رمان پایانی برای یک آغاز

پایانی برای یک آغاز پارت دوازدهم

4.4
(7)

در خونه و باز کردم و لباسام و دراوردم
تلفن و برداشتم مثل بیشتر اوقات یه فست فود سفارش دادم
لپ تاپ و باز کردم تا خودم و باهاش سرگرم کنم
که اسم آرسین روی صفحه افتاد
سابقه نداشت زنگ بزنه اونم کیی آرسین
گفته بود کاری داری پیام بده و زنگ نزن
یعنی چیشده بود که بهم زنگ زده؟!

تماس وصل کردم
تصویر آرسین جلو روم بود
کلافه دستش و کرد تو موهاش و بهم گفت: معلومه تو کجایی چرا جواب نمیدی نمیگی اینجا یه خانواده منتظرته
_سلام
+علیک سلام
به تصویر خیره بودم و گفتم: خانواده کیه؟!
صدای عمو مهدی به گوش میرسید که میگفت: ای بابا عمو جان به این زودی ما رو یادت رفت؟!
آرسین لبخند زد و گفت: بخدا کچلم کردن انقدر گفتن زنگ بزن زنگ بزن مثل اینکه دلشون خییلی برات لک زد
لبخند خشکی زدم و گفتم: منم همینطور
همینطور به چشمای آرسین زل زده بودم که گفت: چیزی شده؟!
لبخندی زدم و گفتم: دوسالی میشد که فقط صدات و شنیده بودم الان حق ندارم قد اون دوسال نگات کنم
لبخند بزرگی زد و گفت: الان نگاه کردن ممنوعه فعلا خاطر های زیادی داری که برای دیدنت سر و دست میشکنن
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: منتظرشونم!!!
آرسین با صدای بلند گفت: بچه هاااا بیایین تماس وصل شددددد
لپ تاپش و تنظیم کرد روی میز و همه دور کاناپه جمع شدن
صدای همهمه شون گوش کر کن بود گفتم: ای بابا نمیخواین یه سلامی بکنین
همه با صدای نامنظم و بهم ریخته ای سلام کردن
به چهره یک یکشون خیره بودم چقدر تغییر…
لبخند زدم و جویای حالشون شدم
بعد احوال پرسی عمه مهوش گفت: مانیا جون
_جونم مهوش خانوم
+میگم عمه جان نمیخوای بیایی ایران دلمون برات لک زده بخدا
سرم و تکون دادم و گفتم: اخه عمه جون فدای چشات بشم من الان دیگه اینجا کسب و کار خودم و دارم نمیتونم ولشون کنم به امان خدا کهه
عمه با قیافه ناراحتی گفت: میدونم عزیزم ولی به فکر ما نیستی نمیگی مامان بابات تورو سپردن دست ما
پوزخندی زدم و گفتم: اونیکه مامان بابام من و سپردن دستش خوب ازم نگه داری کرد لازم نیس شما خودتون توی زحمت بندازید عمه جون
آرسین از اون وسط یه چشم و ابروی ریزی اومد برام و فهمید اینجا جاش نبود

