رمان رئیس جذاب من

رئیس جذاب من پارت ۳۷

4.5
(64)

(کمند)

داشتیم با فرهاد میرفتیم شرکت یه جلسه ی فوری داشت.

بیرون منتظر بود تا من برسم.

رسیدم نزدیک ماشین و گوشیش زنگ خورد.

پیاده شد تا گوشیو جواب بده ثانیه ی بعد نفهمیدم چیشد که دیدم یکی محکم مشت کوبید توی صورتش و فرهاد نقش زمین شد.

واااااای خدا…

اینکه آررراده!!!!

_چه غلطی میییکنی ولشششش کن…

عوضیی ولش ککککن کشتیش.

چیکارش داری !؟؟؟؟

چند تا مرد اونجا بودن و دویدن آرادو از فرهاد جدا کردن.

یکم دیر تر میرسیدن فرهادو کشته بود
عین یه شیر زخمی بود.

اخ چرررا مگه با فرهاد پدر کشتکی داره!؟

خوبه در حین صحنه ی بدی ندیده مارو داره اینطوری میکنه.

دویدم سمت فرهادو سعی کردم کمکش کنم پاشه.

تا نزدیکش شدم آراد فریاد کشید.

_بروووو عقب کصاافت بهش دست نزن.

_چتتتته احمق روانی!؟پااچه میگیری هاار شدی!؟؟؟؟

کی گفته سرتو بندازی بیایی باز توی زندگی من!؟.؟؟

همون لحظه اهالی خونه ریختن بیرون و با دیدن فرهاد تو اون حال وحشت کردن
دیگ هیچی واسم مهم نبود….

_اون وقتی که بچم دااشت سقط میشد و دم مرگ بووودم همین پسر نجاتم داد تو کجا بووودی بغل اون ماری بی همه
چیز.!؟؟

_دخترم تو بچه سقط کرردی واای!؟؟؟؟؟؟واس چی به مادرت نگفتی!؟

_عهه ماامااان مااماان چیشدی غلط کردم مامان اروم باش بیا بریم تووو زنگ بزنیم پلیس این وحشیو بیاد ببره.

برام جالب بود فرهاد واس چی حرفی نزد با اون همه زوور حتی از خودش دفاعم نکرد
مامان فرهاد درحالی که گریه میکرد و فرهادو گرفته بود.

_آرراد پسرم
این چه وضعیه!؟
مگه کم باهم نون و نمک خوردیم!؟
اینه رسمش؟
_فتانه بیا برو تو ولش کن تو از چیزی خبر نداری.

_بگو منم خبر داشته باشم خب.

زنتو عاصی کردی پناه اورده اینجا عین دختر منه چیکارش داری!؟فکرشم نمیکردم شوهرش تو باشی.

_ خاله فتانه منو ببخش.

منو ببخش خاله ولی اجازه بده این پسرتو لهش کنم.

تو نمیدونی پسرت باهام چیکار کرده!

بعد اون بلایی که سرم آورد توی لندن الان کنار زنم دیدمش.

دارم دیووونه میشم خاله.

.بعدش شروع کرد فریاد زدن و گفتن
ااخه خاله هر کی ندونه تو که میدونی فرررهاد واسم چی بود!؟؟؟؟؟؟

با کسی که دوسش داشتم ریخت رو همممم میدونی چه حاالی شدم!؟

میدونی!؟؟

_فرهاد مامان اراد چی میگ!؟

_اینطوری نمیشه جمع کنید خودتونو بیایید تو حرف بزنید جلوی در قدر کافی آبرومون رفته.

(چهار ماه بعد)

(کمند)

هیچ وقت اون روز نحس و فراموش نمیکنم روزی که آراد قدری عصبانی بود که قضیه ی پول عمل مامان و گفت.

چشماش جز خشمی که از فرهاد داشت هیچیو نمیدید.

مامانم حالش بد شدو بردیمش بیمارستان تا صبح بالا سری گریه کردم.

نگاه سرافنکده ی مامان شوکت و وقتی قضیه رو فهمید هیچ وقت فراموش نمیکنم.

بعد ازون ماجرا آراد خیلی رفت و اومد حتی خانوادش اومدن و بابت کار پسرش کلی عذر خواستن ولی مامان دیگ اجازه نداد من برگردم خودش به وسیله ی خاله فتانه وکیل گرفت و کارای طلاقمو پیگیری کرد.

