رمان کوچه باغ

رمان کوچه‌ باغ پارت ۸

4.5
(66)

آهنگ ملایمی در سالن پخش بود و خدمه ها مشغول پذیرایی بودن

در گوشه‌ترین جای سالن ایستاد همیشه از شلوغی بدش میامد و برعکس او مهرداد عاشق مهمانی و جاهای شلوغ پلوغ بود اصلا همین تفاوت‌ها بود که باعث بحثشان میشد

با صدای امیرعلی آن هم در نزدیکیش افکارش پاره شد

عین اجل معلق سر می‌رسید هیچ حوصله‌اش را نداشت

_میگن مار از پونه بدش میاد دم لونه‌اش سبز میشه حکایت منه

انگار امروز زیادی تند رفته بود که همچین اخم وحشتناکی بین ابرویش بود اینجور موقع‌ها چشمانش از حالت خمار به وحشی تغییر میکرد و نازنین با خود میگفت این مرد برخلاف اخلاق گندش مار خوش خط و خالی بود

_نمیخوام بپرسم چی باعث این همه تلخیه چون حتما بهم میگی فضول فقط دوست دارم بدونم تو همون نازنینی هستی که من میشناختم ، بهت نمیاد انقدر لوس باشی که با یه حرفم سریع بهت بر بخوره

با اخم محوی به چهره متفکرش که با جدیت این کلمات را ردیف میکرد خیره شد این مرد چه پیش خودش فکر میکرد یک ذره هم به جایش نبود که حالا این چنین درباره اش حرف میزد !

سکوتش را که دید با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و یک دستش را در جیب شلوارش فرو کرد

_نمیخوای نگو ، ولی به من برمیخوره مثل اینکه زن عمو تو تربیتت خوب کار نکرده هنوز نمیدونی باید به بزرگترت احترام بزاری

با حرص پوست لبش را جوید و رویش را برگرداند خوب نقطه ضعفش را فهمیده بود که از حرص دادنش لذت میبرد

اصلا دوست دختر عزیزتر از جانش کجا بود که همیشه و همه جا آویزانش بود

با پوزخند به نیم رخش زل زد

_از بزرگتری فقط قلدری رو یاد گرفتی تو تمام این مدت کجا بودی پسرعموی نمونه که حالا از اخلاق من ایراد میگیری ؟

با یک تای ابروی بالا زده نگاهش کرد در ته نگاه دخترک دلخوری را میتوانست ببیند اما از سر چه !

دستی به گوشه لبش کشید و چشمانش را تنگ کرد

_حضور من برای تو مهمه ؟

فکر کند روی سرش یک علامت سوال بزرگ نصب شده بود این چی پیش خودش داره میگه !

_مثل اینکه منظورمو درست متوجه نشدی پسرعمو ، خیالات ورت نداره فقط میخوام بدونم کسی که تو روزای سختم یه احوال ازم نگرفته چطور الان میخواد شادیمو با حرفهاش زهر کنه ؟

این حرف مطمئنا عصبیش میکرد و این از رگ بیرون زده گردنش به خوبی نمایان بود

نفس های عمیق و تندش خبر از این میداد که وای نازی تو که از این بدتری قشنگ شستیش و حالا رو بندش هم آویزون کردی

لحن عصبی و کلافه‌اش حالا زیر گوشش شنیده میشد

_هنوزم همون دختر کوچولوی لوس سابقی به نظرم اون اتفاق برای تو لازم بود تا یکمی به خودت بیای

پوزخندی به چهره ماتش زد و ادامه داد

_ولی به نظرم با وجود اون اتفاق هنوزم عوض نشدی

زبان در دهانش قفل شده بود

بعضی وقت ها یک حرف گنجایش این را دارد که نفست را بگیرد و او حالا ناباور به مرد روبرویش زل زده بود که رک و بی پرده با کمال بی رحمی داشت آن اتفاق را بر صورتش میکوبید

هنوز هم اخم بر پیشانیش بود و با چهره‌ای سرد نظاره اش میکرد

باید میرفت باید از این جماعت که از زمین خوردنش لذت میبردن فرار میکرد تا دیگر همچین چیزهایی نتواند ببیند

