نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان قلب بنفش

رمان قلب بنفش پارت ۵

4.8
(13)

رمان قلب بنفش💜✨
#پارت_پنج
《تیدا》
خدایا این آدم چرا انقدر عجیب بود آخه؟!خیلی سخت پسند بود و به سختی چشمش چیزی رو می‌گرفت…
منم تا الان یه چند تا لباس خنک برای جزیره خریدم…
پیشنهاد داد که یه پاساژ دیگه رو هم بریم…
از اونجا اومدیم بیرون و تو ماشین نشستیم…
همونطور که با اون ژست خفن مشغول رانندگی بود پاکت سیگار رو از داخل کنسول در آورد…
واااییی الان دوباره سیگار روشنه میکنه و حالم بد میشه…تازه اونجا فضا باز بود الان که فضا بسته اس…
تا دستش سمت فندک رفت هول شدم و دستم رو روی دستش گذاشتم…
با ابروهای بالا رفته نگاهی بهم انداخت که سریع دستم رو بکشیدم…
صدام رو صاف کردم
_نکش!لطفا.
سیگار رو سر جاش گذاشت و لبخند کمرنگی زدم…
_بیخود ذوق نکن…برای حرف تو نبود که نکشیدم؛حوصلشو نداشتم.

نگاه بی تفاوتی بهش کردم و شونه هامو بالا انداختم…
بالاخره رسیدیم…
همینطور که داشتیم راه میرفتیم جلوی یه مغازه وایساد…
_چی شد؟چرا وایسادی؟
_میریم اینجا!
حتی نظر آدمم نمیپرسه فقط دستور میده…فکر کرده کیه ها؟آخه تو توی مغازه ی لباس زنونه چیکار داری؟!
هووفی کردم و مثل جوجه ای که دنبال مادرش راه میفته دنبالش رفتم…
توی اون مغازه ی بزرگ میچرخید و با دقت لباس ها رو نگاه می‌کرد…
یه لباس مجلسی آستین توری کاربنی دستم داد…
سوالی نگاهش کردم که با چشم به قسمت پرو اشاره کرد…
وقتی دید سر جام ایستادم دم گوشم گفت
_د برو دیگه!
_خیره ایشالا قراره برم عروسی که لباس مجلسی بگیرم؟بعدشم اگر قرار باشه لباس انتخاب کنم خودم انتخاب می‌کنم…
دستش رو رو کمرم گذاشت و سمت اونجا هدایتم کرد…
_وقتی میگم بپوش یعنی بپوش!
دلم میخواست بگیرم این خودخواه رو مثل چی بزنم…
رفتم تو…حوصله نداشتم اینجا جلوی این همه آدم با اون جر و بحث کنم…
لباس رو پوشیدم و در رو باز کردم تا ببینه…
با دقت لباس رو توی تنم میدید…
_خوبه خوشم اومد!
خدایا خودت راه راستو به سمت این کج کن…
وقتی داشتم در اتاق رو می‌بستم که لباس خودم رو بپوشم جلوی در وایساد و یه کوه از لباس بهم داد…
شوکه نگاهش میکردم…یعنی همه ی اینا رو باید بپوشم که آقا ببینه و نظر بده؟!مگه پوشیدن اینا راحته؟؟؟
با عصبانیتی که توی چهرم مشهود بود لباس ها رو از دستش کشیدم… “نه رنگ اینو دوست ندارم!”
“این یکی خیلی پف داره!”
“این بدک نیست!”
“قدت رو از اینی که هست کوتاه تر میکنه”
داشت مغزم رو با چرت و پرت ها و تیکه هایی که میپروند می‌تراشید…
بعد از پرو کردن لباس ها بالاخره آخری رو برداشتم و به حدی خسته و عصبانی شده بودم که حتی نگاهش نکردم و فقط پوشیدمش…
بعد از پوشیدنش خودم رو توی آینه ی اتاق نگاه کردم…
_یا خود خداااا!
هین بلندی کشیدم…
این چیه دیگه؟؟؟!!!
یه لباس مشکی فوق کوتاه که یقش بیش از حد باز بود و پشتش بند می‌خورد…
آخه این چیه که به من دادی؟!تو خودت ناموس ندارییی؟
صدای در اومد…
_در رو باز کن…دو ساعته اون تویی!
با صدایی که به زور سعی می‌کردم خشمی که توش بود رو قایم کنم گفتم
_نه!الان نه!
_در رو باز کن مگه نه الان در رو میشکنم!میدونی که این کار رو میکنم…
_لطفا!
_یک،دو،…..
انقدری دیوانه بود که همچین کاری ازش سر بزنه و آبرومونو ببره…
ترسیدم…خیلی!مانتوم رو که تا بالای زانو بود برداشتم و روی لباس پوشیدم…از اونجایی که جلوباز بود با دست نگهش داشتم…
در رو باز کردم…
اخماش حسابی تو هم بود…
جلو اومد و در اتاق رو بست…
یا علی!خدایا خودت کمکم کن…
_کلافم کردی!دوساعته علافتم…
دیگه نتونستم این حجم از گستاخی اش رو تحمل کنم…