الان چهار ماه ازون ماجرا میگذره و من قراره امضای نهایی رو برای طلاق بزنم.

بعد کلی کشمکش آراد بالاخره راضی شد برای طلاق توافقی رضایت بده.

آراد پول عمل مامان و به عنوان مهریه بهم بخشید خیلی خواست کمی سکه بده ولی مامان قبول نکرد.

یکم طلا داشتم که اونارو باهاش فروختم و همراه پس اندازم یه خونه ی خیلی کوچیک نزدیک محل کارم اجاره کردیم.

فرهاد بعد اینکه فهمید من زن دوستش بودم خیلی باهام سرد شد ولی احتراممو همچنان نگه میداشت و رابطه ی ما به عنوان
رئیس و منشی ادامه پیدا کرد.

حسابی توی کارم وارد شده بودم حتی یه بار قدری کار کردم فرهاد بهم کمی حقوق بیشتر به عنوان پاداش داد.

خاله فتاته همچنان باهامون مهربون بود و هرزگاهی با مامان میرفتیم بهش سر میزدیم و اونم میومد.

خیلی سعی میکرد با هدیه هاش کم و کسری های خونمون و جبران کنه و کسی جلودارش نبود.

خوبه که توی این آشفته بازار زندگیم خاله فتانه هنوزم حواسش بهمون هست.

خونه ی ما ته یه کوچه ی بن بست بود و اتاقم خیلی کوچیک بود از تخت خبری نبود و من و مامان روی تشک میخوابیدیم.

خاله واسمون ملافه های تمیز و متکای نو خریده بود.

آشپرخونه ی کوچیکی داشتیم ولی تمیز بود و چند دست قابلمه و ظرف و ظروف دم دستی که کارمون و راه مینداخت.

با اینکه فقیرانه زندگی میکردیم ولی من خوشحال بودم که دیگ خدمه ی خونه ی مردم نیستیم ک داریم مستقل زندگی
میکنیم.

بیشتر حقوقم و صرف اجاره خونه و خرج و مخارج میکردم و خیلی خریدی واسه ی خودم نداشتم.

سعی میکردم اگر چیزیم تهش موند پس انداز کنم.

افسرده بودم ولی نمیزاشتم مامان و کسی ازین ماجرا بویی ببره لبای من برای مامان شوکت همیشه میخندید و توی محل
کارم حسابی جدی بودم.

.یه دختر کم سن ک سال که مهر طلاق خورده به پیشونیش و بار زندگی رو به دوش میکشه
کار سختیه ولی من دختر روزای سخت بودم
ایمان داشتم که از پس تمام سختی ها و مشکلاتم برمیام.

.یه روز بارونی بود و منم بوت های بلند قهوه ای و بارونی کتی قهوه ای گرمی و تنم کرده بودم.

یه شال گردنی کرم به گردنم و کلاه شل کرم رنگ و به سرم بستم و راه افتادم.

نزدیکای در بودم که دیدم فرهاد زنگ زد.

بعد اون ماجرا کم پیش میومد بهم زنگ بزنه.

_الو سلام شمایی آقا فرهاد!؟

_سلام کمند جان هوا خراب بود منم زودتر از خونه بیرون اومدم جلوی درتونم بیا سوار شو بریم شرکت.

_عههه چرا شما زحمت کشیدید ممنون میومدم خودم.

_ بیا تو راه حرف دارم باهات.

گوشیو قطع کردم و دیدم فرهاد تا جایی که راه داره ماشین و داخل کوچه آورده.

_سلام خوبی!؟

_ممنونم شما چطورید!؟

_نیازی نیست انقدر رسمی باهام حرف بزنی
بریم!؟

_بریم.

همچنان که یه قطعه از بتهون پخش میشد فرهادم شروع کرد به صحبت.

_کمند شرکت ما قراره توی یه مزایده ی خیلی بزرگ شرکت کنه.

یه جورایی این مزایده حکم مرگ و زندگی و واسه ی شرکت ما داره.

هر طور شده باید خودمون و آماده کنیم تا ما ببریم وگرنه کارمون زاره‌

توی تهران برگزار میشه با خاله شوکت حرف بزن واسه فردا بلیط گرفتم بریم تهران یه سری کارای اولیه رو انجام بدیم.