بی توجه به نگاه تعجب زده بقیه و صدا زدن‌های مادرش خودش را به اتاقش رساند و اولین کاری که کرد عکسش را از میان انبوه وسایل هایش برداشت

چشمه اشکش جوشید حس میکرد چهره‌اش را هم از یاد برده اما حالا قاتل آرزوهایش با لبخند و چشمان براقش بهش خیره بود

لعنت بهت ، لعنت به تو که گذاشتی هر کس و ناکس تحقیرم کنه کجایی بی معرفت الان باید همینجا بودی مگه قول ندادی موفقیتمو ببینی… مگه نمیگفتی نمیزارم احساس تنهایی کنی ؟

همزمان با شکستن قاب عکس فریادش به هوا رفت

_ازت متنفرم نامرد

خدا صدایش را میشنید مگر نه ؟

پس چرا جواب آهش را نمیداد چرا هنوز هم نزدیک به یک‌سال باید حرف بقیه را به جان میخرید !!

با صدایش بقیه را هم به طبقه بالا کشانده بود در همین جشن هم رسوا شده بود

از پشت سر در آغوش کسی فرو رفت و صدای نگران پدرش را شنید

_آروم باش نازنین ، دخترم منو نگاه کن

صدایشان را میشنید اما قادر به جواب دادن نبود گوشه اتاق خودش را بغل کرده بود و در خود میلرزید حتما باز شوک عصبی بهش وارد شده بود

در همان وضعیت نگاهش به چهره ناباور امیرعلی افتاد همانی که امشب را برایش زهر کرده بود حالا آمده بود باز چه چیزی را ببیند ؟ نازنین شکسته تر از آن بود که جلویش در بیفتد ، وضعیتش رقت‌انگیزتر از همیشه بود

نگاه‌ها و پچ‌پچ‌های در گوشی بقیه به گوشش میخورد و بغضش را بیشتر میکرد یکی میگفت بیچاره دختره … آن یکی در جواب گفت بیچاره خونواده‌اش همین یه دونه بچه رو داره

بعضی ها جریان را نمیدانستن و برای خود یک داستانی تعریف میکردن هیچکس نمیدانست چه روزهایی این دختر همین دردها را چشیده بود و دم نزده بود این دردها دیگر برایش عادی بودن

پدرش با لیوان آبی جلوی پایش زانو زد و خودش قرص را در دهانش انداخت در سکوت بدون هیچ مقاومتی قرص را با آب بلعید و کمی بعد از لرزش بدنش کم شد

این قرص ها دردش را کم میکردن اما با خود میگفت کاش قرص فراموشی هم برایش تجویز میشد تا یادش برود گذشته نحسش را اما صد حیف که گذشته به عقب برنمیگشت و این درد تا ابد روی دوشش بود

گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر میشود که میخواهم تا سقف آسمان پرواز کنم
و رویش دراز بکشم آرام و آسوده ،
مثل ماهی حوضمان
که چند روزی است روی آب شناور است

زندگیش پر از تکرار تلخی های گذشته با یک تلنگر گاهی با یک نگاه ترحم برانگیز یک راست برمیگرشت به همان روز نحس همان روزی که دنیا پیش رویش دیده و تار شد

دوست داشت یک جایی برود و در خود گم شود که دست هیچ احد و ناسی بهش نرسد

دکتر با حرف‌هایش میخواست اعتماد‌به‌نفس از دست رفته‌اش را بهش برگرداند اما او پر بود از سیلی هایی که اطرافیانش یکی یکی بهش زده بودن

با خود میگفت دیگر بس است ؛ دست از سر این سینه سوخته بردارید آخر این طعنه‌ها چه سودی برایتان دارد که از این کار خسته نمیشوید

از این ضعیف بودنش حالش بهم میخورد دوست داشت قدرتی در درونش بود که دیگر با حرف کسی اینطور فرو نریزد این روزها تنفرش از آن مرد هم بیشتر شده بود الان مطمئن بود که آن مرد عاشقش نبود برای او حکم اسباب بازیش را داشت اصلا وقتی در هفت سالگی بیای خواستگاری همین میشود دیگر ، یه مشت بچه بازی که نازنین این وسط یک ذره هم اهمیت نداشت

