نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان دلبرِ سرکش

رمان دلبرِ سرکش part12

4.7
(17)

همین اول که وارد اتاق شد خود را در حمام انداخت و خستگی این چندساعت سفر را شست حوله اش را پوشید و از حمام در آمد حوله پیچیده دور سرش را مواظب بود باز نشود روی تختش نشست نفسی از سر آسودگی کشید .
چمدان را نزدیک به خودش کشید کتاب هایش را برداشت و روی میز عسلی کنار تخت گذاشت
با صدای زنگ موبایلش همانطور که لباس برمیداشت گوشی را بغل گوشش گذاشت
_ بله؟
ناشناس _ سلام دخترم حالت خوبه ؟
_ خوبم ممنون شما ؟
ناشناس _ خانوم نجاتیم
دست کار کشید
از کجا شماره اش را داشت !؟
_ آها خوبین خانوم نجاتی ؟ خانواده خوبن ؟
خانوم نجاتی _ مرسی دخترم همه خوبن الان جایی هستی؟
_ الان تو اتاقم
خانوم نجاتی _ میخواستم باهات راجب یه مسئله ای حرف بزنم اگه وقت داشته باشی
_ بفرمایین
و خانوم نجاتی شروع کرد به تعریف از پسرش آنقدر گفت و گفت که اگر پسرش را ندیده بود در ذهنش از او یک پسر جذاب مهربان خوشتیپ و همینطور یک شوهر ایده آل می ساخت
_ آها باشه باشه من فکرامو میکنم جواب میدم
خانوم نجاتی _ باشه عزیزم من به مامانتم گفتم چون گف نظر خودش مهمه گفتم نظر توام بدونم بلاخره عروسم میخوای بشی
فقط آرزو میکرد زود قطع کند و این مکالمه کثیف را تمام کند
_ بله چشم ولی من گفتم قصد ندارم فعل…
خانوم نجاتی _ حالا تو فکراتو بکن شاید نظرت عوض شد به دخترم میگم عکسای سهیلمو برات بفرسته
_ باشه عکساشو بفرستین
خانوم نجاتی _ کیو؟
_ عکسای پسرتون دیگه
خانوم _ آها ببخشید این دخترم از آشپزخونه صدا میزنه خداحافظت پس میفرسته برات
_ خداحافظ
گوشی را قطع کرد احساس کرد صدای نفس کشیدن در گوشش میپیچد سرش را برگرداند
_ عععع
بابا _ کی بود ؟
_ ها؟
بابا _ گفتم با کی حرف میزدی ؟ عکسه کیو میخواد برات بفرستهه؟
مامان _ حامد چه خبرته ؟ بچه ها خوابن
بابا _ با توام
_ هیچی بابا خانوم نجاتیه
بابا _ عکس کی ؟
_ عکسه …عکسه چیزو
بابا _ بده من گوشیرو
رمز را زد و گوشی را داد
بابا _ کجا میفرسته بیار
_ بابا
بابا _ بیار گفتم
روبیکا را باز کرد لعنتی زیر لب گفت چون فرستاده بود خواست حذف کند که گوشی کشیده شد
بابا _ این کیه ؟
_ بابا ول کن دیگه بده من
و گوشی را از دست پدرش گرفت
مامان _ حامد! من برات میگم چرا اینجوری میکنی ؟
بابا _ عکس پسرشو برای دختر من میفرسته؟؟؟
و این جمله سه بار تکرار شد و هربار ولوم بالاتر میرفت و در آخر تبدیل به فریاد شد
بابا _ به چه حقی عکس پسرشو برای دختر من میفرسته تو چرا گفتی بفرست ها؟ نکنه خوشت اومده ازش اشک نریز جواب منو بده
_ نخیرم خواستم فقط دست به سرش کنم قطع کنه همین
بابا _ زنگ بزن بهش
_ بابا
بابا _ پسره قوزمیتشو…زنگ بزن
اجباراً شماره را گرفت و به دستش داد مادر هرکار کرد نتوانست آتش خشم پدر را آرام کند و در نهایت از اتاق خارجش کرد
مامان _ کیمیا مامان خوبی ؟
_ کاش جواب نمی دادم
مامان _ گریه نکن گوش بده من الان میرم حواست به بچه ها باشه پاشو سرتم خشک کن نگران نباش باشه ؟
سری تکان داد و مادر چادرش را برداشت و سمت در دوید
با دستمالی اشک هایش را پاک کرد بلند شد و پیراهن چارخونه مشکی قرمزش را تنش کرد حوله را از سرش باز کرد موهایش خشک بود فقط شانه کرد و دم اسبی بست
حوله هایش را آویزان کرد و روی تخت نشست که در باز شد ولی فقط پدرش بود.
لاک کرم رنگش را باز کرد بود و ارام روی ناخن هایش می کشید و اصلا سرش را بالا نمی آورد
بابا _ بابا اومده
هیچ نگفت
بابا _ نمی خوای بگی چی چی آورده ؟
انگار نه انگار دو دقیقه پیش چه سرصدایی راه انداخته بود !!!
بابا _ کیمی؟… بستنیه بابا قهری؟
_ نذاشتی اصن حرف بزنم
نشست کنارش لاکش را گرفت خودش مشغول زدن لاک شد
_ خودم میزنم
بابا _ وقتی به دنیا اومدی هرکی میگفت این دختر عروسه منه میگفتم به هیچکس نمیدمش درسته بزرگ شدی این مامانت میگه دخترا تو این سن طبیعیه خواستگار داشته باشن ولی من دلم نمیخواد دخترمو عروس کنم
_ دوس نداری بابابزرگ بشی ؟
بابا _ نه بابا دیگه چی ؟ من با این سنو سالم هنوز خیلی زوده چه خبره !
می خندید از اعتماد به نفس سر به فلک کشیده پدرش
_ چی گفتین بهش ؟
بابا _ نگران نباش تا خواستم سه چارتا درشت بارش کنم مامانت عین عقاب رسید گوشیرو قطع کرد
کیان _ تبعیض تا کجاااااا
با فریادش هانیه را بیدار کرد و بعد خودش پرید روی سر پدر
او خودش را کنار کشید تا دو نفری اعتراضشان را بر تن‌ پدر پیاده کنند .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 17

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Narges Banoo

http://rubika.ir/nargesbanoo85
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیکاوا
لیکاوا
1 سال قبل

این کیان خیلی باحاله🤣 عجب پدری داره اون زنه هم چه قدر گیر بود

saeid ..
1 سال قبل

قشنگ بود نرگس بانو
طرز نوشتنت قشنگه..!

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x