رمان گذشته شیرین

رمان گذشته شیرین پارت هفتم

3.8
(6)

گذشته شیرین

پارت هفتم

اونجایی که  احمدی لوکیشنش رو فرستاده بود

رفتیم و در زدیم که احمدی در رو برامون باز کرد

احمدی: سلام خانم خوش اومدین . بفرمایین

من : سلام . ممنون

سما هم به آرومی سلام کردو وارد شدیم .
خودم هیچ نمیومدم ولی خب ایندفعه دلم خواست خودم بیام ببینم چه خبره . هوففف . همینطور تو فکر بودم که با صدای احمد از فکر و خیالاتم دست کشیدم :

خانم شما همینجا وایسین من الان میارمشون

به تکون دادن سر اکتفا کردم و منتظر احمدی شدم که سما گفت:

میگم نیلگون چند سالشونه اکثرا ؟ میدونی

من : فکر کنم ۱۶ یا ۱۷ سالشون باشه

سما : آها

و بعد با اومدن احمدی و با دیدن اون دخترا
دوباره رفتم به گذشته :

فلش بک ۹ سال پیش :

ایران_شیراز

از زبان نیلگون :
از مدرسه خسته و کوفته اومدم . سرم باز درد میکرد و میدونستم اگه یکم دیگه بیدار باشم بازم شوک عصبی میاد سراغم  و  اصلا نمیفهمم کجام  و بازم هی آردا رو یادم میاد و به خودم آسیب میزنم. البته مگه میشه یادم بره هه   . بخاطر همین تصمیم گرفتم یه نیم ساعتی بخوابم تا بهتر بشم  بعد برم بیمارستان پیش زیبا بانو . …..
نمیدونم کی و چقدر خواب بودم که زنگ خونه به صدا در اومد و رفتم در رو باز کردم با چهره ی سما مواجه شدم:

سلام نیلگون . خوبی . رفتی پیش زیبا بانو یا نه ؟ حالش خوبه؟ دکترش چیزی نگفت

من : سلام سما . آروم نفس بگیر دختر یکی یکی بپرس . والا خودمم هنوز نرفتم .، خوابم برده . ولی تا دیروز که دکتر میگفت فقط باید عمل قلب باز انجام بشه و عملش هم که هزینه اش زیاده نمیدونم چطوره میخوایم پول عملشو جور کنیم

و بعد یه آه عمیق و دردناک کشیدم که سما گفت:

درستش میکنیم نگران نباش. ایشالله جور
میشه

من: ایشالله …
و بعد با حرص ادامه دادم:

البته اگه اون اکبر آنقدر سر زیبا بانو داد نمیزد ،
زیبا بانو سکته قلبی نمیکرد . الانم معلوم نیست کدوم گوری رفته . مرتیکه الاغ

سما: چی بگم والا . حالا سریع بپوش بریم بیمارستان ببینیم حال زیبا بانو چطوره

من : باشه

و بعد رفتمو سریع یه مانتو شلوار پوشیدم و با سما به طرف بیمارستان حرکت کردیم. وارد بیمارستان که شدیم . رفتم پیش خانم نصیری که پرستار بود و گفتم :

سلام . خبری نشد؟

خانم نصیری: سلام نیلگون جان نه دخترم

سما : سلام

خانم نصیری : سلام سما جان

توی این دو هفته  که این اتفاق برای زیبا بانو افتاد و تو ccu بستری شده . اینقدر با سما  اومدم بیمارستان و رفتم که تقریبا همه من و سما رو میشناسن .

من : آها که اینطور خانم نصیری میشه هر اتفاق  که افتاده بهمون خبر بدید . شماره تلفن خونه رو هم براتون گذاشتم .

خانم نصیری: چشم حتما . ولی دکتر تا همین ۱ ساعت پیش هم میگفتن چون هر روز وضعیت بیمار داره بد و بدتر میشه باید هر چه سریعتر عمل بشه .

با این حرف خانم نصیری  روی صندلی های بیمارستان نشستم و سرمو تو دستام گرفتم .
سما هم اومد کنار نشست و گفت: نیلگون عزیزم . نگران نباش هر جور شده جور میکنیم

من : چجوری ها ؟؟؟ نه چجوریییی

سما : آروم باش دختر اینجا بیمارستانه . بیا تو بغلم گریه کن تا خالی شی

با این حرف سما انگار که منتظر چنین جمله بودم رفتم تو بغلش و شروع کردم به گریه کردن و از بس گریه کرده بودم نمیدونم چی شد که تو عالم بیخبری فرو رفتم……..

گذشته شیرین

پارت هفتم

فلش بک ۹ سال پیش:
کانادا_تورنتو
از زبان آردا :
نمیدونم چقدر اینجا نشستم و در و دیوار رو نگاه میکنم که فلیسیتی خدمتکارمون میاد تو میگه :

“Please get ready as soon as
possible .Parhan is waiting for you”

(لطفا زودتر آماده بشید . پرهان منتظرتون هست)

هه منتظرم هست که برم کجااا هااا؟ آخه دانشگاه به چه دردم میخوره وقتی نیلگونم نیست هااا؟؟
وقتی میبینه عکس العملی بهش نشون نمیدم در رو میبنده . و من غرق میشم به سه سال پیش وقتی اون بی معرفت ولم کرد….
فلش بک ۶ سال پیش :
ایران _تهران:
از توی پنجره اتاقم به خونه ی نیلگون نگاه میکنم که چراغش خاموشه . نمیدونم چرا یه چند وفتی هست نیلگون باهام سرد شده . فردا صبح هم خودم کار دارم  وگرنه خودم باهاش می رفتم خرید . حالا وقتی کارم تموم  شد و اومدم خونه ازم میپرسم چش شده .
و بعد میرم تو تختم و چشمامو میبندم و ساعدمو رو صورتم میذارم و بعد چند دقیقه به خوابم می بره .

با صدای زنگ آلارام گوشیم از خواب بیدار میشم و میرم دست و صورتمو و میشورم و لباس هامو میپوشم  و از اتاق بیرون میرم و منتظر بابا میشم .
بابا بعد از چند دقیقه از اتاق مشترکش با مامان بیرون میاد و میگه: سلام پسرم . صبحت بخیر

من : سلام بابا . صبح تو هم بخیر . بریم؟

بابا: بله پسرم .

و با بابا سوار ماشین میشم و از  خونه خارج میشیم . دم در خروجی آقا رحیم رو ندیدم و از بابا میپرسم
من: آقا رحیم کجا رفته؟

بابا : یه چند روزی مرخصی میخواست بره کرمان پیش نوه هاش منم بهش مرخصی دادم . آقا رحیم واقعا مرد زحمت کشیه . و امسال اصلا مرخصی نگرفته بود برعکس بعضی های دیگه که همش تنبلی میکنن و مرخصی می گیرن

من: موافقم بابا…..

این داستان ادامه دارد….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا : 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

ضحی اشرافی

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Hasti
Hasti
9 ماه قبل

خیلی کمه لطفا زیادش کن

Hasti
Hasti
9 ماه قبل

پس کو پارت

Hasti
Hasti
9 ماه قبل

خواهشن این یکی رمانتو پارت گزاری کن این قشنگه مثل این که یادت رفته این رمانم داشتی اگه نمی تونی پارت بدی از اول شروع نمیکردی آخه مردم که علاف نیستن

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x