نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان گذشته شیرین

رمان گذشته شیرین پارت چهارم

3.7
(18)

شیرین
پارت۴
من : وای خوب شد گفتییی برم آماده شم

سما : عا برو

سریع یه  پیراهن مشکی که توش خط های سفید داشت با شلوار جین آبی برداشت که بپوشم لباسمو که در آوردم با دیدن کتفم باز رفتم به گذشته:

…..
فلش بک
۱۲ سال پیش
از زبان نیلگون
۳ هفته بعد از مهمونی:
توی این ۳ هفته ای که گذشته طبق دستور خانم بزرگ با آردا سرد شدم و دیگه خیلی بهش زیاد سعی میکنم اهمیت ندم . که این برای من خیلی مشکله . منی که با تمام وجودم عاشق آردام . هیشکی حال منو نمیفهمه  نمیدونه من هر شب چجوری گریه ها و هق هق هامو تو بالشت خفه می کنم . هه
طبق گفته ی خانم بزرگ فردا میرم شیراز و حالا هم دم در اتاقشم تا برام توضیحات بیشتری درباره سفرم بده . دو تا تقه به در میزنم و با صدای بیا تو گفتن  وارد اتاق میشم .
من : سلام خانم ، گفتین بیام، باهام درباره سفرم صحبت کنین

خانم بزرگ : آره ، خب دختر جون تو رو با  رحیم میفرستم شیراز بعد میسپرمت دست آقای و خانم صمدی . فهمیدی؟

من : خانم و آقای صمدی؟ میشه درباره شون بیشتر توضیح بدین؟

خانم بزرگ : آره . تو از این به بعد پیش اونا زندگی میکنی  . و دیگه راه زندگی ما و تو از هم جدا میشه . و سالا بعد هم حتی اجازه ورود به این خونه رو نداری

در حالی که بغض گلومو چنگ میزنه میگم : آها . که اینطور

خانم بزرگ :  . فقط فردا صبح به بهانه ی اینکه بهت پول دادم و میخوای بری خرید از خونه میزنی بیرون . راستی این چمدونم بردار هر چی لباس داری بنداز توش .  هر چند فکر کنم یه دختر یتیم  دو سه دست لباس هم بزور داره .  چمدون هاتم امشب بزارش تو ماشین رحیم .

من : چشم خانم

خانم بزرگ : خوبه . حالا میتونی بری .

من : خدانگهدار

و به محض بیرون اومدن از اون اتاق لعنتی میزنم زیر گریه و میگم : چرااا . آخههه چراااا…….

*
*
گذشته شیرین
پارت ۴
واسه چی من باید تو این سن اینقدر رنج بکشم .
بعد از اینکه یکم خالی شدم به سختی خودمو به خونه میکشونم و وسایلمو تو چمدون میزارم بعد میرم سمت آقا رحیم و بهش میگم

میشه این چمدون رو تو ماشینتون بزارین

آقا رحیم : باشه خانم . فردا ساعت ۱۰ صبح راه می افتیم .

من : باشه آقا رحیم . خدانگهدار

آقا رحیم : خدانگهدار خانم

میرم تو خونه و زانو هامو بغل میگیرم و سرمو میزارم رو زانوهام  و یه مدت اینجوری میمونم تا اینکه زنگ خونه به صدا در میاد
احتمالا آردا هست چون این روزا خیلی بهم سر میزنه. میرم و در رو باز میکنم و با چهره ی آردا رو به رو میشم

آردا : سلام . خوبی کوچولو

در حالی که سعی میکنم لحنم سرد باشه میگم :

سلام . ممنون . تو خوبی

آردا :  امممم میگم نیلگون میای با هم بریم بیرون شهرو بگردیم؟

من : اممم نه راستش نمیتونم . چون خودمم فردا میخوام برم خرید

آردا : بری خرید ؟ پول داری اگه نداری میخوای بهت بدم ؟ چون فردا باید برم مدارکم رو کامل کنم واسه دانشگاه نمیتونم باهات بیام

