رمان کوچه باغ

رمان کوچه‌ باغ پارت ۳

4.4
(28)

بازویش را انقدر محکم گرفته بود که هر آن ممکن بود از جا کنده شود

_مامان داری کجا میری ؟

اصلا نمیشنید او هم از این وضعیت به تنگ آمده بود دیدن دخترش آن هم در آن وضعیت خونش را به جوش آورده بود کار به کجا رسیده بود که گوش و کنایه های بقیه هیچ ترحم همه را هم باید به جان میخرید

پدرش در حیاط دور خود عصبی به آنور و اینور میچرخید

با دیدن دخترش اخمهایش درهم رفت

نازنین سرش را پایین انداخته بود تا صورت سرخش را نبیند

_سرتو بگیر بالا ببینم

چشمانش را بهم فشرد به جای او مادرش صدایش را بالا برد

_دخترت تخته گاز همینجوری داره برای خودش میره علی باید یه جور آتیشش رو خاموش میکردم

این بار صدای پدرش بود که بالا رفت

_این نونیه که خودت گذاشتی تو کاسه‌ام زن وقتی میگفتم این پسره به درد نمیخوره عیاشه ، حال بیحالیه کجا بودی ؟ هی سنگ برادرزاده نوبرتو به سینه میزدی کو
نتیجه اش شد این ، دختر دسته گلمو به این روز در آورده بس نبود حرفم باید بخوریم

با گریه به بحث و جدال پدر و مادرش که به جان هم افتاده بودن نگاه میکرد

لعنت بهت مهرداد ، لعنت به تویی که ذره ذره داری نابودم میکنی

همانطور با دو به پناهگاه تنهایی‌هایش پرواز کرد از میان انبوه کاغذهای داخل کمدش قاب عکسش را برداشت و جلوی صورتش گرفت

نامرد این بود قولت نازنین مرد نه ؟ به همین راحتی فراموشم کردی مهرداد مردم چی میگن هان میگن نامزد کردی راسته !!

گریه اش شدت گرفت

قاب عکس را محکم به سمت دیوار پرتاب کرد

_ازت متنفرم….متنفرم

از گریه سینه اش به خس خس افتاده بود مثل کسانی که داغ دیده بودن بالای سر قاب عکس شکسته نشست

نگاهش به آن تیله های سبزش افتاد همانی که افسونش کرده بود تمام صحنه ها جلوی چشمش رژه میرفت

از بچگی تا به الان ؛ شوخی کردن‌هایش همیشه اسمش را نصفه صدا میزد میگفت اینطوری راحت تر هست

آن همه عشق یکهو چیشد !

تولد پارسالش را کنار دوستانش جشن گرفته بودن و کادویش یک گردنبند طرح ستاره بود میگفت تو ستاره پرنور زندگیمی حالا کمتر از یک ماه دیگر تولدش بود و او دیگر نوری برایش نمانده بود فقط تاریکی بود و تاریکی

جلوی آینه به چهره خودش خیره شد

.حالا زیر چشمان مشکیش یک هاله سیاه گرفته شده بود دستانش را روی استخوان بیرون آمده گونه اش گذاشت صورت زرد و نزارش زیادی توی ذوق میزد

چه روزی از سال بود چقدر گذشته بود ؟!

خودش هم نمیدانست روزهایش در این چهاردیواری کوچک میگذشت حرف هایش را فقط گنجشک‌های لب پنجره اش می‌شنیدن و با جیک جیک‌هایشان اعتراض میکردن که دیگر بس است آمدنی میامد ولی آن مرد از اول هم رفتنی بود که اینطور همه چیز را جا گذاشت و رفت

ندید سوختنش را ، ندید کابوس های شب و روزش را ؛ ندید دخترکی این وسط شب و روز میمیرد و باز هم زنده میشود

میتوانی زنده باشی ، نفس بکشی ببینی یا بشنوی ولی زندگی نکنی حال و روز او هم همین بود ساعت ها مثل یک مرده متحرک به یک جا زل میزد با خود میگفت من براش چی بودم یه بازی یا یه همبازی که تا چشمش به یه نفر دیگه خورد سریع دورم انداخت یعنی حتی یک ذره هم عذاب وجدان نداشت این مرد کی بود چرا فکر میکرد او را نمیشناسد انگار که واقعا مهرداد همان روز در پارک با تمام شدن عشقش مرده بود

در این چند ماه حتی یک خبر هم ازش نگرفته بود اصلا انگار که نازنینی وجود نداشت مثل یک موجود بی ارزش لهش کرد و ازش گذشت حالا شب و روزش سیاه بود مثل زندگیش

