رمان رئیس جذاب من

رئیس جذاب من پارت ۴۱

4.8
(71)

(کمند)

داشتم رو اسفالت خیابون میدویدم
.هوا بارونی بود و تاریک.

انقدر دویدم و حق زدم که قفسه ی سینم خس خس میکرد.

با پاهای برهنه بودم و پاره شدن کف پای خشکم و احساس میکردم.

زیر دلم حسابی تیر میکشید.

محض رضای خدا هیچ موجود زنده ای و اطرافم پیدا نمیکردم.

بار ها چشمامو باز و بست کردم که شاید این فقط یه خواب بد باشه ولی نبود .من برخورد قطره های سرد بارون و روی تنم حس میکردم.

خدایا آرادم و نجات بده.

خدایا مارو ازین گودال بیرون بیار.

قول میدم تا ابد پیشش بمونم و هیچ وقت تنهاش نزارم.

دوتا بچه میاریم یکی پسر یکی دختر شایدم دوقولو همونطور که اون میخواد.

اسماشونم باشه سپینود و سپنتا.

پاهام دیگ جونی برای دویدن نداشتن
لحظه لحطه آراد به مرگ نزدیک تر میشدو من حتی نمیدونستم کجام!؟

نمیتونستم ادامه بدم.

نمیخواستم همه چیز اینطوری تموم شه
خدایا نه…

یکم که نفس گرفتم بازم با تمام توانم شروع به دویدن کردم و اینور اونور و نگاه میکردم تا.

(فلش بک به عقب)

(کمند)

اونروز ب اصرار فرهاد رفتیم پاساژ و کلی واسم خرید کرد.

میدونستم پول اینارو از کجا اورده و با اینکه لباس های خیلی شیکی واسم خریده بود حتی رغبت نمیکردم بهشون دست
بزنم.
با زور پرو میکردم نقش بازی کردن خیلی سخت بود و با هر سختی که شده سعی میکردم از پسش بربیام.

با سرهنگم مرتب در ارتباط بودم و ازین که چند نفر مرتب حواسشون بهم هست خیالم راحت بود.

رفتیم توی یه رستوران شیک و با کلاس و فرهاد واسمون سفارش غذا داد.

_خب کمند جان چی میخوری بگم برات بیارن!؟
خیلی راه رفتی حتما حسابی خسته شدی.

_فرهاد جدا نیازی به این کارا نبود شرمنده کردی.

دستاشو آورد جلو و با انگشتاش به نرمی سر انگشتامو نوازش کرد فوری دستمو عقب کشیدم.

کاری نکردم عزیزم.

این مدته خیلی زحمت کشیدی خواستم یکم برات جبران کنم.

خب بگو دیگ چی میخوری!؟

_من جدا خیلی گرسنه نیستم فرقی نمیکنه هر چی برای خودت سفارش میدی منم پایه ام.

_انقدر ازین دخترای پایه خوشم میاد.

اصلا با اینا که هی نازو نوز میکنن اینجا نمیام اینو نمیخورم با اینا نمیرم و اینا بدم میاد خوشم نمیاد.

میدونستی تو چقدر کاملی کمند!؟

_اهان ممنون نظر لطفته خب دیگ سفارش بدیم دیر نشه.

_گارسون…

لطفا دوتا سالمون با سالاد و نوشیدنی
ماهی که میخوری!؟

_اره خوبه ممنون.

_امر دیگه ای ندارید!؟

_نه فعلا ممنون

_کمند فردا روز مزایده است اماده ای!؟

_آره اماده ام همه چیز یه نفع ما تموم میشه نگران نباش.

_امیدوارم.

یکم گذشت و فرهاد هی سعی میکرد با من حرف بزنه ولی من با جواب های کوتاه سعی میکردم صحبت و خاتمه بدم.

