رمان قلب بنفش

رمان قلب بنفش پارت شانزده

4.8
(21)

رمان قلب بنفش💜✨
#پارت_شانزده
《تیدا》
امروز با اون شایان عوضی حرف زدم…زنگ زده بود و تهدید ها و دستور ها رو شروع کرده بود…گفت سرعت کار باید بالا بره؛هرچی زودتر باید اون مدارک دستمون برسه مگه نه فلان و بهمان…
دلم رو آشوب کرده بود؛اصلا حالم خوب نبود و تو خودم رفته بودم…
همون موقع ها بود که ایلدا بهم زنگ زد و گفت که برم آموزشگاه پیششون یه کم دور هم باشیم.
راستش روحیه ام خیلی ضعیف شده بود و همش داشتم خودخوری میکردم…واقعا دیگه نه قلبم و نه مغزم نمی‌کشید؛آخه مگه یه آدم چقدر تحمل سختی رو داره؟!
به آریانا هم گفتم و قرار شد با هم بریم…
ماشین گرفتیم و جلوی در آموزشگاه پیاده شدیم…
رفتیم تو و ایلدا و گلناز رو دیدیم که توی حیاط منتظر بودن.‌..
بعد از سلام و احوالپرسی ایلدا پیشنهاد داد همونجا بشینیم.
واقعا دخترهای خونگرم و مهربونی بودن؛برای ما که تا به امروز،به جز همدیگه دوست و همدم دیگه ای نداشتیم،این جور چیزها جدید بود…
گلی_خب برنامه تون برای آخر هفته چیه؟جایی میخواین برین؟
تعجب کردم…چرا در مورد آخر هفته میپرسید؟!نمیدونم شاید عادیه…
آریانا جواب داد…
_نه فعلا؛چطور؟!
گلناز نگاهی به ایلدا کرد و دستاش رو به هم زد و با اشتیاق گفت
_این آخر هفته با بچه ها میریم شمال…داشتیم با ایلدا می‌گفتیم خیلی خوب میشه اگه شما هم بتونین بیاین باهامون…
چییی؟!شمال؟؟؟داره دعوت میکنه که باهاشون بریم مسافرت؟!خدایا چرا انقدر کار رو سخت میکنی؟!!!آخه چطور میشه جلوی این ها که تو حرف هاشون لطف و مهربونی مشهوده،نقش بازی کرد؟!
دلم گرفت…
اما انگار که کنارشون نقش بازی نمیکردم…اخلاق های واقعی خودم رو داشتم…مطمئنم آریانا هم همینطور بود؛اما این مسئله کار ما رو سخت تر هم میکنه ولی در عین حال میتونه یه فرصت هم باشه…
آریانا_مزاحم نمیشیم؛زشته!شما هم قبلا برنامه ریختید…
ایلدا_اشتباه شما اینجاست دیگه!من و گلی از اونجایی که خیلی زورگو هستیم و از قبل هم قرار گذاشتیم شما رو ببریم،قبلا به همه گفتیم و همه چیز حله!
چییییی؟!!!!گفته بودن به همه؟؟؟
چشمکی به همدیگه زدن و من و آریانا بودیم که با شوک به هم نگاه میکردیم…
_اما……
گلی_نه دیگه!نشد تیدا خوشگله…اما و اگر نداریم باید بیاین.همین فردا هم حرکت می‌کنیم.
_فرداااا؟؟!
سری به تایید تکون دادن…
آخخخ چرا انقدر دیر گفتن؟!وای من چیکار کنم خب؟!آرتااا!!!با اون چیکار کنم…اونم اونجاست….
بعد از یه کم دیگه گپ و گفت بالاخره خداحافظی کردیم و برای فردا صبح زود قرار گذاشتیم…
این طور گفته بودن دخترها با یه ماشین و پسرها هم با ماشین دیگه میرن…

