رمان پوراندخت

رمان پوراندخت پارت ۴

4.5
(31)

رمان پوراندخت

پارت چهارم تقدیم نگاهاتون💖

توی دلم به این حرف شیرخان میخندم و چشم می دوزم به محمود ، برادر کوچک تر و سر به هوام . برادری که اصلا به گفته های شیرخان های توجهی نداره و هر جور خودش بخواد صحبت میکنه بر عکس منی که همه جوره ازش حساب می برم . البته محمود همیشه احترامش رو نگه میداره چون پدرشه و بالاخره خونش تو رگهای اون

که با صدای محمود باز توجهم بهش جلب شد:

_ حالا بابا جون بگین کدوم بدبختی میخواد زن این بشه

شیر خان سرش رو به سمت من چرخوند و با لبخند که سالی یکبار میشد دیدش گفت:

_گلی ‌. تک دختر غلام علی

محمود باز با شیرین زبونی ذاتیش جواب داد:

_ عههه واقعا خان داداش

با نارضایتی و اخم سر تکون دادم که یکدفعه سرش رو خاروند و گفت:

_ اصلا این گلی کی هست ها؟؟

خندم گرفته بود از خنگ بازی های این پسر اما چیزی نگفتم که شیرخان تسبیحش رو از توی جیبش برداشت و همونجور که داشت به سمت اتاق طبقه پایین میرفت برای خاتمه دادن به این بحث چرت گفت:

_ لا الله الا الله . از دست این پسر من برم  نمازم رو بخونم و یه دعایی هم برای سر عقل اومدن تو کنم ….

و بعد آروم تر ادامه داد:

_ البته که این سالها هر چی دعا کردم تاثیری نداشته..

و بعد رفت توی اتاق  کوچیک رو به روی آشپز خونه و در رو بست .

به محض اینکه صدای بسته شدن در اومد محمود زد زیر خنده . و من سرم رو به حالت تاسف براش نشون دادم و گفتم:

_ بیا شیر خان واقعا دیگه به عقلت شک کرده . بیا برو بالا تو اتاقت و  کمتر اراجیف بگو

محمود با صدایی که هنوز ته خنده توش موج میزد لب زد:

_ باشه باشه کلانتر جون .

و بعد دوباره هر هر زد زیر خنده . نگاهی به آصف انداختم که زیر زیرکی و آروم آروم داشت می خندید . و بعد چشم غره ی وحشتناکی نثار محمود و آصف کردم که هر دو تاشون دست از خنده برداشتن و ساکت شدن

_ آصف همراهم بیا تا بریم سر بزنیم به آسبه زنم

این جمله رو گفتم و آصف هم به سرعت به دنبالم اومد و محمود رو با چرت و پرتاش تنها گذاشتیم . و رفتیم سمت حیاطی که دو تا خونه برای هر کدوم از زن هام ساخته بودم و رفتم سمت خونه ی آسیه . فعلا پیش صفورا نرفتم چون هنوز اون کار زشتش تو یادم بود . در زدم که بعد از چند ثانیه خدمتکار خونه در رو باز کرد و با دیدم من که دستم رو توی جیب شلوارم فرو برده بودم هین بلندی کشید و گفت:

_ آقا شمایید . چرا از قبل خبر ندادید که براتون چیزی آماده کنیم..

و بعد سرش رو شرمنده پایین انداخت و من همونجور که داشتم چکمه هام رو در می آوردم با لحن سرد همیشگی ام ندا کردم:

_ اشکالی نداره این بار رو چون بدون اطلاع اومدم میبخشم . از دفعات بعد آماده باشید

چشمی گفت و کنار رفت تا من و آصف وارد خونه بشیم و بلند داد زد:

_ خانم خانم . آقا اومدن .

و بعد چهره آسیه توی در اتاق خونه اش معلوم شد و با صدای بلندی گفت:

_ آقا خوش اومدید . صفا آوردید . با اومدنتون این خونه حقیر مزین شد .  قدم رو چشم ما گذاشتید چرا خبر ندادید که جلوی پاتون گوسفند قربانی کنیم ..

از این حرفای آسیه بدم میومد و واقعا رو مخم بود که آنقدر چاپلوسه و فکر میکنه با این کاراش میتونه خودشو توی دلل سنگی من جا کنه . هه زنیکه خیکی .