_تو پدر من رو درآوردی میفهمی اصلا؟مجبورم کردی هزارتا لباس عوض کنم…راجب من و لباس ها نظر دادی و من فقط دهنم رو بستم…تو چه مشکلی با من داری ها؟!عجل من شدی و داری جونمو میگیری!
از عصبانیت به نفس نفس افتادم که دیدم آقا اصلا من رو نگاه نمیکنه…
با تعجب و دقت خاصی همه جا رو نگاه می‌کرد به جز صورتم…
_هوی!کجا رو نگاه میکنیی مگه من با تو نیستم؟؟؟
نگاهش رو دنبال کردم…
وای خدای مننن!!!
شرفم رفتتتت…
بله!از بخت بلند من موقع عصبانیت وقتی دستم رو به شونش زدم جلوی مانتو رو ول کردم و…
نه خدایا کاش اینا همش یه کابوس باشه…😭
دار و ندارم رو دیده بود…
سرش رو بالا آوردش رو نگاهش روی صورتم که از خجالت دیگه قرمز نه؛بنفش شده بود قفل شد!
وقتی قیافه ی خجالت و وحشت زده ام رو دید آب دهنش رو به زور قورت داد…
_چیزی نیست خب؟آروم باش!
و در رو بست و رفت بیرون…
پاش رو که از در بیرون گذاشت دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و ناخودآگاه قطره های اشک از چشمام چکید…این چه حال و روزی بود؟؟هر کی رو که میدیدم کنار خانوادش خوب و در آرامش زندگی می‌کرد…چرا باید سرنوشت من از اولش انقدر سیاه می‌بود که بخوام انقدر بدبخت باشم؟!
اشکام رو پاک کردم و لباس رو درآوردم…لباس های خودم رو پوشیدم و بیرون رفتم…
_تو برو یه دوری بزن من الان میام.
از خدا خواسته از اونجا  بیرون رفتم…
چند دقیقه بعد سر و کله اش پیدا شد…
چون خیلی معذب بودم حتی نگاهش نمیکردم…
_خب دیگه!بریم شام بخوریم.
الان فقط میخواستم که جلوی چشمش نباشم…
با صدایی که به زور شنیده می شد زمزمه کردم
_نه!من میخوام برم خونه…
_اما…..
_لطفا!
دم خونه نگه داشت و خرید ها رو از صندلی عقب بهم داد…
سری به معنای خداحافظی تکون داد…
در جوابش همون کار رو تکرار کردم…
با خستگی در رو باز کردم و داخل خونه رفتم…
آریانا وسایل رو از دستم گرفت و یه گوشه گذاشت…
_باز چت شده دختر؟
ماجرا رو براش تعریف کردم و تو بغلش برای خودم گریه کردم…
موهام رو به آرومی نوازش می کرد…
_عیبی نداره خوشگلم!فکر کن نه تو اون لباس رو پوشیدی نه اون تورو اون شکلی دیده…اصلا بهش فکر نکن!
یه کم که آروم شدم رفتیم که وسایل رو نشونش بدم…
بینشون یه جعبه ی مشکی بود که یادم نمی اومد همچین چیزی گرفته باشم…
آریانا درش رو با کنجکاوی باز کرد و چیزی که توش بود رو بالا آورد…
عوضیییی!این همون لباس کذاییههه!
با عصبانیت لباس رو از دستش کشیدم و محکم پرتش کردم یه گوشه که اصلا نفهمیدم کجا رفت…
موبایلم و برداشتم…
شماره رو گرفتم…
بعد از چند تا بوق جواب داد…
فقط با صدای بلند داد میزدم
_تو چه مرگته؟؟؟چرا انقدر از دیدن اذیت شدنم لذت میبری؟؟؟خودت ناموس نداری تو؟!چطور میتونی انقدر لاشی و عوضی باشی؟؟ازت متنفرم فهمیدی متنفررر…
فرصت نفس کشیدن رو هم بهش ندادم و موبایلم رو پرت کردم رو تخت…
آریانا بدو بدو با لیوان آب اومد پیشم…
_آروم باش تیدا!اون عوضی یه کاری کرده…حالش رو ببین…الان سکته میکنیا…
××××
《آریانا》
الان دو روز از زمانی که تیدا با آرتا رفت بیرون میگذره و همچنان در قهری سنگین به سر می‌برن…
آرتا بهش زنگ زد و سعی کرد با شوخی های مسخره در مورد دسته گلی که به آب داده کارش رو لاپوشانی کنه که البته موفق نبود…

صدای زنگ موبایلم بلند شد…
آراز بود…
گلوم رو صاف کردم‌…
_الو سلام!
_سلام!
_کاری داشتی باهام؟
_آره؛خواستم بگم ما هم بریم یه خریدی کنیم…
_من امروز حوصله ندارم!باشه برای بعد.
_حق انتخاب نداری آریانا!بعد از خرید باید مجازاتت رو انجام بدی…

خدایا چرا ما باختیم آخه؟!معلوم نیست چه خوابی برام دیده…
با بی حوصلگی گفتم
_باشه!
_باشه پس ساعت هفت آماده باش!
××××

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 13

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x