نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان فرفری

رمان فرفری پارت 8

4.5
(17)

ملکی:اینجا وظیفه تو تمیز کردن سالن وپذیرایی پایین هست

بالا نمیخواد بری فقط طبقه پایین مراقب وسیله‌های خونه باش تا چیزی نشکنه همشون گرون قیمتن فکر نکنم بتونی خسارت بدی یه نگاه از سر تا پام کرد که خیلی حرصم گرفت

من:بله حتما مراقبم

شانس آورد مجبورم کار کنم وقت دیگه بود یه برو به درک حوالش میکردم👍

ازش جای وسایل نظافت رو پرسیدم بعد رفتم از انباری بیارم شروع کنم

همون جا کنار انباری یه اتاق کوچیک بود رفتم لباسمو عوض کردم وبا وسیله ها اومدم شروع به کار کردم

حدود یک ساعت فقط گردگیری کردم وبعد شروع به طی کشیدن کف سالن کردم

دیگه آخرای کارم بود که جذاب اخمو اومد خونه با کفش کثیف پا گذاشت سالن تا اومدم بگم نیا دیگه دیرشده بود

کف سالن رو به گند کشید زحماتم به باد رفت

منو میگی شده بودم مثل لبو قرمز

من:آقای ملکی کفشاتون

ملکی یه نگاه به کفش وبعد کف سالن کرد بعد بیخیال برگشت بره گفت

ملکی:حواسم نبود مهم نیست دوباره تمیز کن

کم مونده بود از گوشام دود بزنه بیرون برگشت رفت

نکبت کور میمون مرتیکه گاو البته اینارو تو دلم گفتما

شروع کردم دوباره طی کشیدن یک ساعت طول کشید تا کلا کارم تموم شد دیگه کمرم داشت از وسط نصف میشد

وسایل رو جمع کردم گذاشتم انباری لباسامو عوض کردم برگشتم سالن دیدم اونم لباس عوض کرده بود تو سالن منتظرم بود

رفتم نزدیکش یه پاکت داد گفت بدم خانم احمدی

پاکت رو گرفتم وخداحافظی کردم رفتم

با مترو رفتم دفترخانم احمدی رسیدم رفتم پیش کنشی سلام دادم خواستم بهشون اطلاع بده من اومدم

بعد ازهماهنگی رفتم داخل سلام دادم پاکت رو دادم دستشون نشستم رو مبل

خانم احمدی چک کرد یه کاغذ تو پاکت کنار پولا بود

باصدای بلند خوند:سلام یه مقدار پول بیشتر گذاشتم داخل پاکت بدید به خانم رضایی بخاطر دوبار نظافت سالن وبرای دفعه های بعدی هم ایشون رو بفرستین

بعد پولارو شمرد سهم خودشو برداشت

بقیشو داد به من پولارو گرفتم شمردم دیدم ۵۰۰تومن خوشحال شدم بعد خداحافظی کنم

خانم احمدی گفت: اگه کار بود باهات تماس میگیرم آدرس میدم

من: باشه ممنون خداحافظ

احمدی:به سلامت عزیزم

از شرکت زدم بیرون رفتم خونه تو راه یه جعبه شیرینی هم خریدم

رسیدم کلید انداختم رفتم تو خونه دیدم علی تازه از مدرسه اومده بدو اومد پیشم

علی:سلام آبجی

من:سلام عزیزم

علی:آبجی شیرینی خریدی آخ جون خیلی دلم میخواسم

بغض کردم آخه خیلی وقته پیش قول داده بودم ولی افتادم حبس نشد بخرم

من:اره قول داده بودم بهت برو پیش دستی بیار بخوریم

مامان :مناسبتش حالا چیه ؟

من:کارپیداکردم

بابا:چه خوب پس پول بده برم مواد بخرم دیگه ته کشیده موادم

نمیخواستم بدم این پولو با کلی زحمت به دست آورده بود

من:نمیتونم بدم خیلی خسته شدم تا این پول اومده دستم نمیخوام باهاش مواد بخرم

تا اینو گفتم بابا عصبی شد بلند شد بادست زد زیر جعبه ریخت زمین گرفت از موهام کشید برد حیاط از بالی سه تا پله پرتم کرد پایین افتادم رو دست چپم که قبلا ضرب دیده بود

آخ

اومد پایین با لگد زد از پام گفت :بلند شو دختره احمق سریع برو برام جنس بگیر تا نکشتمت

خیلی درد داشتم به زور بلند شدم شالمو درست کردم دست ضرب دیدمو گرفتم بغلم با گریه رفتم بیرون

رسیدم خونه حشمت در زدم اومد جلوی در وقتی حال منو دید تعجب نکرد

اونم به این صحنه ها عادت داشت خانواده هایی که با زور وکتک میرفتن واسه خرید مواد

حشمت:وایسا الان میارم

رفت جنس آورد گرفت طرفت جلوم اومدم بگیرم دستشو برد عقب سربلند کردم

من:بگیر پولتو بده ببرم حالم خوب نیست نرو رو مخم

حشمت :فری یه پیشنهاد دارم بیا زن خودم شو هم پول مواد باباتو نمیگیرم هم دیگه کتک نمیخوری خانم خونم میشی

حرفاشو که زد چنان عصبی شدم مواد از دستش کشیدم پولو پرت کردم تو صورتش یه تفم انداختم زمین

من:حتی لیاقت نداری تو صورتت تف منم کثافت من اگه کتک خوردم نخواستم بی احترامی کنم به بابام چون اون دست خودش نیست مریضه ولی تو خیال برت نداره دفعه بعد خشتکت رو میکشم سرت

بعدم برگشتم خونه مواد رو دادم مامان رفتم اتاق لباس عوض کنم

خواستم مانتو دربیارم نتونستم خیلی درد داشتم یه مسکن خوردم بعد با گریه لباس عوض کرد دستم کبود شده بود ورم هم داشت

بعد رفتم بیرون دیدم مامان به خودش زحمت داده چندتا سیب زمینی گذاشته آبپز بشه

منم چندتا تخم مرغ پختم سیب زمینی هارو علی پوست گرفت ریختم تو ظرف تخم مرغ با گوشت کوب کوبیدم نمک وادویه هم زدم بردیم سر سفره

بعد از ناهار ظرفارو علی برد بشوره

علی :آجی من میشورم تو دستت درد میکنه

منم که حالم واقعا خوب نبود وبخاطر مسکن خوابم گرفته بود قبول کردم رفتم تو اتاق

یه دونه بالشت گذاشتم یه گوشه وهمون جا خوابیدم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 17

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fereshteh Gh

زندگیم از کجا شروع شد؟ شاید از وقت به دنیا اومدن ،شاید ازبعداز رفتن به مدرسه،یا شاید بعداز ازدواج،شاید وقتی مادر شدم
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
1 سال قبل

خیلی قشنگ بود

سفیر امور خارجه ی جهنم
1 سال قبل

هعی خدا بیچاره گیر چه بابای… افتاده🥺🤦🏻‍♀️

دوستدار صداقت
دوستدار صداقت
پاسخ به  سفیر امور خارجه ی جهنم
1 سال قبل

👍👌

دوستدار صداقت
دوستدار صداقت
1 سال قبل

قلمت جه خوشجلیه فرشته خانمی، میشه زود بزود پارت بزاری ممنون

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x