نگاهش را به کتونی‌های آل استار سفیدش داد و دستانش را در جیب مانتوی گشادش فرو کرد

دقیقا از آن شب کذایی یک هفته ای میگذشت

همین امروز بود که خواسته بود از خانه بیرون بزند باید حتما برای خودش یک کاری دست و پا کند وگرنه با ادامه این شرایط حتما دیوانه میشد

همانطور که مشغول قدم زدن بود نگاهش را به عابرین داد یکی عجله داشت آن یکی عصبی بود ، بعضی ها هم خوشحال و دست در دست هم از خیابان عبور میکردن در این بین انگار فقط او بود که لبخند مصنوعی بر لبانش بود شاید هر کس که او را میدید فکر میکرد یک دختر پولدارِ بی غم است اما چه کسی از راز درونش خبر داشت ؟

این روزها با نقاب بی تفاوتی سعی میکرد دردش را در قلبش مدفون کند

با دیدن دختر گلفروش قلبش فشرده شد هر جا‌ که پا میگذاشت یاد و خاطره‌اش هیچوقت از قلبش پاک شدنی نبود

دخترک با چشمان درشت سیاهش بهش خیره بود ، یادش هست که اولین بار این دختر کوچولو را دیده بود حسادت تمام وجودش را گرفته بود آخر مهرداد با دیدنش به کل فراموشش کرده بود و تمام توجهش را به این دختر بچه داده بود عاشق بچه ها آن هم از نوع دخترش بود و آن روزها نازنین با خود میگفت که اگر روزی بچه دار شود کاش که پسر باشد

دیوانه بود دیگر آن موقع دغدغه‌هایش هم ساده و کوچک بود

دخترک هنوز هم با چشمان منتظرش بهش خیره بود شاید با خود فکر میکرد پس آن مرد چشم سبز کجا بود که دیگر همراهش نبود

جلوی پایش خم شد و با لبخند دستی به موهای مشکیش کشید

_خوبی ستایش بانو ببینم دلت برام تنگ نشده بود ؟

با آن لحن شیرین و بچگانه‌اش جوابش را داد

_همیشه همینجاها بودم نازی جون فکر کردم منو یادتون رفته ، چرا تنهایی… پس عمو کو ؟

بغض بر گلویش چنگ انداخت

_عمو رفته سفر ستایش جون امروز گل‌هات رو کسی خرید ؟

با مظلومیتی که قلب نازنین را آتش میزد سر بالا انداخت

_نه اگه بدون پول برم خونه حتما بابا اصغرم دعوام میکنه…عمو کجا رفته نکنه اونم قهر کرده !

ماند چه بگوید دخترک از چه حرف میزد !

سر پایین انداخت

_نمیدونم ، آدم بزرگ‌ها هم قهر میکنن دیگه

به دنبال حرفش سوالی نگاهش کرد

_مگه کسی هم با تو قهر کرده ؟

چشمانش را بهم زد

_آره محمد امین دوستم دیروز سر بازی باهام دعوام کرد الانم باهام قهریم…خاله چیکار کنم منو ببخشه ؟

اشک در چشمانش نشست با دیدن این دختر یاد بچگی‌های خودش افتاد چقدر آن روزها از اینکه مهرداد باهاش قهر کند میترسید آخر سر هم از آن چیزی که میترسید سرش آمد این بار قهرش از همیشه طولانی تر بود !!
کاش هنوز هم در همان عالم بچگیش میماند

با صدای آشنایی رشته افکارش پاره شد

_خانم کوچولو همه گلاتو میخوام چند ؟

با دیدنش چشمانش چهار تا شد

زیر لب گفت

_بر خرمگس معرکه لعنت

گوشهایش انقدر تیز بود که حرفش را بشنود

_ محض اطلاع شنیدما خانم !