شاممون و اوردن و توی سکوت غذامون و خوردیم.
هر لقمه رو به سختی قورت میدادم
من با فرهاد رفتم پاساژ تا سرگرمش کنم و پلیسا بتونن اتاقشو بگردن حتی نیرو فرستادن شیراز واسه گشتن شرکت و خونش
ولی چیزی دستگیرشون نشد احتمالا مدارک و از بین برده بود.

بالاخره روز موعود فرا رسید.

فرهاد واسم یه کت و شلوار کوتاه یاسی رنگ گرفته بود یا روسری یاسی طرح دار ستش که خانمانه سرم کرردم.

یه ارایش ملیح روی صورتم کاشتم خیلی ماه شده بودم.

از استرس دستام میلرزید ولی باید سعی میکردم خودمو جمع و جور کنم.

امشب شب مهمی بود ولی نه بخاطر این مزایده که تنها واسه لاپوشونی کارای بزرگ تر بود.

امشب میخواستن اینجا یه سری کله گنده یه معامله ی قاچاق گنده بکنن و کار من این بود که اتاق معامله رو پیدا کنم و توش
میکروفون کار بزارم.

منی که تا حالا دست به انجام همچین کارای خطرناکی نزده بودم قلبم داشت میومد توی دهنم.

سرهنگ بار ها و بار ها نحوه ی کار گذاشتنشو بهم یاد دادو باهام کار میکرد.
ولی بازم حس میکردم نمیتونم درست اونو
بچسبونم.

خدا امشب و بخیر بگذرونه.

_بیا کمند جان یه نوشیدنی بخور گلوت تازه شه.

_عه مرسی خیلی تشنه بودم.

_منم تشنه ام کمند ولی تشنه ی یه چیز دیگه.

_متوجه نشدم.

_هیچی فکرتو مشغول نکن من یکم کار دارم میرم چند تا از نزدیکامو ببینم زود برمیگردم پیشت.

_اوکی برو نگران نباش.

بهترین فرصت بود باید میرفتم تا اون اتاق مخفی رو پیداش کنم.

یه خیلی اینور اونور و نگاه کردم سعی میکردم توی جمعیت خودمو خیلی تابلو نکنم
حتی عین این فیلم ترسناکا دیوار هارو لمس میکردم تا شاید یه جای مخفی باز شه ولی خبری نبود.

یه سری پله با طبقه ی بالا راه داشتن باید به بهونه ی پیدا کردن سرویس برم بالا رو سر بزنم این طبقه که چیز مشکوکی
نیست.

اسه اسه پله هارو بالا میرفتم و پشت سرمو نگاه میکردم.

به طبقه ی بالا که رسیدم دیدم دونفر دارن باهم صحبت میکننن و صداشون هی نزدیک تر میشه.

فوری خودمو توی یه درز توی دیوار پنهان کردم.

دستمو گرفته بودم روی قلبم تاپ تاپ میکوبید.

همش حس میکردم اون دو نفر الانه که متوجه ی صدای قلب من بشن.

_اررره مزایده ی خوووبیه یا بخت و اقبال بریم رفیق ببینیم چی پیش میاد.

اینا که کلا توی فکر مزایده بودن فکر نمیکنم تو کار خلاف امشب نقشی داشته باشن.

یهو زیر پام یه چیزی خالی شد اندازه ی یه اجر.

جلوی دهنمو گرفتم که جیغ نکشم و تو کمال تعجب دیدم دیوار تکون خورد.

روش دست کشیدم درواقع شبیه دیوار بود ولی جنسش فرق میکرد.

در که باز شد با دیدن صحنه ی رو به روم دهنم حسابی وا موند.

این چیزارو توی فیلما دیده بودم ولی فکر نمیکردم واقعی باشن وقتی سرهنگ گفت محل قراره شون یه اتاق خیلی مخفیه شاید
توی دیوار به حرفاش میخندیدم ولی مثل اینکه واقعیه.

پس اینا انقدر محافظه کار و عجیبن که کسی تا حالا نتونسته دستشون و رو کنه.

