رمان شوکا

شوکا پارت 21

3.3
(3)

🍁🍂شوکا پارت²¹🍂🍁

با سرعت توی خیابون سبقت میگرفتم و روی بالاترین سرعتم بودم ۵_۶ باز نزدیک بود چپ کنم

و بوق ماشین های دور و اطراف خونم رو به جوش میورد اما این وسط نگرانی

های نیما و بقیه مهم بود هزار بار شماره هر کسی روی موبایل نمایان میشد
از لیلی و دایی و خاله بگیر تا فرزاد و نهال و ساحل

نزدیکای آدرس بودم که شماره ناشناسی
روی صفحه گوشیم نمایان شد فوری جواب دادم

اما تا خواستم حرف بزنم صدای داد نیما توی تلفن پیچید

_کجایی شوکا مادرت حالش خوب نیست منم نگران کردی…

گلچهره_ شوکا مادر…

گوشی رو قطع میکنم اما هنوز گریه های مامان توی گوشم زنگ می‌خورد.

گریه چشمام رو خیس می‌کنه و به فرمون مشت میزنم.

+لعنت بهت اشکان….لعنت به تو کیان…لعنت به من…لعنت بــــــــــه هـــــــــــمـــــــتـــــــون

جیغ میکشم و زار میزنم و گاز میدم تا به اون آدرس لعنتی برسم

#نیما

صدای بوق توی خونه میپیچه و تماس قطع میشه.

نیشخندی میزنم و روی کاناپه جا میگیرم و سرم رو میون دستام قرار میدم
انگار قراره که مغزم از جا در بیاد یا شاهرگ‌ام رو زده باشن.

خاله گلچهره هق هق می‌کند و بابا برای عوض کردن جمع میگوید:

حسین_ شاید شارژ گوشیش تموم شده باشه گلچهره خانم

لیلی یک بشکل میزند

لیلی_ آفرین.. عمو حسین راس میگه مامان

صدای پر بغض خاله حتی الان که چشمانم خیره به زمین و در پی چاره است چهره گریانش را می توانم تصور کنم.

گلچهره_ به والله خودتم میدونی شوکا چقدر حواس جمع بود.

بلند میشوم دیگر نمی توانم

باید بروم دنبالش.

کت چرم و موبایل و سوئیچ ماشین را از روی میز چنگ میزنم وکه آرمین سرگردان میپرسد

_کجا میری داداش؟

نمیدونم چگونه این حرف از دهانم در آمد فقط برایم مهم بود زودتر بروم.

+میرم دنبال زنم

نهال و ریحانه تعجب کردند ولی در چشمان مامان خوشحالی موج میزد

هیچکدام مهم نبود مهم حال شوکا بود.

فرزاد_با این حال … من میام..خودمم رانندگی میکنم.

آرمین_منم میام.

سوئیچ را به سمت فرزاد پرت میکنم که در هوا میگیرتش و مامان سلانه سلانه

نگران نگاهم می‌کند و جلو می آید.

_آخه کجا میری مادر ساعت ۸ شب

+میرم کلانتری

بر پاهایش می‌کوبد و مینالد.

_یا فاطمهِ زهرا

خاله گریه می‌کند و داد میزند.

_ خـــــــدا بچم رو سپردم به خودت

و از در بیرون میروم از همین هنگام تا ماشین صدای داد و گریه های خاله گلچهره می آید.

#شوکا

هیچ صدایی از دور و اطراف شنیده نمیشد. پاها و دستانم رو با طناب محکم بسته بودن و سرم یه کیسه گذاشت بودن.

شاید تنها چیزی که یادم میاد اینکه اومدم داخل و بعد از بستنم به صندلی و شنیدن غر های اون دختره که فکنم اسمش حلما بود چیز دیگه ای نشنیدم.

از دور نبود صداشون انگار از نزدیک بود چون شنیدن صداشون سخت نبود

دونفری با اون کسی که از صداش انگار مرد بود حرف میزدن.

×میدونم علاقه به ارباب داشتی اما اون از اولم بهت محل نمی‌داد حلما

از طرفی این دختر قراره بشه زن ارباب نباید ازش سرپیچی کنیم وگرنه ارباب سرمون رو بیخ تا بیخ میبره.