و بعد با انزجار گفتم:

_ نمیخواست فقط اومدم بهتون سر بزنم ببینم چیزی کم و کسر ندارید

آسیه باز با چاپلوسی ادامه داد:

_ نه فداتون بشم چیزی نیست فقطط

با چشمای کنجکاوم بهش نگاه کردم..

_ فقط؟؟

که با ناز و عشوه ادامه داد:

_ فقط جای شما خیلی خالیه

هه من چی بگم به این زن . با این کاراش فقط داره خودشو مقابل من کوچیک می کنه . که صدای نحسش دوباره تو گوشم پیچید:

_آقا لطفا بشینید سر پا براتون بده .

با همه تنفرم رو توی صدای ریختم و با پوزخند گفتم:

_ نمیخوادش. الان که دیدم هیچ مشکلی نیست میرم

_ اما آقا …

خسته از این چاپلوسی ها داد زدم:

_ حرف نباشه… همین گفتم

_چشم

این صدای چشم آسیه بود و بعد با سرعت و بدون وقت تلف کردن از خونه ی مزخرفش زدم بیرون . و پیشونیم رو با یه دستم فشار دادم که صدای آصف اومد :

_ جهان خان میخواید به خدمتکار های مطبخ بگم براتون گل گاوزبون درست کنن یکم اعصابتون آروم بشه..

همونجور که پیشونیم رو می مالیدم گفتم:

_ نه ممنون نمیخواد .

و بعد دستمو از روی پیشونیم برداشتم  و یکدفعه نگاهم به خونه صفورا افتاد  و از شانس گل و بلبلم صفورا از خونه بیرون اومد و تا من رو دید شروع کرد  به سمتم دویدن .
پوفی کشیدم و باز هم به راهم ادامه دادم که جلوی راهم رو گرفت و گفت:

_ آقا آقا . ببخشید مزاحم اوقات استراحتتون میشم میخواستم بدونم رفته بودید خونه آسیه؟ اگه رفتید پس چرا خونه ی من نیومدید

انگار این دختر هنوز درس عبرت نگرفته بود که هیچ کس جرئت نمیکنه جهان خان رو سوال پیچ کنه بعد این…

_ آقا نگفتید..

آصف که انگار فهمیده بود اگه لب باز کنم ممکنه فحش بهش بدم و بگیرمش زیر باد کتک به جام جواب داد:

_ دختر جون انگار تو هنوز نمیفهمی که این چیزا به تو ربطی نداره و نباید تو کار آقا دخالت کنی ها؟

صفورا با شهامتی که نمیدونم از کجا سر چشمه اش بود لب زد:

_ من با جهان صحبتم کردم نه با تو مرتیکه

و بعد دستش رو به حالت برو بابا برای آصف تکون داد . و من عصبی از اینکه چطور اینقدر راحت به من و آصف بی احترامی کرده بود به سمتش هجوم بردم که جیغ بلندی کشید و چند قدمرفت عقب . و خواستم بزنمش که آصف جلوم و گرفت و با صدای آرومی گفت:

_ آقا لطفا آروم باشید جاهلی کرد ، نادونی کرد ، یه چیزی گفتید شما عفو کنید

اما من دیگه این حرف ها نمیتونست خشم درونمو خاموش کنه و آصف رو پس زدم و در حالی که با حالت ترسناکی به سمتش می رفتم گفتم:

_ میدونی آصف آدم نادون رو یه بار بهش میگن ، دوبار بهش می گن اما دیگه بار سوم عمل میکنه  . اما این انگار تنش میخواره

دخترک بیچاره میخواست بدوه و فرار کنه اما من زودتر دستش رو خوندم و بازوش رو بین دستم گرفتم و فشار دادم و در حالی که صورتم رو به صورتش نزدیک می کردم گفتم:

_ و سزای آدمی هم که تنش میخواره  و تو کارای من دخالت میکنه…

_ فلک شدنه…..

این داستان ادامه دارد..

