نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان سهم من از تو

سهم من ازتو پارت10

4
(1)

اصلا لال شدم،ویلیام داشت با اون چشمای خوشگلش با اون لبخند نازش نگام میکرد الهی قربونش برممممممم هیچ کدوم حواسشون نبود…نه پدرش نه مادرش نه مایکل و نه مامان من…فقط ویلیام داشت نگام میکرد…یکم بعدش دوباره با مامانم بیرون رفتیم…همونطور که حدس میزدم خونه نبودن…قیافش هنوز جلو چشمم بود…عزیزم،رفتیم خریدامونو کردیم و برگشتیم…سر کوچه من پیاده شدم رفتم یکم شیر بخرم…شیر رو خریدم و…
اقاهه=تو دخترِ اقای واتسون(پدرِ ویلیام)نیستی؟
اخه جناب،واتسون مگه دختر داره؟وا،دختر کجا بود
من=نه من دختر آقای بل هستم
اقاهه=درخدمتم
من=ممنون
جرررر:/اونشب بعد شام خیلی زود خوابیدم…صبح از خواب بیدار شدم…بعداز نهار شروع کردیم تمیز کردن خونه…قصد داشتم بعد از تموم کردن کارها برم بیرون…داشتم جارو میزدم که زنگ در رو شنیدم…من=بله؟
آنا=الیزابت نمیای بیرون؟
من=چرا چرا الان میام یه لحظه…
مامان من برم بیرون؟
مامانم=اره برو خواهرتم ببر حوصلش سرنره
من=باشه
رفتم حاضر شدم و خواهرمو حاضر کردم و خب یکم طول کشید…هوا که تاریک شد من و ویلیام و پاتریک و لیزا و کریستوفر و جاستین و الکساندر دورهم جمع بودیم داشتیم حرف میزدیم…جاستین=هییییی بچه هاااا…ویلیامو ببینین وقتی الیزابتو میبینه چشماش برق میوفته!
من=چ…چی؟
الکساندر=ویلیام الیزابتو نگاه کن،الیزابت توام نگاش کن
دقیقا توچشماش نگاه کردم…صورتم توچندسانتی صورتش بود…اره توچشماش برق افتاد!حالا که داشتم با وقت نگاه میکردم چشماش واقعا بی نقص و زیبا بود…درواقع خیییلی خوشکل بود!شکل چشماشو خیلی دوست داشتم…مژه‌هاشم خیلی بلند بود و رنگ چشماش زرد بود بایه دایره قهوه‌ای دورش که یکمش با رنگ زرد چشماش قاطی شده بود و خیییلی قشنگ بود…بپر بپر و هیجان بچه‌هارو نادیده میگرفتم…زل زده بودیم توچشمای همدیگه…ولی باحرف جاستین…
جاستین=ویلیام حالا منو ببین…
به سختی نگاهش رو ازرومن برداشت و جاستینو نگاه کرد…یهو همه ذوق زده شروع کردن جیغ و داد…واقعا راست میگفتن،بانگاه کردن به جاستین اون برق چشماشم رفت…چشماش به انداره کافی جذاب بود این برقش جذاب ترشم میکرد…ولی فقط وقتی منو نگاه میکرد اون برقم میوفتاد توچشماش!فردا شبش هم من و ویلیام و پاتریک و جک و آنا دورهم جمع شدیم تا جرأت حقیقت بازی کنیم…آخرای بازی بود افتاد رومن و پاتریک،پاتریک باید ازمن می‌پرسید…
پاتریک=خب جرأت یا حقیقت؟
من=اممم…جرأت
یهو آنا لبخند شیطانیی زد پاتریکو که دیدم،دیدم اع اونم داره میخنده:/
پاتریک=ویلیامو ببوس
من=جانم؟
پاتریک=همینکه گفتم
من=لطف کن و عوضش کن
پاتریک=عمرا اگه عوض کنم
من=پاتریک معلوم هست چی داری میگی؟
پاتریک=اره
آنا=چته بدو دیگه میتونستی جرأت انتخاب نکنی
من=تویکی خفه:/
یکم این دست اون دست کردم آخر حریفشون نشدم دستم داشت میلرزید…رفتم جلو و گونشو بوسیدم و1ثانیه نشده ازش دورشدم
پاتریک=ببین نفهمیدی!من اونجارو نگفتم
من=خب…خب پس…چی
پاتریک=من گفتم لب*شو ببوسی
باتمام توانی که داشتم جیغ کشیدم
من=چیییی؟!!!!!
ویلیام سریع دستمو گذاشت روگوشش…
ویلیام=تروخدا آروم بسه بسههه
من=تودیگه رسما رد دادیا شوخیت گرفته؟همینم زیادبود قبولم هست مگه نه جماعت؟
پاتریک=خیله خب باشه
بعد بازی همگی برگشتیم خونه البته بجز من که ویلیام گفت بمونم…
من=خب؟
ویلیام=خب الان فقط من و توایم
یدفعه نمیدونم چرا ولی ترسیدم…
من=اره خب…کارم داشتی؟
دستمو کشید و برد سمت پله های طبقه پایین خونشون و منو به دیوار چسبوند و یهو لب*شو گذاشت رو لب*م واقعا باورم نمیشه!!!یکم که عقب رفت…
ویلیام=خب…جای آخرین جرأت حقیقتی که ازت خواسته شد…گفتم شاید توجمع معذب باشی
عین مجسمه وایساده بودم زل زده بودم بهش…خب…خب…خب واقعا انتظار اینو نداشتم!!!
ویلیام=الیزابت؟
-…
ویلیام=الیزابت؟
من=هوم
ویلیام=خوبی؟
من=حس میکنم دارم سکته میکنم
یهو زد زیرخنده
من=کوفت خب…من جدیم
اومد جلو و بغلم کرد…نمیدونم چرا بابغلش آروم شدم…اون اولین نفری بود که به بغلش حساسیت نشون نمیدادم،درواقع حساس که هیچ آرومم شدم…
ویلیام=آروم باش قربونت برم…شوک شدن نمیخواد
جاااااانننننن؟قربونت برم دیگه چه کوفتیه؟
ویلیام=فک کنم بیشترازاین نمیتونم طاقت بیارم…
من=چیو؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا : 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Aylli ‌

یآدَم‌نِمیکُنی‌.وُ.زِیآدَم‌نِمیرِوی،یآدَت‌بِخِیر‌یآرِفرآموُش‌کارِمِن...❤️‍🩹
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x