نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان سهم من از تو

سهم من ازتو پارت9

0
(0)

یاد یه چیزی افتادم…نمیدونم گفته بودم یا نه اما لیزا ویلیام رو دوست داشت اسکات هم اینو میدونست…”یه بار که اینجا بودن و کوچه رفتیم اسکات گفت میره و به ویلیام میگه لیزا داشت سکته میکرد از ترس…بعد که برگشتن…
لیزا=بخدا ویلیام میدونی چیه اصلا بهت میگم…میدونی چیه مامانِ الیزابت اودفعه بهت میگفت دماغت شبیه خاک اندازه
من=جانم؟دروغ میگه عین چی مامان من کی انجوری گفته
لیزا=اوندفعه که بیرون بودیم و داشت کوچه رو جارو میکرد و خاک انداز دستش بود گفت دماغش شبیه اینه
من=لیزا چرا دروغ میگی؟
لیزا=بخدا بخدا اینجوری میگفت
خیییلی بهش برخورد…
ویلیام=من اصلا ازت انتظار نداشتم لیزا توام؟واقعا برات متاسفم چطور همچین حرفی زدی چطور…وای خدا من واقعا ازت انتظار نداشتم…
باپوزخند صدا داری که اسکات زد منم ترسیدم باز داشت سربه سرش میذاشت ینی من جای لیزا بودم اسکاتو زنده به گور میکردم
لیزا=بخخخخخدا داره دروغ میگه اصلا من به تو چیکار دارم من بچه‌م این چیزا برای من اصلا نیومدن برای بزرگتران من اصلا یکی دیگه رو دوست دارم به تو چیکار دارم اخه دروغ میگه…
ویلیام خندش گرفت و کلی خندید و بعد…
لیزا=چی بهش گفتی اسکات بخدا خفه‌ت میکنم
زدزیرخنده
اسکات=هیچی نگفتم
لیزا=میگم زودباش بهم بگو چیگفتیییی بخدا دروغ میگه ها
ویلیام=نه جدی هیچی نگفت
من=ینی چی هیچی نگفت؟
ویلیام=هیچی نگفت دیگه
من=نمیفهمم چطوری هیچی نگفت پس یه ساعته داشت چه غلطی میکرد؟
ویلیام=گفت بهش بگو انتظار نداشتم ازت و نمیدونستم تو اینطوریی…دیگه همینایی که الان گفتمو گفت بگم
بااین حرفش یهووو پخش زمین شدم
من=اییییی وااااییییی
اسکات=میبینی باهات چیکار کردم کوچولو؟کاری کردم خودت با زبون خودت به عشقت اعتراف کنی
لیزا=دروغ میگییی،ویلیام چیگفت
ویلیام=بخدا همینو گفتم
اسکات=ای وای دیدی چیکارش کردم
لیزا=میییییییکشمتتتتتت
افتاد دنبالش و طبق معمول باهم جروبحث و دعواشون شد اما جالب شد ویلیام هیچ واکنشی نداشت…”چندروزی بود ویلیام اینا پیداشون نبود…رفتم گوشیمو از حالت هواپیما در آوردم و اینترنتش رو روشن کردم ببینم چه خبره…جوسیکا پیام فرستاده بود…رفتم دیدم…
-الیزابتت
یه عکس فرستاده بود…اعلامیه فوت…و زیر فامیلی طرفو+برادرزاده طرف…خط کشیده بود…
*یااااااااااااااا حضرتتتتتتتتتتتتت عباااااااااااسسسسسسسسسسسس
من میرم
حالا فهمیدممممممم فامیلی طرف که فوت کرده بود با فامیلی ویلیام اینا یکی بود…و برادرزادش هم همون بابای ویلیام بود حدس زدم که توی یکی از شهرای نزدیکمون مراسم فوتش برگزار بشه…چون مسجدی به این اسم تو شهر ما وجود نداشت البته زیاد مطمئن نبودم چون همه ی مسجد هاروهم نمیشناختم…اخه اکثر فامیلاشونم تو همون شهر بودن..‌.