حلما_ اون فقط یه دختر گداست

خودشو چسبونده به ارباب

نسبت به اینکه به اشکان علاقه داشت عصبانیم نمی کرد ولی این فوش دادنش کار دست خودش میداد

وایسا! من که دهنم بازه

+اولا من زن اون دراگوزیلا نمیشم ثانیا من صد تای تو رو می خرم و می فروشم عنتر خانم
مطمئنم دیپلم نداری این همه به خودت مینازی بعد به دختر فوق لیسانس حسابداری میگی گدا ؟

اگه من گدام که تو پشه توی خیابون هم نیستی.

با مکثی طولانی صدای کفش پاشنه بلند می آید و کیسه را از روی صورتم بالا می کشد.

حلما_ چی گفتی زنیکه؟

اشکان_همین که شنیدی آس و پاس.

گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

سرم رو به سمت صدا چرخوندم. که بـــــــلــــه

نمیدونم صورت دختره از حرص یا ترس قرمز شد. ولی با مِن مِن گفت:

حلما_ ار…با.ب..خوش اومدید.. سفر ب…

+وقت عشوه بازیتون رو نمیگیرم…دستام…

با داد اشکان سر جام میخکوب شدم.

_به ولله ی علی پاتو از این در بزاری بیرون قلم پاتو میشکنم حالا که اومدی باید تا آخر بمونی شوکا.

داد میزنم و کم نمیارم.

+تو مگه میدونی دین و ایمون خدا چیه!!! که برای من ادا دین و ایمون میکنی.

کتش رو در میاره و سمتم میاد دستش رو میخونم و سرم رو کج میکنم.

سوزشی احساس نمیکنم که نگاهی بهش میندازم با چشمای به خون نشستش نگام میکنه و دستش تو هوا مشت میشه.

کتش رو روی زمین پرت میکنه و نگاهی به پوزخند حلما میکنم که اشکان نگاهش

سمتش کشیده میشه و حلما خودشو جمع و جور میکنه.

اشکان_ البرز شوکا رو ببر تو ماشین تا من بیام.

چشم میبندم و تیر خلاصی اش را میزنم.

+انقدر برای نیما مهم هستم که تا شب نشده پلیسا بریزن اینجا.

نیشخندی میزند.

_ ولی ما قرار نیست اینجا با هم حساب کتاب بکنیم “رو به البرز” ببرش تو ماشین.

البرز دست و پاهایم را باز می‌کند و با احترام به طرف بنز مشکی راهنماییم می‌کند. و در پشت رو باز میکنه تا من بشینم و خودش پشت فرمون میشینه.

مغزم فریاد میزنه 〔فرار کن احمق نکنه میخوای واقعا زنش شی؟!〕

ولی دلم وجدانم میگه 〔بخاطر مامان شوکا ..بخاطر نیما بخاطر آرزوی داشتم پدر و خانواده خوب〕

قطره اشکی از گوشه چشمم سر میخوره.

البرز به جلو خیره است و حتی نیم نگاهی هم بهت نمیندازه.

به قول نهال

“لب فرو بستم ولی در دلم فریاد هاست”🥀

#لیلی

از صبح تا حالا هیچی نخورده بودیم حتی یه قطره آب…خصوصا نیما که حالش حسابی بد بود.

سرگرد توفیق از صبح داشتن همه خاندانم رو بازجویی میکرد.
خصوصا الان که آخرین نفر منم و نوبت منه که با ترس بهش زل بزنم و اون سوال همیشگی رو ازم بپرسه.

توفیق:خانم لیلی پناهی خواهر خانم شوکا پناهی هستید؟

+بله

_آخرین بار کی ایشون رو دیدید؟

تند میپرسید و من از تند جواب دادم به مِن مِن گفتن میوفتادم

+دی..روز.. غرو…ب

_یکم توضیح میدید.

+آم..ما دعوت شده بودیم خونه حاج آقا پدر آقا نیما.‌..و آقا نیما رفت دنبال شوکا سرکارش…اومده بود راستش یکم سر زنده بود…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.3 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

mahoora 🖤

اندر دل من درون و بیرون همه او است🖤 اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست🖤
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x