با پررویی در چشمانش زل زد

_اتفاقا خوب شد که شنیدی چیشده گذرت به اینورا افتاده پسرعمو ؟

از قصد اسمش را نمیگفت چون میدانست حرصش میدهد اما انگار امروز بیش از حد شنگول بود

لبخند کجی گوشه لبش نشست و یک تای ابرویش را ماهرانه بالا زد

_مگه زمین خدا رو خریدی که داری بازخواستم میکنی دختر عمو ؟

هوف خدا چقدر ازش بدش میامد خدا میدانست ، سرتاپایش حرص درار بود

راهش را کج کرد که برود ، دوست نداشت امروزش هم با حرف زدن با او گند زده شود

صدایش را از پشت سر میشنید انقدر صدام کن خفه شی مرتیکه پررو اصلا انگار نه انگار فکر کرده حرفهای اون روزش رو یادم میره چه راحت هم تو چشمهام زل میزنه ؛ هه

میان راه بود که دسته گلی جلویش قرار گرفت

با تعجب سرجایش ایستاد و نگاهش را از گل به چهره‌اش که از فرط دویدن به نفس نفس افتاده بود داد

عجب سیریشیه این همه راه دنبالم اومده اَه

امیرعلی سکوتش را که دید خودش به حرف آمد و با لبخند نگاهش کرد

_میدونم چقدر رز دوست داری شاید اینجوری بتونم حرفای اون شبم رو جبران کنم

با بهت نگاهش میکرد در نگاهش مسخرگی موج نمیزد حالا شرمندگی و پشیمانی را میتوانست از نگاهش بخواند

از کجا میدانست اصلا رز دوست دارد !!

خب خنگ خدا با اون گلخونه ای که برای خودت بالای پشت بوم درست کردی فقط مونده حافظ شیرازی بدونه

مثل گیج‌ها به نگاه منتظرش زل زده بود

تعللش را که دید خودش دسته گل را به دستش داد

_این برای توعه نازنین من اون روز قصد بدی از زدن حرف هام نداشتم متاسفم که فکرتو خراب کردم

هاج واج به دسته گل توی دستش خیره شد اصلا نماند تا حرفش را بزند

دختر گلفروش با لبخند بهش نگاه میکرد

جوابش را با لبخندی داد و بینیش را در گل فرو کرد بعد از ماه ها کسی به جز مهرداد بهش گل میداد از عطر رز مست میشد

هنوز هم متعجب بود آخر در این وقت روز اینجا چکار میکرد برود به دوست دخترش گل بخرد وا نازی خب بیچاره زحمت کشیده خداییش حقش نیست باهاش بد برخورد کنی

کلافه افکار درهم برهمش را پس زد و وارد خانه شد

مادرش در حال مطالعه بود با دیدنش از بالای عینک نگاهش کرد

_روزبخیر به به این گل مناسبت خاصی داره ؟

نگاه بی تفاوتی به گل انداخت

_این ؟ ….والا یکی از دوستان داده

اسمی از امیرعلی نبرد خودش هم دلیلش را نمیدانست

به سمت مادرش گرفت و گفت

_بفرمایید برای شما

لبخندی زد و در کتابش را بست

_نه دیگه هر کی بوده به تو هدیه داده زشته به یه نفر دیگه بدیش

ابرویش بالا پرید با بیخیالی شانه بالا انداخت و به سمت اتاقش حرکت کرد

دنبال جایی میگشت تا دسته گل را بگذارد خالا خوبه دوست نداشتی نگهش داری

تو خفه وجدان

کنار پیانویش بهترین جا بود ، لباس هایش را عوض کرد انقدر خسته بود که همانجا روی تخت ولو شد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 66

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

لیلا مرادی

ذهن خط‌خطی😂✍️
اشتراک در
اطلاع از
guest
80 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

لیلا قهر نکن حالا🤣
کاملا با حرفات موافقم اما اصلا نمیتونی تصور کنی تو چ شرایط مزخرفیم🤦‍♀️

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

لیلا یه نفس عمیق بکش🤣🤣🤣
اصلا هر یه ساعت میام تو سایت اعلام حضور میکنم و میرم خوبه؟؟؟😁😂

saeid ..
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

من چی🥺🤦🏻‍♀️

saeid ..
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

خب پس من نیستم حداقل
خداروشکر 😁

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

لیلا اذیت نکن حالا دیگ😁

saeid ..
پاسخ به  sety ღ
6 ماه قبل

ستی..حاضر😂

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

دقیقا…
هیچ کس نیست انگار!
منم واسه همینه دیگه پارت نمیزارم و بیشتر موقعه ها توی سایت نیستم

