رمان هرج و مرج

رمان هرج و مرج پارت 13 (معمایی)

4.2
(64)

(و میرسیم به داستان اصلی رمان! امیدوارم شوکه نیشید چون قراره کلا داستان تغییر کنه😔)
………….
برخلاف حرص و جوش های ارسلان کار خودم را کردم و به بیمارستان رفتم.. البته حضور ارسلان در کنارم را نباید نادیده بگیریم!

ناخوادگاه خنده ام میگیرد .‌ مثل بادیگارد پشت سرم راه افتاده
و به هرکس که نزدیکم میشد میغرید‌.. منطقی اگر نگاه کنیم حق داشت! بالاخره به بیمارستان نفرین شده ای برگشته بودیم که همه ی بدبختی ها از گور آن بلند میشد….

بچه های بخش با دیدنم ذوق زده جلو می امدند و خوش آمد می‌گفتند … البته ارسلان با توپ پر بدبخت ها را مورد عنایت قرار میداد..

-وای خانم زارع خوش‌اومدین! کجا رفته بودین….. دلمون براتون یه ذره شده بود

میخندم و میگویم:
-قبلنا که دعا میکردین یه روز نباشم تا بتونید نفس بکشید! الان چیشده؟

-اخه خیلی وقته خبری ازتون نبود… از آقای محمدی شنیدیم که باردار بودین… مبارک باشه!

سر تکان میدهم و جواب همه ی تبریک هارا با روی باز میدهم

ارسلان کلافه پایش را تکان میدهد و روی زمین ضرب میگیرد.

هنوز عامل عذاب را ندیده ام.. و خداروشکر..

اما شکرگزاری ام طولی نمیکشد که با شنیدن صدایی روح از تنم جدا میشود …

-ببین کی‌ اینجاست! خانم زارع افتاب از کدوم ور درومده؟

آب دهانم را قورت میدهم و ناخن های بلندم کف دستم را خراش می‌دهند

بیمارستان در سکوتی وحشتناک فرو می‌رود… قبل ازینکه چیزی بگویم ارسلان به شانه اش میکوبد و به عقب هولش میدهد

اینبار واقعا به حمایتش نیاز دارم.. باید خیلی از چیز‌ها روشن میشد

-اوه بیبی! چقد خشن.. دوست نداری به زنت خوش‌آمد بگم؟ خیلی خب آقای خوش غیرت.. خوش آمد نمیگم!…

و بعد تک خنده ی مسخره ای میکند…

نیم نگاه نفرت انگیزی به او میکنم… خدایا چرا هرچه موجود عجیب و غریب بود به پست من میخورد

– هوا برت داشته دکتر رحمانی ، اره؟ مگه نگفتم شما حق نداری به زن منم نگاه کنی چه برسه به خوش آمد گویی.. کری یا کور یا چی؟

صدای داد ارسلان و صورت جدی اش اورا هم جدی می‌کند

– ای بابا! جماعت خودتون قضاوت کنید.. من چیزی گفتم؟ کاری کردم؟ فقط خواستم بی ادبی نکرده باشم..

و بعد صورتش را به حالتی نمایشی مظلوم میکند و ادامه میدهد:

-هعی خدا یبار خواستم باادب باشم نذاشتن ، نظرت چیه دکتر زارع؟!

ارسلان اینبار دوام نمی اورد و مشتی به قفسه سینه اش میکوبد که همان مشت کار خودش را میکند و با پشت به زمین می افتد

روی سینه اش مینشیند و در حالی که از شدت خشم صورتش سرخ شده یقه ی رحمانی را میچسبد..

-آخ رحمانی! چقد دلم‌میخواد تیکه تیکه بدنتو بدم خوراک سگام! … که شک‌نکن! اگه یبار دیگه بخوای تر بزنی به زندگیمون یا نزدیک نورا شی ..

لبخند میزند و چشم هایش را میبندد و با لذت میگوید:

– آخ آخ! اونموقع چه کیفی بکنم من! یجوری پدرتو در میارم که خودتم خودتو نشناسی دیگه..

کم نمیاورد و پوزخند میزند:
– ازت به ما زیاد رسیده محمدی!

