رمان پایانی برای یک آغاز

پایانی برای یک آغاز پارت هشتم

5
(21)

کفشام و پام کردم و پا تند کردم به سمت خیابون

از ترس اینکه یه وقت لو نریم سرعتم و زیاد کردم
دیگه راه نمیرفتم می دویدم
ضربان قلبم تندتر از قبل میزدم
نفس نفس میزدم
نمیدونم چقدر دور شده بودم
فقط میدونستم نباید برگردم به عقب
پام لرزش گرفته بود
سرم و دورتا دور چرخوندم
چشمم به تابلویی که روش نوشته شده بود:آژانس همراه   افتاد
خب باید از یه فضا سبز و بعد از یه خیابون میگذشتم تا میرسیدم بهش
سرم و انداختم پایین و دامن لباسم و توی دستم مشت کردم
تاریک بود بخاطر همین میترسیدم
با تند کردم به سمت خیابون
سعی کردم به تیکه های پسرای تو فضای سبز گوش ندم
+از کجا فرار کردی
+چرا ترسیدی
+مثل تو خوشگل کم پیدا میشه
+شانس آوردی که من سر راهت قرار گرفتم نمیخوای باهم بریم تا جایی بیایم
+میرسونمت
+بابا ایولللل
بلاخره از اونجا خلاص شدم از خیابون رد شدم
صدای هر ماشینی و پشت سرم میشنیدم استرس تمام وجودمو فرا میگرفت که نکنه خنجری باشهه
رفتم جلو در آژانس:
_سلام اقا
یه پیرمرد با موهای سفید نشسته بود پشت میز
+سلام بفرمائید
_یه ماشین؟!
پیرمرد یه نگاه به سر و وضعم کرد و سرش و انداخت پایین و  گفت: خانوم ما تعطیلیم
_اقا بخدا حال مادرم بده تو خونه، من عروسی دوستم بود زنگ زدن گفتن حال مادرت بده تروخدا کمکم کنید
پیرمرد که معلوم بود بد خامش کردم گفت: خب تنها کاری که از دستم برمیاد اینکه باید منتظر بمونی تا بقیه بیان من الان نمیتونم مغازه و ببندم دختر جان

نه نمیتونستم واسه پنج دقیقه هم ریسک کنم
_نه اگه اینجوری خودم میرم
راه افتادم
هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای پیرمرد من و به خودم اورد
+اگه خیلی عجله داری میرسونمت
لبخند روی صورتم نقش بست
+همینجا وایسا برم ماشین و بیارم
منتظر وایساده بودم
با صدای بوق پراید خاکستری رنگ به خودم اومد
+بیا سوار شو دختر جون
سوار ماشین شدم
+حالا کجا میخوای بری؟!
تیکه کاغذی که آرسین بهم داده بود روش آدرس بود
از دست عرق کردم اوردمش بیرون و برای راننده خوندم
نمیدونم چقدر طول کشید تا رسیدیم
+رسیدیم
یه نگاه به کوچه تاریک که لامپ های یکی از تیربرق ها روشن بود و سوسو میزد انداختم کوچه که معلوم نبود تهش کجا بود ولی بن بست بود

_ممنون
کرایه وای کرایه از کجا می اوردم
_اق…. آقا باید صبر کنید برم از خونه بیارم
+چی و؟!
_کرایه دیگه!!؟
لبخندی زد و گفت: نمیخواد دختر جون الان برو سریع به داد مادرت برس
_واقعا؟!
+اره دیگه حالا هم برچ تا پشیمون نشدما
_چشم ممنون اقا لطف کردین
از ماشبن پیاده شدم دنبال پلاک 64گشتم
دو دقیقه ای میشد که میگشتم و پیدا نمیکردم
نشستم روی پله یکی از خونه ها تانفسم جا بیاد
چشمم افتاد به یه ویلا بزرگ که درش سبز بود
پلاک 64 اره همینهه
ایولل
در و با کلید باز کردم
چراغ های خونه روشن بود
اروم قدم برداشتم
باغ خییییلی بزرگ بودم و من واقعا ترسیده بود
قدم برداشتم به سمت خونه
صدای تلویزیون میومد یه نگاه به داخل انداختم
رفتم تو خونه
چقدر بهم ریخته بود اینجا
والا همینشم جای شکر داره
پوست تخمه های روی زمین
تلویزیون که صداش معلوم نیست روی چند بود و گوش کر کن بود
پوست میوه های پخش و پلا
خاک گرفتهps
صداهایی به گوش میخورد
یه صدای مردونه:

