نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان گذشته شیرین

رمان گذشته شیرین پارت پنجم

4.3
(21)

گذشته شیرین
پارت ۵
به مدرسه که رسیدم تو حیاط سما رو دیدم و به سمتش رفتم . نزدیکش شدم و اومدم که انگار متوجه من شد اومدم سمتم و گفت :

سلام کبود جونم . خوفیییی

من : سلام سما . چی بگم باز ؟

سما : باز چی شده که تو گیر نمیدی بهت میگم کبود ؟ باز اون اکبر روانی زدت

من : پوففف . آره . بعدشم میدونی سما  اصلا هیچ تمرکزی رو درسام ندارم  همش دارم به آردا فکر میکنم . دیروز قبل اینکه اکبر بیاد شوک عصبی بهم دست داد تا چند دقیقه اصلا نمیدونستم کیم

سما : بمیرم برات  که اینقدر داری زجر میکشی حالا یه باری که پیش این روان شناسه رفتی خوب بود؟

من : آره بد نبود . واقعا باید از زیبا بانو ممنون باشم چون خیلی خوبه و عین دختر نداشتش منو دوست داره

سما: هوم حالا نوبت بعدی مشاورت کیه.
من: من خودم که پولی ندارم . اکبر هم به زیبا بانو اجازه نمیده کار کنه و خودش هم خیلی دیر به دیر پول میده و این روان شناسه هم خیلی بیمار داره که اینجوری وقت مشاورم میشه ۴ ماه دیگه .

سما: آها

من : البته من خودمم راضی نیستم که زیبا بانو اینقدر بخواد بخاطر من تو دردسر بیفته و پولی که مال خودش هست رو بده برای داروی من . حالا چند دقیقه برم تو چند ماه پیش چه اشکالی داره چون من که خود به خود به آردا فکر میکنم حالا چند دقیقه نفهمم کیم . همون بارم که با زیبا بانو رفتیم مطب من هر چی اینار رو به زیبا بانو گفتم قبول نکرد . بخاطر همینم هست که میگم واقعا مهربونه .

سما: واقعا برات خوشحالم که اینقدر خوش شانس بودی که اومدی پیش زیبا بانو
من : اوهوم من هر روز دارم خداروشکر میکنم که الان که از آردا جدا شدم یکی مثل زیبا بانو هست که اینقدر دوستم داشته .

( نویسنده :دوستان یه توضیحی هم درباره بیماری نیلگون بدم . نیلگون توی روز های اولی که میاد پیش زیبا بانو و اکبر یه تشنج بد میکنه که میبرنش بیمارستان ولی خب چیز خاصیش نمیشه فقط  این تشنج باعث میشه که هر چند وقت یکبار شوک عصبی بهش دست داده بشه و ندونه کیه و اصلا هیچ جا رو نمیشناسه و فقط در حد ۱۰ تا ۱۵ دقیقه تو گذشتش غرق میشه در صورتی که خودشم نمیدونه این گذشته خودشه)

سما :   حالا این رو  ولش بیا بریم تو صف که این صفایی باز میاد و بهمون گیر میده

من : باشه

و رفتیم تو صف . و خیره شدم به سما . سما دختری بود که پدر و مادرش رو از دست داده و بخاطر همین اومده  پیش داییش زندگی میکنه. البته داییشم خیلی پولدار نیست و به زور میتونه تو خونه نقلیش سما رو نگه داره . و حالا چهره سما ، سما یه دختر با پوست سفید ، لبای صورتی ، چشای قهوه ای روشن با دماغ متناسب با صورتش بود و در کل چهره خوشگل و نازی داشت .

سما : هیز بدبخت خوردیم منو .

من : ها چی؟

سما : میگم خوردیم منو

من: گمشو . نه که خیلیم خوشگلی

سما : ایش از خداتم باشه با من به این زیبایی دوستی .

من : اعتماد به نفست منو کشته .

سما : همینه که هست .

من : پوففف از دست تو

و بعد از تموم شدن صف به سمت کلاس راه افتادیم . تا ظهر همینجور درگیر مدرسه بودم تا اینکه زنگ خورد و با سما از مدرسه زدیم بیرون . که یکدفعه یه موتوری جلوی پامون ترمز کرد . چون یهویی بود من و سما همزمان هین بلندی کشیدیم…..

*
*
گذشته شیرین
پارت ۵

موتوریه: سلام خانما . شنیدم غم و غصه زیاد دارین ، نظرتون با یه پاکت سیگار چیه ؟

سما: آقا برو اونوررر ، مزاحم نشو . اشتباه شنیدی ما اصلا غم و غصه ای نداریم . اگه هم داشته باشیم سیگار نمیکشیم

موتوریه کلاه کاسکت رو صورتش بود و صورتشو نمیدیدم که گفت:

موتوریه: حالا یه بار که ضرری نداره . امتحان کن شاید خوشت اومد . خوبه ها . تازه برات مارک خوباشم آوردم

و یه چشمک هم زد .

سما: انگار من هر چی میگم تو نمیفهمی مرتیکه برو اونور
و بعد به سرعت دستمو کشید و از اونجا دور شدیم .

سما : تو معلوم هست چرا خشکت زده هااا؟

من :خب میگذاشتی بگیرمش .  من کم غم و غصه دارم حداقل شاید بتونم یکم خوومو آروم کنمم

سما: آخه بدبخت اگه این سیگار رو میگرفتی و اکبر میدیدش که فاتحه ات خونده بود . اصلا از اکبر که بگذریم هم واسه سلامتی خودت ۱رر داره هم اینکه زیبا بانو ببینه ناراحت میشه منو بگو که واسه خودت گفتم

و بعدشم سریع راهشو جدا کرد و به طرف خونه داییش رفت . ……

۱ هفته بعد:
۱ هفته هست که از اون ماجرای موتوریه میگذره و من وقتی عصرش رفتم خونه به حرفای سما خوب فکر کردم و دیدم راست میگه و روز بعدش که رفتیم مدرسه کلی ازش عذر خواهی کردم چون واقعا حق با اون بودد
حااا هم تو کلاس نشسته بودیم و داشتم جزوه مینوشتم که یکدفعه خانم صفایی( معاونمون) وارد کلاس شد . مجبور شدیم سریع بلند شدیم . که بعد با دستش اشاره کرد بشینین .

صفایی: خب بچه ها همگی کیفاتون رو میز میخوام چک کنم البته با اجازه خانم علوی( معلم ریاضی)

علوی: خواهش میکنم مشکلی نیست بفرمایید

و بعد صفایی شروع کرد به گشتن کیفای بچه ها . به کیف من که رسید  یکدفعه از تو دستش یه چیزی رو آورد بالا که تو شوکککک موندممممم

این داستان ادامه دارد…..

یعنی چی بودههههه ؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 21

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

ضحی اشرافی

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

نکنه سیگار

دکمه بازگشت به بالا
3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x