ارسلان از رویش بلند میشود و خونسرد لب‌میزند:

– خوبه که میدونی! بچه ی عاقلی هستی… اگه میخوای اون یکی کلیه اتم ناکار نکنم مراعات اعصابمو بکن…

لپش را میکشد و با دست چند بار به صورتش میکوبد و میگوید:
– آفرین پسر خوب!

و ناک‌اوت! .. از شدت ذوق در پوست خود نمی گنجم…. و برای اولین بار بعد از این یکسال قدردان ارسلان میشوم‌ ..هرچند که خودش نقش اول این داستان بود

– چخبره اینجا جمع شدین؟ پول مفت دارم بریزم تو حلقتون ؟ آرهههه؟ گم شین سر کارتون ببینم

جمعیت به سرعت متفرق میشوند و ارسلان هم به سمت من می‌آید

– میبینی چ بل بشویی راه انداختی توله؟

خونسرد تای ابرویم را بالا میدهم و میگویم:

– نه بابا .. بچه ی مردمو به کشتن دادی و تهدید کردی.. حالا من بل بشو راه انداختم ؟

سر تکان میدهد و میگوید:

– اگه بخاطر تو نبود همچین نمیکردم..

پشت چشمی نازک میکنم و بی توجه به او به سمت اتاقم به راه می افتم..

صدایش را از پشت سرم بلند میشود:

– ساعت 9 برمیگردم دنبالت..

شانه بالا می‌اندازم و وارد اتاق میشوم…

…………

خسته گردنم را ماساژ میدهم.. اوف چقد کار سرم ریخته بود..

سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم و نگاهی به ساعت میکنم
20:35دقیقه ی شب بود..

با شنیدن صدای در کلافه صدا بلند میکنم:

– بیا تو!

در اتاق که باز میشود با دیدن رحمانی شوکه شده از جا برمیخزم..

پوزخند زده وارد اتاق شده و در را پشت سرش میبندد

احساس ضعف میکنم که در بیمارستانم هم نمیتوانم اورا بیرون کنم .. مثل بختک به زندگی ام چسبیده و ول‌ هم نمیکند.. هر چه نباشد در تمام زندگی ام رییسم بوده.

روی صندلی خود را ولو میکند و پچ میزند:

– بشین !

ناخوداگاه روی صندلی جا میگیرم..

فقط و فقط منم که ذات واقعی اش را میشناسم.. حتی ارسلان هم خبر ندارد از این ذات کثیف و پر از معما

نگاه سردش را به نگاهم میدوزد
لرز تا مغزو استخوانم نفوذ می‌کند…

– دیر اومدی..

سعی میکنم کلمات را به هم بچسبانم نگاهم به ابرویش که جای چاقو روی آن خودنمایی میکند میخورد و به آنی تمام خاطرات جلوی چشمم عبور میکنند…

به ناگاه از روی صندلی بلند میشود و با گام های بلند خود را به میز میرساند..

– مگه قرار نبود کارتو درست انجام بدی؟

– کجا رفتی وقتی سایمان و بدنیا اوردی ؟ خطتو واس من عوض میکنی؟ د بزنم دهن لامصبتو بیارم پایین؟ آرهه؟

صدای فریاد بلندش مضطربم میکند به سرعت دستم را جلوی دهانش قرار می دهم..

– هیششش! تروخدا اروم..

نفس های عصبی اش به کف دستم میخورد..

– همین الان همچیو تموم میکنی نورا.. خیلی جلوی خودمو گرفتم دهن ارسلانو پایین نیارم..

چشمانش را ریز میکند و خیره با نگاه پر از سوال میپرسد

– ببینم نکنه دوباره دختر کوچولومون وا داده!؟

سکوتم را که میبیند شکش به یقین میپوندد.. چند ثانیه خیره به من که از ترس نفس هم نمیکشم نگاه میکند…. قهقه ی بلندش یاعث میشود چشمانم را روی هم ببندم .. خدا کند سکته نکنم!

اینقدر میخندد که به جلو خم میشود و روی میز خیمه میزند..