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

لیلا من همیشه هر پارت از رمانت رو خوندم و نظر دادم…
تو این چند هفته بشدت درگیرم اما بازم هر وقت تونستم اومدم…
من دوست ندارم مشکلات زندگیم رو اینجا بیان کنم اما من خوانواده ام حتی خبر ندارن من رمان مینویسم و فکر میکنن من از ۱۴ سالگی به بعد حتی دیگه رمان عاشقانه هم نخوندم و دوست ندارم بفهمن

با این وجود حتی این پارتای کوچه باغ رو،خوندمو چون نخواستم به نازی فحش بدم کامنت نذاشتم🤣🤦‍♀️

saeid ..
پاسخ به  sety ღ
6 ماه قبل

نخواستی به نازی فحش بدی 🤣🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

سلام لیلا گلی
لیلا به خدا خودت میدونی من قبلا هر روز تو سایت پلاس بودم ولی خب الان جوری شده که واقعا نمیرسم
دیروز نت نداشتم مجبور شدم از نت مامانم استفاده کنم…
تا ده دقیقه دیگه کلاس زبانم شروع میشه بعدشم باید اماده شم ساعت چهار نوبت دندون پزشکی دارم
بعدش باید بیام اتاقمو مریتب کنم. بعدشم باید درس بخونم. فردا هم ملاس بسکتبال دارم شاید بخوام رمانمو بنویسم. مشق زبان دارم. و در حال باز هم سعی میکنم بیام سایت.
چون اصلا دوست ندارم دلخوری و کدورت جاش و بده به دوستیمون ♥

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

لیلا مبدونم چی میکی اما
من سر کلاس زبام مدام وبکمم روشنه و با گوشی میرم. فقط بعضی موقع ها که معلمم نتش قطعه با لپ تاپ یه یری به سایت میزنم🤣🤣
از فردا هم کلا ور دل خودتممممم عزیزوممممم♥♥🤣🤣

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

لیلا پریودی؟؟؟😶😶🤦‍♀️

تا حالا انقدر شاکی و بی اعصاب ندیده بودمت🤣🤦‍♀️

sety ღ
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

نههههه
تو همون لیلا گوگولی من بمون🥺🥺🥺

نازنین
نازنین
6 ماه قبل

هنوز نخوندم خیلی کاردارم ولی گفتم یه کامنت بذارم تند تند تاکسی نخونده

saeid ..
6 ماه قبل

چه قشنگ بود این پااارت
گل رز خیلی قشنگهه😊

saeid ..
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

نمی‌دونم چرا ولی فک میکنم مغروره 🤣🤦🏻‍♀️
البته باید دید در ادامه چی میشه
و اینکه اون طوری قلبش رو شکوند به نظرم آدم عوضی هستش..
توصیفم من این بود..حالا شایدم اشتباه کنم
چون تازه پارت ۸ هستش
در ادامه بازم نظرم رو در مورد شخصیت ها میگم

saeid ..
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

بهش حق میدم 😊
💫🌻

Ghazale hamdi
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

به نظر من نازنین یه دختر مهربونه و دل خیلی کوچیکی داره
مهرداد هم یه مرد قد بلند و خوش تیپ با چشمای سبز و موهای مشکی حالت‌دار
نمیدونم چقدر درست تونستم توضیح بدم اما من تصورم اینه

Ghazale hamdi
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

منتقیه که آدمای چشم رنگی بور باشن اما من مو مشکی تصورش کردم

FELIX 🐰
6 ماه قبل

اگه واقعی باشه
گذشته سختی داشتی ، خیلی سخت!

Newshaaa ♡
6 ماه قبل

لیلا جونم بوی گندم هم بذار دیگه🥲❤

Ghazale hamdi
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

واییییییییییی نه لیلا تروخدا بزار🥺🥺😭😭😭

Ghazale hamdi
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

چرا آخهههههه؟
دلت من بسوزه😭😭😭😭😭😭

Ghazale hamdi
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

آها ببخشید اصلا حواسم نبود تازه تموم کردی🤦‍♀️🤦‍♀️

Ghazale hamdi
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

راستی لیلا اون عکسی که برام فرستاده بودی بوراک اوزچیویت بود؟

Ghazale hamdi
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

نظرت راجب اون چیه؟

Ghazale hamdi
پاسخ به  نویسنده ✍️
6 ماه قبل

از بین این دوتا یکیش رو میزارم