بنظرتون جهان بی اعصابه یا  به قول جهان صفورا تنش میخواره . و نظرتون در مورد آسیه چیه؟☺️

فکر کنم قسمت بعدی شاهد فلک شدن صفورا باشیم🥺💔

اگر پیشنهاد ، انتقاد ، و یا  حدسی دارید حتما بگید🤨💕

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 31

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha Ashrafi

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
29 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیکاوا
لیکاوا
1 سال قبل

رمان خیلی موضوعش جالبه و همین طور قلمت قشنگه💞
به نظرم آسیه زیاد خودشیرینه‌ و صفورا هم خیلی پروعه‌ یعنی هنوز از اخلاقیات شوهرش متوجه نشده از این رفتارش بدش میاد؟

لیلا ✍️
1 سال قبل

مرسی که پارت دادی عزیزم خیلی قشنگ بود👏🏻👌🏻

و اینکه در مورد آسیه و صفورا باید بگم خیلی از زن های جامعه ما حتی همین الان هم از سر سرنوشت و جامعه بد به چنین زندگی دچار میشن این دو تا زن هیچ حق انتخابی نداشتن و برای حفظ زندگیشون چنین رفتارهایی ازشون سر میزنه که خودشونم نمیدونند چقدر راهشون اشتباه ست ، در مورد جهان خان هم موضوع روشنه با امر و نهی های پدرش خب معلومه که باید عصبانی بشه

حالا ببینیم شاید گلی بتونه با ورودش به این عمارت کمی بهش آرامش بده .

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط نویسنده ✍️
Miinnaaa
Miinnaaa
1 سال قبل

والا من نظرم اینه که جهان که صددرصد بی اعصابه
بعد زناش از خودشم دیوونه ترن
ولی بازم جهان ی شخصیت جذابی داره که آدمو میکشه سمت خودش
حالا ببینم ادامه داستان لادن قراره چجوری ما رو سوپرایز کنه 😂😉

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط Miinnaaa
Miinnnaa
Miinnnaa
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

وای اینجوری میگی قشنگ ترس میشینه تو دلم 😂😭😂❤

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

آره از شوخ طبیعش خوشم میاد خدا کنه یه دختری وارد زندگیش شه اینم عاشق شه😂

راه پله خونه گندم اینا ....
راه پله خونه گندم اینا
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

از لحاظ روحی نیاز دارم یکی مث محمود تو زندگیم باشه ولی از اونجایی که هیچ شانسی تو این مورد ندارم … مگسم تو زندگیم نیس🤧

لیلا ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

منظورت ضحاست 🤔
کاملا مشخصه اصلا بمب انرژی مثبته این بشر😂😂

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

لادن چند سالته؟؟ ضحی چند سالشه؟؟
البته اگه اشکالی نداره بگو

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط sety ღ
sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

به ضحی نگو ولی فکر میکردم تو بزرگتر باشی😂😂

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

چقدر مثل من و خواهرم😐
من یه خواهر دارم همسن توعه هم از لحاظ ظاهری از من بزرگتر میزنه هم مث من به قول تو شاد و شنگول نیست😂
هر کی هرجا مارو میبینه فک میکنه اون بزرگتره و من حرص میخورم😐😂
جدیدا عینک میزنم که سنم رو ببره بالا🤦‍♀️😂
یه بار آرایشگره بهم گف بهت میخوره چهارده پونزده سالت باشه داشتم میمردم از حرص

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

تا تو باشی که به خواهر بزرگترت احترام بزاری😁😁😂😂😂

لیلا ✍️
پاسخ به  راه پله خونه گندم اینا
1 سال قبل

عاشق اسمتم فقط🤣
پارت جدید رو فرستادم حتما بخونیشا🙃

ساغر صدیقی
1 سال قبل

چه بسا زیبا ⁦❤️⁩💜

sety ღ
1 سال قبل

لادن رمانت امید به زندگی رو در من تقویت میکنه😂😂
من همیشه از اینکه تو ایران به دنیا اومدم و نگاه خیلی ها به زنا سنتیه متنفرم. در اصل ایران به صورت ظاهری مدرن شده و خیلی از آدم ها همون افکار پوسیده رو دارن و منم تنها آرزوم رفتنه
جدا از این ها خواستم بگم که هر دفعه که یه پارت از رمانت رو میخونم خدا رو شکر میکنم که لاقل تو این دهه به دنیا اومدم 😂 😂
تصور اینکه به خوان شوهرم بدن و اینا عذاب اوره چه برسه به زندگی کردنش😂😂

دکمه بازگشت به بالا
29
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x