موبایلم رو روشن کرده بودم و بی هدف تو عکس هام میچرخیدم…
چشمم به عکسش خورد…
حس کردم ضربانم دوباره تند شد…
لعنت بهت!چرا حتی وقتی به عکست نگاه میکنم هم اینجوری میشم؟!
زوم کردم و صورتش رو تماشا کردم و نگاهم روی چشم هاش قفل شد…
انگار که توی عکس نبود؛واقعا جلوم بود…
اون نیمچه اخم و اون نگاه نافذ…
واقعا اینجا بود انگار.
از همین الان فکر رو به رو شدن با آرتا استرس رو به جونم انداخته بود…
چرا من باید برای هربار دیدنش انقدر مضطرب و هول میشدم آخه…
عههه تیدای خنگ!به خودت بیا دختر؛تو همونی که سایه ی این رو با تیر میزدی…
هوووف!واقعا حوصله ی بحث کردن با خودم رو نداشتم…واقعا زبون نفهم بودماا!
بهش فکر نکن!مگه اون الان به تو فکر میکنه ها؟!هه!اون برای خودش این وقت شب خوابه و حتی از ذهنش هم رد نمیشی؛پس تو هم بگیر بخواب و بیخود انقدر احمق نباش و به خودت فشار نیار.
سرم رو به چپ و راست تکون دادم که این فکر ها بپره.
چشمام رو روی هم گذاشتم و سعی کردم که بخوابم که فردا بتونم راحت بیدار شم…
××××
با صدای آلارم رو اعصاب گوشی ام از خواب پریدم و بعد از اینکه دوش گرفتم رفتم سراغ آریانا که بیدارش کنم…
بعد از اینکه آماده شدیم رفتیم پایین و چمدون به دست منتظر دخترها شدیم…
ماشین اومد و بچه ها برای سلام علیک پیاده شدن…
رزا هم بود.
من ندیده بودمش اما آریانا خیلی ازش تعریف می‌کرد…
الان هم واقعا به دلم نشست.
بعد از اینکه سوار شدیم ماشین راه افتاد…
گلی که پشت فرمون نشسته بود گفت
_پسرها اول جاده منتظرن…یک ساعت دیگه اونجا هم رو می‌بینیم و یه صبحونه هم میخوریم.
و وقتی که حرفش تموم شد دستش رو به سمت ضبط برد…
در عرض یک ثانیه صدای بلند موزیک تو ماشین پخش شد…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 21

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
71 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
8 ماه قبل

دلم خیلی براشون میسوزه برای هر چهارنفرشون چون وقتی آرتا و آراز بویی از نقشه‌ها ببرن دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه😥

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

دلم واسه تیدا و آریانا خیلی میسوزه🥺
مطمئنم اگه آرتا و آراز هم بفهمن که اینا با نقشه اومدن خیلی ضربه بدی میخورن💔🤣

sety ღ
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

واقعا ای کاش آرتا و آراز وقتی فهمیدن دخترا رو درک کنن🥲🥲🥲

لیلا ✍️
8 ماه قبل

وای حوصله‌ام پوکید داشتم بوی گندم رو تایپ میکردم کارم که تموم شد گفتم یه سر اینجا بزنم انگار بوی مرده میده اینجا همه رو سایلنتن اَه😑 نازی‌ام معلوم نیست کجاست

Sogol
Sogol
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

شوهر داری😂

لیلا ✍️
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

نمیتونمممممم آروممممم باشمممممم جانمممم😤😤

لیلا ✍️
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

تو ساکن کجایی نیوش خوشگله ؟

آخه امسال شمال اصلا رنگ تابستون رو ندیده یا بارونه یا رعد و برق آفتابم بزنه اونقدرام گرم نیست

لیلا ✍️
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

هومممم…نزدیکیما🤣

کرجم جای خوش آب و هواییه نسبت به تهران

تارا فرهادی
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

خوش به حالت لیلا جون چقد دلم واسه بارون و صدای رعد و برق تنگ شده من کلا از تابستون متنفرم کاش تموم بشه

لیلا ✍️
پاسخ به  تارا فرهادی
8 ماه قبل

منم تحمل گرما رو ندارم تو مگه اهل کجایی عزیزم؟؟ پاشو بیا شمال😂

تارا فرهادی
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

من بختیاریم ولی اهواز زندگی می‌کنیم و اینجا میشه گفت بعد جهنم نوشته ۲ کیلومتر بعد اهواز در این حد گرمه😬😂

تارا فرهادی
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

آره❤️🤣

تارا فرهادی
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

😘❤️😂

لیلا ✍️
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

عه توام هستی کلا بختیاری‌ها زیادن 😂

لیلا ✍️
پاسخ به  تارا فرهادی
8 ماه قبل

اوه اوه اوه ما تو اردیبهشت اومدیم شوشتر داشتیم از گرما میپختیم بهت حق میدم بخوای تابستوناش رو دوست نداشته باشی واقعا عذاب آوره

اما خوزستان قشنگه کلا یه حالیه آدم توش خودشو ول میکنه😂

تارا فرهادی
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

بله متاسفانه ولی من کلا از تابستون بدم میاد قبلنم که اهواز نبودیم همینجوری بودم

واای آره مخصوصا غروب هاش خیلی قشنگه آدم دلش میخواد عاشق شه😂😂

لیلا ✍️
پاسخ به  تارا فرهادی
8 ماه قبل

بختیاری‌ام اونجا زیاده خیلی😁

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

میخواید هممون ( اگه دوست داشتید) بگید چجودی مامان و بابامون با هم آشنا شدن؟😉🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

