نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان مرد مجهول

مرد مجهول پارت ۲

4
(34)

مردی جوان روی یه دختر خیمه زده بود ، به محض اینکه در رو باز کردم سرهای متعجب هر دو سمتم چرخید ، خوشبختانه لباس تنشون بود

ه‍ین بلندی کشیدم و درو محکم بستم دستمو رو دهنم گذاشتم ، چه بد شد نباید اینو میدیدم خیلی خجالت آور بود ! چند بار بلند گفتم :

ـ من چیزی ندیدم ، من چیزی ندیدم باشه ؟

البته این اولین باری نبود که همچین صحنه ای می‌دیدم قبلاً هم تو خونه آقای مسعودی وقتی خانوم خونه بیرون بودند آقای مسعودی دختر آورده بود خونه ، و متاسفانه من درست سر صحنه حاضر شده بودم

اما من جوری رفتار کردم که انگار چیزی ندیدم ، شغل من ایجاب می کرد کاری به مسائل خصوصی مشتری ها نداشته باشم .

فقط از این متعجب بودم که خانوم گفته بودن جز دخترم کسی خونه نیست پس اینا دیگه کی بودن ؟

سرمو تکون دادم و بیخیالش شدم باید قبول می کردم که اینجور چیزا کم کم داشت برام عادی میشد .

وارد اتاق بعدی شدم ، اینبار ترنم رو دیدم که رو مبل اتاقش نشسته بود و با نیش باز با تلفن صحبت می کرد ، همزمان گربه پشمالوش رو نوازش میکرد . چه عجب پس بلد بود بخنده ! منو که دید اخم کرد آروم گفتم :

_ اومدم اینجا رو مرتب کنم

_ میتونی از اتاقای دیگه شروع کنی

مثل اینکه از حضور من تو این لحظه خوشش نیومد و نمیدونم چرا این دقیقا چیزی بود که میخواستم !

_ متاسفم نمیشه

خواست دهن باز کنه که حرفی بزنه اما انگار مخاطب پشت خط چیزی گفت که دوباره با لحن پر عشوه و تو دماغی اش گفت :

_ نه با کلفت خونمون بودم … هوم آره

دستامو با حرص مشت کردمو زیر لب گفتم : کـلـفـت !!!

این دختر با اون زبون نیش دارش زهر به جون من می ریخت ، خیلی خودم رو کنترل کردم که حرف اضافه ای نزنم این دخترک پلاستیکی دماغ خوکی به چه حقی اینطور با من حرف میزد چه هیزم تری بهش فروخته بودم ؟

چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم با خودم نجوا کردم : آروم باش میترا آروم باش فقط چند ساعت باید تحمل میکردم بعدش همه چیز تموم میشد .

بعد نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم ، نچ نچی کردمو و شروع به مرتب کردن اتاق کردم ، اتاقش هیچ فرقی با انباری حشمت آقا ، همسایه بغلی مان نمی‌کرد ، لباس ها هر طرف پخش بود ، لوازم آرایش رو زمین ریخته بود و فرش رو کثیف کرده بود ، چیزی که عجیب بود این بود که مو صاف کن تو آکواریوم کوچک اتاقش بود !! اما با این حال اتاقش از کل خانه ما بزرگتر بود .

به هر سختی ای بود فرش رو پاک کردم و شروع به تا کردن لباس ها و آویزون کردنش کردم ، فکر نمیکنم برای این ریخت و پاش خدمتکار لازم باشه تمیز کردن اینجا سخت نبود ولی در هر حال دستمزد خوبی داشت

ترنم هر از گاهی با صدای بلندی می خندید و با موبایلش حرف میزد :

_ اوه عزیزم امروز نمیشه الان خدمتکارمون خونه اس خیلی قابل اعتماد نیست نمیشه خونه تنهاش بزارم

بعد نگاهی به من انداخت و پشت چشمی نازک کرد اما من متعجب فقط نگاش میکردم چرا اینقدر دری وری می‌گفت ، زیادی بچه نبود ؟

