رمان فرفری

رمان فرفری پارت44

4.3
(106)

بعداز ظهر آماده شدم به مادر هم گفتم میرم به فرشته سر بزنم

سوار ماشین شدم رفتم محلشون

رسیدم ماشین رو پارک کردم پیاده شدم

نمیدونم چرا انقدر استرس داشتم یکمم دلم شور میزد انگار قراره اتفاق بدی بیفته

تو دلم یه صلوات گفتم ورفتم سمت در

در زدم منتظر موندم یکم بعد علی داداش فرشته در رو باز کرد

_سلام عمو

_سلام پسر گل خوبی

_ممنون شماخوبین

_منم خوبم ممنون علی جان خواهرت خونس؟

حس کردم حالش عوض شد نگران شدم

_چیشده اتفاقی افتاده دیدم امروز نیومد گوشیشم خاموشه

_راستش آبجی از دیروز که اومده سرکار دیگه خونه نیومده فقط یه پیامک داد به بابا که من با محمد میرم همین

حس کردم قلبم وایساد یعنی چی محمد کیه کجا رفته حالم به حدی بد شد که اگه دستمو به دیوار نمیگرفتم نقش زمین میشدم

_آقا حالتون خوبه چی شدین

بعد بدو رفت خونه سریع برگشت دیدم دستش یه لیوان آب آورده

به زور گرفتم آب رو خوردم یکم حالم بهتر شد ولی درد قلبم زیاد تر شد

با علی خداحافظی کردم وبه هرسختی بود بدون تصادف رسیدم خونه

ماشین رو داخل نبردم بیرون پارک کردم با کلید درو باز کردم رفتم داخل خونه اومدم درو ببندم که یکی صدام کرد

_ببخشید منزل شمس

_بله خودم هستم

_سلام با آقای آرشاویر شمس کار داشتم

_سلام خودم هستم بفرمائید

یه پاکت گرفت سمتم

_بفرما این نامه برای شماس

_از طرف کیه

_یه خانم داد بدم به شما

سربع نامه رو گرفتم پشتش فقط آدرس من بود چیز دیگه نبود تشکر کردم رفتم خونه

رفتم اتاق کارم رو کاناپه نشستم سریع نامه رو باز کردم

با هر خط که میخوندم حالم بد وغمگین تر میشدم

متن نامه

سلام آقا ببخشید که نامه فرستادم من از حرفای شما فهمیدم که منو دوست دارین ولی متاسفانه من کس دیگه ای رو دوست دارم والان کنارش هستم ممنون بابت زحمات این مدت دنبال من نگردید
فرشته

نامه رو کنار گذاشتم با حرص موهام رو چنگ زدم اگه منو نمیخواست میتونست بگه لازم به فرار نبود

چرا فکر خانواده اش نبود

شاید دروغ میگه یا پسره مشکلی داره

باید از پدرش سوال کنم

با این فکر گوشی رو برداشتم به آقای رضایی زنگ زدم

_الو سلام آقای شمس خوبین

صداش خیلی گرفته بود یعنی چیشده

_سلام ممنون شما خوبین شرمنده مزاحم شدم از دخترتون خبری شد؟

_دشمنتون شرمنده والا چی بگم یه نامه اومده دم در که گفته من یکی رو دوست داشتم باهاش رفتم نمیدونم قضیه چیه

_یعنی شما پسره رو نمیشناسین

_راستش فرشته فقط یه خواستگار داشت که همسایه بود ما از رفتار فرشته فکر میکردیم پسره رو میخواد
ولی شب خواستگاری جواب منفی داد جز اون من خبر ندارم

_اسمش چیه

_محمد

خیلی زور میزدم تو صدام تغییری ایحاد نشه ولی از درون درحال فروپاشی بودم

محمد فکر کنم همون کارمند خودمه باید پیداش کنم

_باشه ممنون دیگه مزاحم نمیشم انشاالله همه چیز درست میشه

_این چه حرفیه ممنون امیدوارم درست بشه

_خداحافظ

_خداحافظ

قطع کردم زنگ زدم شرکت آدرس محمد رو از پرونده استخدامش پیدا کردم من باور ندارم این نامه رو چون دیدم چطور چشمای فرشته اون روز که محمد اذیتش کرد پر از نفرت شد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 106

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fereshteh Gh

زندگیم از کجا شروع شد؟ شاید از وقت به دنیا اومدن ،شاید ازبعداز رفتن به مدرسه،یا شاید بعداز ازدواج،شاید وقتی مادر شدم
اشتراک در
اطلاع از
guest
5 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
saeid ..
9 ماه قبل

خسته نباشی
عالی بود..
میشه به رمان منم سر بزنی؟
شاه دل

Sanami
9 ماه قبل

میشه لطف کنین روزی دو پارت بزارین

Nushin
Nushin
9 ماه قبل

خوب بود خسته نباشی عزیزم💙

ساناز
9 ماه قبل

واااعیییییی عالی بود

دوستدار صداقت
دوستدار صداقت
9 ماه قبل

سلام فرشته خانمی ،عالی بود به رمانتون هیجان اضافه کردید میشه لطفا”زودبزودوطولانی پارت بزارید ،خداقوت

دکمه بازگشت به بالا
5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x