شوکه خیره به حرکاتش نگاه میکنم…

به آنی سرش را بالا می اورد و چانه ام را در دست میگیرد.. جیغ کوتاهی میکشم و تقلا میکنم

– دیگه بسه عزیزم .. دیگه بسه .. سه سال بیخ ریشش بودن بسه.. اعتماد کردنم به تو هم دیگه بسه..! سه سال تموم هیچ‌گوهی نخوردی و فقط خودتو مالوندی بهش..

دستش را به شکمم می‌رساند و نوازش بار ادامه داد

– یه توله کاشت اینجات ! بازم چیزی نگفتم.. ولی اینبار ..

سرش را خم میکند و خیره به لب هایم که میلرزد پچ میزند

– دیگه صبرم تموم شده ..

و‌نفسش را روی صورتم پخش میکند… وا رفته روی صندلی ولو میشوم..

– پخ!

با شنیدن صدای تمسخر امیزشش بغض میکنم.. خدایا کابوس چرا تمام نمیشد..

خونسرد دستش را روی لبم میکشد و ادامه میدهد:

– فردا شب قراره دوباره دور هم جمع شیم.. بهت میگم چیکار کنی..

میخواهم لب‌بزنم و اعتراض کنم.. که فشار دستش روی لبم بیشتر میشود

– هیس شو.. هیسس!

صدای آرامش در جا خفه ام میکند.. تمام عمرم از این مرد میترسیدم.. حتی بیشتر از ارسلان..

از رویم که کنار میرود نفس حبس شده ام را ازاد میکنم..

– اما من.. من نمیتونم دیگه واست کار کنم تورج! من مادر شدم.. زیر قوانین زدم.. بچه دار شدن نقض قوانینمون بود.. منم از گروه خودمو کشیدم کنار…

سعی میکنم عزمم را جزم کنم…

– بعدشم.. من میخوام یه شانس دوباره به ارسلان بدم.. میخوام بخاطر سایمانم شده پدر بالا سرش باشه.. دیگه‌..

با هجوم ناگهانی اش به سمتم جیغ بلندی میزنم و ادامه ی حرفم را فراموش میکنم

– تو گوهههه خوردییییییییی

عربده اش تمام بیمارستان را میلرزاند… با نفس های عصبی و خشمگین یقه ام را میچسبد

– که دوباره دلت براش سریده؟؟ که یادت رفته واسه چی سه ساله زنش شدی ؟ که بچتو ترجیح میدی به من؟ دارم واست پتیاره …

– اره اره!!!! منم میخوام زندگی عادی داشته باشم.. مثل همه ی مردم .. به کجای دنیا بر میخوره که منم یبار برای خودم زندگی کنم؟ یبار زندگیم کثیف نباشه؟

به حالت تمسخر امیز دست میزند،

– نه بابا خانمه فداکار.. مثه اینکه یادت رفته شوهرت ولت کردو رفت؟

حرص زده به همراه بغضی که درون گلویم لانه کرده لب میزنم:

– نه! مثه اینکه تو یادت رفته باعث شدی بهم شک کنه و تو کل بیمارستان پخش کردی که من باهات بودم! اونم فقط واسه رسیدن به اهداف کثیفت..

ابرویش را بالا می اندازد

– اهداف کثیفم نه .. اهداف کثیفمون عزیزم ! فارسی و اینا سرت میشه؟

و چشمکی میزند..

– اجازه نمیدم برگردی پیشش نورا… دیگه نه لیدی! حالا که به هدفمون رسیدیم مث بچه آدم پا میشی از ارسلان طلاق میگیری!.. دیگه لازم نیس تو اون خونه بمونی..

به سمت در میرود و در حین خروج پچ میزند

– قرارمون یادت نره .!

و در را پشت سرش محکم میبندد

چشمانش را روی هم فشار میدهد..

نورا تمام عمر از خود تنفر داشت.. زندگی‌اش را کثافت فرا گرفته بود و بوی گند فسادش را بزور تحمل میکرد… چه زجر ها کشیده بود برای بزرگ کردن اهورا.. در حالی که خود خام بود..

خام بودنش باعث شده بود که تا همین لحظه در کثافت دست و پا بزند… تورج به او کمک کرده بود .. کمک کرده بود تا سر پا شود.