_ کی همو ببینیم ؟ بعد صداشو بچه گونه کرد و گفت : دلم برات یه گوچولو شده هنوزم بوی عطرتو رو ژاکتم حس میکنم

وای خدایا کم مونده بود رنگین کمان بالا بیارم ، نمی‌دونم چون حرفهای عاشقانه دوست نداشتم یا به خاطر اینکه از این دختر حرصم می‌گرفت

تو همین فکرا بودم که آروم گفت :

ٕـ می‌دونی داداشم از خارج برگشته مامانم اینا هنوز نمیدونن ، اما همین که رسیده دوباره عشق بازی راه انداخته ، یکم بهش حسودیم میشه اون خیلی راحت میتونه عشق و حال کنه اما من …

پس برادرش بود ، اون میدونست که برادرش اتاق بغلی کار داره ولی مادرش نمیدونست ؟

یعنی تمام مدت پسره تو اتاق بوده و خانم شایسته اصلا متوجه نشده ؟ امکان نداره !!

اوه اصلا به من چه داشتم زیادی فکرمو درگیرش میکردم .

ترنم گربش رو از روی پاش برداشت و زمین گذاشت و خطاب به فرد پشت خط که فک کنم دوست پسرش بود گفت :

ـ چی کار داری ؟ … آها خیله خب … پس بای هانی

تلفن رو که قطع کرد و سوحان ناخون رو از روی مبل برداشت رو به من گفت :

ـ حالا که این اتاق و مرتب می‌کنی ، برو و یه موهیتو کوبایی درست کن ، وسایلش تو آشپز خونه هس

انگار داشت همون‌طور که ناخون هاشو سوحان میکشید روح منو هم سوحان میکشید عصبی چشمامو رو هم فشردم و باز کردم اما آروم رو بهش کردم و محترمانه گفتم :

من فقط اینجا برای مرتب کردن خونه اومدم نه خدمات شخصی خانوم ترنم

لبخند حرص درآری زد و سرشو کج کرد :

ـ چه فرقی داره ، مگه برای پول نیومدی اینجا کار کنی ؟ خب منم ازت یه کار می‌خوام که انجام بدی

شاید باید این کارو می کردم اما میدونستم اون فقط از کوچیک کردن من لذت می بره برای همین غرورم اجازه نمی‌داد

با غضب دست از تا کردن لباسا کشیدم و محکم گفتم : بله برای کار اومدم اینجا اما نه هر کاری

بلند شدم و بعد هجی کردم :

_ فقط تـ ـمـ ـیــ ـز کـ ـاری ، فک کنم اینو قبلاً هم بهت گفته باشم ، البته شما باید به جای اینکه این هزینه رو برای کوچیک کردن دماغتون می ذاشتید باید برای بزرگ کردن مغزتون خرج می‌کردید .

چیزی که نباید میگفتم و گفتم هیچوقت نمی‌تونستم یکم بیشتر جلوی حرف زدنمو بگیرم

انگار انتظار این حرف رو نداشت چند لحظه مات مبهوت نگام کرد و بعد با عصبانیت از روی مبل بلند شد و داد زد :

_ تو دختره ی بی سر و پا و پاپتی چطور جرات می‌کنی اینطوری با من حرف میزنی ؟

با حرص بلند شد و تمام لباس های تا شده را از کمد بیرون کشید و همشون رو روی صورتم پرت کرد :

ـ می بینی ، حتی اگه من هزاران بار اینارو بهم بریزم تو دوباره و دوباره باید بی شکایت مرتبشون کنی

بلند تر داد زد :

_ حالا دوباره تاشون کن زود باش

از این همه پر رویی و عصبانیت دهنم باز مونده بود چطور می تونست این طوری رفتار کنه ؟ اینجا دیگه جای موندن نبود . بلند شدم و با صدای بلندی گفتم :

ـ ببین ، قبل از اینکه خدمتکار یا نظافتچی و یا به گفته خودت کلفت باشم انسان هستم ، تو حق نداری با یه آدم اینطوری رفتار کنی همین انسان رو با حیوانات متمایز می کنه

عصبی بود تند تند نفسای عمین می کشید اما یهویی پوزخند صدا داری زد و نزدیکتر شد :