شب ها از فکر و یادش در امان نبود
خانواده‌اش برایش روانشناس و هزار جور دکتر و مشاوره گرفته بودن اما مگر این دردها درمان میشد چیز کمی که نبود کسی که بیشتر از چشمت هم بهش اطمینان داشتی اینطور از پشت بهت خنجر بزند مگر میتوانست دوباره سرپا شود نه این حالش دیگر خوب بشو نبود

بارها خواسته بود خودش را از این زندگی و دنیا خلاص کند اما یک شب….شبی که پدرش او را در آن وضعیت دید و بر سرش کوبید به خودش قول داد حداقل به خاطر خانواده‌اش بلایی سر خودش نیاورد وگرنه این زندگی هر روزش برایش مرگ بود و بس

مثل همیشه مریم خانم با سینی غذا وارد اتاق شد با دیدنش که کز کرده گوشه تخت نشسته بود اخمی کرد

_پاشو…پاشو ببینم انگار دنیا رو ازش گرفتن پاشو که ببین واست چی درست کردم…
کلم پلو مخصوص مریم بانو…باز کن اون اخماتو دلم گرفت

به زور لبخند تلخی بر لب نشاند و آهسته لب زد

_بابا کجاست ؟

با حرص لبش را کج کرد

_تو هم که جون به جونت کنند بابایی هستی… من بخت برگشته از کارم زدم دارم واسه تو روز و شب خودمو به آب و آتیش میزنم تا یه لقمه غذا بخوری….بعد تو خبر از بابات میگیری….ای بشکنه این دست….بشکنه

نتوانست به غرغرهای مادرش لبخند نزند میفهمید او هم غصه دار بود و از دیدن وضعیت تک دخترش دلش خون بود اما با نقاب شادی میخواست دخترکش را از آن حال و هوا در بیاورد

کی نمیدانست او چقدر برادرزاده
عزیزکرده‌اش را دوست داشت مهرداد را مثل پسر خودش میدانست حالا طوری آتش به زندگیشان انداخته بود که نمیخواست حتی اسمش را هم بیاورد دخترکش از همه دنیا برایش مهم تر بود

قاشق پر از غذا را به سمتش گرفت

_بخور مادر لاغر که بودی ، حالا شدی پوست و استخون

توان مقاومتش بریده بود و به زور توانست چند لقمه بخورد

بغضی وسط سینه‌اش جا خوش کرده بود که نمیگذاشت غذا ازگلویش پایین برود لیوان آب را برداشت و یک نفس سر کشید شاید بتواند آتش درونش را کمتر کند اما نه تب درونش قوی تر از این حرف ها بود

وسط اردیبهشت ماه میان گرما از سرما میلرزید و پتو دور خودش پیچیده بود

صدای چیلیک چیلیک دندان هایش را میشنید و خودش را محکم تر بغل کرد

پدرش هر چند دقیقه یکبار میامد و بهش سر میزد مادر بیچاره اش دستمال را مرتب خیس میکرد و صورتش را مرطوب میکرد تا بلکه تبش پایین بیاید

_آخه این دیگه چه مصیبتی بود افتاد تو زندگیمون….نازنین….نازنین جان مادر چشماتو باز کن….پاشو یه خورده از این سوپ رو بخور

نگاه نیمه بازش خیره دیوار روبرویش بود زیر لب مهرداد را صدا زد امشب بعد مدت ها خوابش را دیده بود با لبخند گرمش بهش خیره بود و ازش خداحافظی میکرد

با همه بدی‌هایش دلش تنگ آن تیله ها بود تصور نبودنش را حتی یک روز هم نمیتوانست تحمل کند اما حالا پنج ماه رفته بود

مریم خانم با گریه سر بر بازویش گذاشت

_بمیرم برات مادر….خدا جواب دل شکسته‌تو میده دخترم….چرا خودتو ازبین میبری….

