نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان پایانی برای یک آغاز

رمان پایانی برای یک آغاز پارت ششم

4.8
(17)

سریع رفتم با عجله پایین که نکنه کسی طوریش شده باشه
وقتی رسیدم آقاجون و دیدم که نشسته و کل خانواده (خانواده عمو منصور ، عمه مهوش ، عمه مهناز و عمو …)نشستن دورش
یا خدا
خودت به ما یاری رسون
آقاجون:دختر وسیله هات و جمع کن بریم
مانیا:بریم! کجا؟
همه به من مات نگاه میکردن چه خبر بود اینجا؟!

خبری از بچه ها نبود فقط عمه ها و شوهراشون عمو ها و زن هاشون بودن
عمه مهناز چمدونم و از بالا آورد
تو چشم همشون بغض بود
مانیا : یعنی چی آقا جون
آقاجون به یه مرد گردن کلفت اشاره کرد
اون مرده هم دستا من و گرفت و بازور کشید من و تو ماشین هرچقدر تقلا کردم فایده ای نداشت
این ازدواج مگه چقدر مهمه
کلی داد و هوار اخرم هیچی به هیچی
چشمام دیگه بازور باز بودن
چشمام و باز کردم دیدم تو اتاق یه عمارت دیگه ام ولی نه عمارت خودمون
پر اتاق زده شد یه خدمه با لباس سفید بود گفت: سلام اقا گفتن من به شما بگم اون لباس و تنتون کنید گفت وسایل اینجا زیاد از خودتون و ایشون مایع بزارید نمیخوام چیزی کم و کسر باشه
بی حوصله نگاه به اطرافم کردم
یه لباس مشکی بود تنم کردم
از یک وجب مچ پام بالاتر بود و دور کمرش تور مشکی خورده بود خیلی خوشگل بود
بالا تنش یقه اش مثل بالای قلب بود و پارچه مشکی بود و بند ها ی باریک که روی شونه ام بود
کفش های مشکی پاشنه بلند و پام کردم
موهام و با شونه روی میز شونه کردم
روی میز وسایل لوازم آرایش بود
رژ قهوه ای مانند ، ریمل ، خط چشم کشیده
گردنبند خوشگلی و که نقره ای بود و گردنم کردم همراه با انگشتر و  دستبندش
هووووووففف (صدای نفسم)
نشستم رو تخت که در باز شد
آقاجون:دختر بدو پایین حرفی هم نمیزنی فهمیدی
چون چاره دیگه ای نداشتم رفتم پایین
پایین یه پذیرایی کوچیک بود از بیرون صدای آهنگ میومد نمیدونم چه خبر بود
که یکدفعه با چهره خنجری و دختر و پسرش روبرو شدم
مردتیکه نحس
با اخم محوی نگاهش کردم و روم و کردم اونور
بعد نشستیم و رو مبل
اندازه ده دقیقه سکوت کردم که گفت :دلتون نمیخواد حرف بزنید
منم که فقط منتظر بودم تا یه چی بگه و خوردش کنم گفتم :به من گفتن حرف نزن تا یه وقت نفهمن داریم تورو بازو بهش میدیم و نا راضی هستی
صورتش با این حرفم تو هم جمع شد
آقاجونم که بغل من نشسته بود و حرص میخورد گفت :مزاح میکنند
با خودم گفتم آره ارواح عمه ات
خنجری:خب چطور بریم سراغ کارهای عروسی و …
آقاجون و خنجری خودشون دوختن و بریدند
هعیی منم باید تنم میکردم
ای خدا این همه سال عمر کردیم که آخرش بشه این
چشمم افتاد تو چشم پسر خنجری اسمش چی بود
اوممممم ای خدا چه مغز فندقی ام من
آهان یادم اومد
حامد بود
لبخند بهم زد ولی اگه من الان بهش لبخند میزدم ضایعه نبود
وااااای آرسین
آرسین کجاست
نکنه بفهم و دوباره شر درست کنه
از استرس قلبم داشت میومد تو دهنم که یهو با صدای خنجری به خودم اومدم
دستش جلوم دراز کرده بود و گفت : مهمونا تو حیاط منتظرن
مهمونا!!
بد نبود نظر منم بپرسیدا
اخمام رفت تو هم و گفتم :خدا و دست و پا داده برا این موقعه ها بلدم بیام خودم
از سر جام بلند شدم جلوتر از امین یا همون خنجری رفتم

خنجری خودشو به من رسوند و باهم وارد شدیم
خلاصه که دوتا صندلی کنار هم و کلی مهمون و تزئینات
یک دقیقه هیچی نگید آخه اول از همه میخوام بگم اوووق به این کارا
حیف من و حیف این وسایل جینگول و حیف این پول که خرج مهمونی خنجری شده
😐
رفتم و روی صندلی قرمز سمت راست نشستم
چشمم همجا می‌چرخید که خانواده مالکی دیدم (منظورم عمه ها و عموها و ….)
بچه ها هم بودن که مثل لشکر شکست خورده همدیگر و نگاه میکردن و بیحال و حوصله بودن
تو حال خودم بودم که سارا با یه سینی شربت اومد سمتم و گفت :به عروس خانوم و آقا داماد بفرمایید مانیا جون شربت بخور
همینکه اومدم شربت و بردارم سینی برعکس شد روم و تمام شربتا ریخت روم 🙁
ای خدااا گل خوب بود نیز سبزه هم اضافه شد
سارا هل هل گفت :عه عه
خنجری نگاه های بد میکرد و که سارا دستم و کشید و گفت :اصلا نگران نباشین من خودم درستش میکنم
دستم و کشید و بر سمت اتاق پرو
_داری چیکار میکنی سارا
+حرف نزن عادی باش
_میگم داری چیکار میکنی
+عه دو دقیقه حرف نزنی نمیگن لالی ها
وقتی رسیدیم به اتاق پرو آرسین و دیدم که منتظر من بود
سارا:حالا دیدی ضرر نکردی من جلو در وایسادم زودتر تمومش کنین

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 17

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
5 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیکاوا
لیکاوا
1 سال قبل

وای زودتر پارت بدههههه

sety ღ
1 سال قبل

اه اه
بخدا که این اقا جونه رو میکشم هم خودم راحت شم هم مانیا🤦‍♀️😂🔪
خوبه دختره صیغه یکی دیگه اس مرتیکه میاد میبرتش😑😑
زود تر پارت بعد رو بدههه🥺

دکمه بازگشت به بالا
5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x