رمان فرفری

رمان فرفری پارت19

4.6
(23)

_خانم رضایی چیشد خوبین؟

_اره اره خوبم فکر کنم فشارم افتاده

_برید داخل یه چیزی بخورید

_چشم

برگشتم برم داخل که شنید محمد گفت منم برم با اجازه دستمو بشورم بیام

پا تند کردم رفتم آشپزخونه

یه لیوان شربت ریختم بخورم که یکم حالم بهتر بشه

با لرزش دستام به زور لیوان رو بلند کردم که

_به به خانم دزده

_هیییین

لیوان از دستم افتاد شکست از ترس جیغ آروم زدم

برگشتم دیدم محمد پشتمه

_چی میخوای تو حرفاتو تو شب

خواستگاری زدی حالا دنبالم نیا دست از سرم بردار

_ببینم اینا میدونن که به کی اعتماد کردن یا جور دیگه مخشون رو زدی آخه آقا خیلی هواتو داره ؟

_منظورت چیه؟

_خب دیگه خودت بفهم دیگه

بعد درکمال وقاحت سرتا پام رو مثل آدم هیز نگاه کرد

به خودم لرزیدم این آدم واقعا محمد هستش

_درست حرف بزن خیلی کثافتی

خواستم بهش سیلی بزنم که دستمو رو هوا گرفت منو هُل داد کوبید به دیوار

پشتم محکم خورد به دیوار درد تو کمرم پیچید

آخ

خودشم چسبید بهم

تو شُک کارش بودم که دم گوشم گفت

ببین منم دست وبالم پول اومده گاهی پیش منم بیا قول میدم راضی برگردی

تف کردم تو صورتش که با خنده چندش صورتشو پاک کرد

بعد با مشت کوبید تو شکمم

آی خدا

_حقت یه سیلی تو دهنت بود ولی جاش معلوم میشه

بعد خواست سرشو بیاره منو ببوسه که

آخ گفت پرت شد وسط آشپزخونه

برگشتم سمت در دیدم آقا با عصبانیت زده پشت گردن محمد بعد هُلش داده کنار

باترس همون جا نشستم زمین

آقا با عصبانیت محمد رو کتک میزد وداد میکشید

_عوضی چطور تونستی بهش دست بزنی کثافت من بهت اعتماد کردم آوردم تو خونم بعد دست رو خانواده من بلند کردی ؟
میکشمت

از این که منو خانواده خودش میدونه قند تو دلم آب شد

ولی بخاطر اینکه گفت محمد رو میکشه ترسیدم

نه برای محمد چون تو قلبم برای من تموم شده ترسیدم آقا تو دردسر بیفته

با پاهای لرزون بلند شدم رفتم جلو از بازوی آقا گرفتم با زور کمم کشیدم عقب و

_آقا ولش کنید تروخدا کشتینش

برگشت با عصبانیت نگاهم کردو

_تو دلت چرا واسش میسوزه داشت اذیتت میکرد

_نه بخدا دلم براش نمیسوزه برعکس دلم خنک شد

ولی نمیخوام برای شما دردسر بشه

_نگران من نباش

بعد هم محمد رو که سروصورتش خونی بود بلند کرد برد بیرون

دوستش رو صدا کرد گفت هرچه سریع تر ببرتش بندازه جلوی خونش بعد هم اخراجش کنه

دوستش محمد رو گرفت کشید سمت در

که محمد با حال بدش بازم زهرش رو ریخت برگش عقب وگفت

_من روزدین اخراج هم کردین ولی بدونین اونی که خانواده میگید بهش یه دزده

حتی یه خانواده درست هم نداره اگه اینجاست بدون به زودی خونتون رو خالی میکنه

بعد سرفه کرد وخون از دهنش ریخت

دوست آقا به زور کشیدش وگفت

_محمد کم زر بزن راه بیفت

رفتن ولی حرفای محمد باعث شد دنیای جدیدم خراب بشه

مطمعنم آقا اخراجم میکنه شاید به پلیس منو معرفی کنه

با سابقه ای هم که دارم بیچاره میشم

با فکر به این چیزا چشمام سیاهی رفتو افتادم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 23

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fereshteh Gh

زندگیم از کجا شروع شد؟ شاید از وقت به دنیا اومدن ،شاید ازبعداز رفتن به مدرسه،یا شاید بعداز ازدواج،شاید وقتی مادر شدم
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ساناز
10 ماه قبل

اصلا فکر نمی‌کردم محمد اینجور آدمی باشه
ای بابا فرفری توهم که تاااا خوشبختی میخواد بهت رو کنه ، بدبختی کلید میندازه میاد داخل

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x