رمان شوکا

شوکا پارت 32

4.9
(10)

رمان شوکا پارت³²📱🚿📚

از انور خط داد زد.

_نیما چرا جواب نمیدی؟

_تیارا ببین گوش کن…

_نه نیما تو گوش کن…به خدا اگه نیای خودمو آتیش میزنم.

_تیارا این بچه بازیا چیه؟

_همین الان بیا خونه.

عصبی تلفن رو قطع کردم و رفتم بیرون کتم رو برداشتم و این بار کلید خونه رو هم برداشتم.

زدم بیرون و تا مسیر مجتمع تیارا فقط گاز دادم.

وقتی رسیدم رفتم سمت آسانسور چند بار فقط دکمشو فشار دادم.

به مانیتور طبقه 15 نگاه کردم و بدو از پله ها رفتم تا طبقه 5

زنگ درشو انقدر فشار دادم که با داد گفت

_کیه؟!

_باز کن این لامصبو تیارا.

_نیما !!!

در رو باز کرد که هلش دادم تو و در رو بستم و داد زدم.

_حرف حسابت چیه دختر؟

_عزیزم من فقط خواستم شوخی کنم.

نیشخند زهرداری‌ زدم هه…فکر کرده موش و گربه بازیه‌.

_میفهمی چقدر تو راه نزدیک بود تصادف کنم…
“با داد” نفهم فقط یه ماهه

_اگـــه قــــــــــراره طـــــلــــاق بــــگـــــــیــری چــــــرا الـــــــکــی مـــــیـــــــای پــــیــــش مــــن بـــــعـــــــد مــــیـــگــی نـمــیـــتــونـــم بـــــــه زنــــم خــــیـــــانـــــــت کــــنـــــــم…فـــــقـــــــط مــــونـــــده اون زنـــیــکــــه یـــــه شـــکـــــــم بــــرا مــــن بـــــــزاد

با دادی که زدم در جا میخکوب شد.

_خفه شو

قطره اشکی از گوشه چشمش پایین ریخت.

که لای موهامو چنگی زدم و گفتم

_یک ماه…فقط یک ماه…دندون رو جیگر بزار تا این قضیه تموم بشه تیارا

_اما…

دستم رو گرفتم جلوش به علامت سکوت

_یک ماه…اما و اگرم نداره.

خداحافظ.

کلافه سر خورد از دیوار پایین و من رفتم و در ضد سرقت رو محکم به هم کوبیدم.

برای من تایین تکلیف میکنه.

کلافه تو ماشین نشستم و سیگارم رو از پاکت در اوردم و روشن کردم.

استارت زدم و حرکت کردم.

با نمایان شدن اسم shabnam mother روی صفحه گوشیم پوفی کشیدم و جواب دادم

_بله مامان؟؟

_نیما بیا عمارت

میدونستم گندش در میاد خاک عالم تو سرت نیما

با تعجب ضایعی گفتم

_ولی مامان…

حرفم رو قطع کرد و گفت

_میبینمت

با صدای بوق اشغال موبایل رو روی صندلی شاگرد پرت کردم و ضربه ای به فرمون زدم

….

نگاهی به مامان کردم که در کتابخانه مشغول مرتب کردن کتاب هاش بود

ساعت ها منتظر بودم و بالاخره با کاسه ی صبری لبریز شده گفتم

_مامان دیرم شد شوکا گفته ناهار بگیرم

مامان بالاخره با لبخند کتاب کهنه ای را در آورد و رویش رو فوت کرد

کتاب انقدر کهنه بود که آدم فکر می‌کرد مال دوره ی قاجاره

کتاب رو گذاشت روی عسلی کنارم و پشت به من به سمت پنجره کتابخونه رفت

نگاهی به کتاب کردم

کتاب حافظ بود که الان خیلی هم کهنه شده بود

دست به سینه سمتم برگشت

البته به طوری که فقط نیم رخش معلوم باشه

_16 سالم بود که با بابات ازدواج کردم…اولین بچه ای بودم که زودتر از بچه های دیگه عروس شدم..‌.حتی زودتر از کوروش

برگشت سمتم که الان چهره ناراحت و غم زدش کاملا مشخص بود

_بابام اوردم تو یه اتاق بهم این دیوان حافظ رو کادو داد

زندگی خیلی چیزهای عجیبی داره…میدونم ممکنه که هنوز دلت با اون دختر باشه‌…بخاطر همینم شب عروسیت از خونه رفتی…ولی نیما…پسرم

تا به خودت بیای پیر میشی…مثل من و بابات…زندگی اجازه برگشت به زمان اشتباهاتمون رو نمیده که اونها رو درست کنیم…یه روز من که مادرتمم دیگه نمیتونم برات تصمیم بگیرم

ولی به ولله برو جهان رو بگرد اگه دختری نجیب تر و بهتر از شوکا پیدا کردی دیگه منو مادرت ندون

عشقی که با زور دعوا و کشمکش پا بر جاست…بهتره از همون اول پروژش رو نسازی

لبخندی زدم تا ظاهرم حفظ بشه

_کی اینو میگه مامان جان

نگاه پر بغضی بهم میکنه و میگه

_پس چرا شوکا خواب آلود بود و لحاف تختتون سفید

متعجب بهش نگاه کردم واقعا سوتی ناجوری بود

آهی کشید و گفت

_در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم

برشدار تا پشیمون نشدم نیما

تنها کاری که کردم دیوان رو برداشتم و سمت در رفتم

صدای هق هق مامان رو میشنیدم

نمیتونستم برگردم و تو چشماش نگاه کنم برای همین گفتم

_متاسفم

و با عجله خارج شدم و در رو بستم

سوار ماشین شدم و سریع از پارکینگ خارج شدم

قبل رفتن ۲ تا مرغ کنتاکی و یه دونه سالاد گرفتم.