من : آره . خانم بزرگ بهم  پول داده . مهم نیست

در حالی که ناراحتی تو چشماش موج میزنه

میگه : آها . خوشحالم که رابطت با خانم بزرگ بهتر شده . من خودمم راضی نیستم به اینکه بخوام اینقدر با بزرگ ترم از خودم اینقدر بد صحبت کنم ولی میدونی آخه تو فرق داری . نمیدونم چجوری خانم بزرگ قبلا اینقدر ازت بدش میومد . بنظرم تو رو خوب نشناخته بودت ولی من که میدونم خانم بزرگ هیچی ته دلش نیست . من خودمم وقتی یه صدام رو روش بلند میکنم سریع بعدش میرم ازش عذر خواهی میکنم چون میدونم برام خیلی زحمت کشیده…

و سرش رو  میندازه پایین . بمیرم واسه آردا که اینقدر با احساس ولی من نمیتونم یکم باهاش خوب باشم … .

بازم سرد میگم: هه نفس کم نیاری افرین  . حالا هم برو میخوام بخوابم

آردا هم که انگار از جواب تعجب کرده سرش رو بالا میاره و میتونم ناراحتی رو تو چشماش بخونم ولی بازم با احساس در حالی که تو صداش ناراحتی موج میزنه میگه..

آردا : آره برو بخواب . مزاحمت نمیشم . فردا میبینمت
تو دلم پوزخند میزنم به حرف آردا . و میگم : باش . خدافظ
آردا : بای
و بعد درو محکم میبندم  . و بازم تکرار شب های دیگه ، گریه و گریه و گریهههههه
صبح ساعت ۹ بیدار میشم و یکم صبحونه میخورم و بعد پوشیدن یه دست لباس کهنه ام به سمت ماشین آقا رحیم میرم و میبنم تو ماشین نشسته . وارد ماشین میشم و میگم :

سلام . صبحتون بخیر

آقا رحیم : سلام دخترم . صبح تو هم بخیر
الان حرکت میکنم

با اینکه دلم نمیخواد برم ولی به سختی لب میزنم : باشه

آقا رحیم ماشین و روشن میکنه و از در حیاط میاد بیرون . اول قطره اشکم میریزه و بر میگردم و به خونه نگاه میکنم و میگم :

خداحافظ آردای من ، خداحافظ رویای دست نیافتنی من …..

*
*
گذشته شیرین
#پارت ۴

نمیدونم چقدر از خونه دور شدیم  که بعد از گریه های فراوان من ، چشمام رو هم میره و به خواب فرو میرم. با صدا زدن های کسی چشمام رو باز می کنم و میگم : بله..

آقا رحیم: پاشو دخترم . پاشو بریم یه چیزی بخوریم . الانه که ضعف کنی

در حالی که هنوز تو خواب و بیداریم میگم

من : باشه . چشم

و بعد از سر جام بند میشم
و  با آقا رحیم به سمت یه رستوران کوچیک میریم . و بعد از اینکه غذامون رو خوردیم باز حرکت کردیم به سمت شیراز .
بعد چند ساعت بالاخره رسیدیم شیراز . آقا رحیم وارد محله ای میشه که از ظاهرش بنظر میاد از محله های قدیمی شیراز باشه . و بعد جلوی یه خونه ویلایی قدیمی پارک میکنه . و پیاده میشه و منم به همراهش از ماشین پیاده میشم . احتمالا اینجا خونه خانم و اقای صمدی هست .  خونه زنگ نداره و آقا رحیم مجبوره با دستش در بزنه . بعد از چند دقیقه یه خانمی میاد و در باز میکنه .

خانمه : بله آقا ، کاری داستید

آقا رحیم: بله راستش  از طرف خانم بزرگ اومدم تا این دختر رو تحویلتون بدم

خانمه : آها بله خانم بزرگ . حتما بهشون سلام برسونید

آقا رحیم : چشم حتما . با اجازتون من میرم ، این دخترم دیگه از این به بعد دست شماست . خدانگهدار

خانمه: چشم . خدانگهدار .

و بعد از رفتن آقا رحیم خانمه رو به من کرد و

گفت : سلام .  بیا تو عزیزم

من : سلام خانم صمدی

خانمه : سلام گلم . خوش اومدی .  من زیبا هستم . همه بهم میگن زیبا بانو .