امشب این حرف ها آرامش نمیکرد او فقط با دیدن ان مرد آرام میشد که بیاید و مثل همیشه با خنده هایش پتو را از روی صورتش بکشد و بگوید 《_ بسه دیگه خانم خواب آلو پس فردا میخوای عروس بشی شوهرت بی صبحونه میمونه ها 》

و او با حرص جوابش را اینگونه میداد

《 _کوفت شوهر همینه که هست بخوای بخواه نمیخوای هم فدای سرم 》

و او دست بر چشمش میگذاشت و میگفت

《_ای به چشم من غلط بکنم 》

امشب بدجور هوس آن محبت ها را کرده بود که بی دریغ نصیبش میکرد

چرا این شب تمام نمیشد ؟

چرا این شب طولانی نبودنش روشن نمیشد پس کی میتوانست رنگ خوشی را ببیند خسته بود خسته تر از همیشه یک دختر بیست ساله مگر چقدر گنجایش داشت که تمام این دردها را روی دوش خود حمل کند این شوک اندازه سنش نبود

*******

با احساس سوزش مچ دستش چشمانش را باز کرد بالای سرش چهره نگران پدر و مادرش را دید

چقدر تن این زن و شوهر را لرزانده بود خدا میداند زن جوانی با روپوش سفید لبخند به لب نگاهش کرد

_بیدار شدی خانم کوچولو الان وقت خواب نیستا

گردنش را کج کرد و نگاهش را به عقربه های ساعت داد از درد گردنش تیری کشید ساعت یازده ظهر را نشان میداد انقدر خوابیده بود ؟!

دیشب چه بلایی سرش آمده بود تا یادش هست فقط صورت مهرداد جلویش بود یعنی همه آن صحنه ها را در خواب دیده بود

بدون حرف به صحبت های پرستار با پدرش گوش میداد

_وضعیت روحی دخترتون باید زیر نظر روانپزشک مورد معالجه قرار بگیره در این سن این حال و روز براش مثل سم میمونه

چشمانش را بهم فشرد و یک قطره اشک از چشمش چکید

حال و روزش مثل یک دریای خروشان بود که با رسیدن به ساحل خشکیده میشد حالا او هم به خاک نشسته بود و بیرون آمدنش سخت بود خیلی سخت

مریم خانم اشک گوشه چشمش را گرفت و دست نوازش بر سر دخترکش کشید

_الهی قربونت برم بسه دخترم خودتو مریض میکنی که چی بشه مگه اون به فکرته پنج ماهه رفته فکر میکنی اونجا بهش سخت میگذره نه یه ذره هم به تو فکر نمی‌کنه

این حرف های مادرش که بی مراعات گفته میشد جگرش را آتش میزد نمیتوانست بپذیرد مردی در آنور مرزها به فکر خوش گذرانی و موفقیتش است و این وسط دخترکی مثل شمع آب میشود

بی معرفت میخوای نیا خب نیا حداقل یه خبر از همبازی بچگیهات بگیر ببین مرده‌ست یا زنده یعنی انقدر از من بدت میومد چرا نمیتونم اون روز نحس رو باور کنم همون روز رفتنت رو

مثل سایه بودی و یکهو تو تاریکی زندگیم محو شدی بی آنکه خبر داشته باشم چرا نمیتونم بفهمت هر چقدر با خود فکر میکرد نمیفهمید مشکلشان چی بود که انقدر یکهو گذاشت و رفت حتی بهش فرصت عزاداری این عشق را نداد

ضربه شوکش ماه ها بود او را بهوش نیاورده بود انگار که در کما رفته بود و روز و شبش جهنم بود مگر دل چه کسی را شکسته بود که همچین بلایی باید سرش میامد

بعد از مدت ها گوشیش را برداشت و روشنش کرد

عکس بک گراندش خاری بود بر چشمانش سریع بغضش را قورت داد و شماره اش را گرفت شاید جواب دهد باید تلاشش را میکرد

یک بار دوبار سه باره و چندین باره تلاشش را کرد جمله مورد نظر خاموش میباشد
کلافه اش میکرد

حتی نمیخواست صدایش را بشنود… به کدامین جرم اینطور مجازات میشد !!

نتش را روشن کرد تا وارد برنامه شد چشمانش میخ صفحه شد

نفسهایش کند و یکی در میان از سینه‌اش خارج میشدن

قلبش را چنگ زد و گوشی را در دستش فشرد امکان نداشت حتما…حتما دارد اشتباه میکند

نازنین خر تا کی میخوای ساده باشی
حرف های بقیه راسته بیا خودت که داری با چشمات میبینی

مثل دیوانه ها سرش را محکم تکان داد دروغه دروغه حتی حالا هم به آن مرد بی رحم باور داشت حس میکرد تمام دنیا جلویش علم قد ایستاده بودن که این عشق را ازش دور کنند که بر سرش بکوبند واسه کی داری اینجوری خودتو میکشی اونه که به فکرت نیست اونه که دور و برش رو دخترای رنگ و وارنگ پر کرده

اشک دیدش را تار کرده بود زیر عکس
دو نفره‌شان تبریک های بقیه موج میزد

تبریک ، تبریک چی ؟

مهرداد که نامزد او بود آخر چطور ممکن بود با کس دیگری هم نامزد کرده باشد !

