نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان سهم من از تو

سهم من ازتو پارت21

5
(1)

نمیتونستم باورکنم این ویلیامه که اونجا افتاده!ویلیام تصادف کرده بود و هیچ حالش خوب نبود،بیشتر ماشین اون داغون شده بود تا طرف باگریه رفتم و بغلش کردم،ازماشین آورده بودنش بیرون نمیدونم چقدرطول کشید و چقدر باصدای بلند زارزدم و گریه کردم که آمبولانس رسید…به بیمارستان که رسیدیم ویلیام رو بردنش و من موندم اونجا…هیچکس نبود جز من نشستم و دستمو گرفتم روسرم اصلا نمیتونستم آروم باشم پاشدم و شروع کردم دورتادور راهروی بیمارستان رو طی کردن یهو یادم اومد بیخبر اومدم زنگ زدم مامانم و چون صدام گرفته بود اولش نگران شد بعدکه گفتم بیمارستانم بخاطر ویلیام غرغراش توگوشم پیچید حوصله شنیدن و اعصاب خوردی بیشتر رو نداشتم و بعداز گفتن”خدافظ”منتظر مامانم نموندم و قطع کردم…گوشیمو خاموش کردم و انعکاس خودمو توش دیدم…چشمام انگار کاسه خون بود!با فردی که ازاتاق بیرون اومد و احتمالا دکتر بود ازجام بلندشدم و رفتم سمتش…
من=ح‍ال‍..ش چطوره؟
دکتر=شما چه نسبتی باهاش دارین؟
لال شدم…چی میگفتم؟حتی خودمم نمیدونم چه نسبتی با ویلیام دارم
دکتر=خانم؟
من=من…من یکی از ف‍ام‍‌.یل‍ای دورشم هیچکدوم از اعضای خانوادش خبر ندارن
دروغ نگفتم!واقعا فامیلمون بود…
دکتر=شما باید سریعتر به خانوادش اطلاع بدین خانم!
من=خونه نیستن…
به قول آنا انگاری خودمم خونه اونا زندگی میکنم!همیشه از همه چیزشون باخبر بودم…
من=م‍‌..ی‍ش‍ه بهم بگین چی شد..ه‍‌؟
دکتر=حال بیمارتون خیلی وخیمه پاش آسیب دیده،خونریزی داخلی داشته و بدتر ازاینها دراثر ضربه تندی که به سرش وارد شده درصد هوشیاریش پایین اومده و باعث شده به کما بره
من=چ‍‌..ی
باورم نمیشد نه نه این امکان نداشت!همینطور توشوک بودم باصدای یکی ازپرستارا که دکتررو صدامیکرد دکتر ببخشیدی گفت و ازمن دورشد…رفتم و ازپشت شیشه بهش زل زدم…خدایا واقعا نمیفهمم!از شهریور ماه سال قبل پشت سرهم بدمیاوردم…اونقدر گریه کرده بودم دیگه طاقت گریه کردن رو نداشتم دیگه نمیتونستم!به ساعت نگاهی انداختم،ساعت10شب بود و این ینی من نزدیک به8ساعت بود که اینجا بودم و معلوم نیست چجوری گذشت…اینقدر پشت شیشه وایساده بودم که پاهام بی حس شده بود…رفتم رویکی از صندلی هانشستم و کم کم گریم دوباره شدت گرفت…