مزایده ی اصلی ام واس دو روز بعدشه.

_شما داری برای خودت میبری و میدوزی آقا فرهاد.

من الان باید با خبر بشم!؟

من نمیتونم بیام مامان شوکت عمرا بزاره
میگم مامانم با مامانت حرف بزنه اجازه تو بگیره.

الان اوکی!؟

_اووف باشه قبول.

_آفرین دختر حرف گوش کن.

_احساس عجیبی داشتم.

خیلی وقت بود نرفته بودم تهران و نمیدونسم حال و هوای اونجا با دل و ذهنم چیکار میکنه
اون روز فرهاد یکم جلوتر مرخصم کرد تا برم خونه و بارو بندیلمو جمع کنم.

بارون قطع شده بود کمی آفتاب میزد.

هوای مطبوع و معطری واسه تنفس بودو منم مسیر طولانی ای رو قدم زدم و سعی کردم هیجانم و یه طوری تخلیه کنم.

مسافران محترم لطفا کمر بند های خود را ببندید و بعدشم یه زنه رو به رومون تصویری نشون میداد که چطوری درصورت نیاز ماسک بزنیم و یه سری کارای دیگ ی ایمنی رو انجام بدیم.

اولین بارم بود سوار هواپیما میشدم و حسابی ترسیده بودم.

وقتی داشت اوج میگرفت نا خود اگاه دستای فرهادو توی دستام فشار دادم برای لحظه ای دیدم چشماش چهار تا شد و ازون نگاه های برزخی سابق بهم انداخت.

ولی توی اون لحظه من فقط دستاشو میخواستم و دیگ هیچی واسم مهم نبود.

برامون کمی غذای سرد آوردن ولی من اصلا نتونستم لب بزنم.

و از مهماندار کمی نسکافه گرفتم.

فرهاد یه هتل خوب واسمون گرفته بود ولی من ازش خواهش کردم بزاره برم پیش سارا و شبو با اون باشم.

دلم واسش پر میکشید خیلی وقت بود که ندیده بودمش و توی این مدت تموم اتفاق های بدو تنهایی پشت سر گذاشتم….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 64

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
6 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Newsha ☆
Ariana
10 ماه قبل

راستش اصلا دلم نمیخواست داستان به این سمت کشیده بشه که کمند و فرهاد از هم خوششون بیاد….اما خب شد.یه انتقادی هم داشتم فقط به عنوان یه مخاطب که تا اینجاشو دنبال کردم میگم که انگار اتفاقایی که میفته برای شخصیت های داستان هیچ اهمیتی نداره و خیلی راحت باهاش کنار میان؛مثل همین قضیه ی سقط یا طلاق.یعنی به قدری که باید بهش اهمیت داده بشه اهمیتی به این مسائل داده نشده و حتی از ناراحتی شخصیت ها چیزی گفته نشده.
من اصلا قصد ناراحت کردن نداشتم فقط سعی کردم نظرم رو بگم شاید کمکی کرده باشم.به هر حال موفق باشین❤

Arsalan
Arsalan
پاسخ به  Ariana
10 ماه قبل

کاملا با حرفات موافقم🙂🤌

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  Ariana
10 ماه قبل

سلام ممنون از نظرتون.
کمند در کل شخصیت خیلی محکمی داره و از غصه ها فراریه تحمل شیون و زاری و کنج نشینی زیاد رو نداره و من سعی کردم تا جایی که ممکنه اون و قوی نشون بدم.
و این داستان پر از اتفاق های غیر قابل پیش بینی که این مهیج ترش میکنه .
مثل خیلی از زندگی های واقعی.
سپاس

M.s
M.s
10 ماه قبل

خیلی دیر پارت گذاری میکنید لطفا زود زود پارت بزارید زمان بسیار جالبیه

Masoumeh Seyyedi
پاسخ به  M.s
10 ماه قبل

متاسفم اگر دیر به دیر پارت گزاری میشه من واقعا پر مشغله ام و سپاس از شما🌹

Arsalan
Arsalan
10 ماه قبل

خدایی رمان عجیب و غریبیه!
یهو بچش سقط شد
یهو طلاق گرفت
انگار هیچ کس براش مهم نیست😐
حتما الانم فرهاد بهش تجاوز میکنه

دکمه بازگشت به بالا
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x