نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان قلب بنفش

رمان قلب بنفش پارت ده

4.8
(17)

رمان قلب بنفش💜✨
#پارت_ده
《آریانا》
بعد از چند دقیقه بالاخره از اونجا بیرون اومدن…
آرتا با چشمای سرخ و عصبانی اش به آراز خیره شد…
صداش رو بالا برد و توپید…
_مگه تو نگفتی اون شغال اینجا نیستتت؟؟به من دروغ گفتییی آرهه؟!
آراز هم صداش رو بالا برد…
_من نمیدونستم اون اینجاست…میفهمییی؟؟؟
آرتا عصبی دستی به موهاش کشید و اخم بزرگی کرد و راه افتاد…
تیدا هم دنبالش رفت…
از ما دور شدن که آراز هم به سمت ماشین حرکت کرد…
وای خدا!حالا من بدبخت شدم…الان آراز فکر میکنه من از بودن رامین اینجا خبر داشتم و بهش دروغ گفتم…
تازه آرتا خبر نداشت که من گفتم این قرار رو بذاره؛الان اون هم با آراز دعوا کرد.
دیدم که روی پیشونی اش زخمی شده بود…
قبل از اینکه در ماشین رو باز کنه سمتش رفتم که سرم داد زد
_نزدیکم نیاااا.
و خواست برگرده که یقه اش رو تو دستام گرفتم…
زمزمه کردم
_آراز!سرت…
دستم رو محکم از روی یقه اش برداشت و سوار ماشین شد…
دنبالش رفتم اما پاش رو روی پدال گذاشت و سریع دور شد…
وااای!حالا چه گلی به سرم بگیرم؟؟!
با خودم فکر می کردم که ماشین جلوی پام ترمز کرد…
برگشته بود؟؟!برای چی؟؟یعنی برای من برگشته؟!
با ابرو های در هم کشیده شده اش نگاه ام کرد…
با لحن کاملا جدی گفت
_سوار شو.
نفس عمیقی کشیدم و سوار شدم…
نه میدونستم داریم کجا میریم نه ازش می‌پرسیدم…
الان خیلی عصبی به نظر می‌رسید…می ترسیدم اگه چیزی بگم قاطی کنه…
مدتی رو در حال رانندگی بود که بالاخره نگه داشت.
از ماشین پیاده شد و من هم پشت سرش پیاده شدم.
یه کویر کوچیک بود.
آراز کمی بالا رفت و روی شن ها نشست…
با قدم های آروم جلو رفتم و کنارش نشستم…
سکوت در فضا حاکم بود که بالاخره شکستش…
_تو میدونستی؛نه؟!
مقداری ساکت موندم و در نهایت گفتم
_ببخشید آراز!باور کن من از چیزی خبر نداشتم؛اصلا نمی خواستم اینجوری بشه.
سرش رو تکون داد…
دوباره ساکت شد و به روبه رویش خیره شد…
به بالای سرم نگاه کردم…
چقدر ستاره ها امشب درخشان بودن…
با دقت نگاه کردم که صورت فلکی عقرب رو دیدم.
لبخند کمرنگی زدم و با دستم سمتش اشاره کردم…
_عقرب رو ببین!
سرش رو بالا گرفت و دید.
پرسشی و با آرامش نگاهم کرد…
با ذوق شروع به تعریف کردن کردم…
_وقتی عقرب توی شرق طلوع می کنه،صورت فلکی جبار توی غرب ناپدید میشه…میگن که انگار جبار،شکارچی آسمون از سر راه عقرب کنار میره…یه افسانه هست که میگه عقرب به دستور آرتمیس جبار رو نیش میزنه و به قتل میرسونه؛از اون موقع جبار که به شکل صورت فلکی به آسمون رفته،از تمام عقربها چنان نفرتی داره که به محض طلوع عقرب توی شرق،بلافاصله زیر خط افق غرب گم میشه…
با تعجب لبخندی زد
_این چیزا رو از کجا میدونی؟
خندیدم…
_عاشق ستاره هام…یه چیزایی در موردشون میدونم.
_جالب بود.
یعنی اونم خوشش اومده؟؟!
با پاهاش روی زمین ضرب گرفت که کلافه شدم و دستم رو روی پاش گذاشتم.
_عصبانی نباش!
با حالت خاصی نگاهم می کرد…
کمی جلو اومد…
صورتش رو نزدیکم کرد و تا به خودم بیام بوسه ی خیلی سریعی روی لبام زد…
صورتش رو دور کرد و بهم خیره شد…
وااایییی چیی شددد؟!چنان توی شوک بودم که اصلا هیچی نفهمیدم…
ضربان قلبم تند شده بود و با اینکه خیلی خجالتی نبودم خجالت کشیدم…نمیدونم چه مرگم بود که ذوقی رو ته قلبم احساس می‌کردم اما انقدری خجالت کشیدم که اصلا نمیخواستم جلوی چشمش باشم…
خودم رو عقب کشیدم…
واااای!از پشت افتادم روی شن ها…
زود بلند شدم که بلند خندید…
دارم آب میشم کههه…نخند!
دستش رو جلو آورد که شن روی موهام رو تمیز کنه که با صدایی که به زور شنیده می شد لب زدم
_سردمه!بریم…
حالم خیلی عجیب بود…اون بوسه ی یهویی چی بود آخهه؟!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 17

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x