دستش را گرفته بود و او را زیر پروبال خود گرفته بود.. تورج خوی وحشی‌گری‌داشت.. از انسانیت بویی نبرده بود اما دل در گروی نورا داشت..! نورا را با تمام وجود عاشقانه میپرسید اما راه عشق را بلد نبود.. بلد نبود که ارسلان وارد بازی شد!

ارسلان آمد و قلب نورا را تصاحب کرد و برد!

رازها کم کم برملا میشوند.. پرده از چهره ها برداشته میشود..

به راستی که در این داستان مقصر بود ؟ ارسلان ؟ تورج ؟ شاید هم .. نورا !

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا : 64

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Fat M

حتی‌اگه‌بمیرمم‌فکرت‌نمیره‌از‌سرم! یه آدم مودی.. INTJ
اشتراک در
اطلاع از
guest
26 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
12 روز قبل

اووووو چه شیر تو شیری شد😵😵😵

𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
12 روز قبل

الان اهورا رو بزرگ کرده ینی همین اهورا پارتای قبل؟

𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
پاسخ به  آماریس ..
12 روز قبل

چندسال اختلاف سنی دارن؟

𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
پاسخ به  آماریس ..
12 روز قبل

بزرگ شد هی بکوب تو سرش بگو من حق مادری به گردنت دارم انقدر ک من پات سوختم مادر خودت نسوخت🤣🤣🤣

آلباتروس
12 روز قبل

بازی داره جالب میشه🤔

نویسنده ✍️
12 روز قبل

شوکه‌کننده بود! بازی با کلمات، صحنه‌ها عین فیلم نوار‌طور منظم به تصویر کشیده میشه. دلم واسه نورا سوخت، و کنجکاوم که بفهمم تو چه سازمانی عضو شده، عاقبتش سیاهه، طفلک سایمان😣😥 والا تا الان فکر می‌کردم ارسلان گرگه اما یه هیولا جلوی روم دیدم.

delvin
delvin
12 روز قبل

اعتراف میکنم داستان اولش جذاب شروع شد بعد یکم هیجانشو از دست الان دوباره رفته توی اوج هیجان👌

نازنین
نازنین
12 روز قبل

الان چی شد؟🤔ولی مطمئنم ارسلان آدم بدی نیست شک چیز بدیه هرچقدرم عاشق باشی شک پیروز میشه و اینکه چه گندی توزندگیه نورا بوده خدا عالمه ولی خب دیگه دلم واسش نمیسوزه عالی بود عزیزم خیلی قشنگ راه داستانو عوض کردی تا قبل ازاین فکر میکردم داستان درمورد همین شک ارسلان بوده و نهایتش هلما زندگیشونو خراب کنه خدایی خیلی شوکه شدم موفق باشی گلم

نازنین
نازنین
پاسخ به  آماریس ..
12 روز قبل

اسمتو باید بذارم شوکر برقی🤣

𝐍𝐚𝐫𝐠𝐞𝐬 𝐛𝐚𝐧𝐨𝐨
12 روز قبل

فرستادم پی ویت

Samira
Samira
12 روز قبل

نمیدونم چرا نورا اینقدر از دست ارسلان عصبانیه،ارسلان کثیف هم باشه تو خودتم کثیفی😹پس دردش چیه!تو با نقشه وارد زندگیش شدی😑
قلمتون حرف نداره،بی صبرانه منتظر پارت بعدیم🫠

Eda
Eda
12 روز قبل

وایی😐تورج کدوم گوری اومددد😐🔪🔪
بابا نویسنده اذیت نکن پارت بیشتر بده مردم از فضولی این ارسلانم عاقل شده گناه داره جداش نکن ازین نورا🥲
خسته نباشید🎉

delvin
delvin
11 روز قبل

سلام خانم نویسنده،وقتتون بخیر
ممنون میشم اگر همیشه به طور منظم و دقیق پارت گذاری کنید…
و اینکه خیلی خوبه که به طور مستقیم با خودتون در ارتباط هستیم..موفق باشید

دکمه بازگشت به بالا
26
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x