نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان بوی گندم

رمان بوی گندم پارت 19

4.1
(52)

امروز قرار بود بروند خانه حاج فتاح یک مهمانی برای تازه عروس و داماد ترتیب داده بود و همه را دعوت کرده بود گندم در آینه با وسواس به خود میرسید میخواست حسابی زیبا به نظر برسد شومیز و شلواری به رنگ سبز تنش کرد که با رنگ چشم ها و موهایش همخوانی عجیبی داشت آبشار موهایش چهره افسونگری از او ساخته بود کمی از موهایش را گیس کرد مدل سرخپوستی که خیلی هم بهش میامد رژلب اناری را روی لبش کشید برخلاف همیشه این بار بیشتر آرایش کرد باید میگفت که قیافه اش حسابی تغییر کرده بود چهره اش خانومانه تر به نظر میرسید و دیگر خبری از آن دخترک لپ صورتی نبود با عطرش دوش گرفت و کفش های پاشنه پنج سانتی سفیدش را پوشید

امیر در ماشین منتظر او بود با دیدنش اخم هایش در هم رفت

یک هفته گذشته بود یک هفته ای که برایش عذاب آور بود دخترک هر روز خود را به یک رنگ در میاورد یادش به آن شب افتاد که داشت کارای شرکت را انجام میداد اصلا نفهمید کی گندم با آن سر و وضع جلویش ظاهر شد باور کردنی نبود با تاپ و دامن کوتاهی جلویش ظاهر شده بود اگر او را نمیدید گمان نمیکرد آن دختر همان دخترک خجالتی باشد با خود چه فکر کرده بود که اینطور جلویش ظاهر شده بود

پوزخندی در دلش زد این دختر باید دست نخورده باقی میماند هوس باز بود اما میتوانست هوای نفسش را نگه دارد تا الان هم زیادی وارد بازیش بود حقش نبود دخترانگیش را ازش بگیرد باید سر یکماه با یک شناسنامه سفید او را از زندگیش پرت کند بیرون

در ماشین را باز کرد و جلو نشست

همانطور که لبخند روی لبش بود نگاهی به
نیم رخ او که ماشین را به حرکت در میاورد کرد جدیت چهره اش و آن رد اخم روی پیشانیش باعث شد لبخندش محو شود نمیفهمید این مرد چش بود اصلا از او یک تعریف هم نکرد حالا تعریف بخورد توی سرش یک نگاه خشک و خالی هم به او نکرد اصلا او را درک نمیکرد دوست داشت در ذهنش بود تا ببیند به چی انقدر فکر میکند که اصلا حواسش به او نبود روز اول با خود فکر کرد این مرد آنقدر مغرور است که باید خجالت را کنار بگذارد و خودش پیش قدم شود ولی در این یک هفته فهمید که فکرش اشتباه است هر بار که سعی میکرد خود را به او نزدیک کند یکجور خود را از او میراند اصلا نمیفهمید دردش چیست

دست برد سمت ضبط یک آهنگ خارجی پخش شد اخمی کرد و چند تا آهنگ را رد کرد که صدای بابک جهانبخش در ماشین پیچید

لبخندی زد همین خوب بود

از گوشه چشم نگاهش کرد و سرعتش را بیشتر کرد عجیب بود که نمیترسید با خود فکر  کرد  که از سرعت هم مثل ارتفاع میترسد اما گندم با فراق باز چشمانش را بسته بود و به صدای خواننده گوش میسپرد

خوش باشی هرجا که هستی
توی این گردش تقویم
ما یه جاهایی حریف جبر زندگی نمیشیم
دور هم میگشتیم اما تو جهانای موازی
نرسیدن منطقی بود ته این دیوونه بازی

خوش باشی هرجا که هستی
یادتم هرجا که هستم
من برومم نمیارم که چقدر بی تو شکستم
جنگل از بیرون قشنگه از تو که چندتا درخته
اینکه محکم باشی اما از درون بخشکی سخته

با تو تقدیرم گره خورد
به یه مشت اما و ای کاش
بعد من مراقب اون خنده های لعنتیت باش
بعد من فکر خودت باش غصه رسم روزگاره
ما چه باشیم چه نباشیم زندگی ادامه داره

فکش از خشم منقبض شد این آهنگ داشت عین مته مغزش را میخورد پایش را روی پدال گاز فشار داد اینطوری آرام میشد