ـ من با اینکه شغلت چیه کاری ندارم این اول تو بودی که توهین کردی ، اما باید با بعضی حیوون صفت ها مثل مثل حیوون برخورد کرد

بعد چند قدم عقب تر رفت و ادامه داد :

ـ حالا هم گورتو از اینجا گم کن

ما قبلاً هم رو دیده بودیم ؟ نکنه قبلا با من اختلافاتی داشته و من یادم نمیاد ؟

غیر از این هیچ دلیل منطقی برای این رفتارا پیدا نمی کردم ، از همون وقتی داخل شدم با من اینجوری برخورد کرد .

دیگر داشت غرورم را بیش از بیش پایمال میکرد این پول هرگز به اندازه ی غرورم ارزشمند نبود حتی اگه این حقوق می‌تونست بخشی از مبلغ اجاره خونه ام رو بده !

چند لحظه فقط نگاش کردم فقط بی حرف بلند شدم و از اتاق خارج شدم هنوز صدای جیغ و داد و بد و بیراهش می اومد ولی دیگه نمی تونستم بفهمم چی میگه . داغ کرده بودم ، خون تو رگ های صورتم دویده بود می‌دونم که پوست سفیدم حسابی سرخ شده بود .

شال و مانتوم رو برداشتم و تند تند پوشیدم ، دیگه هیچوقت نمیخواستم به عنوان نظافتچی به خونه ها برم ، بودن افرادی که از بالا بهم نگاه می کردن اما هیچکس حق نداشت اینجوری باهام رفتار کنه …

ٕـ پیشخدمت خونه ای ؟

داشتم دکمه هامو میبستم با صدای مردونه ای که اومد ، ترسیده برگشتم سمت صدا ، با دیدن یه پسر بلوند که بطری آب معدنی رو سر میکشید و از آشپز خونه سالانه سالانه بیرون می اومد متعجب شدم .

فکر کنم اون باید برادر ترنم باشه ، همون پسری که تو اتاق بود .

حوله تن‌پوش صورتی تنش بود و جلوی تن پوش رو باز گذاشته بود ناخودآگاه چشمم به شلوارک شورتی پلنگی اش افتاد ! خجالت زده سریع چشمامو درویش کردم و به زمین نگاه کردم .

اما اون حتی ذره ای خجالت نکشید که لااقل خودش رو جمع کنه .

ـ تو وقتی ازت سوال می پرسن زمین رو نگاه می کنی ‍؟

نه مثل اینکه این مرد فرنگی اصلا متوجه نبود:

ـ خیر فقط وقتی کسی جلوم بدون لباس حاضر میشه زمین رو نگاه می کنم

ـ اوه چه دخترِ .. اوم بهش چی می گفتن ؟ سر به زیری

داشت مسخره می کرد ؟ اما لحنش تمسخر آمیز نبود پس منظورش چیه ؟ خدایا این از ترنم هم بدتر بود . خنده ای کرد و به اتاق خودش اشاره کرد : اون دختره که اونجا بود اصلا مثل تو نبود ولی ، یعنی دخترا هم با هم فرق می کنن ؟ نوچ سخت شد که

نه فکر کنم اصلا وضع نرمالی نداشت داشت هذیون می گفت . نکنه مست بود ؟ در این صورت باید فوراً از اینجا می رفتم

ـ پرسیدم خدمتکار خونه هستی ؟

ـ خیر نیستم ، فقط به عنوان کارگر اجاره ای اومده بودم لطفاً به خانم شایسته از طرف من بگین خیلی متاسفم اما نمی تونم اینجا کار کنم

زیر چشمی نگاش کردم ، به ستون آشپزخانه تکیه داد و خمیازه ای کشید ! چقدر بی خیال

_ شرمنده اما نمیتونم اینو بگم ، چون این شایسته خانوم که میگی خبر نداره من اینجام

کلافه پوفی کشیدم اون قطعاً مست بود دیگه صلاح نبود بیش از این تو این دیوونه خونه بمونم به تندی سمت در خرجی رفتم و زیر لب گفتم: حالا هر چی

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا : 34

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x