نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان مهرانا

رمان مهرآنا پارت۳

3.6
(302)

همه وارد میشدند یکی پس از دیگری
مهرانا جلوی در ایستاده بود و اسامی را وارد میکرد

پسر دیگری ان طرف درایستاده بود و اسامی پسران را وارد میکرد

بعد از اتمام همه پسر استاد را صدا زد و دونماینده وارد کلاس شدند و کلاس شروع شد
کلاس پر از همهمه بود
با صدای گرم و رسای استاد همه ساکت شدند

۴۰دقیقه ای از کلاس میگذشت که صدای تقه ی در امد
و پشت بند ان پسری وارد کلاس شد
:اجازه هست بشینم؟
جوابی دریافت نکرد ولی نشست
استاد حسام چشم غره ای به او رفت و به درسش ادامه داد
درمیانه تدریس چندین انتراک داد و در پایان کلاس و خداحافظی به همه وعده یک مهمانی را داد
همه را در اغوش کشید
پسر و دختر
باز هم به جز مهرانا و این بار

در اخر که درحال جمع کردن وسایلش بود از او خواستند که اسم فردی که دیر امده وارد کند
نماینده کلاس پسر ها زودتر رفته بود
با شک ولی بااحتیاط به او نزدیک شد
:اقااا
پسرک کوله اش را روی دوشش قرار داد و سرش را چرخاند
:بله
:اسمتون لطفا
:پارسیا استاد
:بله ممنون
پسرک همزمان نگاهش را درسرتاسر صورت دختر چرخاند
نمیدانست چه میکند
تا بحال اینچنین نشده بود
چهره اش زیادی دلنشین بود
پوست بور و صاف طره ای موهای حنایی و طلایی چشم های سبز رنگ و …
دیگر نتوانست تحمل کند ناخواسته لب زد

:خوشگلی
دخترک سرش را بالا اورد ولی فکر کرد اشتباه شنیده میخواستم بله ای به نشانه تعجب بگوید
ولی استاد باز هم وارد کلاس شد و خسته نباشید بلندی به معنای ترک کلاس گفت
سریع از هم فاصله گرفتند و هر کدام به سمت در رفتند
ماشین مدل بالایی پسر را سوار کرد و سریع دور شدند
ولی مهرانا باید منتظر میماند

منتظر مهران
هرچه تماس گرفت جوابش را نداد
خسته و ان موقع شب و لرز جلوی در تکیه به در داد
ناراحت و غمگین با مادرش تماس گرفت ولی او هم جوابی نداد
شاید تنها راه او انتظار بود
درهمین لحظه استاد با ماشین از در اموزشگاه خارج شد
نگاهش به دختر جلوی در ایستاد
:بهههه بازم که خانم شریفی
دخترک کمی اخم کرد و حالت خجالت به خود گرفت

هرروز و هرروز برنامه اش همین بوددد
:بیا بالا من میرسونمت
:نه من مراحمتون نمیشم منتظرم استاد
:اخه اینجوری که نمیشه الان شبه تازه سردم هست بیا و تعارف نکن
با حس شرمندگی چشمی گفت و سوار شد
:خب راهو که بلدی راهنماییم کن
:چشم
دخترک باز هم با دست اشاره کرد و نشان داد تا اینکه به یک چراغ قرمز رسیدند

کودکان کار همه جا را پر کرده بودند
یکی اسپند دود میکرد و دیگری با شیشه پاک کن و دستمال مشغول بود
هر دو در سکوت بودند تا اینکه تقه ای به در خورد
هردو از لاک خود بیرون امده و نگاهشان را به در دوختند
:عمو یه گل برا عشقت میخری؟؟؟
دخترک به شدت خجل شد و گونه هایش سرخ شد
ولی مرد خندید
بلند و برند تر خندید
:باشه عمو همش چند
:۲۰۰ بدی حله
مرد ۴یا ۵ تراول ۱۰۰دومنی از جیب کتش دراورد و به او داد
چراغ سبز شد و سریع حرکت کرد
بعد از ۵دقیقه به خانه رسیدند
سر کوچه متوقف شدند
:ممنون استاد لطف کردید خداحافظ
:صبر کن
دختر دستگیره را رها کرد و سمت استاد برگشت
:بله

گلهای رز سرخ را دستش گرفت و به سمت دخترک دراز کرد
:اینا یادت رفت عزیزم برای شماست
:خیلی ممنون اقای مدرس ولی نیازی نیست اصلاااا
لبخند هوس الودی روی لبهای مرد نشست و لب هایش را تر کرد
نزدیک دخترک شد و انکشت اشاره اش را نواز ش وار روی گونه دخترک کشید
تا به حال اورا خوب ندیده بود
باجزئیات
مهم تر از اینها این همه زیبا
نزدیک تر شد

نفس هایش را پخش صورت او کرد
یه دستش را ارام پشت گردنش کشید و بوسه ای ارام روی لب های دخترک قرار داد
هنوز هم کاملا ارضا نشده بود
وای عقب کشید
باتجربه بود
زیاده روی را دوست نداشت
به نفعش نبود
فاصله گرفت

ارام و نرم به صورت او زل زد
گونه هایش سرخ سرخ شده بود
لبخند رضایتی زد و گفت
:برو و بهترین نتیجه رو رقم بزن
:چشم خدافظ
سریع و بدون درنگ پیاده شد
به سوی خانه دوید و رز هارا جلوی در انداخت
روی سطل زباله ی فلزی مخصوص ساختمان
اشک از چشمانش جاری شد
از او سوء استفاده شده بود
ناخواسته و نشناخته
پیرمرد کثیف
چرا حرکتی از خود نشان داده نشده بود
در ان لحظه حس میکرد یک سطل اب یخ روی او ریخته شده بود
دوید و دوید تا به خانه رسید
در را سریع با کلید باز کرد و وارد سیاهی مطلق شد
خانه سوت و کور بود و در تاریکی فرو رفته بود
ناامید شد
روی تخت خود را پرتاب کرد و گریه اش شدت گرفت
هق زد
بخاطر ساده لوحی اش
این یک بوسه ی ساده بود
خیلی ساده
و شاید از نظر دوستانش خیلی موضوع مسخره یا شاید هم خوشایندی باشد ولی برای اونه
خندید
میان اشک هایش
خیلی تلخ
و در همان حال به خواب رفت
……‌
روزش رسیده
روز اعلام نتایج
با استرس وارد سایت شد
چند باری تلاش کرد
ترافیک سنگینی بود
بالاخره صفحه بالا امد
پزشکی دانشگاه تهران .شهرتهران.روزانه
از شدت هیجان گریه اش گرفت
دست هایش را به هم کوبید و با هیجان تکرار میکرد
مامان
مهران
هر دو اورا در اغوش میکشیدند
به نتیجه اش رسیده بود
واما شاد و خوشحال بود
….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.6 / 5. شمارش آرا : 302

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Eli Jahan

Khode.eliam رمان مهرآنا درحال تایپ....‌
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x