با احتیاط رفتم داخل ترسیدم لیزری چیزی باشه که با برخورد بهش بوقش دراد.

یه میز گرد بزرگ و چوبی بود که دورش کلی صندلی چرم چیده بودن فوری میکروفون و از توی کیفم دراوردم و اونو زیر
میز چسبوندم چند تاام برداشتم و چسبوندم زیر صندلی ها مطمئن شدم که درست چسبیده باشن.

یکی مونده بود دیدم گوشه ی اتاق یه میز بار هست و اونو چسبوندم زیر اون.

خیلی خب دیگ تموم شد به نظر میومد توی اتاق دوربینی ام کار نذاشتن این واسم جای تعجب داشت.

یک دفعه دیدم که در محکم بسته شد
وااااای حالا چه غلطی بکنم!؟؟؟.؟

از ترس نزدیک بود جامو خیس کنم.

فرهاد اگر متوجه ی غیبت طولانی من میشد حسابی بهم مشکوک میشد.

محکم با دستم به جاهای مختلف دیوار میزدم.

ولی هیچی جا به جا نمیشد حتی زمین انقدری روش فشار اوردم ولی فایده ای نداشت.

اگر اعضای قاچاق دختر بیان و منو اینما ببینن چی میشه!؟حتی تصور اینکه چه بلایی سرم میارن موهای سرمو سیخ
میکرد.

خدایا خواهش میکنم خواهش میکنم خواااا…ه…ش میکنم.

حس میکردم نفس هام به شماره افتاده و دارم سکته میکنم.

میکروفون و لمس کردم.

_سرهنگ من اینجا گیر افتادم در بسته شد نمیدونم باید چ خاکی سرم بریزم.

_دخترم اروم باش بگو چطوری رفتی تو افرادم الان میان درت میارن.

بالای پله ها سمت راست درز اول پاشونو فشار بدن روی یکی از سرامیک ها باز میشه در.

_باشه نترس الان میرسن پیشن تورو بیرون میارن.

حسابی دیر کرده بودم ترسی رو تجربه میکردم که تو عمرم تجربه نکرده بودم.

اگر سالم ازین عملیات بیرون برم خدا قول میدم دیگ همچین کارایی نکنم.

فکر میکردم ازین بیشتر نمیشه ترسید ولی این تازه اول راه بود نمیدونستم شرایطم حتی ممکنه ازینم بدتر بشه.

من فقط به جاهای خوبش فکر کرده بودم و نمیخواستم افکار منفی داشته باشم.

یهو حس کردم دیوار داره تکون میخوره عین فرفره پریدم و رفتم زیر میز قایم شدم.

_کمند خانم منم خودیم بیایید بیرون لطفا.

_وااای خداروشکر اومدی بدو بریم.

همین که ازونجا پامو بیرون گذاشتم هوارو بلعیدم و یه نفس راحت کشیدم خدایا شکرت دیگ تموم شد.

فوری پله هارو پایین رفتم و از شانس بدم دیدم فرهاد توی جمعیت داره دنبال من میگرده.

_فرهااااد اینجام.

_عه تو اینجایی دختر کجا بودی میدونی چقدر دنبالت گشتم!؟

_ببخشید دنبال سرویس میگشتم اخرشم پیداش نکردم.

محو معماری اینجا شده بودم.

فکر کردم کارت طول میکشه.

_سرویس اون سمته عزیزم بیا برو.

چرا انقدر پیشونیت عرق کرده!؟

_هوووف خیلی گرمه فرهاد من برم سرویس برگردم.

_اوکی.

جدا با استرسی که کشیدم سرویس لازم شده بودم.

یکم نفس راحت کشیدم و سعی کردم برم پیش فرهاد تا همه چیزو عادی جلوه بدم.

به چهرش ک نمیخورد مشکوک شده باشه امیدوارم همینطور باشه که فکر میکنم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 71

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x