+میگم چند؟!
+چی چه خبرهههه
+حاجی خیلی گرونهه
+اصلا و ابدا مگه دیوونه ام
+اره پولم و بدن پشیزی نزاره کف دستم
+نه داداش از خیرش بگذر
+اون دفعه هم همین و گفتی
+اصلا حالا که اونجوری من معامله نمیکنم
+گفتم نه دیگه
+خداااحافظظ
آب دهنم و صدا دار قورت دادم
کی بود این
از پشت بهش نزدیک شدم که برگشت سمتم هردومون همزمان صدای دادمون بالا رفت
مرده که نمیدونم کی بود بود دستش و به معنی ساکت گذاشت روی بینی اش و گفت: هییییسسس دختر
جیغم و قطع کردم و بهش نگاه کردم
بدبخت از شدت ترس قفسه سینه اش بالا پایین میشد
گفت: یــا ابوالفضل چه صدای داری
_بلع؟!
+منظورم اینه دیگه سعی نکن جیغ بزنی گوش کر کنه
_از صدای تلویزیون شما که بیشتر نیست
+کی هستی تو؟!
_من و آرسین فرستاده
سرش و به علامت تاسف تکون داد و گفت: ای بابا من به این پسر گفت ای پسر خوب هرچی میخوای به خودم بگو جفت و جورش میکنم بده یکم از پولش بره تو جیب من
_نمیدونم والا
+حالا خودش کو؟!
_نمیدونم
+واا یعنی چی؟!
+نکنه باز گفته منتظر بمون
_اره بهم گفت
+ای بابا از من میشنوی ولش کن اون دفعه هم یه دختره اومد گفت که متظر بمون بدبخت تا صبح منتظر موند اخرم شازده نیومد مجبور شدم بخاطر اینکه پول این بچه نره تو جوب خودم یجوری خرش کنم که خدارو شکر جوابم داد حالا چون من میدونم نمیاد خودمون یه حرکتی بزنیم؟!
_جـــــااااااااانم؟!!
_متوجه ای چی میگی اقا؟!  درست صحبت کن؟!
+نه ولله که خودم حالیم نی چی میگم؟!
_چرا هنوز تو شوکی!؟
سرش و به علامت نه تکون داد
_پس چی؟!
+اخه میدونی چیه؟!
_هوم
+تاحالا یه آنه شرلی تو خونم ندیده بودم
اخمام رفت توهم و گفتم: الان منظورت از آنه شرلی من بودممم!!
+والا الان چیزی اینجا جز موهای تو قرمز نیست
_چطوره انقدر مزه نریزی و زنگ بزنی به آرسین؟!
+فکر خوبی
مردِ از توی جیبش تلفنش و برداشت و زنگ زد به آرسین  زد رو اسپیکر
همین که صدای آرسین اومد گوشی و ازش قاپیدم شروع کردم حرف زدن: الو الو آرسین اینجا کجاس از جهنمم بدتره
ترو خدا بیا من و از دست این احمق نجات بده
چی میگه این میگه تو نمیایی بیا بهم یه حرکتی بزنیم
تازه بهم گفت  آنه شرلی موهام و مسخره میکنه یه چیزی بهش بگو دیگههه
مردِ گوشی از دستم قاپید و گفت: خخخبب حالا به نفس بکککش خودم باهاش حرف میزنم لازم نیست فضولی کنی
مرد ازم دور شد
اه گندش بزنن اینجا اخه کجاس
(آرتا)
_الو داداش این کیه فرستادی اینجا
+الو آرتا خوب گوش کن انقدر فک نزن
دختره اسمش مانیاست
کاری به کارش نداشته باش
روی موهاش حساسه
اذیتش نکن
بنظر لوس میاد ولی نیست
کافیه بهش یه چیزی بگی صدتا بدترش و بارت میکنه
مثل چشات ازش مراقبت میکنی نبینم بیام اونجا چیزی جز احترامت بشنومااا حواست جمع باشه
+داداش یه کاره بگو حمال شو دیگه
_گوش کن آرتا نگفتم حمال شو که گفتم با ادب باش جلوش یکم رعایت کن تا بیام باششههه؟!
+داداش من هرکاری کنم جلو زبونم و  نمیتونم بگیرم
_باشهه جبران میکنم برات
+شما نمیخواد جبران کنی اون قضیه ای که بهت گفتم و درستش کن حالا
_چشششم اونم به چشممم حالا یه بار دیگه چیزایی که گفتم و تکرارکن
+من زیاد طولش نمیدم تو یه جمله میگم
_خب باشه بگو
+دقیقا حرفای تو کلش این بود که حمــال آنه شرلی شم
_برو بچه انقدر کرم نریزز
+منتظرتم
_خداحافظ

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 21

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Eli
Eli
11 ماه قبل

عالی بود فق امیدوارم عاشقونش نکنی

sety ღ
11 ماه قبل

حرفم رو پس میگیرم دختره عاشقه آرتا میشه😁😂🤦‍♀️

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x