مگر اینکه مرده باشد آره ؛ همیشه حرفشان این بود میگفتن فقط مرگ میتواند همدیگر را از هم جدا کند ولی او که زنده بود هنوز نفس میکشید هنوز هم قلبش برای آن مرد سنگی میتپید

داری بازیم میدی مگه نه اینم یکی از شوخیای دیگته تو طاقت نداری میدونم فقط عاشق منی هق میزد و این جمله ها را به عکس مقابلش میگفت

نگاهش به دختر توی آغوشش افتاد موهایش بی پروا دور شانه هایش ریخته شده بود و لبهای رژ زده اش میخندید همینو میخواستی مگه نه دنبال همین آدما بودی پس بهانه هات الکی نبود از من زده شده بودی از بس امل بازی در آوردم خسته شدی و رفتی

تند از جایش بلند شد و در کمدش را باز کرد با دیدن چادر مشکیش تنفر در دلش لانه زد قیچی را برداشت و از وسط پاره اش کرد

همینا تو رو از من گرفتن مثل دیوانه ها چادر پاره اش را مچاله کرد و به سمت آینه روبرویش پرتاب کرد

همین چادر لعنتی تو رو از من دور کرد دیگه نمیزارم دیگه هیچوقت نمیزارم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 28

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
107 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Narges Banoo
10 ماه قبل

خانوم حاج کیان کجا رفتی 😂

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

ایشالاباخبرای خوب بیای گلم

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

لیلا منم تازه رانندگی ثبت نام کردم از الان استرس آخرش رو دارم😂🤦‍♀️
موفق باشی♥️

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

وای مبارکهههه
استرس چرا داری؟؟ میری بهت یاد میده برمیگردی خونه
من از ۱۴ ساله گیم رانندگی میکردم😂

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

آفرین👏👏👏

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

بوس🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

دمت گرم خداییی😂😂

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

بوس

Narges Banoo
پاسخ به  لیلا ✍️
10 ماه قبل

استرس واسه چی ؟ وااا😐😐😐
میری امتحان میدی برمیگردی این کجاش استرس داره😐
برو توکل برخدا قبول میشی الکی استرس نکش 🙂

Narges Banoo
پاسخ به  Narges Banoo
10 ماه قبل

من دارم میرم اردویه ۴۵ روزه حفظ قرآن ظهرم عازمم فک کن قراره برم یه جایی دور از خانواده با چندصدتا دختر 😂😂😂

بی نام
10 ماه قبل

وای به قلمت وااااای توحرف نداری بخدا معرکه ای دختر🥺🥺😭

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

اوهوم به قول لادن خیلی قلمش گشنگه🤣🤣

بی نام
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

وای عشقم توکجابودی بهتری الان

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

ممنون شوگر مامی گلم🤣❤️
خوبم 💃
تو خوبی ؟ آقا امیر علی خوبن؟
من خودم هم زیر رمان لادن پیام دادم😉

بی نام
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

ندیدم عزیزم ولی خوب باش من دختر بی‌حال نمیخواما….آقاامیرعلی هم داره با عمه ی گرام من سروکله میزنه که از اتاق بیرونش کنه و متاسفانه موفق هم نمیشه این عمه ی ماتاوسط مانخوابه خیالش راحت نمیشه😂😓😓

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

کار خوبی میکنه عمتون🤣
لادن برام گفت دیشب اومده بوده🤣
شوگر مامی تو باید از خداتم باشه وگرنه اگه عمه جون بره که آقا امیر علی ترتیبتو میده🤫🤣🤣

بی نام
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

نه بابا بیچاره حتی بافاصله ازمن روی تخت می‌خوابه ولی عمم میخواد اذیتش کنه داره بهش میگه فقط امشب کشیک میدم ازفرداشب دیگه راحتی پدرشم دربیار😂😂😂😭پدرمنو میگه ها

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

🤣🤣🤣🤣

بی نام
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

انگار امشب فقط من وتوبیداریم

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

🤣

بی نام
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

همش هم توفاز خنده ای ها مودت چیه دخترگلم

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

میخوای گریه کنم شوگر مامی جونم؟🥲

بی نام
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

نه نه همون بخندی بهتره

بی نام
10 ماه قبل

وای توچیکارمیکنی حس میکنم اونروزاکنارم بودی بخدا منومیبری به اونروزای تلخ بخدامثل یه فیلم ازجلوچشمم همه چی ردمیشه

