رمان رئیس جذاب من

رمان رئیس جذاب من پارت ۲۸

4.5
(25)

 

_الووو جانم مامان!؟

_کمند دخترم خوبی!؟میگم تو از آراد خبر نداری !؟

_چطور مگه!؟

_اخ مادرشوهر و پدر شوهرت هر چی زنگ میزنن بهش خاموشه گفتیم از تو بپرسیم شاید بدونی کجاست.

_نه مامان جان من بی اطلاعم.

_باشه عزیزم کی برمیگردی!؟

_بیرونم با پری و سارا بعدش میام.

 

_چیشد کمند!؟چی میگه مامانت.

_آقا گذاشته رفته گوشیشم خاموشه حتی پدرو مادرش نمیتونن باهاش ارتباط برقرار کنن.

 

_واا یعنی چیشده!؟چه قضیه هیجانی شد.

 

_واس تو هیجانیه پری واس من زهر ماره میزنم تو فرق سرتتتا.

_خوو خووو بابا سگ نشو غلط کردم گفتم یکم بخندیم.

 

_حالا میخوایی چیکار کنی!؟

_نمیدونم یکم بیرون میمونم تا خبرش برسه برم عمارت همه میخوان هی سوال پیچم کنن که تو چ زنی هستی نمیدونی شوهرت کجاست!!!

منم نمیتونم بگم معشوقه ی سابق آقا با بچه اش قصد خود کشی داشتن و فوری ولم کرد رفت.

 

چند باری تماس گرفتم با آراد ولی جواب نمیداد‌

جدا کم کم داشتم نگرانش میشدم

به پیشنهاد سارا رفتیم خونشون مامان باباش خونه نبودن پریم رفت خونه و پرش کردیم تا بره با آریا سنگاشو وا بکنه.

 

همین که رفتیم تو طبق معمول دیدیم سروش نشسته.

اخ من نمیدونم چه صیغه ایه این بشر هر وقت میخواییم تنها باشیم پیداش میشه

آخرین دیدارمون وقتی بود که مست بودو نمیفهمید چیکار میکنه از وقتی که ندیده بودمش یکم پریشون تر شده بود با رکابی

و شلوارک نشسته بود جلوی تلویزیون و داشت فوتبال تماشا میکرد.

_سارا فکر کنم من بد موقع اومدم بزار برم عمارت اینطوری بهتره.

 

_به خدا اگر بزارم!؟

من و تو میریم توی اتاق من کاریم با این نداریم.

_سارا خاانم این به درخت میگنا.

سلام کمند خانم خوبی!؟خیلی وقته ندیدمت.

 

_سلام آقا سروش ممنون.

 

_تبریک میگم ازدواجتون و خوشبخت بشید الهی.

(ارزوی خوشبختی شو با یه پوزخند گفت)

 

_بفرمایید بشینید من دیگ داشتم میرفتم. بیرون با بچه ها قرار دارم شما راحت باشید‌.

 

فوری رفت توی اتاقشو لباساشو عوض کرد با همون موهای بهم ریخته رفت بیرون.

 

اووف میبینمش اعصابم خورد میشه

.مشخصه هنوز از ازدواجم داره حرص میخوره.

 

_بیا برو تو اتاقم لباس عوض کن منم زنگ میزنم سفارش دوتا پیتزا میدم.

_باشه مرسی عشقم.

 

_فدات.

 

هرزگاهی نگاهم به گوشی میخورد و اصلا توی باغ نبودم.

پیتزاهامون که اومد با عطرش داشتم دیوونه میشدم.

.تصمیم گرفتم یکم از فضا دور بشم و غرق شم توی پر خوری.

سس و ریختم روش ک با ملچ ملوچ پیتزامو میخوردم.

_اوووم دستت طلا سارا مرسی.

 

_اووم نوش جونت خدایی فست فود خوردن با تو یه صفای دیگ داره انقدر که با اشتها میخوری آدم خوشش میاد.

 

_میگم سارا این آراد هنوز پیداش نیست.

نکنه جدی جدی بلایی سرش اومده.

 

_نه بابا نترس هیچیش نمیشه پیداش میشه بالاخره.

 

._من اگر نرم خونه بقیه شک میکنن.

پیش خودشون میگن حتما دعوا کردیم اراد گذاشته رفته مامانمم صبح بهم شک کرده بود با چشمای ورقلمبیده ام.

_راست میگی برو حاضر شو خودم میرسونمت.

_مررسی الهی جبران کنم واست.

_برو دیگ هندیش نکن.

 

سارا رو بوسیدم و بابت همه چیز تشکر کردم

به سمت عمارت که میرفتم قدمم هام کند شده بودن و ترس برم داشته بود.

 

انگار که این تازه اول ماجرا بود و کلی بدبختی سر راه.

 

.وارد خونه شدم و سلام کردم

همگی با قیافه های نگران نشسته بودن

منم خودمو مظلوم کردم و رفتم پیششون

سعی کردم دست پیشو بگیرم که پس نیافتم.

 

_من خیلی نگران آرادم استرس داشتم گفتم پیش سارا بمونم شاید ازش خبری شد ولی هر چی زنگ میزنم گوشیش خاموشه.