چشمامو که بازکردم صب شده بود،اصلا نفهمیدم چطور خوابم برد…دوباره رفتم پشت شیشه و به ویلیام زل زدم…نمیدونم چقدر نگاش کردم که حس ضعف کردم و نشستم…گوشیمو روشن کردم و اولین چیزی که بالا اومد یه پیام بود”مشتری گرامي، باآرزوی سعادت و سلامتی برای شما در سالروز تولدتان”پیام ازطرف بانک بود…اصلا یادم نبود امروز تولدمه!چه تولدی شد…انگار جز بانک کسی تولد منو یادش نبود!باصدای گوشیم به خودم اومدم…وای نه حرفمو پس میگیرم!
-بله مامان
-بچه امروز تولدته قصد نداری که همونجا پیش ویلیام بمونی اونم روز تولدت نه؟
-ایول ذهنمو میخونیا دقیقا همچین تصمیمی دارم!
-الی معلوم هست چی داری میگی تاخانوادش هستن توچیکار دا…
-خانم لیندا و آقای واتسون و همچنین مایکل هیچکدوم خونه نیستن برگشتن خبربده…
-چقد تو لجبازی اخه
-مامان من همون اولم گفتم که نیازی نیست…ویلیام حالش خوب نیست
-باشه انگار نمیشه کاریش کرد مراقب خودت باش میخوای بیایم پیشت؟
-نه ممنون
-پس به مامان آنا خبر میدم میگم آنارو بفرسته پیشت
-نههه نیازی نیست خودم هستم…
-خب لااقل بگو کدوم بیمارستانی مامان باباش اومدن بگم بیان
-همون روبه‌رو ایه
-باشه مادر مراقب خودت باش
-چشم کار نداری
-خدانگه دارت
-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

چند ماه همینطوری گذشت و ویلیام کم کم بهتر شد و امروز مرخص میشد…توی این چن ماه من به معنای واقعی دیگه نابود شدم ولی به خیرگذشت و دکتر میگفت که معجزه شده چون هوشیاریش زیادی پایین رفته و شانس زنده موندنش کم بوده…که باهربار شنیدن این من تامرز سکته میرفتم!بعد ترخيص شدنِ ویلیام،به اصرار آقا واتسون بااونا رفتم…رسیدم خونه…چقدر دلم تنگ خونه بود،ازمحیط بیمارستان زده بودم رفتم خونه و بعد یه دوش راست رفتم خوابیدم!خیلی وقت بود اینقد راحت نخوابیده بودم،درواقع خوابام کلا نیم ساعتی بودن و چشمام پف کرده بود…چشمامو که باز کردم شب شده بود،عجبببببب چقدر خوابیدم ولی واقعا بهش احتیاج داشتم…رفتم بیرون یه دوری بزنم یکمم خرید توراه ویلیامو دیدم…
ویلیام=خوبی الیزابت
من=خوبم…چرا اینجایی امروز مرخص شدیا برو استراحت کن
ویلیام=ام…چیزه…یکم کار داشتم واجب بود مجبور شدم…نگران نباش خوبم
من=مراقب خودت باش…
ویلیام=توام همینطور
من=من دیگ برم!
دوقدم برنداشته باصدای ویلیام متوقف شدم…
ویلیام=الیزابت وایسا…م‍‌.یخوام یچیزی بگم ب‍‌ه‍‌..ت
من=میشنوم
ویلیام=میتونی فردا شب بیای خونه ما؟کسی خونه نمیمونه!
شوکه شدم و انگار اونم فهمید که گفت…
ویلیام=منظور بدی نداشتم الی فقط میخوام باهات صحبت کنم…اگرم بهم اعتماد نداره که دیگه هیچی
من=من چرا؟میتونی به بکی بگی بیاد پیشت…
اینو گفتم و سریع دورشدم ازش،منتظر جوابش نموندم هرچند پشت سرم داشت حرف میزد و صدام میکرد…لعنتی ذهنمو درگیر خودش کرد اه شبم خراب شد مثلا اومدم خیرسرم یکم حال و هوام عوض بشه!یه بسته سیگار و آدامس گرفتم بخاطر بوش که دیگه بو سیگار ندم،کل امسالو همین کارو کردم و خب تاثیر زیادی داشت البته لباسامم سریع عوض میکردم که یوقت بوسیگار نده…یه یک ساعتی بیرون بودم و برگشتم خونه ودوباره رفتم خوابیدم…فرداش آنا اومد دنبالم و رفتم بیرون دوتایی نشستیم پاتریک و ویلیامم اونطرف ما نشسته بودن تا شب باهم بودیم و اخر شب همگی ازهم جدا شدیم بریم واسه شام همه رفتن و فقط من مونده بودم داشتم میرفتم که یکی منو کشید تا خواستم جیغ بزنم دستشو گذاشت رودهنم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Aylli ‌

یآدَم‌نِمیکُنی‌.وُ.زِیآدَم‌نِمیرِوی،یآدَت‌بِخِیر‌یآرِفرآموُش‌کارِمِن...❤️‍🩹
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x