نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان سهم من از تو

سهم من ازتو پارت38

0
(0)

خندیدم…

-اره…باز قراره تنهاشم

-پس ما چکاره‌ایم؟تاماهستیم تنها نیستی…راستی من واسه یچیز دیگه زنگ زدم

-ممنون ک هستید…چیزی شده؟

-بااقای واتسون بحثت شده؟بهت نمیاد تو ک خیلی دوسش داشتی

-وایسا ببینم توازکجا میدونی؟

•مایکل

ماشینمو ی گوشه پارک کردم و رفتم داخل شرکت

رفتم سمت پدرم نزدیکتر ک شدم دیدم الیزابتم

پیششه…تاخواستم برم تو…

پدرم=این پسربچه ک دینش باما یکی نیست و از ی کشور دیگست!یکم سخته با ویلیام باشه و…

الیزابت=خود ویلیام مشکلی نداره!

پدرم=اون الان نمیفهمه بعدا مطمئنم پشیمون

میشه…بعدشم خب توقراره برگردی ب همون کشور

ک تاالان توش بازیگر شدی و چمیدونم معروف

شدی!منم ک حساس…اما اگه برنگردی و بمونی

میشه راجبش فک کرد ک ببینیم این ازدواج…

الیزابت=آقای واتسون پسرتون خودش اومده ول کن

نیست وگرنه خودمم موافق این ازدواج نیستم

درضمن تصمیمات زندگی خودم رو خودم میگیرم و

کسی حق دخالت دراون رو نداره…روز خوش

سریع عقب رفتم…

پدرم=کجا میری دختر،ببخشید اگه ناراحتت کردم…من هنوز باهات حرف دارم

الیزابت=عذرمیخوام باید برم کاردارم!

وا چقدر الیزابت عجیب شده این روزا!پشت سرش رفتم سمت پدرم…

•الیزابت

-پسره نکبت فال گوش وایمیسته!وای وای باورم نمیشع!صبرکن…بهم نگو ک با مایکل حرف میزنی!

-نه حرف چیه

-پس چطوری تعریف کرد واست؟

-چن ساعت پیش نزدیک خونشون همدیگه رو دیدیم همین!بهم گفت یکم به دوستت ادب یاد بده

-اون یادگرفت منم پشت سرش یادمیگیرم

-خب میونگو ک پس میدی…قراره برگردی کره؟

-نه فعلا

-حله پس مبارکه

-چی چیو مبارکه

میونگ=خاله میشه بیام تو؟

-جوسیکا قطع میکنم

-باشه مراقت خودت باش

گوشیو گذاشتم کنار

من=بیاتو

اومد و کنارم نشست…

میونگ=خاله من کی میرم اون‌یکی کشور؟

من=5روز دیگه

میونگ=کشوره کجاست؟

من=کانادا…چرا داری اینارو میپرسی؟

میونگ=همینجوری…

من=خیلی خب…

یهوباز گوشیم زنگ خورد ایندفعه آنا بود…

-بله؟

-بله و کوفت میونگ داره میره اونوقت من نباید خبرداشته باشم؟

-شما چرا عین زنجیره خبرارو بین همدیگه میچرخونین؟

-مگه مهمه؟بدو میونگو بیار پیشم

-تازه برگشتیم خونه

-ربطی نداره بدو پارک نزدیک خونه خدافظ

قطع کرد:/چاره‌ای نداشتم

من=میونگ میای بریم بیرون؟

میونگ=الان برگشتیم ک

من=میدونم ولی چ میشه کرد

ی لباس آبی آسمانی بافت کوتاه تنم بود با شلوار

مشکی ی مانتو سفیدم پوشیدم با شال مشکی میونگم

کلا مشکی بود…راه افتادیم رسیدم دیدم جوسیکام

باهاشه یهو کیتیم اومد جلو

من=به به همتون هستین ک

کیتی=جای ویلیام خالیه ک اونم داره میاد

من=جانم؟

آنا=تازه پاتریکم توراهه

من=ب سلامتی خبریه؟

جوسیکا=میخوایم واسه عروسی برنامه ریزی کنیم

من=عروسی کی؟

جوسیکا=ویلیام دیگه!

من=اها بابکی؟!

ویلیام=بکی6سال پیش اززندگیم پرت شد بیرون

چرخیدم سمتش…

من=کی اومدی؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا : 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Aylli ‌

یآدَم‌نِمیکُنی‌.وُ.زِیآدَم‌نِمیرِوی،یآدَت‌بِخِیر‌یآرِفرآموُش‌کارِمِن...❤️‍🩹
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x