رمان شوکا

شوکا پارت 16

4.7
(14)

شوکا پارت¹⁶

نیما کلافه پوفی میکشد. و شوکا عصبی داد میزند:

شوکا: نــــیــــما به والله به حاج حسین گفته باشی. آره من میدونم و تو

نیما دم در شرکت می ایستد. و لب میزند:

نیما: باشه. نگران نباش. گفتم اول با تو مشورت کنم. یادت باشه ساعت ۱۷ و ۴۰. اینجا پایین منتظرتم. اوکی؟

شوکا: اوکی بای

آرام پیاده می شود. و در را می بندد. نگاهی به ساعت مچی اش که روی دست چپش بسته می کند. “8:57” دستش را بر پیشانی اش می کوبد و داد میزند:

شوکا: خاک بر سرم دیرم شد.

و با عجله به سمت در ورودی می رود. که صدای bmwنیما می آید. که با سرعت زیادی دور می شود.

همچنان که یک چشمش به جاده است. داشبورد را باز می‌کند. و جعبه سیگار را بیرون می کشد. سیگاری که به تیارا قول داده بود. دیگه نکشد.

شاید برایش عجیب بود. که یک نفر ار خانواده مادری اش که انقدر انتظار شوهر داری و ازدواج داشتند. اینگونه بخواهد برای عشق کسی

که قرار است شوهرش شود. ارزش قائل شود.

یک نخ بیرون می آورد. و با روشن کردنش فندک را روی صندلی شاگرد می گذارد.

دستش به ضبط می‌رسد و صدای موزیک را بلندتر میکند.

با صدای زنگ گوشیش به خودش اومد. و گوشیش رو از روی
صندلی شاگرد برداشت.
شماره ناشناس بود. فکر کرد. شوکاست که لب زد:

نیما: شوکا چطور شماره منو پیدا کرده؟! نه بابا امکان نداره.

دکمه اتصال را می‌زند. که صدایی آشنا در گوشش می‌پیچد.
که به گوش هایش هم شک می‌کند.

با بهت و حیرت لب میزند:

نیما: فرزاد!!!

فرزاد: چطوری رفیق؟

نیما: تو تو شماره منو از کجا پیدا کردی؟ بعد از ۶ سال

فرزاد: داداش به من میگن فرزاد هان؟

نمی خوای چیزی بگی؟

نیما لب نمیزد. چگونه ممکن بود؟

نیما: مگه تو نرفتی آلمان

فرزاد: چرا رفتم. ولی خب راستش ماجراش طولانیه راستی حاجی میگفت. رفتی قاطی مرغا

نیما: ببخشید داداش

اما ناگهان یاد کلمه ای که از دهان فرزاد پرید. بیرون افتاد. “حاجی میگفت. رفتی قاطی مرغا”
پس کار حاج حسین بود. فرزاد لب زد:

فرزاد: نه بابا حالا با هم مساوی شدیم داداش حالا بگو کی هست این دختر خوشبخت

نیما: داستانش طولانی…

فرزاد وسط حرفش پرید و لب زد:

فرزاد: داداش به نظر من فردا بیا کافه خودم آدرس رو برات لوکیشن میکنم.

بعد از اتمام جلسه مدیر صندلی چرخ دار را به عقب هل می‌دهد. و لب میزند:

مدیر: Thank you, end of session

ممنون پایان جلسه

همه از جمل شوکا بلند می شوند. و با احترام
〔خسته نباشید〕 می گویند. مدیر سری تکان می دهد. و از اتاق جلسه خارج می شود. شوکا پوفی می کشد. و نگاهی به موبایلش می کند.

نازی: ببخشید خانم مهندس…

صدای عصبی شوکا بلند می شود:

شوکا: صد بار گفتم به من نگو. مهندس نازی

نازی: چشم ببخشید شوکا خانم ولی به جان خواهر مریضم بهشون گفتم

شوکا متعجب سر بر می گرداند:

شوکا: چی؟!

نازی: نمی دونم شاید…

اما قبل پایان جملش شوکا بلند می شود. و موبایلش را از میز چنگ میزند. و از اتاق جلسه بیرون
می رود. و شق در را محکم می‌بندد. که حاضرین نگاهی به در می‌کنند. که دختر لب میزند:

نازی: Sorry, nothing.

〔ببخشید، چیز ی نیست.〕

دیگران کم و بیش دوباره گرم گفت و گو می شود. که نازی زیر لب غر میزند:

نازی: آخر یا این منو بدبخت میکنه. یا من استعفا میدم‌.

با قدم های بلند به سمت پله ها پا تند می کند. و با عجله به طبقه ۴ می رود.

و در را شق باز می‌کند. که سارا منشی نجفی بلند می شود. و لب میزند:

سارا: خانم پناهی…

بی توجه به شنیدن فامیلش از زبان سارا در را باز می کند.
که نگاهش به نجفی مدیر عامل شرکت که در حال چِک اسناد
و مدارک است. می‌ افتد. که سرش را بلند می کند. و دخترک داد میزند:

شوکا: چرا منو روز خرید عروسیم اوردی. سرکار

اونم وقتی می دونستی قراره ازدواج کنم. و نمیام.