برای اینکه جو عوض کنم گفتم: حالا اگه من بیام ایران شام برا چی میپزین
زنعمو شبنم گفت: هر چی دوست داری عزیز دلُم
(چون زنعمو شبنم جنوبی برای همین لحجه شیرین جنوبی داره)
_امممم اگه گفتین چی دوست دارم؟!
رزا خندید و گفت: معلومه دیگه فسنجون
شروین گفت: فسنجون چیه بابا اه حالم بهم خورد
سارا نبود اما صداش بگوش میرسید: آقا شروین دفعه اخرت باشه به غذای مورد علاقه ی من توهین کردیاااا!!!
شروین براش دهن کجی رفت که سارا گفت: صاااادق تو نمیخوایی یه چیزی بهش بگی؟!
صادق با آرنج آروم زد توی پهلو شروین و گفت: بشین دیگه بابا
کنجکاو پرسیدم: سارا کجاس که صداش هس اما خودش نیست
آرین گفت: مگه نمیدونی؟!
_چیوووو؟!
آرین: بابا قرار بود آرسین بهت بگه دیگه؟!
_چیوو؟!
آرین نگاه گنگی به آرسین کرد و گفت: بابا نگفتی
آرسین سرش و خاروند و هیچی نگفت
عمو مهران گفت: حتما چیزی نگفته نمیدونه دیگه
مسیح پرید وسط حرف عمو مهران و گفت: لطفا بزارید خودم با واقعیت رو بروش کنم خانواده ی مالکی صاحب اولین نتیجه شدههه
همه دست زدن
گفتم: نتیجهه؟!
عمو منصور گفت: اره دیگه عمو جان نتیجه!!
_بعد اینی که میگید یعنی چییی؟!
عمه مهناز گفت: یعنی سارا و صادق صاحب یه دختر شدن
از تعجب چشمام داشت میوفتاد
_چیییی؟! بچه دار شدن؟!
سارا اومد توی تصویر و گفت:  بعله مگه جای تعجب دارهه!!
_بابا آرسین خیلی بدی که بهم نگفتی!!
_میخوام ببینمش!!
صادق از تصویر خارج شد و رفت بچه و بیاره
گفتم: حالا اسمش چیه؟!
ساره گفت: اسمش نورا
_نورا
تصویر یه دختر بچه که لباس سفید توری تنش بود با پستونک صورتی که توی دهنش بود و دیدم
اخخ دلم ضعف رفت
مرشید گفت: حالا یه چیز باحال
_چی؟!
+چشماش رنگ چشمای خودته
_واقعاا؟!
شیدا گفت: شاید باورت نشه ولی کپی توعه حیف که الان خوابه
خیره به صورت کوچولوش گفتم: اخه من نمیرم براااشش؟!!
عمه مهناز گفت: بسه دیگه بچه بازور خوابیده برو بزارش سرجاش عمه جون خودت بچه دار میشی اون موقعه برای بچه خودت غش و ضعف میری
_وااا عمه دلت خوشهه هاا!!
مسیح گفت: راست میگه دیگه عمه کی میاد این و بگیرهه؟!
چشم غره ای بهش رفتم گفتم: حتما از زن آینده تو خر تر وجود داره که بیاد من و بگیره
عمو مهدی گفت: میگم خودم کارت و جمع و حور میکنم بیایی ایران تو عروسی و بچه دار شدن سارا و صادق نبودی که حداقل تو بقیش باش!!
خندیدم و گفتم: عههه کی داره میره قاطی مرغاا؟!
عمو منصور خندید و گفت: خب آرسین با..
آرسین پرید وسط حرف عمو منصور و گفت: عهه بابا الان وقتش نیست

