رمان مائده...عروس خونبس

رمان مائده…عروس خونبس پارت ۱۳

4.8
(68)

_اقا مهیار؟

نگاهش را به طرف مائده داد، این اولین باری بود که مائده اسمش را صدا میزد!

_بله؟

_میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟!

_اوهوم

_میشه اجازه بدین برم عروسی خواهرم؟!

اخم هایش در هم رفت
_نه…اصلا

قیافش را مظلوم کرد و با چشمان اشکی به چشمان سبز مهیار خیره شد

_اقا مهیار…
تروخدا اجازه بدین، توی خونه… فقط مهدیه بود که منو دوست داشت
من که بجز مهدیه کسیو نداشتم توی اون خونه!
بزارین عروسی خواهرم رو ببینم، ارزو به دل نمونم…

فقط نگاهش کرد…

_اقا مهیار….الان شما شوهر منین
بیاین باهم خوب باشیم، مثل زن و شوهر های دیگه…
میدونم شما عاشق کسه دیگه ای بودین، ولی تقصیر منه بی کس چیه؟!
به جان خواهرم، من این وسط فقط یه قربانی بودم…
اینم میدونم که شما از من متنفرید…ولی خب چاره چیه!؟ باید بسوزیم و بسازیم…نمیشه که تا اخر همینطوری بمونیم

_الان همه ی اینارو گفتی که منو خرکنی بری عروسی خواهرت؟؟

_نه دور از جونتون خر چیه…
من همه ی این حرفا رو از ته دلم گفتم!

_هنوز اون سیلی که بهم زدی رو یادم نرفته!

سرش را پایین انداخت..
_خب شما هم همش منو قضاوت میکردین و تهمت میزدین، منم دلم پر بود…سره شما خالی کردم!
شما خودتون رو بزارید جای من…یکی بهتون تهمت ه*رزه گی بزنه؛ دلتون نمیشکنه؟!

حرفی نزد…
شرمنده از حرف ها و تهمت هایی که زده بود!
حق با مائده بود…
خیلی راحت به دختری که اصلا او نمیشناخت تهمت زده بود!

_لباس داری؟!

_لباس؟ برای چی؟؟

_برای عروسی خواهرت دیگه!

چشمانش از خوشحالی برق میزد…
هنوز باورش نمیشد که مهیار اجازه داده که به عروسی برود!

_اره دارم…
شما هم با من میاین؟!

_دوست داری بیام!؟

_خب…اره، شما باید باشین

لبخند زد…

_لباسات رو عوض کن بریم
منم میرم لباسم رو عوض کنم

_چشم

مهیار لبخندی زد و از انباری بیرون رفت

در پوست خودش نمیگنجید…هنوز باورش نمیشد!
چقدر دلتنگ صدای مادرش بود….
دلتنگ خواهرکش…
با اینکه مادرش در حقش بدی کرده بود، بازم هم مادرش را دوست داشت!

لباسی که مادربزرگش، برای عقدش خریده بود را با خودش اورده بود…
او را برتن کرد و موهاش را دورش ریخت، و روسری را سرش کرد

دامنش را با دست گرفت و از انباری بیرون رفت، مهیار در حیاط منتظرش بود!

_اقا مهیار…بریم

چشمش به مائده خورد…بدون هیچ ارایشی هم زیبا بود!

بلند شد و به طرفش رفت

_چقدر خوشگل شدی!

لبخند روی لبهایش جا گرفت…
یاد روزی افتاد که برای محمد پیراهن سبز گل دار و روسری سبز پوشیده بود…

_محمد…خوشگل شدم؟!

_خوشگل؟؟؟
بالاتر از خوشگل، ماه شدی مائده!

چشمانش از خوشحالی برق میزد…

_ایشالله برسه اون روزی که توی لباس عروسی ببینمت و بشی خانوم خونم!

نرسید!
اون روز هیچ وقت نرسید…. نخواهد هم رسید..
هردویشان چشم انتظار این روز بودن، کلی رویا داشتن برای آن روز…

حیف….حیف که سرنوشت با انها یار نبود!

باهم به سمت خونه ی پدرش حرکت کرده بودن

چشمش به کسی افتاد که اصلا انتظار دیدنش را نداشت!

سعی کرد بی تفاوت باشد، ولی مگر میشد؟!

بعده این همه مدت محمد را دیده بود…دلش برایش پر میکشید!

باهم وارد خانه شدن، بیشتر مردم روستا در حیاط جمع بودن، با دیدن مهیار و مائده….تعجب کرده بودن

پچ پچ هایشان زیاد شده بود…

بی تفاوت به سمت خانه رفت، چشمش به پدرش افتاد…

نگایش را برگردانند و به سمت اتاق مهدیه رفت…
داشتن صورتش را بند میکردند…

با دیدن مائده، دهنشان باز مانده بود…

مهدیه که مائده را دید سریع به سمتش هجوم برداشت و او را در اغوش خود انداخت!

_اومدی مائده….الهی من قربونت برم خواهری

خواهرکش را محکم بغل کرده بود اشک میریخت…چقدر دلتنگ خواهرش بود!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 68

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Sahar mahdavi

✌️😁
اشتراک در
اطلاع از
guest
9 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
فاطمه
10 ماه قبل

میشه زود به زود بزاری پارتا رو لطفا

ساناز
10 ماه قبل

لطفا زودتر پارت بدید که نخواد بریم قبلیو بخونیم یادمون بیاد 🤦

لیلا ✍️
10 ماه قبل

حیف داستان به این قشنگی که کوتاه‌ست ☹️

اصلا مهیار و مائده یه جور قشنگی بهم میان😊

لیکاوا
لیکاوا
10 ماه قبل

خیلی عالی و کوتاه بود❤👏

دکمه بازگشت به بالا
9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x