیزدم با اون وسوسه‌ای که به جونم افتاده بود فکر نمیکردم بتونم بلاکش کنم

Ghazale hamdi