من : ممنون خانم صم…

زیبا بانو:  عه عه من اسمم رو گفتم که نگی خانم صمدی بعد این میگه ممنون خانم صمدی  .

من : چشم از این به بعد میگم زیبا بانو

زیبا بانو: چشمت بی بلا دخترم . حالا بیا بریم اتاقت رو بهت نشون بدم .

من : چشم

وارد خونه که میشیم یه آشپزخونه کوچیک و یه پذیرایی نقلی رو مبینم با یه تلویزیون  و  یه دست مبل قدیمی

زیبا بانو : دخترم اتاقت طبقه بالاست

و من تازه اون راهرویی که چند تا پله میخوره و میره بالا رو میبینم . و به همراه زیبا خانم بالا میریم و میگه :

این اتاق ، اتاق من و اکبره

من : اکبر؟؟؟

زیبا بانو : بله اکبر شوهرمه

من : آها

زیبا بانو : اون اتاق ته راهرو هم اتاق توعه  که البته الان یکم کثیفه ولی خب با یه گردگیری جزئی مرتب  میشه حالا بیا بریم خود اتاقو نشونت بدم
بدون هیچ حرفی پشت سرش راه میفتم و در اتاقو باز میکنه و وارد میشیم .
یه اتاق با یه تخت قدیمی و یه کمد خیلی کوچیک با یه میز تحریر خاک خورده . در کل اتاق بدی نیست   من به همینم راضیم  تا اگه میخواستم فروخته شم به اون شیخااا . تازه اینجا خیلی بهتر از اون اتاقی هست که اونجا داشت . فقط یکم به گردگیری نیاز داره . همینجور دارم اتاقو میبینم . که با صدای زیبا بانو دست از دید زدن بر میدارم
زیبا بانو: امیدوارم از اتاقت خوشت اومده
باشه . من برم شامو درست کنم تا وقتی اکبر میاد هی نگه شام کو پس . تو هم بعد از اینکه وسایلت رو گذاشتی تو کمد بیا پایین وسایل گردگیری رو بردار  تا اتاقتو تمیز کنی .

من : باشه  ممنون چشم

زیبا بانو لبخندی میزنه و سر تکون میده و بعد از اتاق بیرون میره و من میرم روی تخت میشینم از پنجره کوچیک اتاقم بیرون رو تماشا میکنم……

۶ ماه بعد :

اکبر : هوی نیل نمیدونم چی چی بیا پایین   واسم یه چایی بزار

زیبا بانو: اکبر ولش کن . داره درس میخونه . خودم برات میارم

اکبر :مگه ما کلفت گرفتیم که بره درس بخونه . هوی تا نیومدم بالا بیا واسم چایی آماده کن

کتابو میزارم کنار و در اتاق باز میکنم و از پله ها پایین میرم …….

*
*
گذشته شیرین
#پارت ۴
و وارد سالن میشم که اکبر میگه:

به به خانم تشریف فرما شدن . مگه من نگفتم حق نداری بیشتر از ۱ ساعت و نیم درس بخونی  البته همینم از سرت زیاده دختر جون.

ترجیح دادم جوابی بهش ندادم چون اگه میخواستم صحبتی کنم حتما آخرش به کتک ختم میشد . داشتم میرفتم تو آشپزخونه که براش چایی بیارم که گفت : هوی . مگه من با تو نبودم . ها ؟ نشنیدی چی گفتم

بازم چیزی نگفتم که گفت :

نه انگار کر هم شدی؟

من : کر نشدم آقا فقط دلم نمیخواد بهت جوابی بدم .  الانم دارم میرم براتون چایی بیارم

بلد شد وایساد  و گفت :

هومممم نه میبینم چند روزه کاری بهت نداشتم زبون دراز شدی ؟ انگار دلت کتک میخواد ؟

از این حرفش عصبانی میشم و میگم

من: هه کاری بهم نداشتی ؟ پس حتما زیبا بانو بود که پریروز داست منو با کمربند میزد نه؟

اکبر: نه انگار تو خودت دلت کتک میخواد . تو لیاقت خوب برخورد کردن نداری

زیبا بانو که صحبت های ما رو شنیده بود اومد و گفت:

اکبر بس کن بچس یه چیزی گفت ولش کن

من : نه زیبا بانو بزار بزنه ببینم میخواد چیکار کنه . من که دیگه برام عادی شده .

