رمان دلبرِ سرکش

رمان دلبرِ سرکش part22

3.8
(38)

مادرش که این صحنه را دید طوری دوید که چادر از سرش افتاد دور هانیه جمع شدند
مامان _ الهی بمیرم برات هیچی نشده الان خوب میشه
هرکه هرچیزی بلد بود تجویر میکرد در اخر هم یخ روی فکش گذاشتند
کیان گوشه ایستاده بود و ناراحت فقط تماشا می کرد فقط ناراحت که نه قطره های اشک از چشمانش می آمد ولی سریع پاک میکرد
سوار ماشین هایشان شدند پنجره را پایین کشید سرش را به عقب تکیه داد و چشمانش را بست
کیان _ نخوابی
چشمانش را باز کرد
_ ها؟
کیان _ بابا
_ بابا چی ؟
نگاهش سمت پدر کشیده شد گوشش سرخ بود یعنی خیلی عصبی بود همیشه وقتی عصبی میشد پیشانی و گوش هایش سرخ میشد
طوری دنده را گرفته بود که رگ هایش برجسته شده بود ترسید سکته کند برای همین به شانه مادر آرام زد و در گوشش پچ زد
_ مامان به بابا یچی بده خیلی اعصابش خورده
مامان _ از تو کیفم قرص و آب بده …حامد
بابا _ نمیخوام
مامان _ بخور خب قرمز شدی
بابا _ قرمز شدم؟ قرمز نشدم خانوم عصبی شدم از اینکه دلم خوش بود پسر دارم پس فردا عصای دستم میشه از همین الان بلای جونمون شد
مامان _ بخیر گذشت صلوات بفرست حالا
بابا _ اگه بخیر نمیگذشت؟ها؟ مهندس جواب منو بده اگه فکش میکشست چطوری درستش میکردی ؟
‌کیان _ خو چیکار کنم ؟ بدم میاد ازش چرا نمیفهمین بدم میاد ازش هرجا میریم میندازینش گردن من نگهش دارم انقدر اذیت کرده هیچی نگفتم اصن اون روز که میخواست منو بکشه شما ها کجا بودین؟ نبودین اگه بودینم براتون مهم نبود من یه زیر پایی گرفتم فقط من اشتباه میکنم فقط منه بدبختو باید دعوا کنین
بابا _ از خواهرت بدت میاد !
کیان _ آره بدم میاد
دیگر غرورش جلودار نبود بلند زیر گریه زد کیان را در آغوش گرفت و سرش را بوسید
بابا _ میخوای بزن بکشش راحت بشی
کیان دیگر حرف نمیزد فقط دو دستش را روی صورت گرفته بود و اشک می ریخت آنقدر گریه کرد تا با همان حال خوابش برد
مامان _ بچم بیراه نمیگه از وقتی هانیه اومد خب توجه من یکی خیلی کم شد بهش
بابا _ یه توجه انقدر ارزش داره که بگه از خواهرم بدم میاد هی گفتم اون گوشیو بگیر ازش میشینه بازی جنگی میکنه حالیش نمیشه
مامان _ حامد بحثو عوض نکن تو خودتم مقصری تا قبل بدنیا اومدن هانیه میومدی خونه دستت موتور و ماشین و تفنگ بود باهاش کشتی میگرفتی با خودت میبردیش سرکارت الان خیلی کم شده
بابا _ اون موقع بچه بود الان بچه نیس
هنذفری درون گوش هایش گذاشت آهنگی پلی کرد
یاد کودکی اش افتاد
آن روز که منتظر عمو محمد بود دوست پدرش که خیلی تعریفش را کرده بود
وقتی آمدند پسری هم سن و سالش همراهشان بود خوشحال از همبازی جدید اما نمیدانست چطور به او بگوید که باهم بازی کنیم
لب حوضشان متفکر نشست و هیچ یادش نمی آمد تا دستی به شانه اش خورد
شهریار _ کیمیا؟
_ بله؟
شهریار _ من شهریارم
_ میدونم
شهریار _ چندسالته؟
_ شش
شهریار _ من هشت سالمه بیا روی اون تخت چوبی بشینیم
نشستند کوله اش را خالی کرد یک عالمه بازی
آن یک روز به قدری به او و شهریار خوش گذشت که موقع خداحافظی گریه کرد
سال های بعد هم می آمدند ولی دیگر نمی توانستند بازی کنند خودش که با مادر درگیر پذیرایی اوهم با برادرانش کنار پدر نشسته

تو بجای منم داری زجر میکشی
یکی عاشقته که تو عاشقشی
تو به جای منم پر غصه شدی
نذار خسته بشم نگو خسته شدی
نگران منی که نگیره دلم واسه دیدن تو داره میره دلم

یاد آن روز که از پله افتاد و تنها کسی که آنجا بود شهریار بود که تازه از سرویس درآمده بود نگران دوید سمتش چادرش را از روی صورتش کنار زد.

نگران منی مث بچگیا تو خودت میدونی من ازت چی میخوام
مگه میشه باشی و تنها بمونم محاله بذاری محاله بتونم
دلم دیگه دلتنگیاش بی شماره هنوزم به جز تو کسی رو نداره
این حس شیرین اسمش چه بود؟انگار دلش ذوق میکرد با یادآوری خاطرات!
عاشق شده بود؟
عوض میکنی زندگیمو تو یادم دادی عاشقیمو
تورو تا ته خاطراتم کشیدم به زیبایی تو کسی رو ندیدم
نگو دیگه آب از سر من گذشته مگه جز تو کی سرنوشتو نوشته
تحمل نداره نباشی دلی که تو تنها خداشی🙂❤🩹

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا : 38

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Narges Banoo

http://rubika.ir/nargesbanoo85
اشتراک در
اطلاع از
guest
6 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دنیا
دنیا
9 ماه قبل

عالیییییییییی بود عزیزم 👌

لیلا ✍️
9 ماه قبل

آفرین به پشتکارت امیدوارم رمان‌های بیشتری ازت ببینم نویسنده عزیز💛👏🏻

لیلا ✍️
پاسخ به  Narges Banoo
9 ماه قبل

نه هستم بابا دنبالم نگردین🤣

دکمه بازگشت به بالا
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x