خواننده رمان
خواننده رمان
10 ماه قبل

ممنون لیلا جان خیلی گلی با پارتای بلند❤

Ghazale hamdi
10 ماه قبل

واقعا از مهرداد بدم میاد😒😒
قلمت عالیه لیلایی🥰😘

sety ღ
10 ماه قبل

لیلا یه دونه ای بخدا😘♥️

بی نام
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

هی کجایی تو کنکورتمومشد ولی توکم پیدا قبل کنکور بیشتربودیا

sety ღ
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

آره والا😂😂
کارای نکرده ان انقدر روهم تلنبار شده که نمیدونم سراغ کدومشون برم😂😂🤦‍♀️
یه عالنه فیلم و کتاب نخونده دارم😂😂😂
اتاق جنگلم هم هنوز مرتب نشده😂🤦‍♀️🤦‍♀️
یه وضعیه اصلا نازی🤦‍♀️🤦‍♀️

بی نام
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

وای نگو منم چندروزه دیگه میرم خونه ی خودمون یعنی باید کارکنم مرتب کنم غذا بپزم چقدکارای سخت داریم ماخانوما…کامنتا روخوندی😂😂🤦

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط بی نام
sety ღ
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

آره خوندم😂😂😂
ببین نازی من از الان به همه گفتم که شوهر من باید آشپز خوبی تا اون غذا درست کنه😁😁😁
جارو کردن و مرتب کردن خونه هم باید بام انجام بدیم وگرنه من که حمال اون نیستم🤣🤣
خلاصه اینکه شوهر من ملاک های یافت نشدنی ای داره🤣🤣

آخرین ویرایش 10 ماه قبل توسط sety ღ
بی نام
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

هیچی دیگه بگو شوهرنمیخوای حمال میخوای.همه ی مردا به زناشون کمک میکنن ولی خواسته ی تودیگه زیاده عزیزم فکرنکنم گیرت بیاد😂😂

sety ღ
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

پیداش میکنم حالا ببین🤣🤣🤣
البته اینم بگم که شوهر دوست خاله ام تقریبا همین مدلیه فقط خوشتیپ و خوشگل نیستش😂🤦‍♀️

بی نام
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

شوخی میکنم ایشالاگیرت بیاد من که ازشوهرم راضیم

sety ღ
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

دعا کن برام شوگر مامی🤣🤣🤣

بی نام
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

مرض هی شوگر مامی شوگر مامی 🙄

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

شوگررر مامیییی🤣

بی نام
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

کوفت چشم سفیدا

sety ღ
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

نازی زیادی خشنی🤣🤣🤣
از الان دلم واس بچه هات میسوزه🤣🤣🤣

بی نام
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

اگر بچه ای بیاد

sety ღ
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

البتع که میاد
من میخوام خاله شم😁🤣🤣🤣
بخواید جلوی بچه رو بگیرید به عمه ات میگم بیاد سراعتون🤣🤣😨

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

هی بمیرم برای بچه هات
ولی شوگر مامی یادم باشه اکه روزی بچه هات رو دیدم بهشون بگم بهش بگید شوگر مامی بجای مامان🤣

Ghazale hamdi
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

حرص نخور🙃
تو مامانی خودمی🤗🤗🤗🤗😁😁

sety ღ
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

ضحی خله یادم داد به من چه😁🤣🤣

بی نام
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

غلط کردباتو حیف که الان برام مهمون اومده بایدبرم بعدبه حسابتون میرسم چشم سفیدا😂

sety ღ
پاسخ به  بی نام
10 ماه قبل

به خانم خونه دار🤣🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

میخواستی یاد نگیری🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  sety ღ
10 ماه قبل

من مامانم و بابام شاغل هستن بعد وقتی مامانم نمیره سر کار سه نفری میشینیم بازی میکنیم
وقتی بابام مرخصی میگیره نمیتونه تحمل کنه مثلا یه یکم چیز رو فرش بریزه میشینه همه جا رو جارو میکنه ظرف های تو کابینت رو میشوره بعد خشک میکنه . کابینت ها رو گردگیری میکنه . غذا درست میکنه!🤣
کلا بابام خیلی کد بانو هستش🤣🤣😅

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

آفرین به بابات😂😂
وایعا دوست دارم شوهرم کد بانو باشه🤣🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