و بعد اشک تو چشمام جمع میشه

اکبر : زیبا اولندش که تو دخالت نکن دومندش نگاه خودش تنش میخواره . سومندشم خودش که داره میگه براش عادی شده البت بایدم کاری کنم که عادی بشه هه

و بعد کمربندشو در آورد و شروع کرد به زدن من و زیبا بانو افتاده بود به پاش و میگفت بس کنه ولی اون انگار از یه جا دیگه عصبی بود تا جایی که تونست منو زد و بعد کلی زدن ولم کرد . به زور خودمو به اتاقم رسوندم و تا وارد اتاق شدم زدم زیر گریه و بعدم نمیدونم چیشد که خوابم برد .
صبح که بیدار شدم کل بدنم کوفته بود اما باید میرفتم مدرسه چون امروز ریاضی داشتیم
و میخواست امتحان بگیره . بخاطر همین رفتم پایین و دست و صورتمو شستم و بعدش اومدم بالا و لباس پوشیدم و کیفمو چیدم . و رفتم پایین . که زیبا بانو رو تو آشپز خونه دیدم . رفتم پیشش و گفتم : زیبا بانو سلام . صبحت بخیر

زیبا بانو با شنیدن صدام سریع برگشت سمتم و گفت :

سلام نیلگونم . سلام عزیزم . خوبی .
بخدا دیشب باز اکبر تو اتاق زندونیم کرد نتوستم بیام پیشت .

من : نه زیبا بانو مهم نیست . اشکال نداره . گفتم که من عادت کردم

زیبا بانو : دخترم تو رو خدا منو ببخش بخدا اکبر با این بیماری روانی که داره هم منو زجر میده هم تورو

من : نه زیبا بانو مهم نیست . بعدشم اگه کسی باید  عذر خواهی کنه اکبره نه شما . الانم من برم که مدرسم دیر میشه

زیبا بانو : باشه برو گلم . این لقمه هم بگیر و بخور تا ضعف نکنی  . ظهر هم که اومدی یادم بیار تا یه چیزی بذارم رو زخمات

لبخندی به مهربونیش زدم و گفتم: ممنونم زیبا بانو . خداحافظ

زیبا بانو : خداحافظ نیلگونم

و بعدم از آشپزخونه زدم بیرون و وارد حیاط شدم و کفش های قدیمیمو پام کردمو و راه افتادم به سمت مدرسه . به مدرسه که رسیدم تو حیاط سما رو دیدم و به سمتش رفتم……

این داستان ادامه دارد ……

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا : 18

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

ضحی اشرافی

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
13 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ower
ower
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

بدک نی ولی نیلگون خیلی پروعه و مشتاقم بدونم چندسالتع

Hasti
Hasti
پاسخ به  ower
1 سال قبل

آره معلوم نیست چند سالشه

ower
ower
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

نسبت به ستون رمانتون کمی بچگونه میزنه اون از اول رمان که اگه آردا الان ۱۸ سالشه و نیلگون ۱۴ ، اون موقع آردا ۱۰ سالش و نیلگون ۶ سالش بوده و نیلگون اونموقع خیلی درباره عشق و عاشقی حرف میزده ، و خانم بزرگ هم حق داره نگران نوه اش باشه و بخواد اون خوشبخت شه

Hasti
Hasti
1 سال قبل

۶ ماه گذشت یعنی خبری از آردا نشود دنبالش نمیگرده فراموشش کرد
چقدر این اکبر عوضیه کتکش میزنه ایشالا دستش بشکنه

Hasti
Hasti
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

یا خدااااا چه بیماری آخه

الماس شرق
1 سال قبل

برخلاف توقعم ک دوست داشتم هنوزم عشق بین نیلگون و آردا بیشتر کش بدی یا همین غم جداشدنشون خوب ادامه دادی
ولی بنظرم نیلگون با اون همه عشق خیلی راحت کنار ادمد با نبود آردا؟

Hasti
Hasti
1 سال قبل

میشه بگی زمان دقیق پارت گزاری چه موقع هست

دکمه بازگشت به بالا
13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x