سرعت ماشین هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و هیجان در درونش میریخت از بچگی عاشق سرعت بود از این نظر شانس آورده بود پدرش هم به خاطر همین برایش ماشین نخریده بود چون میترسید بلایی سر خودش بیاورد حالا انگار که در ابرها بود یک چشمش را باز کرد و بهش نگاه کرد چه پرستیژیم داره موقع رانندگی حالا حتما باید همه چیزش جذاب میبود عاشق رانندگیش بود مسلط و حرفه ای  که باعث میشد هیچ ترسی به دلش راه پیدا نکند اصلا این مرد در همه کارها حرفه ای بود هوفف دوباره چشمش را بست و سرش را به شیشه تکیه داد

واسه ما گذشتن از هم یه مسیر ناگذیره
اما هیشکی جای ما رو تو دل هم نمیگیره
آدما به مهربونی خیلی زود وابسته میشن
آدمای تنها زودتر ساده تر شکسته میشن

عصبی ضبط را خاموش کرد و شیشه را پایین داد

گندم با تعجب چشمانش را باز کرد

_چرا آهنگو قطع کردی؟

شاکی نگاهش کرد از آن نگاه ها که یعنی
ساکت شو و انقدر روی مغزم راه نرو

با حرص رویش را ازش گرفت

«مرتیکه گوریل زهره ام آب شد»

سیگار در دستش خشک شد با او بود

سرش را برگرداند که چشم در چشمان مبهوت او شد

_چیه رانندگیتو کن دیگه

نگاهش به سیگار در دستش افتاد انگار که قلبش یک لحظه نزد پس حدسش درست از آب در آمد به سردی نگاهش را از او گرفت و از شیشه به بیرون خیره شد

امیر تعجبش بیشتر شد تا الان هیچوقت اینجوری نگاهش نکرده بود عسلی مهربان چشمانش عین دو گوی یخی بود

_چیه زبون درازتو موش خورده

با اخم رویش را به طرفش برگرداند

پوزخندی زد

_نه ولی دلیلی نمیبینم ازش استفاده کنم

ابرویش بالا رفت

پکی به سیگارش زد

_تو اخلاقت باید به جز بی ادبی کردنات گستاخ بودن هم اضافه کنم

چشمانش ریز شد

_چه بی ادبی من همینم که هستم مگه
تازه دیدی ؟

پوزخندی زد

با چشمانش از پایین تا بالایش را اسکن کرد

_اینی که من میبینم آره تازه دیدم آخرین بارت باشه به شوهرت توهین میکنی فهمیدی قیافه تو بیشتر به گوریل میخوره دخترجون

صورتش شد عین لبو این الان چی گفت به من گفت گوریل وایسا ببینم مگه مگه وای باز هم بزرگ فکر کرده بود

دستش را محکم روی لبش گذاشت

هیععع گندم همه رو شنید

این دیگه چه آبروریزی بود نگاه به صورتش که با پوزخند به او نگاه میکرد کرد با حرص لبش را بهم فشرد باید نشانش میداد  ههه به او میگوید گوریل اخمهایش را در هم کشید

_برام مهم نیست چی شنیدی جلو روتم میگم گوریل که هیچی از اونم بدتری با اون چشمای مشکی و هیکلت شبیه هیولایی

« هیععع گندم الان میزنه لت و پارت میکنه یا خدا غلط کردم خب دختر تو که انقدر میترسی دیگه چرا قپی میای»

زد روی ترمز و کمربندش را باز کرد

گندم جیغی زد و خود را به شیشه چسباند

صبر هم حدی داشت این دختر پایش را فراتر از حد گذاشته بود چشمانش را تنگ کرد و خود را جلو کشید  _چه زری زدی ؟

با وحشت نگاهش کرد

ماند چه بگوید اصلا زبانش قفل شده بود

_با تو نیستم  مگه چیه چیشد تا الان که عین بلبل حرف میزدی ؟

نگاهش را از چشمان سرد و وحشیش گرفت و لبش را بهم فشرد چرا سرش داد میزد او که چیزی نگفته بود فقط شوخی کرده بود

با خشم صاف سرجایش نشست و ماشین را روشن کرد همینقدر بس بود باید این دختر را سرجایش مینشاند تا جرئت زبان درازی را جلویش نداشته باشد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا : 52

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Leila Moradi

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x