_چیزی شده؟!
آرسین گفت: نه چیزی نشده ما حرفای مهم تر از اینم داریم
عکسی که رو میز بود و برداشت و گفت: ببین از تو آلبوم. چی پیدا کردمم!!
_چی؟!
عکسو گرفت جلوم و گفت: عکس تو و آرتا
_آرتا؟!
+اره شاید باورت نشه ولی آرتا بچه خاله یاسمن
_خاله یاسمن کیه دیگه!؟
عمه مهوش گفت: مانیا جان یادته خونه قبلی اقاجون یه پسر بود باهم بازی میکردین همیشه خدا هم باهم دعوا داشتین اسم باباش علی بودد همکار بابات بود  باهم رفت و امد داشتید تا وقتی که آقاجون خونه و عوض کرد شما هم دیگه همدیگر و ندیدید
_یه چیزایی یادمه وای خاله یاسمن نه!!
شروین گفت: بابا همون خانوم مهربون که پوستش سفید بود لاغر بود همیشه و ابخند رو لبش بود کیک البالو به عشق تو درست میکرد ولی من دوستش نداشتم همیشه آلبالو هاش و جدا میکرد میداد به تو تو هم که آشمااال بوسش میکردی کیک و بشقاب کیکت و برمیداشتی میرفتی با این کاراتم هر دفعه بیشتر از دفعه قبلی توش آلبالو میریخت
یا این نشونی هایی که بهم دادن یاد یه نفر افتادم: خاله یاسی میگید!!؟
عمه مهناز گفت: خب از اولش میگفتی دختر کشتی مارو!!
_چقدر دلم برای آرتا تنگ شده آرسین!!
+خب تو که شماره اش و داری بهش زنگ بزن
_اخه.. اخه میترسم من و یادش نیاد کم کمش دو سال گذشته
سارا بلند گفت: دیگه هرچی حرف زدید بسههه میخوایم بریم سررررر اصلللللل مطللب
شروین از روی دسته کاناپه پرید پایین و گفت: شما بشینید من برم بیارمشش
خندیدم و گفتم: چیووو؟!
شروین چشمکی زد و گفت: باید کاسه صبرت پر بشههه
خندیدم و گفتم: بابا تو انقدر آروم کار انجام میدی که من باید بجای کاسه قابلمه بیارممم
به سارا گفتم: نورا چند سالشهه؟!
سارا گفت: واااا مانیا تازه دو ماه به دنیا اومده
_واقعاا؟!
+بلهه
زنگ خونه به صدا دراومد عمه پرسید: مانیا کسی و دعوت کردی؟!
_خندیدم و گفتم: نه پیک اومده غذا تحویل بده قطع نکنید من برم غدا و بگیرم و بیام
آرسین سر تکون داد
غذا و گرفتم حساب کردم
رفتم سرجام که عمو مهران گفت: فست فود؟!
_اره دیگه عمو جان کار هرشبم خوردن فست فود
عمه مهناز دستش و گاز گرفت و گفت: مانیا هرشبب فست فود؟!
_اره دیگه مجبورم
زنعمو شبنم گفت: خو بیخود مجبوری نمیگی روده و معده تو بهم میریزه خراب میشهه شما بیا اینجا مُو یه غذایی واست دُرُست میکُنُم انگشتاتم باهاش بخوری
_اخخ که نمیدونی زنعمو چقدر دلم برای دست پختت تنگ شده
آرین گفت: چشماتو ببند یه سورپرایز خفن برات داریمم
چشمام و بستم و منتظر موندم
سه دقیقه ای بود متظر بودم و چشام بسته بود
صدای همهمه شون که سر جابجایی وسایل بود میومد
_بااز کنممم؟!
مسیح گفت: نه نه نه!! بابا اون اهنگ و پلی کن دیگه
اهنگ پلی شد
مسیح گفت: حالا باز کن
چشمام و باز کردم و کیک تولدی که برام گرفته بودن و دیدم
_برای منهه؟!
عمه مهوش: ارههه عزیززه دلم فکر کردی ما ازت بیخبر میمونیم فکر کردی تورو یادمون رفته
_ازتون… توقع همچین کاری و نداشتم
همه با هم اهنگ تولدت مبارک و خوندم
اما من اینجا نبودم داشتم کل زندگیم و دوباره مرور میکردم
دوباره
و دوباره
نمیدونم توی این چند سال چه کار اشتباهی کردم
قلب کی و شکستم
کی و با حرفم آزار دادم
کی با شنیدن اسم من خوشحال و کی ناراحت میشه
درسای زیادی از زندگیم گرفتم
اینم یکیش…
الان یاد گرفتم همیشه کنار خانواده ام باشم تنهاشون نزارم درست مثل اونا که شاید ازم بیخبر بودن ولی حداقلش اینکه تولدم و یادشون نرفتهه
آرسین گفت: مانیا چند ساله میشهه؟!
اروم زمزمه کردم: 26
_بیست وشش سالم میشه
+اینم از شمع ها
ساره گفت: حالا یه آرزو کن

_آرزوو… آرزوو میکنم همیشه کنارم باشید و تنهام نزارید
+خب حالا تو بشمار ما بجات فوت میکنیم شمع و!!
_باش

10
9
8
7
6
5
4
3
2
1
همه باهم شمع و فوت کردن این وسط شروین و سارا میزدن تو سر و کله ی هم چون شروین موقعه ی فوت کردن شمع سارا و هل داد و اون نتونست شمع و فوت کنه
_بسههه بچه هااا چه خبرتونه حالا یه شمعهه هااا
شروین و سارا دست از همدیگه برداشتن
بعد از کلی بگو بخند از هم خداخافظی کردیم
یک ساعت و نیمی میشد که باهم صحبت کرده بودیم
حالم بهتر شده بود
به جعبه پیتزا جلوم زل زده بودم و داشتم به آرتا فکر میکردم
یعنی خودم باید بهش زنگ میزدم؟!
کلافه و سر در گم توی افکارم بودم
که تلفنم زنگ خورد

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیکاوا
لیکاوا
10 ماه قبل

هعی فکر کردم با ارسین ازدواج میکنه 😕 بدجور خورد تو ذوقم

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x