 

_اووف دخترم ما دلخوش بودیم شاید تو ازش با خبر باشی توام که اینطوری نگرانی نمیدونم چی بگم.

 

مادرشو با زور نگه داشتم تا نره به پلیس خبر بده.

_نگران نباش مادر جان بچه نیست که حتما مشکلی پیش اومده واسش گوشیشم شاید خرابه که همش خاموشه.

پیدا میشه بد به دلتون راه ندید.

 

_فدای عروس با شعورم بشم من.

جای اینکه ما شرمنده باشیم و آرومت کنیم تو میخوایی به ما آرامش بدی.

 

_نزنید خواهش میکنماین حرفارو.

 

یه هوووووو….

 

همگی با دیدن صحنه ی رو به رومون خشکمون زد.

 

خوددشششه همون دختر اون روزیست

با شکم وراومده بغل آراد اومد توووو.

 

خندون و ریلککس خدایا من دارم چی میبینم باورم نمیشه برش داشته آوردتش اینجا

این یعنی چی!؟؟؟؟

 

مادر آراد یهو از جاش پرید و با دادو هوار شروع کرد به حرف زدن.

 

_معلوم هست تو داری چه غلطی میکنی!؟؟؟

 

میدونی ما از کی با نگرانی سعی میکنیم ازت خبر بگیریم آره!؟؟؟؟؟

اومدی خووونه این زنیکه کیه برش داشتی آوردی آراد!.؟؟؟؟

فقط امیدوارم جواب درست درمونی داشته باشی وگرنه من میدونم و تووو!!!

 

_مااماان آروم باش خواهش میکنم لطفا بشینید همتون من براتون توضیح میدم لطفا.

 

_چیو میخوایی توضیح بدی پسر!؟این خانم کیه باهات!؟

 

_بابا جان بشینید میگم چشم.

 

_بگو ببینم.

 

من فقط مات و مبهوووت داشتم به اتفاق های پیش روم نگاه میکردم کل تنم یخ کرده بود داشتم میلرزیدم یهو دستای گرمی

دستای سردمو گرفت.

 

دیدم مامانه

_بشین دختر آروم باش بخاطر من بزار ببینیم میخواد چی بگ!؟

 

_ببینید من وقتی توی لندن بودم با این زن رابطه داشتم اسمش ماریه.

 

_ولی بدجور ازش ضربه خوردم و بدون نگاه کردن به پشت سرم برگشتم.

 

بعدشم که میدونید با کمند ازدواج کردم.

 

_چی میگی تووو!؟

 

_خواهش میکنم مادر اول به حرفام گوش کنید.

 

_بگو…

 

_من هیچ احساس خوبی به این زن ندارم.

خودشم اینو خیلی خوب میدونه.

 

ولی بعد این همه مدت برگشته و میگه بچه اش مال منه.

 

_هممون چشامون چهار تا شده بود.

 

_صبر کنید لطفا.

 

_من مطمئنم که این بچه مال من نیست.

وقتی رسیدم پیشش داشت خودشو میکشت رگشو زده بود ماام توی بیمارستان بودیم واس همین ازم خبری نبود.

 

حتی اگر یک صدم درصدم این بچه مال من باشه میخوام زنده بمونه و ازش تست بگیرم میخوام به خودم و همه ثابت کنم مال

من نیست.

 

ولی چون این زن دیوونه است باید تا وقت زایمانش اینجا بمونه جلوش چشممون تا مطمئنشم بلایی سر خودشو بچه نمیاره.

 

_آراد تو چ غلطی کردی!!؟؟؟؟

 

_مامان منثابت میکنم مال من نیست.

 

_اومدیمو مال تو بود میخوایی چه خاکی سرمون بریزی!؟؟؟؟

 

_مامان بابا لطفا منشرمنده ام ولی نزارید یه عمر توی شک بمونم.

 

_یکی داشت درو باز میکرد که بیاد تو…

 

_ماااااماااان از آراد خبر…..

 

اتوسا بود که نصفه نیمه حرف زدو با دیدن وضعیت ماتش برده بود.

 

_اینجا چه خبره!؟؟؟؟

 

_آتوسا دخترم میشه بری توی اتاقت میام همه چیزو واست تعریف میکنم.

 

بابا بزار باشم دیگ من نمیفهمم آراد تو کجا بودی این خانمه کیه!؟؟؟

 

_آتوسا لطفا…

 

_عه بابا…فقط من غریبه ام!؟

 

_خواهش کردم ازت.

 

_هوف چشم.

از من چی مومده بود!؟.؟.؟

از کمندی که هیچ وقت جلوی بقیه گریه نمیکرد

قطره های اشکم همینطور از گوشه ی چشمم میچکید و داشتم با تعجب به بلاهای نازل شده به سرم نگاه میکردم.

جالب اینجا بود که هیچکس اونجا حواسش به من نبود.

منم کمند.

دختر بابام.

دختر مغروری که مامان باباش از گل نازک تر بهش نمیگفتن.

ولی بعدش میفهمه بچه ی سر راهی بوده و شوهرش با معشوقه ی سابق و حروم زاده اش میاد ور دستش.

من دویدم سمت اتاقمو دیگ نفهمیدم چیشد!؟…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 25

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

لعنت به اراد

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

حرص نخور گلم🤣❤️

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x