تحقیقات رو شروع کردم،همیشه هرچی اراده میکردم و در مورد اونها(نقطه ضعفم)بود رو قطعااا پیدا میکردم…برای اینم مطمئن بودم…از ساعت۸ونیم شروع کردم گشتن و ساعت۱۰ونیم به یه نتیجه ای رسیدم بلاخره ولی خداییش خییییلی سخت بود کلی گشتم روز سه شنبه و چهارشنبه در اصل مراسم فوت داشتن و روز پنجشنبه توی یه روستایی همون نزدیکا…روستاهه رو اول از همه پیدا کردم کجاست و چند کیلومتر و ساعت راهه تا اونجا…بعداز اون آدرس دقیق مسجد اون روستاهه رو پیدا کردم و در آخر شروع کردم ببینم اصلا اون مسجده که سه شنبه و چهارشنبه هستن کدوم گوریه پیدا نمیشد لعنتی آخر ولی پیداش کردم…دقیقا حدسم درست بود توی همون شهربود…بلوار و مسجد و آدرسش رو پیدا کردم و اینکه کجاست‌…خودم اگه میرفتم قطعا پیداش میکردم چون آدرسش سرراست بود و من کل این شهر رو بلد بودم..‌.اخه من در اصل اهل اونجام…اونجا بدنیا اومدم و اونجا بزرگ شدم اما بعد از اینکه رفتیم یه کشور دیگه..‌.برگشتیم به شهری که الان توشم…بخاطر همین کل شهرو بلد بودم و جالب این بود که خیلی سرراست و خوب بود و بهتر از هرجا اونجا رو بلد بودم فقط کافی بود اونجا میلودم اما حیف…به جوسیکا پیام دادم…
*جوسیکا جون شهر و مکان و همه چیزش رو یافتم فردا حاضرشو باید بریم
-ساعت چند بیام
*ساعت۹صبح تا ۶عصر هست ساعت۷صبح راه میفتیم نمیرسیم
-باشه باشه فقط من لباس مشکی ندارم چیکارکنم
-یکی سورمه‌ای دارم فک میکنی اونو بپوشم بد نمیشه
*نه نه خوبه مایکل عزیزت کت زردشو پوشیده بود
-چرا مایکل عزیز منه اصلا هرچی میخواد بپوشه به من چه
*عزیزم راحت باش
-ولی۷ دیره ها گفته باشم۵راه میفتیم
*خوبه پس
ولی جدی گفتما نتیجه ی ۲ساعت تحقیق من رو جدی بگیر
-باشه حالا
خب…چن روز بعدش که حوصلم سررفته بود بیرون بودم و یه دوری زدم همینکه برگشتم یکی از ماشینای خونه ویلیام اینارو دیدم سرمو بالا گرفتم،برق خونشون روشن بودو این ینی برگشتن.‌..دیدم ماشینشون روبه روی خونشون پارک بود…یه حسی بهم میگفت برمیگردن ماشینشون روشن شد انگار تو ماشین بودن…دنده عقب اومدن و به ماکه رسیدننننننن…پدر و مادرشون جلو نشسته بودن نگام میکردن…ویلیام و مایکلم عقب بودن و هردوشون سرشونو دومتر اورده بودن جلو و با لبخندددددددددددد نگام میکردن خاک تو سر جفتشون،اصلا نگاهاشون عین هم بود!دلم میخواست برم بیرون بگم چتونه تاحالا آدم ندیدین؟الاهییییی قربونت برم ویلیامم دلم براش تنگگگ بودد فدای اون نگاهای مسخره ی شبیه برادرِ خرت بشمممم عزیز دلم
فردا صبح که از خواب بیدار شدم بعد از نهار طبق معمول رفتم خوراکی بخرم همینکه بیرون اومدم…بعدبرگشتنم بارون و برف صرو کرد باریدن و نتونستم برم بیرون…کلی هم گلایه کردم که اخه تو بهارم برف میباره مگه؟بعد از اون با مادرم رفتیم بیرون تا یکم دارو برای خواهرم و پدرم بخریم که مریض بودن…یکم بعدرفتن مامانم حوصلم سر رفت،صدای آهنگو بلند کردم و شروع کردم باهاش خوندن،بعد که مامانم برگشت راه افتادیم سمت خونه…تو همون خیابون شلوغه که میگم عیدا شلوع میشه…همونجا بودیم…حواسم اصلا نبود و داشتم با مامانم صحبت میکردم،سرمو که برگردوندم سمت مامانم به کل حرفمو یادم و رفت…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا : 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Aylli ‌

یآدَم‌نِمیکُنی‌.وُ.زِیآدَم‌نِمیرِوی،یآدَت‌بِخِیر‌یآرِفرآموُش‌کارِمِن...❤️‍🩹
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x