خب بگووو🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

موافقم ولی واسه من خبری از عشق اساطیری و اینا نبودا

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

عه خب بگو حالا 🥰

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

والا مامان و بابام فامیل دور هم بودن یعنی دو تا مامان‌بزرگهام با هم دختردایی،دخترعمه بودن بعد بابام همیشه اطراف خونشون میرفته جوون بوده دیگه با رفیقاش گشت میزد که چشمش به مامانم افتاد و از اون موقع رفت و آمداش بیشتر شد جوری عاشقش شد که تو روی بابابزرگم وایساد و بهش گفت یا باید همین الان بری برام خواستگاری یا اینکه قید ازدواج رو میزنم و میرم سربازی خانواده بابام هم ترسیده بودن اون موقع‌ها چون تازه جنگ تموم شده بود بازم میترسیدن پسراشون برن سربازی برای همین راضی شدن به حرفش گوش کنند هر چند بعد که فهمیدن با هم فامیل دور در اومدن از هم خوششون اومد و راضی به این وصلت شدن

لیلا ✍️
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

اوهوم😂

تارا فرهادی
پاسخ به  لیلا ✍️
8 ماه قبل

امیدوارم کنار هم خوشبخت باشین😘❤️

لیلا ✍️
پاسخ به  تارا فرهادی
8 ماه قبل

فدات عزیزم ایشاالله همه تو آرامش و خوشبختی باشند😊

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

چه جالب🤣😍
عشقشون پایدار❤️

تارا فرهادی
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

عشق در یک نگاه😂😂❤️

خوشبخت باشن😘❤️

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

آره هستم بگید شما
فعلا حوصلم نمی‌کشه تایپ کنم😂😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  تارا فرهادی
8 ماه قبل

من مامانم و بابام دختر عمو و پسر عمو هستن🤣
بعد چون بابام ۶ سال با مامانم اختلاف سنی داره خیلی مامانمو نمی دیده
ولی خب موقع نوجونی مامانم بهش دقت می کنه و ازش خوشش میاد . بعد موقعی که مامانم دانشجو بوده میخواسته لیسانس بگیره و خودشم بره سربازی واسه مامانم نامه میفرسته و بهش ابراز علاقه میکنه🤣😍

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

قربونت برم❤️

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

جووون بابا رمانتیک بازای کی بودید😂😂

خوشبخت باشن❤️😘

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  تارا فرهادی
8 ماه قبل

🤣🤣
مرسی داشم❤️❤️🤣

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

آره هستم بگید شما
فعلا حوصلم نمی‌کشه تایپ کنم😂😂😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  تارا فرهادی
8 ماه قبل

ما گفتیم تو هم بگو دیگه اذیت نکن داشم🤣

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

گفتم😂😂😂

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

برسیم به خودم

خوب من این سوال و هیچ وقت از مامان بابام نپرسیدم ولی خودم فضولی کردم از تو دفترچه خاطرات مامانم خوندمش خلاصه اینکه مامان من دوست عمم بوده و عمم که یک روز دعوتش میکنه خونشون اونجا بابامو میبینه و عاشق هم میشن البته من خلاصشو گفتم چون خیلی طولانیه بهم رسیدنشون طبق اون چیزی که من خوندم البته فضولی نکردم چون مامانم دفترچه خاطراتشو گم کرده بود من توی یه صندوق قدیمی دیدمش کنجکاو شدم بینم‌ چیه دیدم بله دفترچه خاطرات مادر گرامه😂😂😂

تارا فرهادی
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

فدای شما مرسی😘❤️

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  تارا فرهادی
8 ماه قبل

چقدر جالبه😍
ایشالله همیشه رو لباتون خنده باشه💝

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

مرسی عشقم ❤️😘
همچنین شما هم❤️🤗

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  تارا فرهادی
8 ماه قبل

🤣🤣🤣
وای واقعا تمل گرما خیلی بده🤣
من تو خونه دارم با شرتک و نیم تنه میگردم 🤣
لادن هم که کلا تو اتاقشه و هیچی تنش نیست فکر کنم🤣🤣🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Newsha
8 ماه قبل

🤣🤣🤣

تارا فرهادی
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
8 ماه قبل

منم مثل لادن از شدت گرما مجبور شدم بکنم سر تا پا😂😂😂🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