و رفتم سمت خونه.

در فلزی مشکی حیاط رو باز کردم و ماشین رو پارک کردم.

پیاده شدم و پاکت غذا ها رو در اوردم.

کلید رو توی قفل چرخوندم و وارد خونه شدم

در رو بستم و پاکت غذا رو روی کابینت گذاشتم

وارد اتاق شدم که

کنار استخر شوکا رو دیدم که روی صندلی لب استخر نشسته بود و زل زده بود به آب استخر و از هنزفریاش معلوم بود داره آهنگ گوش میده.

رفتم رو به روش ایستادم که هنزفیریاش رو در اورد و گفت

_اومدی؟

_آره…نخوابیدی؟

_نتونستم ذهنم مشغول بود.

_مشغول چی؟

_ولش “به پاکت ها اشاره کرد” نگو غذا خریدی.

به صورت نگرانش زل زدم و گفتم

_مشکلش چیه؟!

داد زد.

_من قرمه سبزی درست کردم نباید یه خبر میدادی؟

پوفی کشیدم.

_باشه قرمه سبزی رو ناهار میخوریم شب اینا رو گرم میکنیم خوبه؟

سری تکون داد و از در حیاط به اتاق رفت تو.

پشت سرش تا آشپزخونه رفتم و غذاها رو گذاشتم تو یخچال.

_تا تو غذا میاری من یه دوش میگیرم.

_اوکی

رفتم تو اتاق خواب و کتم رو انداختم رو تخت لباسام رو در اوردم و گذاشتم تو سبد رخت چرکا‌ و رفتم حمام.

بعد این همه جر و بحث فقط و فقط به یه حموم آب داغ نیاز داشتم

•••••••

#تیارا

دوباره نگاهی به آدرس انداختم و این بار مطمئن زنگ رو زدم.

کمی طول کشید.

یه بار دیگه زدم.

خوشبختانه این بار صدای مردونه ای خواب آلود گفت

_بفرمایید؟

_آقای اشکان دادوند؟

_امرتون؟

_من‌ تیارا پارسی هستم…

_اشتباه گرفتید من تیارا نمیش…

_تروخدا قطع نکنید…من…نامزد سابق نیمام‌…”نیشخندی زدم” شوهر شوکا…نکنه شوکا هم نمیشناسی؟

این بار کمی طول کشید…خواستم برم که در اصلی ویلا باز شد و پسری تقریبا ۲۵_۲۶‌ ساله لای چهارچوب در نمایان شد.

_بیا تو

و رفت داخل

پشت سرش رفتم و در رو بستم.

نگاهی به خونه ی حدودا قدیمی و متوسط انداختم و وارد شدم.

توی هال یه تلویزیون و مبل ال سفید و مشکی بود و از ظاهر خونه معلوم بود تازه در حال بازسازی

پارچ آب رو برداشت و یه لیوان آب ریخت و یه نفس سر کشید.

به میز ناهارخوری اشاره کرد که رفتم رو روی یکی از صندلی ها نشستم.

نشست رو به روم و گفت

_یعنی میگی داره گولش میزنه؟

نیشخندی زدم.

ماجرا رو از اول تا آخر براش تعریف کردم.

_اگه با یه نقشه خوب پیش بری…

_از کجا میدونی که من ماجرا رو به مادر شوکا یا هر کس دیگه ای نمیگم.

لبخند گنده ای زدم.

_ولی بعضی اوقات باید برگ برندتو بزاری برای مواقع خاص…”خم شدم رو میز” اگه بری و به مادرش بگی…اول و آخر باختی…چون به مادرش نشون دادی که دخترش یه کثافته که با دستای خودش لباس سیاه بختی تن کرده..و اگه مادرش آخش کنه. اون تف تو صورت تو میندازه؟!

نشستم روی صندلیم.

برگه شماره تلفنم رو گذاشتم جلوش.

_این شماره منه…اگه حاضر باشی قول بدی که هرگز وسط راه جا نزنی…قول میدم به عشقت برسی.

و بلند شدم و رفتم سمت در.

_تا فردا شب منتظرم.

و بدون منتظر موندن برای جوابش از خونش رفتم بیرون.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.9 / 5. شمارش آرا : 10

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

mahoora 🖤

اندر دل من درون و بیرون همه او است🖤 اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست🖤
اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیکاوا
لیکاوا
1 سال قبل

این تیارا و اشکان الهی بمیرنننننننننن

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط لیکاوا
لیلا ✍️
1 سال قبل

بسیار زیبا بود عزیزم امیدوارم رمان های دیگه ای رو هم ازت ببینم🙃

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط نویسنده ✍️
دکمه بازگشت به بالا
3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x