رمان شوکا

رمان شوکا پارت2

3.8
(4)

رمان شوکا پارت²

ریحانه:از دوست پسر جونت چه خبر؟

نهال که انگار در دنیای دیگری بود. بهش خیره شد. و لب زد:

نهال: خوبن سلام میرسونن.

ریحانه ریز خندید. انگار حال نهال و شوکا
داغون بود. و حتی جرات نداشتند بخندند. شوکا هیچی نگفت. و نگاهی هم نکرد.

ریحانه خطاب به شوکا خندان لب زد:

ریحانه : بسوزد پدر عشق چی شده مو طلایی.

شوکا هیچی نگفت. مدام صحنه ورود گلچهره و سیلی وحشتناکی که به اشکان زد. و آن نگاه به خون نشسته وحشتناک اشکان به او مانند نگاه گرگ به گوسفندی که شکار کرده است. از جلوی چشمانش رد میشد.

با بشکنی که ریحانه زد. از فکر و خیال بیرون آمد. و داد زد:

شوکا: حالم خوب نیست. حالم خوب نیست. میدونی چرا؟

ریحانه بهش بر خورد آیا این همان دختر شیطون و خندان قبلا بود. اشکان و مادرش چه بلایی سرش آورده بودند؟!

هیچکس در کافه نبود. ولی باز هم برای دختر مهم نبود. حتی اگه بود دیگر خسته شده بود. فقط
نمی دانست چیکار کند. داد زد جوری که رگ گردنش متورم شد:

شوکا: خسته شدم ریحانه…میفهمی خسته…دو روز پیش بعد مهمونی فرزاد رفتیم خونه اشکان…بعدشم مامانم اومد…گاوم زایید هشت قلو…اومد داخل سر هردومون فریاد زد نفرینمون کرد سیلی زد به اشکان توف کرد تو روم اما من فقط تونستم برم برم …نمی دونم عاشقشم یا نه… فقط میدونم اشکان منو واسه رابطه می خواد. الانم اگه بخوام باهاش ادامه بدم. نه جواب تلفن میده نه پیام بین گلچهره و اشکان گیر کرد…

وسط حرفش پرید. و از جا بلند شد. جوری که صندلی چند سانتی متر عقب رفت. و سعی کرد آروم باشد پس آرام لب زد:

نهال: بسه…شوکا…آروم باش اینجا کافه‌ ست من حال روحیت رو درک…

شوکا: چه درکی وقتی به مامانم همه چی رو لو دادی؟

ریحانه بلند شد. و سعی کرد دوتا رو دلداری دهد.

ریحانه: دخترا بس کنید. لطفا

نهال: من خواستم کمکت کنم.

شوکا: چه کمکی…

صدای پیامک گوشی نهال برابر شد. با آهسته و آرام لب زدنش:

نهال: زنگ بزن. بهش

شوکا متعجب پرسید.

شوکا: کی؟! چی میگی تو؟

نهال: اشکان زنگ بزن. به اشکان

شوکا: اشکان که جواب…

نهال: میده زنگ بزن.

شوکا متعجب گوشی‌اش را از کیفش در اورد. و مقابل چشم های هر دو شماره اشکان را لمس کرد. و به اشاره نهال گذاشت. رو بلندگو

بعد از چند بوق صدای زنی در تلفن پیچید:
بفرمایید…الو…الو

نهال نیشخندی زد. و ریحانه و شوکا در بهت فرو رفتن. زن دوباره لب زد: الو…الو

شوکا با فکری که کرد. قبل از قطع کردن تماس لب زد: شما؟

این بار نهال هم متعجب سرش را تند بالا آورد. به طوری که هر دو صدای استخوان هایش رو شنیدند.

ناشناس: شما…بفرمایید امرتون؟

شوکا: شما چه نسبتی با اشکان دارید؟

ناشناس: نامزدشونم بفرمایید

زن خیلی معدب بود ولی انگار دخترک آتش خون بود. و از سرش دود بلند میشد. پس صندلی را کشید عقب و به سمت قابی از شعر مثنوی رفت. که نهال و ریحانه به دنبالش رفتند.

تلفن را از حالت بلندگو قطع کرد و دم گوشش گذاشت. و لب زد:

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا : 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

mahoora 🖤

اندر دل من درون و بیرون همه او است🖤 اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست🖤
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x