نجفی بلند شد. و روبه
روی دخترک به میزش تکیه
داد. با سر به سارا اشاره داد. که بره.

سارا می رود. و در را می‌بندد. که نجفی نفس عمیقی می کشد. و لب میزند:

نجفی: آروم باشید. خانم پناهی

و بعد با سر اشاره به مبل چرم می کند. و ادامه میدهد:

نجفی: بشینید. با هم حرف بزنید.

شوکا عصبی داد. میزند:

شوکا: جواب منو بده.

با داد نجفی شونه هایش بالا میپرند:

نجفی: بشین شوکا

این اولین بار است. که اسمش را از دهان مدیرش می شنود.
اما در هر صورت می نشیند. و لب میزند:

شوکا: چرا؟…این کارو کردی؟

نجفی: خودِ خارجی ها یهویی اومدن. …من

بغضش را قورت می‌دهد. و لب میزند:

شوکا: همکاری با شما خیلی خوب بود. ولی…

به تصمیمش فکر می کند. تلاش هایش برای رسیدن.
به این مقام همه در یک جمله اش خلاصه می شوند:

شوکا: می خوام. درخواست پدرشوهرم رو قبول کنم.
یعنی در شرکت اون ها کار کنم. و استعفا بدم.

نجفی سر بلند می کند. و با تعجب بهش نگاه می کند.
که با صدای تَک و توک پاشنه کفش
مشکی اش به سمت در می رود.
و در را باز
می کند .که نجفی bex مخملی
مشکی را سمتش دراز می کند. و هم زمان لب میزند:

نجفی: کادوی عروسیت مبارک باشه.

شوکا نگاهی متعجب اول به bex و بعد به نجفی می کند. چطور امکان دارد. آن رئیس مغرور در آخرین روز کاری اش برای او ست جواهرات بخرد.

با شک bexرا از دستان او می گیرد. دورbex با نوار کرم تزئین شده بود. Bex را باز می کند. و در ذهنش لب میزند:

شوکا: امکان نداره.

داخل bex آبی رنگ و گوشواره و گردنبند و دستبند یاقوت سرخ بود. و از بالا نوری سفید به جواهرات می تابید. و یاقوت سرخ در چشمان عسلی دخترک می درخشید.

Bex را می بندد. و لب میزند:

شوکا: ممنون

و خیلی خشک و سرد لب میزند و می رود. و در را می بندد. و
به دفتر خودش می رود. تا کارهای استعفا رو انجام بده.

با تیارا مشغول کپ زدن بودند. مدتی میشد. که توی یکی از خونه ها
از مجتمع های بالا شهر تهرون براش یه خونه توی طبقه 5 واحد 16 و یه پژو 206 آلبالویی گرفته بود.

مشغول گفت و گو بود. که نگاهی به موبایل انداخت.
و با دیدن ساعت چشماش گرد شد. و داد زد:

نیما: 7:30

و بدو بدو سمت کتش رفت. و سریع مشغول بستن دکمه های
پیرهنش شد. که تیارا سمتش اومد. و دستش رو پس زد.
و خودش مشغول بستن. دکمه هایش شد. و لب زد:

تیارا: دوباره ربطی به مامان شبنم یا اون زنیکه شوکا…

با عصبانیت لب زد:

نیما: تیارا هزار بار گفتم اون مثل خاله گلچهره یا مامان نیست.
که به پَر و پای شوهرش بپیچه
اون فقط موقعیت من رو درک میکنه. و می خواد کمک کنه.

تیارا : میدونم عزیزم ولی خب منم نگرانتم

نیما که حسابی عصبی شده. بعد از بستن آخرین دکمه
توسط تیارا کت مشکی اش را تن کرده. و به سمت در خروجی می رود. و لب میزند:

نیما: تیارا شوکا دختری نیست. که از طلاق یا ازدواج زوری بترسه. اون مَردی رو در حق من تموم کرد.
که حاضر شد. با بخت سیاه بره. خونه بخت و اگه به اون بی احترامی کنی.
به من بی احترامی کردی.

و در را با صدای تق می بندد. و می رود. تیارا همچنین
دست هایش را مشت می کند. و لب میزند:

تیارا: من مثل النا نیستم. پول و عشق برای من همچیزه و اگه پول نباشه.

همراه نیشخندی ادامه می دهد:

تیارا: عشقم نیست. عزیزم

و به سمت موبایلش می رود. و رمز را می نویسد.
که موبایش باز می شود. به سمت پیامک ها می رود. که ۳ پیام از “سلین” دارد.

وارد گفت و گو می شود‌. و پیام هایی که مال ۱ ساعت پیش بودند. را می خواند.

*می خوای برگردی تیارا؟*

*تیارا؟*

*طوفان تهرانی رو پیدا کردم.😨*

حالا وقت انتقام بود؟!

از طوفان برای

اینکه فرار کرد.

برای شکنجه و تجاوز های شبانش

یا برای درست کردن. شناسنامه جعلی…

تیارا پارسی

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 14

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

mahoora 🖤

اندر دل من درون و بیرون همه او است🖤 اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست🖤
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x